X
تبلیغات
یادداشت های استاکر

درختی فراسوی سکوت/ شعری برای احمد شاملو

کلارا خانس، این شعر را پس از دیداری در سال ۷۸ با احمد شاملو نوشته است. شعر از کلارا خانس، ترجمه‌ی محسن عمادی

 

پرکشیدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف تا سرسبزی‌ها:این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا یگانه می‌شوند:از آن شب که در اتاقی تاریک از دیدار خبر دادند.آری، به "برمن" باز می‌گردم و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقایقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه باید نوشت، آن‌جا که پاسخی نیست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنیده به وقایع موطن جوانی با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجویان.

"برمن" اما رسیدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نویسد. با او از شاملو سخن‌گفتن است و نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.می‌شنوم:
"
بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
 
هیچ‌کس قهرمانان را نسرود
 
آن‌گونه که او..." نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت...

پس تقلای واژه پنهان شد اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنین است که خیالم را رها نمی‌کند جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گوید

"برایتن برایتنباخ" اما این‌جاست. خوش‌پوش و مودب، می‌گوید : "زندان را که رهاکردم" و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فیلم‌هایش. و دیگران در جستجوی ویرانه‌هایی و اسبی سفید.

همیشه اسبی است در آخرین شعرهایم
همیشه شقایق و سوگِ سیاوش
همیشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پیچک‌های پارک برمن
که "برمن" پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزیرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شویند!رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی "بوچر استراسه" و ناگهان نام "پائولو مادرسون بکر" را می‌یابم
حالا "ریلکه" در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چیزی را درمی‌یابد
و مرگت را درمی‌یابم بی‌آن‌که برایش نامی داشته‌باشم. ریلکه برایش نوشته‌بود.و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که ...

نه در خیابان‌ها و نه در میدان‌چه‌ی بازار هیچ‌کس نیست که به "نوازندگان برمن" اندیشه کند
به نمای "سان پدرو" و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشایش یافت.پیچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند، به انبوهی پیچک‌های"چتووی یانوک" هستند وقتی او به دیدار "سیدونیا نادهرن" می‌رفت،
این‌جا اما، بالاتر از همه در "برمن"
"
کلارا وستهوف" ، "یار شیرین"‌اش
و هشیواری به هر آن‌چه دیری نمی‌پاید.

بیقرار ‌زیستی
که میدانستی این، همه نیست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدایی است و از کجا میآید؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا که به‌سوی دوری رشد می‌کنند ...

آن دایره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هایی که دیگر نمی‌توانند باشند و به سوی مرگِ عاشقان.و کسی در اعماق درمی‌یابد: که هر فرشته‌ای موحش‌ است و شعر موحش است و زیباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نیز و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنیم در عدم، آری اما شاید در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:این بندبازی‌ها درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند...

هر فرشته‌ای موحش است و این جوان
با آن جوانک آلمانی، نیکلای، در تقابل است
 
که غزل می‌سراید و "هنرِ فوگ" می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نیست، شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.بی نسیان. و با این حال
من همه‌چیز را از یاد می‌برم وقتی چیزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست که "میخاییل آگوستین" به من می‌بخشد.
"
سویاتا هات" کتاب‌هایش را بر دست‌هایم می‌گذارد
و با من از "ناچیکتا" می‌گوید که مرگ، سه آرزویش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دریابد.در امتدادِ خیابان‌های برمن که به رودخانه سرازیر می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ "ناچیکتا" را تکرار می‌کنم.چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: " آرزوها در بندمان می‌کنند"،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جویم...

سخن نگفتن!من خود، سکوتم.لب‌فروبسته چرا که پاسخی نیست!سخنی نگفتن، هرگز!اما زبان تسخیرم می‌کند.بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های دریاچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی زندگی فراز سکوت فرو یا فرای سکوت
از این روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:" زنده‌ام!"شاید زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهایش را می‌نوشت
در مسیرِ کار. -"بریگیته اولس‌چینسکی"گفت که او با "پل سلان" دوست بوده‌است.


"
بریگیته" عصاره‌ی شعرها را می‌گیرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
"
یواخیم سارتوریوس" اما شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

"قصدِ آواز نداری؟" مارتین می‌پرسد
و پیشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درویش و آدونیس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.فیلمی که رخصت نیافت از شاملو بگوید
دلاوریش را کوهِ رنج و پای بریده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آیدا و دوستان
و او، ایستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.به مارتین می‌گویم: "رفتم که او را ببینم..." و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت...ناگهان از اسب بر زمین می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنویسم

همه چیزی عبث می‌نماید
جایی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدایی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگلیسی‌ها را تحسین نکنم و بازیهای آواییشان را،
و آن شاعره‌ی ایرلندی را که پیش از هر شعر می‌گوید که هر کسی در آن دلیل نوشتنش را پیدا می‌کند.می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ایست اما، که باید گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر "بوبروسکی" فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسیفون بدست می‌کنم تا گیسوی صدایم را بافه کنم و با او به سخن درآیم
و در این مکالمه از یاد می‌برم...

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم در برگشت، ایست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها شکل‌های استیصالی واحدند... برمن این است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.چون نامه‌ای که در شکنندگی خویش سفید نوشته می‌شود.زندگی تنها یک بخش است...و آنجا، چنان دور که کناره‌ایش نیست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.زندگی فقط همین لحظات است ، آن لحظات یگانه
که جاودانگی است:دیدار از احمد شاملو
یا کلمات "مارتین" : "آیا در خطر است؟"

کمین، که به تهدید چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سیم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هایی که از پرندگان پرمی‌شوند.و آن‌جوان آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش و قطعیتی که آدمی را میخ‌کوب می‌کند!و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به "حرکتِ غیرقانونیِ گروه‌هایِ فشار"اما عشق را چه توانیست در برابرِ اربابانِ جهان
هشیواری که من می‌گویم
و"نه، ممکن نیست" که سعید با من می‌گوید
و هشیواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخیرکند...

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمریکا
و شهامتش در بازگشت
"
تا روز مرگش
هرچه را که باید، گفت
و وقتی مرد، آیدا به باغچه رفت، گلی چید و برپای او نهاد"گل را می‌بینم به سرخی شعله‌ها و دستان آیدا را در آئینی چنان کهن که پرانام هندوها روشنی را در درختان می‌بینم و در بوته‌های رسیده
و نخستین کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
"
آیا به شعرهای من می‌ماند آیدا؟"بانوی باران است آیا؟


آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را دیدم
در آستانه‌ی پرنیلوفر که به آسمانِ بارانی می‌اندیشید...

بی شک اوست و شعر به دوایری می‌پیوندد که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما باید چنین می‌کردیم
می‌پیوستیم و در فاصله‌ها می‌بالیدیم
اما چگونه می‌بایست...حالا به "جیری اورتن" فکرمی‌کنم.روزی که می‌مرد بیست و دو ساله می‌شد
و چون یهودی بود هیچ بیمارستانی او را نپذیرفت.

به تو می‌نویسم کارینا و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای ...شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بیرون نیایی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنویسی

به تو می‌نویسم کارینا و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنویسد
رنجش با مخاطره‌ی زیستن همراه‌شده‌بود
من اما...اگر بگویم "لک‌لک‌ها"با جوانی که لک‌لک‌هایش در دریاچه مرده‌اند
در دریاچه‌ی محصورِ بیدهای مجنون!
"
شعر" بگویم اگر، شاهد از او میآورد که باید شیپور باشد نه لالایی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
 
اگر از آهنگ حرفی در میان آرم
غیاب را اگر یادآور شوم
یارش در بوسه شکلِ غیاب می‌گیرد که دوست‌داشتن جنگ است در موطنِ سلاخان و پرندگان! و او چگونه از دستانش حفاظی پولادین می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!چگونه باید ایمان داشت؟

وقتی که دل می‌گیرد در پارک "برمن" کنار پیچک‌ها و سنبله‌های آبی،
باید بایستی و ببینی
که رود را سریدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دایره‌ها پیوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
«
ــآه ای یقینِ یافته، بازت نمی‌نهم
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:26  توسط استاکر | 
شعر پاییز از مجموعه قصیده ی لبخند چاک چاک - شمس لنگرودی

shams 3.jpg
 









و سرانجام

پاییز مه آلود
در را باز می‌کند
خاطرات پاییز
همه از آینده است
برگ‌های درخشانی که با رویای پرنده شدن به دهان ابد ریختند
پرندگان بی‌برگ و گیاهی که پاره‌ی قلب‌شان را به
درختان بی‌ثمر آویختند
خزان بی‌گذشته بر پله‌ی برفی
دفتر خاطراتش را می‌بندد
و دو برگ سوخته بر پلک سفیدش بال می‌زند...
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:24  توسط استاکر | 

زندگی و شعر فریدون مشیری

فریدون مشیری در سی‌ام شهریور ۱۳۰۵ در تهران به دنیا آمد. جد پدری‌اش بواسطه ماموریت اداری به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهیم مشیری افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسی در همدان متولد شد و در ایام جوانی به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گردید. او نیز از علاقه‌مندان به شعر بود و در خانوده او همیشه زمزمه اشعار حافظ و سعدی و فردوسی به گوش می‌رسید. مشیری سالهای اول و دوم تحصیلات ابتدایی را در تهران بود و سپس به علت ماموریت اداری پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبیرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبیرستان ادیب رفت.

به گفته خودش: ” در سال ۱۳۲۰ كه ایران دچار آشفتگی‌هایی بود و نیروهای متفقین از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ایران بودند ما دوباره به تهران آمدیم و من به ادامه تحصیل مشغول شدم. دبیرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اینكه در همه دوران كودكی‌ام به دلیل اینكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگی كارمندی پرهیز داشتم ولی مشكلات خانوادگی و بیماری مادرم و مسائل دیگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگی در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و این كار ۳۳ سال ادامه یافت. در همین زمینه شعری هم دارم با عنوان عمر ویران “ . مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشید به شعر و ادبیات علاقه‌مند بوده و گاهی شعر می گفته، و پدر مادرش، میرزا جواد خان مؤتمن‌الممالك نیز شعر می‌گفته و نجم تخلص می‌كرده و دیوان شعری دارد كه چاپ نشده است.

مشیری همزمان با تحصیل در سال آخر دبیرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگی درگذشت كه اثری عمیق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فنی وزارت پست مشغول تحصیل گردید. روزها به كار می‌پرداخت و شبها به تحصیل ادامه می‌داد. از همان زمان به مطبوعات روی آورد و در روزنامه‌ها و مجلات كارهایی از قبیل خبرنگاری و نویسندگی را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل ادامه داد. اما كار اداری از یك سو و كارهای مطبوعاتی از سوی دیگر، در ادامه تحصیلش مشكلاتی ایجاد می‌كرد .

مشیری اما كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. این صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ نامیده شد، به تمام زمینه‌های ادبی و فرهنگی از جمله نقد كتاب، فیلم، تئاتر، نقاشی و شعر می‌پرداخت. بسیاری از شاعران مشهور معاصر، اولین بار با چاپ شعرهایشان در این صفحات معرفی شدند. مشیری در سال‌های پس از آن نیز تنظیم صفحه شعر و ادبی مجله سپید و سیاه و زن روز را بر عهده داشت .

فریدون مشیری در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوی رشته نقاشی دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصیل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فریدون مشیری، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماری در دانشكده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و دانشكده معماری دانشگاه ملی ایران تحصیل كرده‌اند.

مشیری سرودن شعر را از نوجوانی و تقریباً از پانزده سالگی شروع كرد. سروده‌های نوجوانی او تحت تاثیر شاهنامه‌خوانی‌های پدرش شکل گرفته كه از آن جمله، این شعر مربوط به پانزده سالگی اوست :
چرا كشور ما شده زیردست
چرا رشته ملك از هم گسست
چرا هر كه آید ز بیگانگان
پی قتل ایران ببندد میان
چرا جان ایرانیان شد عزیز
چرا بر ندارد كسی تیغ تیز
برانید دشمن ز ایران زمین
كه دنیا بود حلقه، ایران نگین
چو از خاتمی این نگین كم شود
همه دیده‌ها پر ز شبنم شود

انگیزه سرودن این شعر واقعه شهریور ۱۳۲۰ بوده است. اولین مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگی با مقدمه محمدحسین شهریار و علی دشتی به چاپ رسید (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره این مجموعه می‌گوید: ” چهارپاره‌هایی بود كه گاهی سه مصرع مساوی با یك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافیه و هم معنا. آن زمان چندین نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سایه)، سیاوش كسرایی، اخوان ثالث و محمد زهری بودند كه به همین سبك شعر می‌گفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زیرا به شعر گذشته ما بی‌اعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قدیم احاطه كامل داشتیم، یعنی آثار سعدی، حافظ، رودكی، فردوسی و ... را خوانده بودیم، در مورد آنها بحث می‌كردیم و بر آن تكیه می‌كردیم. “

مشیری توجه خاصی به موسیقی ایرانی داشت و در پی‌ همین دلبستگی طی سالهای ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضویت در شورای موسیقی و شعر رادیو را پذیرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سیمین بهبهانی و عماد خراسانی سهمی بسزا در پیوند دادن شعر با موسیقی، و غنی ساختن برنامه گلهای تازه رادیو ایران در آن سالها داشت. ” علاقه‌ به موسیقی در مشیری به گونه‌ای بوده است كه هر بار سازی نواخته می‌شده مایه آن را می‌گفته، مایه‌شناسی‌اش را می‌دانسته، بلكه می‌گفته از چه ردیفی است و چه گوشه‌ای، و آن گوشه را بسط می‌داده و بارها شنیده شده كه تشخیص او در مورد برجسته‌ترین قطعات موسیقی ایران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصی ویژه‌ای همراه بوده است. این آشنایی از سالهای خیلی دور از طریق خانواده مادری با موسیقی وتئاتر ایران مربوط بوده است. فضل‌الله بایگان دایی ایشان در تئاتر بازی می‌كرد و منزل او در خیابان لاله‌زار (كوچه‌ای كه تماشاخانه تهران یا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهایی كه از مشهد به تهران می‌آمدند هر شب موسیقی گوش می‌كردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نیز با فضل‌الله بایگان دوست بودند و شبها به نواختن سه‌تار یا ویولون می‌پرداختند، و مشیری كه در آن زمان ۱۴-۱۵ سال داشت مشتاقانه به شنیدن این موسیقی دل می‌داد.“

فریدون مشیری در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امریکا سفر کرد، و مراسم شعرخوانی او در شهرهای کلن، لیمبورگ و فرانکفورت و همچنین در ۲۴ ایالت امریکا از جمله در دانشگاه‌های برکلی و نیوجرسی به طور بی‌سابقه‌ای مورد توجه دوستداران ادبیات ایران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طی سفری به سوئد در مراسم شعرخوانی در چندین شهر از جمله استکهلم و مالمو و گوتبرگ شرکت کرد

منبع سایت فریدون مشیری

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:23  توسط استاکر | 


forough.jpg












همه هستی من آیه تاریكیست
كه ترا در خود تكرار كنان
به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
من در این آیه ترا آه كشیدم آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
زندگی شاید
ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد 
كه كلاه از سر بر میدارد
و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
و در این حسی است
كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
دل من
كه به اندازه یك عشقست
 به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
 به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای
و به آواز قناری ها
 كه به اندازه یك پنجره می خوانند
 آه ...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم
دستهایم را در باغچه می كارم
 سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم می آویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم
كوچه ای هست كه در آنجا
پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز
با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر
 به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
كوچه ای هست كه قلب من آن را
از محله های كودكیم دزدیده ست
سفر حجمی در خط زمان
و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
حجمی از تصویری آگاه
كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد
و بدینسانست
كه كسی می میرد
و كسی می ماند
هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
من
پری كوچك غمگینی را
می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
و دلش را در یك نی لبك چوبین
می نوازد آرام آرام
پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد
و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:22  توسط استاکر | 

شعر مادر / نصرت رحمانی


nosra trahmani.jpg







 


مادر منشین چشم به ره برگذر امشب
بر خانه پر مهر تو زین بعد نیایم
آسوده بیاران و مكن فكر پسر را
 بر حلقه این خانه دگر پنجه نسایم
با خواهر من نیز مگو : او به كجا رفت
چون تازه جوان است و تحمل نتواند
 با دایه بگو : نصرت ، مهمان رفیق است
تا بستر من را سر ایوان نكشاند
فانوس به درگاه میاویز! عزیزم
تا دختر همسایه سر بام نخوابد
چون عهد در این باره نهادیم من و او
 فانوس چو روشن شود آنجا بشتابد
 پیراهن من را به در خانه بیاویز
 تا مردم این شهر بدانند كه ؟ بودم
جز راه شهیدان وطن ره نسپردم
 جز نغمه آزادی شعری نسرودم
 اشعار مرا جمله به آن شاعره بسپار
 هر چند كه كولی صفت از من برمیده است
او پاك چودریاست تو ناپاك ندانش
 گرگ دهن آلوده و یوسف ندریده است
 ب گونه او بوسه بزن عشق من او بود
یك لاله وحشی بنشان بر سر مویش
 باری گله ای گر به دلت مانده ز دستش
 او عشق من است آه ... میاور تو به رویش
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:21  توسط استاکر | 


عالیه ی عزیزم


چیزهایی كه زبانی برای مردم گفته می شود وقتی كه مؤثر واقع نشد باید آن را نوشت ، ممكن است در صورت ثانی اثر كند  به این جهت می نویسم . تو وقت داری كه فكر كنی و آن وقت یقین خواهی كرد چیزی را كه می نویسم در موقع نوشتن آن فكر كرده ام

در كوهپایه ، جایی كه قدم به قدمش را با من تماشا كرده ای ، اواخر پاییز كبك هایی پیدا می شوند كه می خواهند شكارچی را گول بزنند : سرشان را زیر برف می برند دمشان را به هوا . چون خودشان شكارچی را نمی بینند خیال می كنند شكارچی هم آن ها را نمی بیند .
دیشب وقتی كه از اتاق بیرون آمدم و چشمم به ماه افتاد ، افسرده شدم . گفتم عالیه بی شباهت به این كبك هانیست و همین حالت كه عبارت از خود را علنا مخفی فرض كردن باشد در روح انسانی وجود دارد . وقتی كه كسی را نمی شناسند خیال می كنند كسی هم آن ها را نشناخته است
ولی نبض تو در دست من است . تو بی جهت به من می گویی بوالهوس . كدام بوالهوس عطر صبح و اتوی پیراهنش را فراموش كرده است . صبح از در خانه بیرون نمی روند مگر با بزك كامل . این اشخاص تمام پولشان را برای ظاهرشان خرج می كنند و تمام باطنشان را به یك پول می فروشند . نه عقیده ی ثابت دارند نه استقامت
 شاید تحریر زیاد ، اعمال شاقه ی فكری ، ناجور بودن با مردم ، خدمت بدون مزد به ملت ، گمنامی و فقر من دلیل بوالهوسی من باشد
درست است من یك وقت جور دیگر بوده ام ، ولی حالیه خیلی لجوج هستم و زیاده از حد بد بین
چیز هایی را كه خیلی قبل از این روزگارها نوشته ام و برای تو خوانده ام برای این بوده است كه وجود محبوب تو را بیش تر به خودم نزدیك كنم . تو مقصود مرا نمی دانی
 اگر چند سال زودتر به هم می رسیدیم به تو می گفتم هر پرنده كجا آشیان دارد ! حال از تو شكوه نمی كنم . از تصادف ! ... جهت این است كه در ابتدای مواصلت خیلی لاابالی و بی قید شده بودم . پس تو این قدر بی قید نباش . روی این امواج ، زندگانی به پل كوتاه و تنگی شباهت دارد . كمی بی قید برای لغزیدن و تسلیم شدن به امواج غضبناك كافی است . این امواچ ، حوادث است . انسان با قابلیت و تدابیر شخصی ممكن است آن ها را پس و پیش كند ، ولی نمی توان آن ها را كوچك شمرد
به تو یك فكر خوب بدهم . چون نوشته می شود شاید اثر كند : سعی داشته باش در قلب كسی كه با او زندگی می كنی یادگارهایی بگذاری كه در ایام پیری ، موقعی كه خواهی نخواهی شكسته و ناتوان می شوی ، آن یادگارها مانع از این باشند كه آن آدم از تو دور بشود
ظاهر آرایی برای خود مقامی دارد ولی همین كه از بین رفت به آن حباب های خالی شباهت خواهد داشت كه از سقوط قطرات باران روی آب تولید شده و انعكاسات رنگارنگی درسطح آن تصور یافته باشد . چون باطن ندارند ، بر می خیزند . روی كار آمده ، دورانی دارند پس از آن مثل خیال های گریزان ، مثل درآمدهای اول تو ، زود از بین می روند
عالیه ی عزیزم ! محبت های ظاهری فناپذیر هستند ، ولی همین كه باطن و حقیقتی داشت برای همیشه حكم فرمای قلب انسان واقع می شوند . برای این كه در موقع زوال صورت باطن، نایب مناب صورت خواهد شد
اگر در من فكر و احساسات خوب سراغ داری عالیه ! به توقعات من اهمیت بده
من از تو یك چیز می خواهم : « با من یك جور باشی » در اتاق تنها . سرت را به دو دست گرفته فكر كن
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:20  توسط استاکر | 

مرا به حال خودم بگذارید ( شعر ) سروده ای به یاد خسرو شکیبایی



مرا به حال خودم بگذارید

                     سنگ‌ها

خسرو مرده است

و شما بی‌قرارید

نامش روی كدام شما حك شود.

 

می‌خواهم

در تاریكی سینما بنشینم

و رؤیاهایم را ببینم

رؤیاهایی كه فقط

در تاریكخانه‌های شما ظاهر می‌شوند.

 

مرا به حال خودم بگذارید

                     صف‌ها، باجه‌ها!

همه‌تان به خانه‌ی خود می‌روید

تنها اوست

در صف ناآشنایانی بی‌بازگشت ایستاده است

و دلش

برای باجه‌ی سینما تنگ می‌شود

تنها او

به پشت سرش نگاه می‌كند و پیش می‌رود.

 

مرا به حال خودم بگذارید

تا صدای قطار را بشنوم

كه چهره‌ی او را دور می‌كند.

 

آه خسرو مردگان!

با چشم بسته چطور بازی می‌كنی

در فیلمنامه‌ای كه نشانت ندادند

در جمع مردگان تماشاچی

كه از دلتنگی بسیار

آه می‌كشند.

 

بازی مكن

فرقی میان تماشاگر و بازیگر مردگان نیست.

بازی مكن

خیمه‌شب‌بازی‌ها فقط برای ادامه‌ی زندگی بود
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:19  توسط استاکر | 

دگر صبح است  و پایان شب تار است
دگر صبح است و بیداری سزاوار است
دگر خورشید از پشت بلندی ها نمودار است
دگر صبح است
دگر از سوز و سرمای شب تاریک ، تن هامان نمی لرزد
دگر افسرده طفل پابرهنه ، از زبان ما در شب ها نمی ترسد
 دگر شمع امید ما چو خورشیدی نمایان است
دگر صبح است
 کنون شب زنده داران صبح گردیده
نخوابید ، جنگ در پیش است
 کنون ای رهروان حق ، شب تاریک معدوم است
سفیدی حاکم و در دادگاهش هر سیاهی خرد و محکوم است
 کنون باید که برخیزیم و خون دشمنان تا پای جان ریزیم
دگر وقت قیام است و قیامی بر علیه دشمنان است
 سزای حق کشان در چوبه ی دار است
و ما باید که برخیزیم
دگر صبح است
چنان کاوه درفش کاویانی را به روی دوش اندازیم
جهان ظلم را از ریشه سوزانده ، جهان دیگری سازیم
دگر صبح است
دگر صبح است و مردم را کنون برخاستن شاید
نهال دشمنان را تیغ ها باید
که از بن بشکند ، نابودشان سازد
اگر گرگی نظر دارد که میشی را بیازارد
قوی چوپان بباید نیش او ببندد
اگر غفلت کند او خود گنه کار است
دگر صبح است
دگر هر شخص بیکاری در این دنیای ما خوار است
و این افسردگی ، ناراحتی ، عار است
دگر صبح است و ما باید برافروزیم آتش را
بسوزانیم دشمن را
که شاید همره دودش رود بر آسمان شیطان
و یا همراه بادی او شود دور از زمین ها
دگر صبح است
دگر روز تبه کاران به مثل نیمه شب تار است

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:19  توسط استاکر | 


ترجمه‌ی دو شعر از شاعر آمریکایی لی بلنتاین


۱.

قیچی بنفش

بغض گلویم را

در سحرگاهی تهی

الگو می‌بُرد

 

یک چکّه درد

در خون‌ام تزریق می‌شود

 

من از فراز دکل سرخ

پرواز می‌کنم

تا باز شب فرا برسد

و گل‌بوته‌های عصر را  بشکند

 

باید به تالار ارشاد بروم

که راه‌های صخره‌ای را اریب‌وار

طی می‌کند

و گلبرگ‌های مذاب خود را

بر دیوارها می‌چیند

 

طاق نصرت ِ زخم‌های آبی

چارچوب پنجره‌ها را

طرح می‌ریزد

 

بگذار دختران‌ات برقصند

و امواج گیسوان‌شان

از پشت‌شان فرو بریزد

و تالار را خفه کند

نوازندگان، هرزه درآیند

 

بگذار این دوره

از دست ِ شاخگانی

که پنجره‌ها را

با دود، مسدود کرده‌اند

حجم‌های ستارگان قبیح را

به فرار وا دارد

 

و سواری چوبین

بر دشت می‌گذرد

 

 

 

 

۲.

درخشش ِ تیغ ِ عتیقه

که پوست‌ام را می‌شکافد

و برّاقی سوسک بزرگ

که زیر قطار رفت

برهان آن است که من

ذهن‌ام را

به پسری دادم که سایه‌ی دختری داشت

دختر از گوشت گاو و اسباب مانیکور پر است

اوقات‌اش را به خم کردن مدال‌های پولادی می‌گذراند

پوست‌اش به نازکی می‌گراید

حتی رگ‌هایش نازک و خوشبوست

 

لب‌هایش مانند سیم  ِ مسی نازک است

حلزون‌های یخ‌زده در مویش می‌درخشند

جفت‌گیری در ریشه‌ی مو...

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:18  توسط استاکر | 

سرودى براى بوى هیزم ( شعر )

 پابلو نرودا / ترجمه شعر صفدر تقى زاده


دیر هنگام كه ستارگان
بى هیچ پوششى از ابر در هواى خنك
مى درخشیدند، در خانه ام را باز كردم.
                  اقیانوس
در دلِ شب
چهار نعل مى تاخت.
بوى تندِ
هیزم آماده
مثل دستى
از میان تاریكىِ خانه
بیرون خزید.
بو دیدنى بود
انگار
درخت
زنده بود.
انگار هنوز قلبش مى تپید.
دیدنى
مثل یك لباس.
دیدنى
مثل یك شاخه ى شكسته.
قدم زنان
به درونِ خانه
پاى نهادم
كه آن
تاریكىِ معطر.
در خود احاطه اش كرده بود.
بیرون
نقطه هاى آسمان
مثل سنگ هاى مغناطیسى
برق مى زدند،
و بوى هیزم
قلبم را نوازش كرد
مثل انگشتانى،
مثل یاسمن
مثل بعضى خاطره ها.
بوى برگ هاىِ نوك نیزِ
كاج نبود،
نه،
پارگى پوستِ
او كالیپتوس نبود
و نیز
عطر
تاكستانِ سرسبز
بلكه
چیزى راز آمیزتر بود
زیرا آن بو
تنها یك بار،
تنها یك بار،
پدید آمد
و آنجا، از میان همه ى چیزهایى كه
روى زمین دیده بودم،
در خانه ىِ
خودم، شب هنگام، كنار دریاى زمستانى،
آنجا رایحه ىِ
زیباترین رُزها
چشم انتظار من بود،
قلبِ جریحه دارِ زمین،
چیزى
كه مثل موج
مرا در خود گرفت
از زمان
رهایى یافت
و در درونم گم شد
به هنگامى كه دروازه ىِ شب را
گشودم.

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:17  توسط استاکر | 

داستان جوخه ی بمب نوشته دریک کوفود برگردان: اسدالله امرایی



دریک کوفود سال 1955 در کالیفرنیا به دنیا آمد. در امور ساختمانی، تکنولوژی برتر، ماهی‌گیری صنعتی، الکترونیک، متالورژی کار کرده و روزگاری در فروشگاه وسایل کودک داشته. فوق دیپلم فیزیک و لیسانس فلسفه و دکترای حقوق دارد. پنج سال وکیل دعاوی جنایی اورگون بود. مدتی مدیر یک خواربار فروشی بود، نگهبان زندان، جاشو و برنامه نویس کامپیوتر بوده.

با آسانسور به طبقه‌ی پانزدهم می‌روم، جایی که بسته را پیدا کرده‌اند. از بسته‌های خطرناک بدم  می‌آید. از سال 1970 که  از ویتنام بیرون آمدم. بیست و چهار سال. کار با آنها را شروع کردم. هیچ وقت از کار خودم خوشم نمی‌آمده. دلم می‌خواهد کار دیگری بکنم. تنها چیزی که از آن زیاد می‌ترسیدم، بیشتر از اینکه بر اثر انفجار دود شوم این بود که بخواهم دنبال کار دیگری باشم. بمب‌ها را خنثی می‌کردم که شکمم را سیر کنم. اما می‌ترسیدم دنبال کار بهتری بروم. بله مخلص کلام همین بود. کیسه‌ی خرید را کنار می‌کشم و بعد به چیزی نگاه می‌کنم که خیلی ساده است. سیم آبی را قطع می‌کنم. می‌دانی که معمولاً یک سیم یا یکی دیگر را قطع می‌کنی. بعد باقی سیم‌ها را می‌برم  و چیزی نمانده بود که روی فرش دفتر قشنگم بالا بیاورم. گور پدرشان، به من چه که منفجر می‌شوند. چرا من این کار را بکنم؟ چاشنی‌ها را می‌کشم و می‌اندازم توی زنبیلم. زنیبیل را برمی‌دارم و راه می‌افتم به طرف آسانسور. یک نفر چاشنی را درمی‌آورد، یک نفر هم مواد منفجره را می برد تا معدوم کند. چیزی نمانده بود که روی فرش هال بشاشم. حس می‌کنم که نمی‌توانم نگه‌دارم. اما این حس می‌گذرد و وارد آسانسور می‌شوم و به پایین می‌روم دم سرسرا. می‌روم بیرون و از وسط نیروهای پلیس که بیشتر از من ترسیده بودند. گشتی‌هایی بیست و چند ساله که خیال می‌کردند آنچه در سبد دارم ممکن است آنها را بکشد. بهتر از آنها می‌دانم. آنچه در روحم دارم می‌تواند آنها را بکشد، در حالیکه چاشنی در بهترین حالت فقط خودم را می‌کشت. از میان مردانی می‌گذرم که مرا قهرمان می‌دانند. خیال می‌کنند به کاری که می‌کنم باور دارم که در خدمت افراد عادی‌است. من اهمیتی به عموم مردم نمی‌دهم. نه به همقطارانم و نه حتی به خودم. به این علت این کار را می‌کنم.

باید مطمئن باشی که مسیر تا کامیون زرهی مانع نداشته باشد. همه ی این بچه‌ها واقعاً ترسیده‌اند.از بین آنها رد شدم و سبد را گذاشتم توی کامیون و در فولادی سنگین آن را بستم.

کامیون راه می‌افتد و می‌رود و من پشتِ ماشین جوخه می‌نشینم. اما انتخابی است که خودم کرده‌ام، اما بیشتر ما همین کار را می‌کنیم، معمولاً بعد از اینکه بمب را خنثی می‌کنیم رانندگی نمی‌کنیم. از شدت ترس ریدم به خودم و نمی‌توانم  استدلال کنم. راننده از توی آینه نگاهی می‌کند و لبخند می‌زند. می‌گوید:«جناب سروان امضا می‌فرمایید؟»

به آرامی گفتم: «خیلی خب. یکی را بفرست به جوخه می فرستم برای واحدت.»

خوشش نمی‌آید، معمولاً همین طور هستند. به او نگفته‌ام که دستم به اختیار خودم نیست که امضا کنم. فکرش را هم نمی‌کنم که به او بگویم تا بیست و چهار ساعت آینده خوابم نمی‌برد و احتمالاً چند باری بالا می‌آورم. پلیس‌ها هم به قهرمان احتیاج دارند.

از پله‌ها که بالا می‌روم به خانه‌ام، می‌دانم که حقیقت را به زنم جنیفر هم نمی‌گویم. سعی می‌کنم به او بقبولانم که فقط او را دوست دارم و به عشق او زنده‌ام. موقعی که بمب را خنثی می‌کنم فقط به عشق او زنده می‌مانم. بالای پله‌ها مکث می‌کنم که ببینم روی نرده‌ها شکوفه بزنم یا نه، اما می‌گذرد و کلیدم را توی قفل می‌چرخانم.در را باز می‌کنم.«هی جن، من برگشتم.»

به طرف من می‌دود.« شنیدم که بمب قلابی بود.»

«آره عزیزم و این چیز خوبی‌است. که اکثراً قلابی هستند.»

«همیشه نگرانم که نکند واقعی باشند.»

بله عزیزم، اما اگر واقعی هم باشد از پسش برمی‌آییم.»

با موهای او ور می‌روم و متوجه می‌شوم که روزگار من با این زن دوست‌داشتنی تو‌دل برو و ساده به شماره افتاده. برای اینکه یک روز می‌رسد که دیگر نمی‌توانم انکار کنم که خاطرخواهش، شوهرش در جوخه‌ی تامین و تدارکات خنثی‌سازی  مواد انفحاری واقعی کار می‌کند و بمب‌های واقعی را خنثی می‌کند. دلش هم نمی‌خواهد که دست بردارد.
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 9:16  توسط استاکر | 

برگردان شعری از خورخه لوئیس بورخس- سپیده جدیری


گورستان «رِكولتا»



پذیرای فرسایش
به قاطعیتِ شكوهمندِ خاك،
آهسته می‌كنیم صدایمان را
در عبور از ریشه‌های طویلِ مقابر،
كه تلفیقِ روح و مرمر در آنها
وعده‌ی شكوهِ مطلوبِ مرگ است.
مقبره‌ها زیبایند،
به عریانی واژه‌های لاتین و تاریخِ حك شده‌ی مرگ بر آنها،
همراهی مرمر و گُل
و میدانگاه‌هایی چون حیاط‌ها سرد
و دیروزهای بی‌شمارِ تاریخ
كه خاموش و یگانه‌اند امروز.
سهواً به مرگ می‌شناسیم آن آسودگی را
و بر این باوریم كه «پایان» آرزوی ماست
حال آنكه آرزوی ما بی‌اعتنایی است و خواب.
پر شور در دشنه‌ها و احساسات
و خفته در پیچك،
تنها زندگی زنده است
به هیئت فضا و زمان،
كه ابزار جادوی روح‌اند،
و آن هنگام كه خاموش شود،
خاموش می‌شود با آن
فضا، زمان و مرگ،
بسانِ پژمردنِ تصویری در آینه
آن هنگام كه در غروب فرو می‌رود
و نور رفته است.
سخی سایه‌سارِ درختان،
باد، پُر پرنده و بالِ موّاج،
ارواح، پراكنده در دیگر ارواح،
معجزه‌ای بود شاید كه آنان به ناگاه باز ایستادند از زیستن،
معجزه‌ای فراشعور،
گرچه تكرار خیال‌گونه‌اش
می‌بارد بر روزهای ما دهشت.
این اندیشه‌های من بود در «رِكولتا»،
در خاكستر خویش.
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:51  توسط استاکر | 

عکس کمیاب "آلفرد هیچکاک" کارگردان سینمای دلهره

سر آلفرد جوزف هیچکاک (زاده ۱۸۹۹ میلادی - درگذشته ۱۹۸۰). کارگردان انگلیسی که فعالیت عمده‌اش در آمریکا بود. هیچکاک بیشتر در زمینه فیلم‌های معمایی و دلهره‌آور فعالیت داشت.

آلفرد هیچکاک

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:50  توسط استاکر | 


+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:48  توسط استاکر | 

ابر شلوار پوش


فکرتان خواب می بیند
بر بستر مغزهای وارفته
خوابش نوکران پروار را ماند
بر بستر آلوده
باید برانگیزم جُل خونین دلم را
باید بخندم به ریشها
باید عُنُق و وقیح
ریشخند کنم
باید بخندم آنقدر
تا دلم گیرد آرام
بر جان من نه هیچ تار موی سفید است
نه هیچ مه پیرانه
من زیبایم
بیست و دو ساله
تندر صدایم
می درد
گوش دنیا
پس می خرامم
ای شما
ظریف الظرفا
که عشق را با کمانچه می خواهید
ای شما
خشن الخُشنا
که عشق را
با طبل و تپانچه می خواهید
سوگند حتی یک نفرتان
نمی تواند پوستش را
چون من شیار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در ردِ لب و لب
گوش کنید
در آنجا
در تالار
زنی هست
از انجمن فرشته های آسمان
می گیرد دستمزد
کتان تنش نازک است و برازنده
می بینیدش
ورق می زند لب هایش را
گفتی کدبانویی
کتاب آشپزی
اگر بخواهید
تن هار می کنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر می خواهید
حتی از نرم نرمتر می شوم
مرد
نه
ابری شلوارپوش می شوم
من به گلبازار باور ندارم
چه بسیار فخر فروخته اند به من
مردان و زنان
مردانی
کهنه تر از هر مریضخانه
زنانی
فرسوده تر از هر ضرب المثل

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:47  توسط استاکر | 
خورخه‌ لوییس‌ بورخس

ما در پلازا، همدیگر را بدرود گفتیم‌
در پیاده‌ رویِ آن‌ طرف‌ خیابان‌
من‌ روی‌ بر گرداندم‌
و پشت‌ سرم‌ را كاویدم‌
تو بر می‌ گشتی‌
و دستانِ خدا حافظی‌ ات، در اهتزاز بود
رودخانه‌ ای‌ از وسایل‌ نقلیه‌
از میان‌ ما می‌ گذشت‌

آیا نمی‌ دانستیم‌
كه‌ از پس‌ آن‌ رودخانه‌ ی‌ دوزخی‌ غمبار
دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم‌ دید
ما همدیگر را گم‌ كردیم‌
و یك‌ سال‌ بعد تو مرده‌ بودی‌

و من‌ حالا
یادهایم‌ را می‌ كاوم‌
و خیره‌ بدانها می‌ نگرم‌
و فكر می‌ كنم‌ كه‌ این‌ اشتباه‌ است‌
كه‌ انسان‌ با خداحافظی‌ جزیی‌
مبتلای‌ جدایی‌ بی‌ نهایت‌ شود
شب‌ قبل، پس‌ از شام‌
بیرون‌ نرفتم‌
و سعی‌ كردم‌ چیزهایی‌ بفهمم‌
دوره‌ كردم‌ آخرین‌ درسی‌ را كه‌ افلاطون‌
در دهان‌ معلمش‌ گذاشت‌
خواندم‌ كه‌ روح‌ تواند گریزد چون‌ جسم‌ مرد
روح‌ نمی‌ میرد
گفتن‌ بدرود برای‌ انكار جدایی‌ است‌
آدم‌ ها خداحافظی‌ را اختراع‌ كردند
زیرا فكر می‌ كردند بی‌ زوالند
با اینكه‌ می‌ دانستند زندگی‌ اشان‌ را دوامی‌ نیست‌
در ساحل‌ كدام‌ رودخانه‌
این‌ گفتگوی‌ نامعلوم‌ را فرو خواهیم‌ گذاشت‌ ؟
آیا ما دوتن‌
دلیا و بورخس‌
اهل‌ شهری‌ نبودیم‌ كه‌ یكبار در جلگه‌ ها
ناپدید شد ؟‌
6 بعد از ظهر بود....
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:46  توسط استاکر | 


ترجمه بابک احمدی
 


دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند نمی آید چنین می پنداشتند
چه روز زیبایی بود یادت هست
روز فراغت ومن ،بی نیاز به تن پوش

امروز آمدی پایان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران می آمد
شاخه ها وچشم انداز در انجماد قطره ها

واژه که تسکین نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زداید
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:45  توسط استاکر | 

ترجمه شعری از

 جوآن چاندوز بائز

Joan Chondoz Baez

baez6.jpg

 

North

Where icicles hung the blossoms swing

but in my heart there is no spring

You were my spring my summer too

It's always winter without you

the flocks head north and the lilacs bloom

At night they scent my moonlit room

You were my spring my summer too

I'm going north to look for you

Like a widblown bird my heart goes forth,

sent by the spring to the shinig north

you are my spring , my summer too,

and I won't rest till find you

شمال


جایی که یخ پاره ها آویزانند و شکوفه ها می رقصند

ولی در قلب من بهاری نیست

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

بی تو ، همیشه زمستان است

گله ها به سوی شمال می روند و یاس ها می شکفند

شب ها ،یاس ها اتاق روشن از مهتاب مرا عطر آگین می کنند

تو بهار من بودی ، تابستان من هم

من به شمال می روم و تا تو را جستجو کنم

مانند پرنده ای بر بال باد، قلب من پیش می رود

بهار، قلبم را به شمال درخشان فرستاد

تو بهار من هستی ،  تابستان من هم

و من آرام نمی گیرم تا تو را بیابم
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:44  توسط استاکر | 

آنا ماریا ارتزه

ANNA MARIA ORTESE

نویسنده‌ و شاعره‌ ایتالیایی

 او در یكی‌ از نامه‌هایش‌ به‌ یك‌ دوست‌ شاعر می‌نویسد: بیت‌ ساختن‌ در مورد شعر درست‌ نیست، زیرا هیچ‌گاه‌ نمی‌توان‌ پُشت‌ میز تحریر نشست‌ و برای‌ ساختن‌ یك‌ شعر تصمیم‌ گرفت، تنها بستگی‌ به‌ الهام، هیجانات‌ و لحظه‌ دارد، افراد بسیاری‌ وجود دارند كه‌ حتی‌ رابطه‌ای‌ با مدرسه‌ نداشته‌اند، و تنها راهنمایشان‌ مطالعه‌ گلچین‌های‌ شعر بوده‌ است.
من‌ (با آنا ماریا اُرتزه‌ آشنایی‌ داشتم) او به‌ تمدن‌ ایران‌ علاقمند بود. سالها پیش‌ در یك‌ فستیوال‌ شعر در رُم‌ از من‌ خواست‌ كه‌ بعضی‌ شعرهایش‌ را به‌ زبان‌ فارسی‌ ترجمه‌ كنم، اینك‌ او در قید حیات‌ نیست. سال‌ 1998 در رُم‌ درگذشت. سه‌ مجموعه‌ شعر، رمان‌ و داستانهای‌ كوتاه‌ از او چاپ‌ شده‌ است.
شهرت‌ آنّا ماریا اُرتزه‌ بخاطر رمانهای‌ اوست.


خدا خواهش‌ می‌كنم‌ مرا ببر
خدا مرا به‌ دوردست‌
روی‌ بال‌های‌ فرشتگان‌ ببر
خواهش‌ می‌كنم:
جائی‌ كه‌ عشق‌ با مرگ‌ در جدال‌ نیست،
تا این‌ عشقِ پاك، تسلیم‌ نشود؛
جائی‌ كه‌ همیشه‌ گُل‌های‌ سرخ‌ شكفته‌ می‌شود،
مانند یاقوت‌هایی‌ كه‌ آنها را پوشانیده‌ باشد؛
جایی‌ كه‌ ماه‌ جرقه‌ زند و بگرید
برای‌ پیوستن‌ به‌ عاشقان.
می‌خواهم‌ به‌ آن‌
سرزمینِ دور بروم، جائی‌ كه‌ پسرانِ نوجوان‌
در حال‌ دویدن، برای‌ عشق‌ رنج‌ می‌كشند؛
جایی‌ كه‌ دخترانِ نوجوان‌
در عصرهایی‌ كه‌ جشن‌ است‌
میان‌ پنجره‌های‌ پُر از گُل‌ نشسته‌اند
و پنهانی‌ می‌گریند، با اندوهی‌ آسمانی‌
 
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:43  توسط استاکر | 
Oliver Stone 01.jpg
نام اصلی ویلیام الیور استون
تولد ۱۵ سپتامبر ۱۹۴۶ (۶۲ سال)
کشور آمریکا شهرنیویورک
سال‌های فعالیت ۱۹۷۱ میلادی تا کنون




درباره الیور استون و سینمای سیاسی‌اش

سینمای ما - زمانی‌كه صحبت از عبارت سینمای سیاسی به میان می‌آید، در كنار نام‌هایی از قبیل كنستانتین كوستاگاوراس و كن لوچ، قطعا به یاد نام الیور استون نیز می‌افتیم. البته سینمای سیاسی مفهومی سیال است و از آنجا كه به تعبیر ارسطو، انسان حیوانی سیاسی است، بنابراین می‌توان به نوعی دایره تمام فیلم‌هایی را كه راجع به منویات و كنش‌های انسانی است، به سینمای سیاسی نسبت داد؛ منتها اگر به شكل خاص‌تر به این موضوع نگریسته شود می‌توان محدوده این نوع سینما را در سه عرصه در نظر گرفت، نخست بحث وقایع‌نگاری‌های سیاسی، دوم بحث‌های ایدئولوژیك كه در پی تبلیغ یا نفی دیدگاهی سیاسی هستند و سوم سینمایی كه بیشتر در پی پژوهش و تبیین عناصر كلیدی سیاست (مثل قدرت) است و شكل و شمایل ناب‌تری در قیاس با دو مورد قبلی دارد، اما سینمای الیور استون در كدامیك از این محدوده‌ها می‌گنجد؟ استون قبل از ورود به سینما، زندگی پر فراز و نشیبی را تجربه كرده بود.
جدایی والدینش (یك پدر تاجر وال استریت- كه بعدها سایه‌ای از او در فیلم وال‌ استریت درونمایه اصلی را شكل داد- و یك مادر كاتولیك)‌، گرایش به رهیافـت‌های ضدكمونیستی (اساسا با همین انگیزه وارد جنگ ویتنام شد)، روند متناقض جاری در جنگ (از یكسو به خاطر دو بار جراحتش، دو نشان شجاعت گرفت و از سویی دیگر به خاطر اعتیاد و اتهام قاچاق مواد مخدر به زندان افتاد) و... او را به سمت و سویی پرتنش و معترضانه نسبت به جهان پیرامون سوق داد و سوالات اساسی در مورد سیاست‌های كشورش در قبال جنگ و جهان سوم و... برایش ترسیم شد. این بود كه در كنار امرار معاش از طریق تاكسیرانی به سراغ حوزه‌ای رفت كه می‌توانست این خشم و یاس و اعتراض را به شكلی فراگیر بازتاب دهد:‌ سینما.
در ابتدا این تاثیرات در متن فیلمنامه شكل گرفت.
قطار سریع‌السیر نیمه‌شب (آلن پاركر)، صورت زخمی (برایان دی‌پالما)‌ و سال اژدها (مایكل چیمینو) آنقدر اعتبار داشتند كه از این فیلمنامه‌نویس فارغ‌التحصیل مدرسه سینمایی نیویورك، وجهه‌ای پرتوان معرفی كنند، منتها اولین تجربیات او در زمینه فیلمسازی مانند تصرف و دست- كه در ژانر وحشت بودند- به آن اندازه بها نداشتند. شاید لازم بود استون این مایه‌های وحشت را نه در دنیای فانتزی، بلكه در حوزه سیاست و عینیت‌های واقعی بازتاب دهد و چنین روندی از اولین فیلم مهم او، سالوادور- كه دغدغه‌های ویتنامی را در آمریكای مركزی جست‌وجو می‌كرد- آغاز شد. این دغدغه‌ها در فیلم بعدی او جوخه به عنوان سرآغاز سه‌گانه جنگ ویتنام شكلی سرراست‌تر گرفت و از اینجا دیگر نام استون رسما به یكی از سرآمدان سینمای سیاسی با محوریت اعتراض به سیاست‌های آمریكا در آسیای شرقی تبدیل شد.
از اینجا بود كه به تدریج دلمشغولی‌های الیور استون به حوزه‌هایی مانند تاریخ، جنگ و سیاست عیان شد و فردیت و استقلال و شرافت انسان‌ها- با نمایندگی شخصیت‌های اصلی فیلمش- در این حوزه‌ها به بوته آزمون سپرده شد. اینجاست كه پاسخ به آن پرسش بند اول این نوشتار شكل می‌گیرد: سینمای سیاسی استون تركیبی از حوزه‌های سه‌گانه واقعی، ایدئولوژی و انسان‌شناسانه است. او هم از وقایع سیاسی سخن می‌گوید و به آنها ارجاع می‌دهد (مثل سه‌گانه ویتنامی‌اش؛- «جوخه»، «مقولد چهارم ژوئیه و آسمان‌وزمین... یا سه‌گانه پرزیدنتی‌اش؛ «جی‌اف‌كی»، «نیكسون» و همین فیلم آخری كه راجع به جورج بوش است).‌
او سراغ چهره‌های ایدئولوژیك می‌رود (مثل كاسترو در «فرمانده») و هم در اغلب آثارش مباحث ظریف انسانی را در ارتباط با مفاهیم قدرت زیر ذره‌بین قرار می‌دهد و جالب اینجاست كه این نیز در یك سمت‌وسوی محدود باقی نمی‌ماند. در این بین هم ارباب و اصحاب قدرت مطرح هستند- فیلم‌هایی كه راجع به روسای جمهوری آمریكاست- و هم مردم عادی اجتماع یك سر موضع انتقادی او را تشكیل می‌دهند- مثل فیلم Talk Radio - هم حوزه اقتصاد در نوك حمله او قرار می‌گیرد- وال‌‌استریت- و هم رسانه‌ها به عنوان مروجان خشونت به باد انتقاد گرفته می‌شوند. قاتلان مادرزاد، هم كنكاش در تاریخ شكل می‌گیرد. اسكندر- و هم به عمق جنگ نقب زده می‌شود- سه‌گانه ویتنام- و...
استون برای تبیین دیدگاه‌هایش شیوه ساختاری خاصی را در نظر نمی‌گیرد و بسته به حال و هوا و فضای كلی آثارش، از الگوهای متنوعی بهره می‌گیرد. از همین رو است كه مثلا بین جلوه‌های بصری جوخه با نیكسون تفاوت فراوانی وجود دارد و یا شیوه روایت در جی‌اف‌كی متفاوت از آن چیزی است كه در قاتلان بالفطره می‌بینیم. با این حال عناصری از قبیل تدوین پرشتاب، گفت‌وگوپردازی‌های پرآب و تاب و آكنده از كنایات، بازی‌های پرجلوه بازیگران، جهش‌های زمانی و مكانی، مستندگرایی و حتی بهره‌مندی از تمهیدات منفی متظاهرانه- حتی بك پروجكشن- در اغلب آثارش، جزء مایه‌های كم‌وبیش آشنا است. چنین روندی كه در برخی آثار مثل جی‌اف‌كی خوب جواب داده است اما در فیلمی مانند نیكسون نمود خوبی ندارد و البته مانند قاتلان بالفطره نیز هرگز نتوانسته از تبدیلش به یكی از بدترین آثار استون جلوگیری كند. (در كارنامه استون فیلم بد هم كم نیست: اسكندر، مركز تجارت جهانی و وال‌استریت) البته جالب اینجاست كه یكی از بهترین آثار او، چرخش كامل (U-Turn) است كه از قضا خالی از مضامین سیاسی روشن است و به عنوان یك نئونوآر درخشان بین بلاتكلیفی و گیجی و رودست خوردگی‌های مكرر شخصیت اصلی‌اش در قبال دروغ‌گویی‌ها و توطئه‌های آدم‌های اطرافش و ساختار آشفته‌نمای- اما در واقع دقیق- كار همبستگی مثال‌زدنی ایجاد می‌كند.
نام استون با جنجال گره خورده است. زمانی كه به سراغ تاریخ می‌رود پای مسائلی نظیر تحریف تاریخ و حتی جعل سند و واقعیت برایش به میان كشیده می‌شود و زمانی كه سراغ شخصیت‌های واقعی می‌رود، حرف و حدیث‌های پیرامونی فراتر از خود متن، خودنمایی می‌كنند (حرف و حدیث‌ها كه گاه حتی مانع از ساخت خود اثر می‌شود: نمونه بارزش ماجرایی است كه همین یكی‌ دو سال پیش بر سر مسئله‌ای كه قرار بود راجع به رئیس‌جمهور ایران بسازد پیش آمد و جنجال‌هایی فراتر از نام و وجهه خود او ایجاد شد) و شاید آنچه مانع از تعمیق اساسی كارهای او می‌شود همین نور و جلا و فریادهای ظاهری باشد كه از پس این همه جنجال جلوه پیدا می‌كند. سیاست حوزه‌ای ذاتا جنجالی است و طبعا نمی‌تواند انعكاس تصویرش در پرده سینما خالی از این وصف باشد، اما این سطح متلاطم، عمقی پرژرف و متین نیز دارد كه در آثار استون، كمتر نشانه‌ای از آن را دیده‌ایم. آیا پس از دو دهه و نیم فعالیت پر شر و شور سینمایی، می‌توان برای درك این ساحت پنهان، به آثار بعدی استون امید بست؟
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:42  توسط استاکر | 

 نقد فیلم: شبح آزادی (Phantom of Liberty)   antôme de la liberté, Le

شعار «مرگ بر آزادی»، یک حکایت متناقض –علیرغم زعم فلسفی آن- در بیانیه تصویری سوررئالیسم نیست. آزادی، چیزی که در سراسر جهان بر سرش خون ریخته میشود، مانیفست صادر میشود، منشور تولید میگردد و انقلاب تبلور می یابد کلمه ایست نمادین؛ درست به همان شکلی که یک تصویر فراواقعی قابل تاویل است. «لوئیس بونوئل» پرخاشگر در عرصه سینما، آزادی را نسبت به بنیان بی اساس قراردادی اش می کاود و مورد سرزنش قرار میدهد. آزادی که در سگ آندلسی (Andulusian Dog) باعث پاره شدن کره چشم دختر می گردد این بار تبدیل به کالایی مصرفی می گردد. بله، بونوئل با گرایشات مارکسیستی که هرگز مایل به اعتراف آن نیست دست به ساخت ماراتنی انتقادی-سیاسی با عنوان پر طمطراق «آزادی» می زند. این انتقاد به مصرف گرایی انسان مدرن در حوزه آزادی در سینمای بونوئل جاری است، که گاهی تبدیل به نقد دیالکتیکی مذهب –برای مثال فیلم جنجالی ویردیانا (Virdiana)، شمعون صحرا (Simon of the desert)، نازارین (Nasarin)، تریستانا (Tristana)، راه شیری (Milky Way) و ملک الموت (The Exterminating Angel)– و گاه فراتر از آن به تحلیل سرمایه و اشرافیت حاصل از آن –جذابیت پنهان بورژوازی (The Discreet Charm of the Burgeoisis)، میل مبهم هوس (That Obscure Object of Desire)- می شود. بونوئل منتقد است و این اساس تفکر مارکسیستی است، هرچند بونوئل از نظر عملی و نگاه اجتماعی مارکسیست نبوده است. او تنها با اتکا با مولفه های بنیادمند عدم دخالت اندیشه در خلق اثر (چیزی که آندره برتون شاعر سوررئال سردمدار آن بود) دست به چاقوی جراحی می برد و تا مرز اخراج از وطن مذهب را به نقد می کشد. انتقاد مذهبی اگرچه موتیف آثار این پدر سوررئالیسم در سینما به شمار نرود به هر جهت عنصر لاینفک سینمای اوست. سینمای او هرچند در ابتدا چندان «بونوئلی» نبود و بیشتر رد پای سالوادر دالی (همقطار سوررئال بونوئل در دهه 30) در آن دیده میشد. برای مثال دوچرخه و پیانویی که در نقاشیهای دالی سمبل مذهب هستند در سگ اندلسی هم دیده میشوند، اما بونوئل چندان مایل به نمادپردازی مبهم بدین شکل نبوده است. از این روست که در آثار بعدی او سورئالیسم به محتوا سرایت میکند تا جاییکه حتی در تریستانا به نظر میرسد با اثری سوررئال مواجه نیستیم. «شبح آزادی» با در دست گرفتن این مولفه ها یک گام فراتر می گذارد و به دموکراسی می تازد، چیزی که در دهه 80 نوعی ژست و فیگور سیاسی محسوب میشده است. فیلم در سالهایی جلوی دوربین می رود که کمتر کسی متاثر از افکار بلندپروازانه مارکس، گرامشی و اهالی مکتب فرانکفورت (سردسته آنان آدرنو) نیست. ظاهراً بونوئل از این قافله عقب نمانده است.

 ترمرغ و پروازهای دموکراتیک

با این مقدمه، دفتر تحلیل «شبح آزادی» را باز خواهیم کرد. چنانچه آمد، بونوئل در هنگام ساخت این فیلم، کمونیستی دوآتشه قلمداد می شود. او به همان شیوه ای که مارکس در کتاب اثرگذار «کاپیتال/سرمایه» به نقد سرمایه داری و تحلیل دموکراسی پرداخت از آزادی سخن می راند اما ویژگی آزادی مورد نظر او از خصیصه های عرفی مفهوم آزادی تبعیت نمی کند. به نظر میرسد این واژه در استعاری ترین موقعیت خود در یک روایت تصویری گنگ به خدمت گرفته شده است. به هرجهت، منظور نقد آزادی نیست و این تنها کلیدی است بر فتح باب ستیزه با قوانین شرعی و جزم اندیشانه دموکراسی آنهم از نوع غربی آن. در این نوع نگرش و با در نظر گرفتن اندیشه دموکراسی یا لیبرالیسم چیزی که نمود عینی دارد انتقاد چاشپذیر جایگزینی و جابجایی ارزشهاست. از آنجایی که ارزش در سیستم فکری و اندیشمندانه مدرن (و چه بسا کلاسیک آن) دارای ریشه های نسبی و بدون قطعیت محض است جابجایی آن تنها نوعی دیگر از لیبرالیسم را تداعی میکند، یعنی حالا بونوئل با جایگزین کردن چند عادت عرفی نشان میدهد که مدرنیسم (والد لیبرالیسم، با تداعی اجتماعی آن) تنها بر چارچوب و قواعد «عادت» استوار شده است. در سکانس میز با صندلیهای توالت فرنگی؛ این جابجایی و عادت گونه بودن «عرف» و اخلاق تصویر می شود. در اینجا از میزان تولید انبوه مدفوع توسط انسان و خطرات احتمالی آن برای بشریت سخن به میان می آید در حالیکه همزمان عمل دفع مدفوع انجام میگردد. این پارادوکس تصویری، همجهت با نقد قاعده مندی اخلاق یا عرف مدرن از زبان بونوئل است. فیلم موقعیت طنز ایجاد می کند اما یک کمدی نیست، این تنها ابراز همدردی با مارکس و همقطارانش در باب آفت مصرفگرایی و کالاسالاری مدرنیته است.

بونوئل با تشبیه فرد آزادیخواه –از نوع لیبرال آن- به شترمرغ و تشبیه جامعه مدرن لیبرال به باغ وحش (اشاره به سکانس پایانی) به مبارزه تصویری با جامعه متحول شونده و سیاستهای هم عصر خویش می پردازد. او شترمرغ (لیبرالیسم؟) را موجودی می پندارد که پرنده است اما قادر به پرواز نیست. ادعای پرنده بودن اما عدم قدرت پرواز، یا سعادت اجتماعی که در دموکراسی غربی فریاد میشود به زعم بونوئل ادعایی بی اساس و عوامفریبانه است. عنوان فیلم، شبح ازادی که از دو واژه کلیدی «شبح» (Phantom) و «آزادی» (Liberty) تشکیل می شود بیانگر نگاه کمونیستی و البته با چاشنی کنایه است، آزادی در حقیقت چون روحی سرگردان جامعه حزبی سوسیالیسم را تهدید میکند و باعث هراس آن از آینده توده ها میگردد. این آزادی البته بدون کنایه به آزادی فردی یا اجتماعی در حقیقت روش ابزارسازانه فردگرایی یا جمع گرایی توده ها و حکومتها را خاطرنشان میگردد و مورد نقد بونوئل است. تعریف بونوئل از این واژه یک تعریف کلاسیک یا فلسفی نیست، او چنانکه آمد از استحاله حقانیت جمعی تحت عنوان آزادی بیان و اندیشه (که منجر به «عادت»سازی و در نهایت عدم کراهت خشونت می شود) در بدنه یک اجتماع بیمار و حیوان گونه می هراسد.

«شبح ازادی» بدون شک سیاسی ترین اثر بونوئل است. او با نمایش جابجایی ارزشهایی که عرف باعت اختراع آنها شده است دست به انتقاد سیاسی میزند. او با این نمایش طنزآلود و گاهی مبهم ما را به وحشت از شبحی دعوت میکند که از دل تاریکیهای مدرنیسم (به زعم بونوئل) یا لیبرالیسم به ما دست درازی میکند. بونوئل در اپیزود مربوط به تیراندازی مرد از روی ساختمان به مردم ادعا میکند که لیبرالیسم قاتل لیبرالیسم است. لیبرالیسم فعلی (شترمرغ سنگین و بدقیافه و کم عقل بدون قدرت پرواز) به سمت لیبرالیسمی که تنها در ذهنیت جاری است (کلاغ، که کوچک، باهوش و قدرتمند در پرواز است) شلیک میکند؛ مثل کسی که از تعالی آنچه باید باشد در تقابل آنچه که اکنون هست دیوانه وار میهراسد و آن را از بین می برد.

تلقی دیالکتیکی

گرایش به نقد دیالکتیکی مذهب چنان در پوست و خون بونوئل نفوذ کرده است که در انتقاد سیاسی نیز از آن کوتاهی نمیکند. چنانچه هگل (و بعدها انگلس با سیاسی کردن فرایض فلسفی) پدیده های ذهنی (سابجکتیو) یا عینی (آبجکتیو) را مترصد وجود «پدیده»، «ضد پدیده» و «فرایند» میداند و با اتکا به این اصل فلسفی وجود ذهنی ضدپدیده را برای یک امر واقعی مجاز نمیداند مگر اینکه فرایند چنین رخصتی را بدهد، بونوئل نیز آزادی را ذهنیتی آنتی تزیک نشان میدهد که لیبرالیسم در مقام «فرایند» (Synthesis) در صدد احیای آبجکتیو آن است. بونوئل بیان میکند که لیبرالیسم تلقی درستی از «فعل فرایند» برای تبدیل سوسیالیسم به لیبرالیسم نیست. از همین جا آشکار است که بونوئل موجود عینی را قدرت جمع میداند (او از همین منظر با انتخاب عنوان فوکو برگرفته از میشل فوکو اندیشمند معاصر برای کسی که به هنر کلاسیک علاقه ای قاچاقی و تمایلی غریزی نشان میدهد گوشه چشمی به میشل فوکو دارد) و استنتاج او از اندیشه لیبرال گرایشات غیرواقعی به سابجکتیویته منحصر و ویرانگر است باعث تمایلش به کمونیسم میشود. اکنون چه ادله ای برای دریافت چنین تلقی دیالکتیکی از فیلم شبح آزادی وجود دارد؟ با کمی توجه، تمام اثر را سرشار از پدیده، ضد پدیده و فرایندها می یابیم. اما کاری شگرف که از دست بونوئل برآمده است، استفاده بخردانه از عدم خردورزی سوررئالیسم در نمایش تصویری حرفهای سیاسی اجتماعی اوست. او همه «ضدپدیده»ها را جایگزین پدیده ها کرده است. اجابت مزاج مودبانه، قتل شرافتمندانه، جستجوی دختر گم نشده، وحشت از تصاویر آثار باستانی، سیلی زدن به صورت دکتری که با صداقت از بیماری حرف میزند، همخوابگی و عشق با محارم آن هم پسری جوان با عمه ای پیر و کشیشهایی که قمار میکنند نمونه های این جابجایی دیالکتیکی هستند.

بونوئل در طول فیلم از نمایش فرایندها پرهیز میکند و تنها نتیجه کار را به ما نمایش میدهد. این نتیجه چیزی بیمارگون و غریب با ابهام فراوان و گاهی خنده آور به نظر میرسد اما فیلمساز به دنبال تحلیل ذهنی و قرار دادن مخاطب در دنیایی است که می توانست بدون ابهام یا طنز آزادانه وجود داشته باشد. از نظر بونوئل چنین دنیایی به طور قطع می توانست حضوری عینی داشته باشد، این تنها به مکانیسم فرایند (که اکنون بونوئل متوقع است در ذهن بیننده بازسازی شود) بستگی داشته است. از نظر فیلمساز ممکن است ابهام واقعی در مدرنیسم امروز (ادب و اخلاق، مذهب و آزادی فردی) و خنده واقعی در رفتار توده های امروز باشد. بونوئل بدون شک با گوشه چشم به نسبیت گرایی و عدم قطعیت پوپر دیالکتیک را پیش می نهد و از آن بهره میگیرد، چنانکه طبق یک اندیشه متحول شده و متفاوت «ضدپدیده» فیلم همان «پدیده» واقعی است. فرایند هم بعد از انجام وظیفه از نظر محو خواهد شد. بونوئل هم معتقد است که سوبجکتیویته بدون حضور فرایند قابلیت واقعی شدن و پیوشتن به محدوده حقیقت را ندارد اما به این هم معتقد است که مکانیسم فرایند راه اشتباهی را پیش گرفته است.

برتون و پازولینی

لوئیس بونوئل با مانیفست سوررئالیسم به این مکتب پیوست اما بعد از همکاریهایش با دالی و اینکه اهدافش را نمی توانست با اتکای مطلق به رویا و تصاویر خواب آلود متحقق نماید سوررئالیسم مخصوص به بونوئل را (همان سرایت عدم خردورزی به محتوا به جای فرم) ابداع کرد. هرچند در ملک الموت و عصر طلایی دوباره ارجاعاتی در حوزه فرمال او به مکتب آندره برتون به چشم میخورد اما او خود را از آن این دنیا نمیدانست. با وصف اینکه او اخلاقگرا و منزوی بوده است ارادتش به برتون در شبح آزادی محسوس است. شاید سکانس تیراندازی به مردم بی ربط به جمله برتون: «سوررئالیسم مثل این است که با مسلسل به خیابان بیایی و هرکسی را که خواستی بکشی!» نباشد و نوعی ارادت (یا انتقاد؟) از برتون به نظر برسد. اما درباره پازولینی، ارادت بیشتری در شبح آزادی به این فیلمساز آوانگارد و رادیکال حزب کمونیسم ایتالیا به چشم میخورد.  دکتر صادق که بیماریها را تشخیص میدهد عنوان «دکتر پازولینی» را یدک میکشد اما دستمزد صداقت و وجدان کاری او (پازولینی به جای سوسیالیسم و دشمن فاشیسم و مدرنیته) یک سیلی نابهنگام از فردی بورژوا است. در این سکانس، نوعی همدردی متواضعانه با پیر پائولو پازولینی؛ منتقد سینه چاک و بی باک ایدئولوژی و مذهب و البته فاشیسم از سوی بونوئل حس میشود. به یاد داشته باشیم که بونوئل در ابتدای فیلم این عبارت را از دیدگان مخاطبش میگذراند: «تمامی عناوین مشابه در فیلم کاملاً عمدی است!» و این از آن دسته شوخیهای کاملا جدی است.

مازوخیسم، بلاهت عرفی و روابط نامشروع: آفتهای لیبرالیسم

شلاق خوردن مسافر از ناحیه باسن عریان به دستی زنی شهوت انگیز که بیانگر مازوخیسم جنسی است فریادی است بر سر ماهیت ویرانگر اندیشه لیبرال. بونوئل سرسختانه به دنبال اتیولوژی بیماریهای سادیستیک و اشاعه آنها به دستان پرتوان اصالت آزادیهای فردی است؛ چیزی که به شکل بیماری نمود می یابد و در اینجا تنها کاری که از مذهب بر می آید خالی کردن میدان است. کشیشها با دیدن این صحنه بیرون میروند و تنها به ناسزا گفتن قناعت میکنند و جالب اینکه یکی از کشیشها خود را محق کتک زدن میداند. مذهب لیبرال با کنایه ای نامحسوس فاشیستی تلقی می شود و قدرت خشونت طلبی و اصالت دادن به آن را در بستر ایدئولوژیک فراهم مینماید. اما جستجوی دختر گم شده، تنها به دلیل اتکا به آمار توصیفی و نه استنباطی (اشتباهی در شمارش شاگردها در مدرسه رخ داده است: آمار توصیفی) نمایانگر حماقتی است که ذات دموکراسی آن را ایجاد میکند. چون حقایق در این نظام در سیطره آمار در می آیند عقل کنار گذاشته میشود و بیماری بلاهت بارز میگردد. در اینجا، از خود دختربچه برای پیدا کردن دختربچه استفاده میشود؛ یعنی حقیقت را توصیف میکنند تا حقیقت را کشف نمایند. بونوئل با انتقاد از وصف به جای تشریح دست به بی پرده گویی در باب انتقاد از بلاهت اجتماعی در جامعه دموکراتیک غربی (منظور گرایش به مصرفی شدن و سرمایه) میزند. یکی دیگر از بلایای دموکراسی از نگاه بونوئل عدم قبح روابط جنسی نامشروع است. جالب است بدانیم همین موضوع یکی از چند دلیل جدایی بونوئل از سالوادور دالی بود، کسی که چندان به اخلاقیات گرایش نداشت. بونوئل در فیلم بل دو ژور (زیبای روز) به طور اختصاصی به طرح و بسط این موضوع پرداخته است و در شبح آزادی تنها از آن عبور میکند.

شبح آزادی فیلمی است مبهم و در عین حال طغیانگر. این فیلم بی پروا دست به انتقادی تند از لیبرالیسم میزند و برای این کار از استنتاجهای فلسفی و سیاست علیه سیاست بهره میجوید. این فیلم خلاصه ای از کارنامه پرشور و عصیانگر پدر سوررئالیسم سینما –لوئیس بونوئل- است. چکیده ای از هرآنچه در باب نقد مذهب، ایدئولوژی و مکاتب مدرن و بورژوازی میتوان در آثار سینمایی به تصویر کشید. جسارت بونوئل در این فیلم ستایش برانگیز است. شبح آزادی فیلمی است به زبان بونوئل، در غایت انزوای خرد و تکیه بر رویا بدون داشتن یک رویای واقعی.


 نقد فیلم میل مبهم هوس

  Cet obscur objet du désir

میل مبهم هوس آخرین فیلم لوئیس بونوئل پدر سینمای سوررئال جهان که او این فیلم را زمانی که ۸۰ سال داشت ساخت؛ فیلمنامه این فیلم توسط خود بونوئل و ژان کلود کریر بر اساس رمانی به نام The Devil is a Woman نوشته شد.

از ابتدای شروع فیلم تا دقایق آخر با داستانی نسبتاً ساده و روان مواجهیم، ولی در دقایق آخر بونوئل با خلق چند صحنه پیچیده و معما گونه اثر انگشت سینمای سوررئال خودش را بجای میگذارد.فیلم داستان گوشه‌ای از زندگی ماتیو مرد میانسالی است که از رفاه مادی و منزلت اجتماعی بالایی برخور‌دار است. در ابتدای فیلم ماتیو سطل آبی را بر روی زنی که بقول ماتیو "بدترین زن در دنیا" است و آثار کبودی و زخم بر روی صورت دارد، خالی میکند.

وقتی مسافران علت این کار ماتیو را می‌پرسند ماتیو داستان عشق خودش را به دختر جوان، کونچیتا، نقل می‌کند. مسافران که شامل یک زن و دختر کوچکش، یک پرفسور روانشناس و یک قاضی است تنها نقش شنونده (و احتمالاً قضاوت کنندگان) را دارند. داستان اصلی فیلم از همین نقطه با فلش‌بک‌هایی به گذشته آغاز می‌شود.نقش کونچیتا را دو بازیگر متفاوت به نامهای Carole Bouquet و Angel Molina بازی میکنند. استفاده از دو بازیگر برای نقش کونچیتا یکی از تکنیکهای مورد علاقه بونوئل است.

در واقع بونوئل با اینکار دو شخصیت متفاوت از کونچیتا را ارائه می‌دهد. یکی دختری پاک و صادق، باکره و وفادار به اخلاقیات و دارای افکار روشنفکرانه. کونچیتا از عشق ماتیو ثروتمند راضی است ولی خودش را تسلیم هوس‌بازیهای مردانه ماتیو نمیکند؛ تنها یک راه برای ماتیو وجود دارد و آن احترام به شخصیت کونچینتا، احترام به آزادی او و اینکه قبول کند کونچیتا یک "شیء" نیست.در مقابل این شخصیت آرمانی، کونچیتا (و شاید تمام زنان دیگر دنیا) داری شخصیت دیگری هم هست؛ زنی طناز و عشوه‌گر و در عین حال هوسران و خودخواه که با رفتاری سادیسم گونه از آزار ماتیو لذت می‌برد.

بعد از پایان داستانی که ماتیو برای مسافران نقل میکند، کونچیتا سر می‌رسد و او هم مثل ماتیو سطل آبی را روی وی خالی میکند، کونچیتا فرار میکند ولی ماتیو او را در دستشویی قطار گیر می‌اندازد؛ در اینجا مجدداً شاهد نمود شخصیت دیگر کونچیتا هستیم، دست به سینه ایستاده و به ماتیو زبان درازی میکند!

در سکانس آخر در حالی که ماتیو و کونچیتا دست در دست هم در حال عبور از خیابانی در پاریس هستند، توجه ماتیو به فروشگاهی جلب می‌شود که زنی لباس سفید خون‌آلودی را از کیسه‌ای که قبلاً در چند جای فیلم توسط ماتیو حمل می‌شده در می‌آورد و مشغول دوختن آن می‌شود؛ ماتیو چیزی را برای کونچیتا شرح می‌هد که بیننده متوجه آن نمی‌شود؛ مجدداً کونچیتا قهر می‌کند و ماتیو التماس کنان به دنبالش می‌رود.زمانی که این فیلم را می‌بینید شخصیتهای مثبت و منفی مدام عوض می‌شوند؛ گاهی ماتیو را تحسین می‌کنید و زمانی کونچیتا را.

همینطور در این فیلم نیز مثل دیگر فیلمهای بونوئل نکات مبهم زیادی وجود دارد:گیر افتادن موش در تله زمانی که ماتیو کونچیتا را از مادرش خواستگاری میکند استعاره از چیست؟ افتادن مگس در لیوان مشروب ماتیو در رستوران چطور؟ بدتر از همه همان سکانس گیج کننده آخر فیلم؛ بخیه کاری لباس پاره شده و تمرکز طولانی مدت دوربین روی این صحنه و بهت ماتیو!؟ تصویر پوستر قدیمی این فیلم نیز برای من یک معماست!

به گمان من کیسه‌ای که همراه ماتیو حمل میشده گوشه‌ای از خاطرات قدیمی ماتیو است که در جایی از فیلم توسط او بدور ریخته می‌شود. بازگویی خاطرات قدیمی وی برای کونچیتا (که احتمالاً مربوط به زن سابقش بوده) باعث رنجش کونچیتا می‌شود.

لوئیس بونوئل نیمی آنارشیست حرص آور و نیمی هنرمندی جذاب بود. آثار او، مجموعه معماهایی هستند كه ظاهری ساده دارند اما درونشان همیشه آزادیخواهی ثابتی وجود دارد: سقوط سمبل ها و یك سری موقعیت های عجیب كه منجر به خلق سوررئالیسمی شعرگونه و ویرانگر می شوند و واقعیتی بین رویا و حقیقت می آفرینند.در واقع، بونوئل با تمام نبوغ و خشونت خاصش، شعری اعجاب آور از واقعیتی عریان می سراید. شعری كه در آن سازنده پازل خود یكی از قطعات آن است. برای او موش ها و عنكبوت ها و سایر موجودات زنده در طبیعت، انعكاس غریبی از معماهای زندگی هستند.بونوئل نه مقام دولتی قبول كرد نه به كمونیست ها پیوست. آثار او نگاهی اجمالی اما تاثیرگذار دارند. موجی كه در آن ظلم و تبعیض طبقاتی اجتماع را به نقد می كشد.

بونوئل جهان نگرانی ها، دغدغه ها، محدودیت ها را زندگی می كند و همیشه جامعه بورژوایی را زیر سئوال می برد.آسمان بونوئلی، جهانی پر از نگرانی و محدودیت های بسیار ظریف بشر است، بشری كه به خاطر شرایط بد یا فشار بیش از اندازه، غیرنرمال عمل می كند. بونوئل یك شورشی است، او سر همه چیز با اصرار و اعتراض پافشاری می كند و این پافشاری را تا پایان عمر به عنوان ویژگی شخصیتی با خود دارد.او به نقیضه پردازی و طعنه و طنز سیاه علاقه دارد. نثر او سوزان و شعرگونه است:«با خود می گویم: و علم؟ آیا به تقلیل رازهایی نمی پردازد كه ما را احاطه كرده اند؟ شاید. اما علم برایم جالب نیست. به نظرم قابل پیش بینی، تحلیل و دسترسی می رسد. علم از رویا، شانس، از خنده، از احساس و دوگانگی صرفنظر می كند، از تمام چیزهایی كه برای من پرارزشند.

من جایگاهم را در اسرار انتخاب كرده ام.»كاترین دنو یكی از ستاره های او درباره او می گوید: «بونوئل همیشه مرموز و نفوذناپذیر بود.» و رومن گوبرن درباره او می گوید: «بونوئل نیز مثل آندره برتون می داند كه آنچه در فانتزی قابل تحسین است این نكته است كه هیچ فانتز ی ای وجود ندارد. همه چیز حقیقی است و برای همین سوررئالیسم او این همه قدرت و توانایی در خود دارد.»بونوئل جنگی مداوم را بر ضد شرایط موجود انسان پیش می برد. یك نبرد دائمی علیه تزویر، شاید كارهای خود او گهگاه شعاعی از نور و امید در این جهان تیره باشند.

خود وی می گوید: «روابط ساده و مازوخیستی در ارتباطات انسان ها وجود دارد. به علاوه، نوع بشر باید سهمی از رازها را با خود حمل كند.»در پایان همه اینها لوئیس بونوئل یك كاشف سیری ناپذیر روح انسان هاست. خود او در یكی از كتاب هایش می نویسد: «من همیشه كنار كسانی بوده ام كه به دنبال حقیقت هستند اما هنگامی كه به آن دست یافته اند، من رهایشان كرده ام.»

 منابع: سایت نقد فیلم، دلنمک، و.....

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:41  توسط استاکر | 

لوئیس بونوئل، (Luis Bunuel)   Luis Buñuel

 لوئیس بونوئل، (Luis Buñuel) ‏ (۱۹۰۰-۱۹۸۳) کارگردان و فیلم‌ساز اسپانیایی است. "لوئیس بونوئل". "بونوئل" را پدر سینمای سورئالیست می‌دانند و فیلم‌های او به درجات مختلف عناصر سورئالیستی دارد، حالا قوی‌تر و یا ضعیف‌تر. با وجود این‌که فیلم‌های او در نگاه اول خیلی متفاوت است، اما یک رشته‌ی مشترکی ‌بین همه‌ی فیلم‌های "بونوئل" هست که همان سورئالیست است.

 زندگی‌نامه

هر چند بونوئل به اعتبار محل تولدش فیلم‌ساز اسپانیایی نامیده می‌شود اما نخستین فیلم‌اش، سگ اندلسی، را به همراه سالوادور دالی در فرانسه ساخت و بیشترین فیلم‌های‌اش را نیز در مکزیک و فرانسه ساخته است. او در خلال جنگ دوم جهانی و پس از آن ملیت آمریکایی را برگزید. آخرین فیلم‌های‌اش نیز در فرانسه ساخته شده است.

او در جوانی با دالی و فدریکو گارسیا لورکا دوست بود و در میان سالی به عنوان روزنامه‌نگاری چپ‌گرا با جمهوری‌خواهان اسپانیا برعلیه فرانکو فعالیت می‌کرد.

هر چند نخستین فیلم خود را در قبل از سی سالگی ساخت اما بزرگ‌ترین و مشهورترین فیلم‌های‌اش را از شصت سالگی به بعد کارگردانی کرد. وقتی بونوئل در جوانی به فرانسه رفت سوررآلیست‌ها تاثیر فراوانی بر او گذاشتند. در اکثر فیلم‌های او مرز بین واقعیت و رویا آنچنان مخدوش است که نمی‌توان به روشنی نماهایی وافعی و رویایی را از هم جدا کرد. او را برخی از منتقدین پدر سینمای فراواقع‌گرا خوانده‌اند.

 فیلم‌شناسی:

   1. - سگ اندلسی،به همراه سالوادور دالی، فرانسه ۱۹۲۹

   2. - عصر طلایی، فرانسه ۱۹۳۰

   3. - سرزمین بی‌نان، یا هوردها- زمین بی‌نان، اسپانیا ۱۹۳۳

   4. - کازینوی بزرگ، مکزیک ۱۹۴۶

   5. - جمجمهٔ بزرگ، مکزیک ۱۹۴۹

   6. - فراموش‌شدگان، مکزیک ۱۹۵۰

   7. - سوزانای هرزه، مکزیک ۱۹۵۰

   8. - دختر انگانیو، (به نام دختر فریب هم در فارسی خوانده می‌شود.) مکزیک ۱۹۵۰

   9. - زنی بدون عشق، مکزیک ۱۹۵۱

  10. - صعود به آسمان، مکزیک ۱۹۵۱

  11. - قوی پنجه، مکزیک ۱۹۵۲

  12. - رابینسون کروزوئه، مکزیک/آمریکا ۱۹۵۲

  13. - او، مکزیک ۱۹۵۲

  14. - بلندی‌های بادگیر، مکزیک ۱۹۵۳

  15. - وهم با تراموا سفر می‌کند، مکزیک ۱۹۵۴

  16. - رودخانه‌ی مرگ، مکزیک ۱۹۵۴

  17. - زندگی جنایت‌بار آرچیبالدوکروز، مکزیک ۱۹۵۵

  18. - نام‌اش سپیده دم است، فرانسه/ایتالیا ۱۹۵۵

  19. - مرگ در این باغ، فرانسه/مکزیک ۱۹۵۶

  20. - نازارین، (به نام ناصری هم در فارسی خوانده می‌شود.)، مکزیک ۱۹۵۸

  21. - تب درال پائو بالا می‌گیرد، فرانسه/مکزیک ۱۹۵۹

  22. - دختر جوان، مکزیک/آمریکا ۱۹۶۰

  23. - ویریدیانا اسپانیا ۱۹۶۱ (برنده نخل طلا در جشنواره کن)

  24. - ملک‌الموت، مکزیک/اسپانیا ۱۹۶۲

  25. - خاطرات یک مستخدمه، فرانسه ۱۹۶۳

  26. - شمعون صحرا، مکزیک ۱۹۶۵

  27. - زیبای روز فرانسه ۱۹۶۶

  28. - راه شیری، فرانسه/ایتالیا ۱۹۶۹

  29. - تریستانا، اسپانیا/فرانسه/ایتالیا ۱۹۷۰

  30. - جذابیت پنهان بورژوازی، فرانسه ۱۹۷۲

  31. - شبح آزادی، فرانسه ۱۹۷۴

  32. - موضوع مبهم هوس، (به نام میل مبهم هوس هم در فارسی خوانده می‌شود.)، فرانسه ۱۹۷۷

 جوایز:

     * ۱۹۵۱- برنده بهترین کارگردان جشنواره کن برای فراموش‌شدگان

     * نامزد جایزه بزرگ جشنواره کن برای فراموش‌شدگان

    * ۱۹۵۲- نامزد جایزه بزرگ جشنوراه کن برای قوی پنجه

    * ۱۹۵۳- نامزد جایزه بزرک جشنواره کن برای او

    * ۱۹۵۹- نامزد نخل طلای جشنواره کن برای نازارین

    * برنده جایزه بین‌الملل جشنواره کن برای ملک‌الموت

    * ۱۹۶۰- نامزد نخل طلای جشنوراه کن برای دختر جوان

    * ۱۹۶۱- برنده نخل طلای جشنواره کن برای ویردینیا

    * ۱۹۶۲- نامزد نخل طلا جشنواره کن برای ملک‌الموت

 کتاب‌شناسی در زبان فارسی:

   1. - ویریدیانا، ترجمهٔ هوشنگ طاهری، تهران:مدرسه عالی تلویزیون و سینما ۱۳۵۰

   2. - با آخرین نفس‌های‌ام، ترجمهٔ علی امینی نجفی هوش و ابتکار

   3. - بونوئل، لوئیس. شمعون صحرا(پیوست آخر کتاب)، ترجمهٔ پیام یزدانجو. تهران:انتشارات علو و زندگی ۱۳۷۷

   4. - ویریدیانا، ترجمهٔ پیام یزادجو، تهران: نشر دیگر ۱۳۷۸ ۹۶۴-۹۲۱۰۶-۳-۶ ISBN

   5. - فراموش شدگان، ترجمهٔ حسینعلی طباطبایی تهران:انتشارات دید ۱۳۷۹ ۹-۳-۹۲۲۱۲-۹۶۴ ISBN

 

نگاهی به سینمای لوییس بونوئل:

 « با اندیشه مرگ مدت درازی است كه آشنایی دارم. از همان هنگام كه اسكلت ها را در حین كارناوال هفته ی مقدس از خیا بان های كالاندا می گذراندند،مرگ جزیی جدا نشدنی از زندگی من بوده است و هرگز نخواسته ام كه فراموش و یا انكارش كنم اما، هنگامی كه دینی نداری نمی توانی به راحتی درباره مرگ سخن بگویی.»

این هابه خوبی تعریفی دقیق از احساسات شخصی و هنری یك فیلمساز حرفه ای و عجیب است. هم چون بسیاری از سو رئالیست های هم زمان خودش بونوئل، دچار تضادی است كه از طرفی مدعی بی طرفی و بی تفاوتی به پایان و سرانجام زندگی است و از طرف دیگر، درون مایه تاثیر گذار آثارش با تصاویر مرگ و عقاید عجیب و خاص درباره خدا همراه است كه او آن را بی پروا و با سرو صدا ی زیاد اعلام می كند.

بونوئل تصویری رادیكال و خشن ومعترض به اجتماع را در معرض دید می گذارد كه در آن جامعه بشری ،فاسد و بر ضد آزادی های انسانی است.

درباره بونوئل نظرات مختلفی وجود دارد. عده ای او را صاحب نوعی رئالیسم و عده ای او را سورئالیستی ماركسیست و شورشی می دانند كه بر ضد طبقه روحانیت بود. عده ای او را معنوی گرا و عده ای دیگر او را عمیقا وفادار به فرویدیسم و نظرات او می دانند.

محتوی سناریو های بونوئل بسیار متنوع اند از سناریو های نا معقول و بسیار تراژیك تا هجویه ها و فیلم هایی كه به رسوایی های اخلاقی و اروتیسم می پردازد.

بونوئل از دیرباز در حلقه منتقدان اروپایی به عنوان فیلمسازی صاحب سبك و معتبر در كنار نام هایی چون آیزنشتاین، چاپلین و فلینی شناخته می شد ، گو این كه به تازگی در آمریكا اعتبار زیادی به دست آورده است.

بونوئل در مدت 50 سال فعالیت هنری اش 32 فیلم ساخت و در كشورهای اسپانیا،فرانسه،مكزیك ،یتالیا و آمریكا فعالیت كرد.

او با به كار گیری طنزی گزنده و تلخ، ارزش های انسانی و انسان هایی كه آن را علی السویه می دانند به چالش كشید. تصویر سازی او از كانال سورئالیسم و با به تصویر كشیدن صحنه هایی كه همچون جرقه ای آدمی را به ناخود آگاه می برند ، انجام می شد.

بونوئل می گوید: « خرد كردن خوش بینی حاكم در جهان بورژوازی و وادار كردن بیننده برای زیر سوال بردن برتری های طبقاتی، از تلاش های من است.»

بونوئل در 22 فوریه 1990 در كالاندا كه شهر كوچكی در استان تروئل اسپانیا است به دنیا آمد. در جوانی از تعلیمات دینی ژوزئیت ها كه شاخه ای ازمذهب كاتولیك است، بهره جست و استعداد فوق العاده خود را در موسیقی، ورزش و علوم طبیعی نشان داد. در خانواده ای میانه رو، نیمه روشنفكر، زمیندار ، ثروتمند و بورژوا ، بدون هیچ سختی و با راحتی كامل بزرگ شد. بیان این جزییات درباره خانواده بونوئل برای شناختن آثار او اساسی است. باید بدانیم كه او پیش از هر چیز یك اسپانیایی تبار دست پرورده بورژوازی اسپانیا بود.

یكی از منتقدین می گوید كه بی پروایی گفتار برای یك اسپانیایی تبار شیوه ای از اندیشیدن است و همچنین مشخصه سرزمینی است كه به مسائل جنسی بسیار می پردازد و به شكل برجسته ای به خاطر جنگ های داخلی با اندیشه مرگ عجین شده است.

بونوئل می گوید كه كودكی اش به سرعت و در بین زادگاه و زاراگورا گذشته است.و دو احساس از كودكی تا همیشه در او باقی مانده اند. یكی اروتیسم بی پرده كه در لایه های زیرین پنهان بوده اند و دیگری هشیاری دائمی اش درباره مرگ و پایان زندگی. او می گوید كه : « من در میان رقیبانم استثنایی محسوب نمی شوم. هنر من كاملا اسپانیایی است كه با دو حس اسپانیایی بودن و تاثیر اندیشه و تصویر مرگ ناشی از جنگ های داخلی بی رحم و درنده آمیخته است، آن چه كه تا كنون به نمایش در نیامده بوده است.»

هنگامی كه بو نوئل بزرگتر شد ، علاقه زیادی برای رفتن به پاریس و تحصیل موسیقی از خود ابراز كرد اما به جای آن او را به مادرید فرستادند تا در آن جا مهندسی كشاورزی بخواند. پس از چند سال، رشته تحصیلی خود را به حشره شناسی تغییر داد و به برفراری دوستی با گروهی از جوانان هنرمند پرداخت كه در آینده هنری او تاثیر به سزایی داشتند.

این همراهان و دوستان نزدیك شامل فدریكو گارسیا لوركا و خوزه مورینو ویلای شاعر و سالوادور دالی، نقاش صاحب سبك و برجسته اسپانیایی بودند.

در مدت اقامت بونوئل در مادرید، بونوئل علاقه به هنر تئاتر و هنرپیشگی را بیش از پیش نشان داد و مقدمات سینمای سورئالیست خود را كسب كرد.

در سال 1925 با اخذ مدرك فلسفه و ادبیات فارغ التحصیل شد و به پاریس رفت تا به حلقه دوستانش بپیوندد. در شهر پاریس با استقبال بسیار خوبی مواجه شد و به وسیله دوستان صاحب نفوذ پدرش به بهترین انجمن های روشنفكری شهر معرفی شد.

خیلی زود به عنوان دستیار كارگردان ژان اپشتاین استخدام شد. بونوئل درباره اپشتاین می گوید: « تنها كارگردان دوران جمود سینمای فرانسه كه شایسته نام سینماگر روشنفكر است، اپشتاین است.»

 

بونوئل همزمان با پرداخت و صیقل دادن مهارت هایش به عنوان دستیار كارگردان به انتشار مقالات پرداخت كه از قابل ذكرترین نشریه ای كه او در آن می نوشت، La Garcia Hispanomericana بود.

در سال 1929 رسما به سورئالیست های فرانسه پیوست و با این شكل گرفتن ، اولین پروژه سینمایی خود را به عنوان كارگردان آغاز كرد. در جمع حلقه دوستان خود..كه نام رزیدنیكا بر آن گذاشته بودند و با همكاری سالوادور دالی فیلم سگ آندلسی را ساخت. در سال 1930 بار دیگر با دالی در فیلمی كه به نام عصر طلایی همكاری كرد.

بعضی از منتقدان بونوئل را هیچكاكی سورئالیست می دانند. استادی قابل احترام و ارزشمند كه تسلط كاملی به رسانه سینما داشت و هنری را كه به بازیچه ای سطحی نگر تبدیل شده بود ، متحول كرد. بونوئل، سورئالیسم را جنبشی انقلابی، اخلاقی و شاعرانه می دانست و در این باره می گوید:

« همه ما تنها حامیان یك بعد از ابعاد انقلاب بوده ایم. سورئالیست ها تروریست نیستند اما پیوسته با اجتماعی كه آن را بی ارزش می دانند در ستیزند. اسلحه آن ها مسلسل ها نیستند بلكه رسواگری و افشاگری است. افشا گری عامل قوی برای انقلاب است و قادر است كه جنایات اجتماعی و بهره كشی انسان از هم نوعش را و همچنین چهره امپریالیسم سلطه گرو سو استفا ده های او را به تصویر بكشد و در مجموع می تواند تمام ماجراهای مخوف پشت پرده را بر روی پرده بیاورد. »

به نظر دالی هدف سورئالیسم به وجود آوردن جنبشی ادبی و هنری و یا فلسفی نبود بلكه در هم ریختن طبقات اجتماعی بود. در حقیقت قصد سورئال این است كه بر احساسات از مجرای ذهنی و حركت به سمت نا خودآگاه آدمی تاثیر بگذارد و با استفاده از پارانویا و سیال ذهن ،جهان واقعیت را به رسوایی بكشد.

مایكل گولد در سورئالیسم و سینما می گوید: « اگر تصویری كه دیده می شود برای ذهن عاقل بسیار سنگین باشد یعنی این كه بی اندازه خشن و تهدید آمیز و بی پرده باشد دیگر نمی توان آن را نفی و یا رها كردو از نا خود آگاه به خود آگاه آدمی می آید. »

به عنوان سورئالیسمی خالص، در سگ آندلسی چشم دختری با تیغ بریده می شود، دهان مردی كاملا از صورتش برداشته می شود و یا جسد الاغ مرده ای زینت بخش پیانو می شود. هر كدام از این صحنه ها از نظر عقلانی باورنكردنی اند . این كه بونوئل به این نوع سورئالیسم پرداخت علاوه بر ابعاد انقلابی و روانشناسانه به علت پرداخت اخلاقی هم بود. می گوید كه برای اولین بار در زندگی اش با یك سیستم اخلاقی روشنفكرانه مواجه شده است كه با نفی كردن تمام ارزش های موجود قلمرو جدیدی را به وجود آورده كه در آن تمام اعمال قابل توجیه هستند.

مشخصه های سورئالیستی فیلم های بونوئل شامل استفاده از صحنه های نامعقول، مونتاژ ویژه و استفاده از صدا است كه به فیلم های او كیفیتی رویایی می دهد.

قوی ترین تصاویر بونوئل طنز آلود و یا رمز آلودند. چرا كه باور داشت كه اساس هر هنری راز است و جهان نیز راز بزرگی است.

در سال 1929 فیلم سگ آندلسی همان طوری كه دالی و بونوئل می خواستند ایجاد شوك و رسوایی كرد. این فیلم نظرات مختلفی را برانگیخت. بسیاری آن را شاعرانه، عجیب و افشا گرانه دانستند كه به دین و بورژوازی حمله می كند.

نكته جالب این است كه مخارج این فیلم توسط مادر بورژوای بونوئل تامین شد.

سگ آندلسی با آن كه سگی در فیلم دیده نمی شود با هدف آشكاری می خواست كه ذهن بیننده را درگیر كند و با ایجاد شوك نظرات سوررئالیست ها را به مخاطبان برساند.

بونوئل در باره این فیلم می گوید كه او و دالی تنها یك قول و قرار در حین ساخت این فیلم داشتند و آن این بود كه : « هیچ عقیده و یا تصویری كه ممكن است بخواهد كه تصویر نامعقول را توضیح دهد و آن را توجیه كند، پذیرفتنی نیست.»

بونوئل می گوید: « باید همه درها را به سوی نامعقول می گشودیم و تصاویری را نگاه می داشتیم كه ما را متعجب می كند بدون آن كه آن ها را توضیح دهیم. »

فیلم رویایی است و مانند یك رویا می تواند هم شادی بخش و هم ناراحت كننده باشد. در صحنه آغازین فیلم بونوئل آن جایی كه چشم دختر را با تیغ می برند. می دانیم كه وارد جاده پر پیچ و خمی شده ایم. ترتیبی كه نمایش این تصاویر دارد ما را به سمت نوعی دوباره سازی ذهنی هدایت می كند . همان طور كه رویا بازتابی از تجربیات روز گذشته ماست.

بونوئل برای نمایش صحنه های وهم آلود از لنزهای تغییر یافته و فیلتر دار و دیگر امكانات سینمایی آن روز بهره نبرد. بلكه به نوعی از زبان و بیان غیر روایی سر راست دست یافت كه با ایجاد شوك فضایی وهم آلود ایجاد می كند و با عصبی كردن و برانگیختن احساس تماشاگر به فضای رویا گونه خود دست می یابد.

نمایش نا معقولی كه برخورد دراماتیك بین شهوت و عامل شهوت است.

در سگ آندلسی رگه های تبار اسپانیایی بونوئل كاملا هویداست حتی جسد الاغ، مرگ و اروتیسم برجسته اشاره ای به این موضوع دارند.

در سال 1965 بونوئل سیمون بیابان را در مكزیك ساخت كه دین درون مایه آن است. روایت عجیب و كوتاهی از راهبی كه در قرن پانزدهم میلادی برای عبادت و نماز و برای این كه تا آن جا كه امكان دارد به خداوند نزدیك شود، در بالای ستونی 60 پایی به مدت 37 سال باقی می ماند. و لاجرم شیطان كه هر بار به چهره ای در می آمده، فریبش می دهد و در مبارزه شكست می خورد.

در سال 1974 و تقریبا 50 سال پس از سگ آندلسی ، فیلم فانتوم آزادی را ساخت و در آن از تصاویر عجیب و خاص بهره جست . جایی كه اعدامیان فریاد مرگ بر آزادی سر می دهند. و یا جایی كه زوج بورژوایی درباره ی آداب اجابت مزاج بر سر میز صحبت می كنند و حال این كه صحبت درباره غذا را وقیحانه می دانند.

بونوئل فیلم عصر طلایی خود را با فیلم فانتوم آزادی مقایسه می كند و می گوید: « دیگر به سادگی سال های دهه 30 نمی توان مردم را به رسوایی كشاند. امروز مجبورید كه با نسخه شیرین تری این كار را انجام دهید.»

بونوئل معتفد بود كه واقعیت صحنه دود آلودی از واقعیت های پنهانی است.

بونوئل به مدت 50 سال درباره بحران های اجتماعی با سبك منحصر به فردش فیلم ساخت. هنر او به نژاد بشری اعتماد به نفس می بخشد. و به بورژوازی، سادیسم و عدم احترام به توانایی بشر برای داشتن زندگی متفاوت و بهتر حمله می كند.

بونوئل در سال 1983 درگذشت.

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:40  توسط استاکر | 

کریستوف کیشلوفسکی       

Krzysztof Kieslowski

 کریستوف کیشلوفسکی (Krzysztof Kieslowski) زاده ۲۷ ژانویه سال ۱۹۴۱ در ورشو، ‌لهستان، وفات ۱۳ مارس ۱۹۹۶ ورشو. کارگردان مشهور لهستانی که در جهان بیشتر با فیلمهای سه‌رنگ و ده‌فرمان شناخته می‌شود.

کیشلوفسکی در شهر ورشو به دنیا آمد و در چند شهر کوچک رشد کرد. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی می‌رفت . در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتش‌نشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد چون یکی از بستگان او آنجا را اداره می‌کرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود اما آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند.

ترک دانشگاه و کار به عنوان خیاط تئاتر، کیشلوفسکی علاقه‌مند به تحصیل در مدرسهٔ فیلم لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانش‌آموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت.

او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً ‌زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقه‌اش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد.

 

مستندها

مستندهای کیشلوفسکی در این دوره بیشتر به زندگی روزمره شهروندان، کارگران و سربازان می‌پرداخت. اگرچه او آشکارا فیلم‌سازی سیاسی نبود. اما به‌زودی دریافت تلاش برای ارائه تصویری دقیق از زندگی مردم لهستان او را با حکومت درخواهندانداخت. فیلم تلویزیونی او «کارگران ۷۱» که تصویرگر کارگرانی بود که درباره دلایل اعتصابات سال ۱۹۷۰ بحث می‌کردند، با سانسور فراوان به نمایش درآمد.

پس از «کارگران ۷۱» او نگاهش را با فیلم مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم «شرح حال» ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره مردی که مقامات او را بازجویی می‌کنند. اگرچه کیشلوفسکی معتقد بود فیلم پیامی ضداقتدارگرایی دارد، اما همکارانش او را به همکاری با حکومت در طول تولید فیلم متهم کردند.

او بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشته‌است: سانسور «کارگران ۷۱» که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد، و حادثه‌ای هنگام ساختن ایستگاه (۱۹۸۱) که باعث شد قسمتهایی از فیلم به عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود. فیلم داستانی به او آزادی هنری می‌داد و می‌توانست زندگی روزمره را صادقانه‌تر به تصویر بکشد.

 

فیلمسازی در لهستان                       

اولین فیلم غیر مستند او «کارکنان» (۱۹۷۵) فیلمی تلویزیونی بود و او اولین جایزه‌اش را از جشنواره مانهایم بدست آورد. این فیلم و فیلم بعدی او «زخم» هر دو درباره واقعیتهای اجتماعی بودند. «کارکنان» درباره مهندسانی بود که روی ساخت یک صحنه نمایش کار می‌کردند با الهام از تجربیاتش در دانشگاه، و « زخم» تغییر و تحولات در یک شهر کوچک پس از اجرای یک طرح صنعتی بدون برنامه‌ریزی درست را نشان می‌داد. این فیلمها با شیوه‌ای مستندگونه و با بازیگران غیرحرفه‌ای ساخته شدند. همچون فیلمهای آخر او تصویرگر زندگی روزمره زیر سلطه یک سیستم رو به اضمحلال بود. البته باصراحت بیان نمی‌شد.

 Camera Buff

«camera buff» (خوره دوربین) ساخته ۱۹۷۹ (برنده جایزه اصلی از جشنواره جهانی مسکو) و Blind Chance ساخته ۱۹۸۱ فیلمهایی با همین مضامین بودند، با تأکید بر انتخاب اخلاقی یک انسان و نه اجتماع. در همین دوران کیشلوفسکی همراه با چند کارگردان دیگر لهستانی از جمله آندره وایدا به عنوان اعضای جنبش رهایی مطرح شدند. جنبشی که به دغدغه‌های اخلاقی در سینما معقتد بود. ارتباط او با این کارگردانان توجه دولت لهستان را برانگیخت و باعث سانسور و فیلمبرداری یا تدوین مجدد فیلمهای او در این دوران شد البته اگر سانسور نمی‌شد. (فیلم Blind Chance تا شش سال پس از ساخت نمایش داخلی نداشت.)

 Bez konca

«بی‌پایان» (۱۹۸۴) شاید اولین فیلم صریح سیاسی او باشد. نمایشگر دادگاههای سیاسی در لهستان در زمان حکومت نظامی، از دیدگاه روح یک وکیل و همسر بیوه‌اش. هم دولت و هم مخالفان از فیلم به شدت انتقاد کردند. این فیلم آغازگر دوران همکاری نزدیک او با دو همکار بود، یکی کریستوف پیسویچ (فیلنامه‌نویس) و دیگری زبیگنیو پرایزنر (آهنگساز). پیسویچ یک وکیل دادگستری بود که کیشلوفسکی در جریان تحقیقات درباره دادگاه‌های سیاسی در زمان حکومت نظامی برای ساختن فیلم مستند درهمین باره با او آشنا شده بود. او فیلمنامه‌نویس اصلی آثار بعدی کیشلوفسکی شد. پریسنر آهنگساز بی‌سرانجام و اغلب آثار بعدی کیشلوفسکی بود. موسیقی نقش مهمی در فیلمهای کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پریسنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیتهایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی.

 Dekalog, trzy

«ده‌فرمان» (۱۹۸۸) مجموعه‌ای از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هریک بر اساس یکی از فرمانهای «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلمهای تحسین شده توسط منتقدان در همه دورانها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمتها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر هم ساخته شدند و با نامهای «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق». او قصد داشت اپیزود (قسمت)‌ نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» هم بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد.

 

فیلمسازی در خارج از لهستان

چهار فیلم آخر کیشلوفکس تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازگران کمتر، داستانهای فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند.

 The Double Life of Veronique

اولین آنها زندگی دوگانه ورونیکا (۱۹۹۰) با بازی ایرنه (یا آیرنه) ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانه آبی، سفید، قرمز) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند.

 

Bleu       White      RED

       

کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند.

 او پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند. در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستوف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستوف ویرزبیکی ساخته شده‌است.

 اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.

 کارگردان و بازیگر لهستانی «جرزی اشتوهر» که در چند فیلم او بازی کرده بود و فیلمنامه‌نویس اصلی Camer Buff نیز بود اقتباس خودش را از فیلمنامه فیلم نشده «حیوان بزرگ» در سال ۲۰۰۰ به فیلم درآورد.

 

فیلم‌شناسی

 مستندها

     * از شهر اودز ۱۹۶۹

    * من سرباز بودم ۱۹۷۰

    * کارگران ۷۱: در نبود ما، چیزی درباره ما نیست ۱۹۷۱

    * زیرگذر ۱۹۷۳

    * عشق اول ۱۹۷۴

    * شرح حال ۱۹۷۵

    * بیمارستان ۱۹۷۶

    * آرامش ۱۹۷۶

    * نمی‌دانم ۱۹۷۷

    * از دیدگاه کارگر شب‌کار هتل ۱۹۷۸

    * Talking Heads سال ۱۹۸۰

    * ایستگاه ۱۹۸۰

    * روز کاری کوتاه ۱۹۸۱

 

فیلمها

     * کارکنان ۱۹۷۵

    * زخم ۱۹۷۶

    * Camera Buff (خوره دوربین) ( آماتور ) سال ۱۹۷۹

    * Blind Chance ( شانس کور )سال ۱۹۸۱

    * بی‌پایان ۱۹۸۴

    * ده‌فرمان ۱۹۸۸

    * فیلمی کوتاه درباره کشتن ۱۹۸۸

    * فیلمی کوتاه درباره عشق ۱۹۸۸

    * زندگی دوگانه ورونیکا ۱۹۹۰

    * سه رنگ: آبی ۱۹۹۳

    * سه رنگ: سفید ۱۹۹۴

    * سه رنگ: قرمز ۱۹۹۴

 

درباره کریستف کیشلوفسکی

 در مورد کیشلوفسکی باید به این نکته اشاره کرد که وی از آن دسته کارگردانهایی است که خیلی دیر مشهور و جهانی شد وحتی بخش عمده ای از نقدها و اظهار نظرها راجع به فیلمهایش بعد از مرگ وی انجام شد که وی قاعدتا نمی توانست پاسخگوی آنها باشد. یعنی فیلمهایش مثل آثار ولز و هیچکاک به مرور زمان کشف و شناخته میشدند.

یکی از این نکات فضای سرد و ناامیدانه و گاها بی روح فیلمهایش است که از این حیث او را با کوبریک مقایسه کرده اند ولی در این که کیشلوفسکی تا چه حد در آثارش وامدار این کارگردان بزرگ آمریکایی بوده جای بحث است.

این فضای سرد به خصوص در "بی انتها-شانس کور-ده فرمان-آبی" بسیار پررنگ میشود به خصوص در آبی که با بازی درون گرا ونفوذ ناپذیر"ژولیت بینوش" همراه است. در این میان سفید قطعا یک استثناست زمانی که کارول (با بازی زبیگنیو زاماچوفسکی) با امیدبه انتقام زنده میماند وبه دوستش میکولای هم زندگی میدهد.

نماد گرایی فیلمهای کیشلوفسکی از نکات دیگر اثار اوست. در فیلمهای وی گاها اشیا و چیزهایی را میبینیم که ظاهرا به موضوع اصلی ربطی ندارند ولی در حقیقت آیینه تمام نمای شخصیت ها هستند. در واقع اجزای صحنه با ما حرف میزنند.

مثلا در" قرمز" یک بسته سیگار مچاله شده میتواند نشاندهنده شخصیت خرد شده و اوضاع به هم ریخته صاحب آن (آگوست) باشد بعد از این که میفهمد نامزدش به او خیانت میکند. نمونه هایی از این دست در آثار وی بسیارند اما به قول امانوئل فینکل" دستیار کیشلوفسکی در آبی و قرمز " او ظاهرا از اشیا مشخصی مثل یک بسته سیگار یا یک میز حرف میزند اما در واقع با موضوعاتی چون عواطف-وفلسفه و روانکاوی کلنجار میرود! او همه چیز را در مقیاس انسانی حفظ میکند."***

کیشلوفسکی همواره در فیلمهایش می کوشد به عمیق ترین لایه های شخصیتی و روانی کاراکترهایش دست یابد و از چیزهای کوچک و بی اهمیت مفاهیم عمیق انسانی را نتیجه گیری کند.

نکته دیگر که بسیار اساسی هم میباشد نقش پر رنگ تصادف و شانس در فیلمهای این کارگردان لهستانی است. اساسا از نظر وی این اتفاقات و تصادفات هر چند کوچک و جزیی در زندگی انسان است که آینده او را دچار تغییر و تحولات اساسی میکند. مثال واضح فیلم شانس کور است که در ان مساله ساده ای مثل رسیدن یا نرسیدن به قطار میتواند تاثیر اساسی در آینده کاراکتر اصلی فیلم داشته باشد. یا در قرمز جایی که" ایرنه ژاکوب "سگ قاضی بازنشسته را زیر میگیرد و این مقدمه آشناییش با قاضی و تغییر اساسی در زندگی وی میشود.یا در آبی که اصلا با یک تصادف ماشین شروع میشود....

مساله دیگر نگاه بسیار بدبینانه کیشلوفسکی به زندگی است که در انتهای آن مرگ با بیرحمی به انتظار نشسته و مهر پایانی است بر همه چیز. (فیلم کوتاهی در باره کشتن را در نظر بگیرید که در آن اساسا فاصله بین قاتل و مقتول از میان میرود و در انتها می فهمیم قربانی واقعی از نظر او قاتل است نه مقتول!)

در نگاه کیشلوفسکی اساسا خوشبینی جایی ندارد و درست در شرایطی که همه چیز درست پیش میرود ناگهان فاجعه ایکه انتظارش را داشتیم اتفاق می افتد.(غرق شدن پسر بچه در فرمان اول -د زدیده شدن تمبرها در فرمان دهم یا اقدام به خودکشی کاراکتر اصلی بعد از وصال به معشوق در فیلم کوتاهی در باره عشق و از همه بارزتر در فیلم شانس کور زمانی که همه چیز مرتب به نظر میرسد و شخصیت اصلی زندگی خوب و آرامی دارد ناگهان هواپیمایی که با آن مسافرت میکند سقوط میکند و او میمیرد!)

در سینمای کیشلوفسکی ممکن است کاراکتر اصلی به جایی برسد که نهایت بدبختی و سر شگستگی است .جایی که با خود میگوییم "دیگه بدتر از این نمیشه" ولی زود میفهمیم که بدتر از آن هم وجود دارد!

مثلا در سفید زمانیکه دومینیک(با بازی"ژولی دلفی") همسر کارول به خاطر ناتوانی جنسی از او تقاضای طلاق میکند و گناه آتش زدن مغازه اش را به گردن کارول می اندازد او مجبور به گدایی در متروی پاریس میشود آیا بدتر از این هم میشود؟بلی! وقتی کارول دوباره با کلی امید و آرزو به دومینیک زنگ میزند ودومینیک اشکارا به او میفهماند که با مرد دیگریست و حتی تلفن هم سکه کارول را میخورد!

البته در سکانس پایانی قرمز کیشلوفسکی برای این بدبینی یک استثنا قائل میشود ودر واقع ما را سور پرایز میکند! در حالیکه تمام شواهد از مرگ شخصیتها خبر میدهند آنها را بر صفحه تلویزیون زتده میابیم!

از نقطه نظر تکنیکی کیشلوفسکی ازآن دست کارگردانهایی است که فیلم به فیلم بهتر میشود به خصوص وقتی بودجه کافی در اختیار دارد. از "زندگی دو گانه ورونیک" به بعد که با تهیه کنندگان فرانسوی کار میکند فیلمهایش از لحاظ تکنیکی و خلاقیتهای بصری واقعا چشمگیرند.این که میگویند در سینما فرم باید در خدمت محتوا باشد در فیلمهای او کاملا تجلی میابد.

مثلا در "آبی" در جاییکه ژولیت بینوش در استخر شنا میکند نحوه فیلمبرداری و نورپردازی حس آرامش(همان چیزی که بینوش به خاطر آن به آب میزند) را به بیننده القا میکند یا در "قرمز" در سکانسهایی که ایرنه ژاکوب در سالن نمایش مد حرکت میکند فیلمبرداری پویا و نورپردازی (به خصوص نور فلاشهای عکاسها) خبر از دنیای پر التهاب درونی ژاکوب میدهد. فیلمبرداری این فیلم به قدری چشم نواز بود که در سال 1994 کاندیدای اسکار بهترین فیلمبرداری شد چیزی که برای یک فیلم غیر انگلیسی زبان در تاریخ اسکار تقریبا بی سابقه است.

البته خلاقیت بصری کریستف در فیلمهای قدیمی ترش هم هویداست. مثلا نمای افتتاحیه شانس کور را به یادآورید: نمایی عجیب از میان پاهای خون آلود یک زن در یک بیمارستان جنگی که اصلا نمیفهمیم کیشلوفسکی از آن چه منظوری دارد. فقط در اواسط فیلم است که در میابیم این یک نمای نقطه نظرازدید یک کودک تازه به دنیا آمده نسبت به دنیای اطراف است! یا نمای افتتاحیه "فیلم کوتاهی در باره عشق" که این یکی واقعا یک شاهکار است:" دستی که مهربانانه روی یک دست باند پیچی شده قرار میگیرد ودستی دیگر که با بیرحمی آنرا کنار میزند."به نظر من این سکانس یکی از بهترین و در عین حال کوتاه ترین افتتاحیه های تاریخ سینماست و فقط در انتهای فیلم است که میفهمیم هر کدام این دستها متعلق به چه کسانی است و حرکت هر یک چه مفهومی دارد!

حیف است از کیشلوفسکی سخن بگوییم و اشاره ای به فیلمنامه نویس توانمندش "کریستف پیسه ویچ" و آهنگساز نابغه اش " زبیگنیو پرایسنر" نداشته باشیم. که هر دو افکاری شبیه به کیشلوفسکی داشتند و در خلق فیلمهایش کمک بسیاری به او کردند.شاید بتوان گفت "پرایسنر" برای کیشلوفسکی مثل "موریکونه" برای سرجیو لئونه یا "جان ویلیامز" برای اسپیلبرگ بوده است.

 

بعضی جوایز کیشلوفسکی و فیلمهایش:

جایزه بهترین فیلم خارجی برای فیلم قرمز از سوی انجمن منتقدان فیلم بوستون-شیکاگو-لس آنجلس-نیویورک-1994

جایزهMost Popular Film برای کریستف کیشلوفسکی برای قرمز از جشنواره ونکوور-1994

جایزه خرس نقره ای جشنواره برلین برای بهترین کارگردانی( کریستف کیشلوفسکی )-1994

جایزه LAFCA Award از سوی انجمن منتقدان لس آنجلس برای فیلم آبی-1993

جایزه شیر طلای جشنوار ونیز برای کریستف کیشلوفسکی برا فیلم آبی-1993

آبی همچنین جایزهGolden Osella را برای فیلمبرداری و جایزه Volpi Cup را برای ژولیت بینوش از جشنواره ونیز دریافت کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:39  توسط استاکر | 

 کوتاه در باره سه گانه آبی ـ سفید ـ قرمز:

 سه گانه ی معروف کیسلوفسکی به نام سه رنگ آبی، قرمز و سفید فیلمی است که او به مناسبت بزرگداشت انقلاب فرانسه ساخته است و هر رنگ آن که نشان از رنگهای پرچم فرانسه دارد سمبل سه شعار معروف آزادی، برابری و برادری است.

ـ سفید سرگذشت آرایشگر لهستانی به نام كارول (زاماچوفسكی) است كه در پاریس زندگی می كند اما قادر به سازگاری با محیط بیگانه نیست. مشكلات زیاد و تاثیرشان بر زندگی زناشوئی او باعث می شود كه همسرش دومینك (دلپی) نیز او را طرد كرده و تنها بگذارد. كارول به سختی و با خفت بسیار به لهستان بر می گردد و از طریق شركت در معاملات مستغلات ثروت بادآورده ای به دست می آورد و...

ـ قرمز سرگذشت زنی فرانسوی به نام والنتین (ژاكوب) است. او كه یك مدل عكاسی است به شكلی تصادفی با ژوزف كرن (ترنتینان) آشنا می شود. ژوزف قاضی بازنشسته عجیبی است كه اوقاتش را با استراق سمع مكالمه های تلفنی همسایه ها می گذراند. آنها با وجود تفاوتهای زیاد در خلق و خو و سن و سالشان به هم نزدیك می شوند و...

آبی سرگذشت زن جوان فرانسوی به نام ژولی (بینوش) است كه در اثر تصادف شوهر موسیقیدان (كتر) و فرزندش را از دست می دهد و خودش نیز به شدت آسیب می بیند. بعد از مرخصی از بیمارستان دیگر هیچگونه دلبستگی به دنیا احساس نمی كند و تصمیم می گیرد زندگی بی لذت و همدم را تجربه كند. برای همین خانه و زندگی اش را رها كرده و به طور ناشناس در آپارتمانی در پاریس اطاق می گیرد اما...

 

کیشلوفسکی و آبی

بیوگرافی كریستف كیشلوفسكی :

 کیشلوفسکی در۲۷ ژانویه سال ۱۹۴۱ در شهر ورشو لهستان به دنیا آمد و در چند شهر کوچک رشد کرد. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی می‌رفت . در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتش‌نشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی ، وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد ؛ چون ، یکی از بستگان او آنجا را اداره می‌کرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود ؛ اما ، آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود ، پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند. پس از ترک دانشگاه و کار به عنوان خیاط تئاتر، کیشلوفسکی علاقه‌مند به تحصیل در مدرسه فیلم لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانش‌آموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت. او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً ‌زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقه‌اش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد. مستندهای کیشلوفسکی در این دوره بیشتر به زندگی روزمره شهروندان، کارگران و سربازان می‌پرداخت. اگرچه او آشکارا فیلمسازی سیاسی نبود. اما به‌زودی دریافت ، تلاش برای ارائه تصویری دقیق از زندگی مردم لهستان او را با حکومت درخواهد انداخت. فیلم تلویزیونی او «کارگران ۷۱» که تصویرگر کارگرانی بود که درباره دلایل اعتصابات سال ۱۹۷۰ بحث می‌کردند، با سانسور فراوان به نمایش درآمد. پس از «کارگران ۷۱» او نگاهش را با فیلم مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم «شرح حال» ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره مردی که مقامات او را بازجویی می‌کنند. اگرچه کیشلوفسکی معتقد بود فیلم پیامی ضداقتدارگرایی دارد، اما همکارانش او را به همکاری با حکومت در طول تولید فیلم متهم کردند. او بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشته‌است: سانسور «کارگران ۷۱» که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد، و حادثه‌ای هنگام ساختن ایستگاه (۱۹۸۱) که باعث شد قسمتهایی از فیلم به عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود.

فیلم داستانی ، به او آزادی هنری می‌داد و می‌توانست زندگی روزمره را صادقانه‌تر به تصویر بکشد. اولین فیلم غیر مستند او «کارکنان» (۱۹۷۵) فیلمی تلویزیونی بود و او اولین جایزه‌اش را از جشنواره مانهایم بدست آورد. این فیلم و فیلم بعدی او «اثر زخم» هر دو درباره واقعیتهای اجتماعی بودند. «کارکنان» درباره مهندسانی بود که روی ساخت یک صحنه نمایش کار می‌کردند با الهام از تجربیاتش در دانشگاه، و «جای زخم» تغییر و تحولات در یک شهر کوچک پس از اجرای یک طرح صنعتی بدون برنامه‌ریزی درست را نشان می‌داد. این فیلمها با شیوه‌ای مستندگونه و با بازیگران غیرحرفه‌ای ساخته شدند. همچون فیلمهای آخر او تصویرگر زندگی روزمره زیر سلطه یک سیستم رو به اضمحلال بود. البته با صراحت ، بیان نمی‌شد. «Camera Buff» ساخته ۱۹۷۹ (برنده جایزه اصلی از جشنواره جهانی مسکو) و Blind Chance ساخته ۱۹۸۱ فیلمهایی با همین مضامین بودند، با تأکید بر انتخاب اخلاقی یک انسان و نه اجتماع. در همین دوران کیشلوفسکی همراه با چند کارگردان دیگر لهستانی از جمله آندره وایدا به عنوان اعضای جنبش رهایی مطرح شدند. جنبشی که به دغدغه‌های اخلاقی در سینما معتقد بود. ارتباط او با این کارگردانان توجه دولت لهستان را برانگیخت و باعث سانسور ، فیلمبرداری یا تدوین مجدد فیلمهای او در این دوران شد البته اگر سانسور نمی‌شد. (فیلم Blind Chance تا شش سال پس از ساخت نمایش داخلی نداشت.) «بی‌سرانجام» (۱۹۸۴) شاید اولین فیلم صریح سیاسی او باشد. نمایشگر دادگاههای سیاسی در لهستان در زمان حکومت نظامی، از دیدگاه روح یک وکیل و همسر بیوه‌اش. هم دولت و هم مخالفان از فیلم به شدت انتقاد کردند. این فیلم آغازگر دوران همکاری نزدیک او با دو همکار بود، یکی کریستف پیسویچ (فیلنامه‌نویس) و دیگری زبیگنیو پرایزنر (آهنگساز). پیسویچ یک وکیل دادگستری بود که کیشلوفسکی در جریان تحقیقات درباره دادگاه‌های سیاسی در زمان حکومت نظامی برای ساختن فیلم مستند در همین باره با او آشنا شده بود. او فیلمنامه‌نویس اصلی آثار بعدی کیشلوفسکی شد. پرایزنر آهنگساز بی‌سرانجام و اغلب آثار بعدی کیشلوفسکی بود.

موسیقی نقش مهمی در فیلمهای کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پرایزنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیتهایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی. «ده‌فرمان» (۱۹۸۸) مجموعه‌ای از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هریک بر اساس یکی از فرمانهای «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلمهای تحسین شده توسط منتقدان در همه دورانها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمتها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر هم ساخته شدند و با نامهای «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق». او قصد داشت اپیزود (قسمت)‌ نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» هم بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد. چهار فیلم آخر کیشلوفسکی تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازیگران کمتر، داستانهای فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند. اولین آنها زندگی دوگانه ورونیکا (۱۹۹۰) با بازی ایرنه (یا آیرنه) ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانه آبی، سفید، قرمز) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند. کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او ، همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند. او ، پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند.

در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او ، همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستف ویرزبیکی ساخته شده‌است. اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» ، «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.

صحبت از آثار كیشلوفسكی كار دشواری است . كارگردانی كه به جد می توان گفت هیچكدام از نماها و سكانسهایش هرز نمی رفت . نابغه ای كه قادر بود مفاهیم عمیق انسانی و روحانی را در قالب زندگی روزمره انسانها بیاورد كه بارزترین این اسلوب را می توان در ده فیلم کوتاه «ده فرمان»(1990-1989) كه براساس فرامین ده گانه حضرت موسی(ع) ساخته شده اند وهریک از آنها نام این فرامین را بر خود دارند ، دید . تمام شخصیتهای ده فیلم كوتاه ده فرمان برخاسته از یك مجتمع مسكونی در لهستان است و به نوعی نمادی از جامعه لهستان و بطور وسیع تر نمادی از دنیای  ما . كیشلوفسكی پیرامون ده  فرمان می گوید : ((بر این باورم   كه زندگی هر انسانی   شایسته   ی بررسی و مداقه  است زیرا رازها و هیجاناتی را در  بر دارد . مردم درباره این مسائل  صحبت نمی كنند زیرا خجالت  می كشند ، نمی خواهند زخم  های قدیمی را بخراشند ، یا  شاید می ترسند آن ها را  احساساتی بنامند . بنابراین  می  خواستیم هر فیلم را طوری  شروع كنیم كه انگار دوربین به  طور تصادفی شخصیت اصلی را  از بین دیگران انتخاب كرده  است .  این فكر به ذهن ما  رسید  كه استادیوم بزرگی را  نشان دهیم و از میان صد ها  چهره بر روی یكی فوكوس  كنیم .  فكر دیگری هم به ذهن  ما  خطور كرد مبنی بر این كه در  یك خیابان شلوغ ، فردی را  انتخاب كنیم و در بقیه ی فیلم او  را دنبال كنیم . سرانجام تصمیم  گرفتیم كه محل وقوع ده فرمان را  در یك مجتمع مسكونی بزرگ  قرار بدهیم ، و در نمای ثابت  ابتدای فیلم هزاران پنجره ی  مشابه را در قاب تصویر نشان  دهیم . با خودمان می گفتیم  پشت هر كدام از این پنجره ها ،  انسانی زندگی می كند كه  فكرش ، قلب اش و حتی بهتر ،  شكم اش شایسته ی كنكاش  است . این رهیافت مزایایی  داشت . بینندگان می توانستند  در هر داستان ، شخصیت هایی از داستان های قبلی را شناسایی كنند كه به صورت گذرا در یك آسانسور ، یك راهرو ظاهر می شدند و این امر نمك داستان بود . و در آخر سعی كردیم فیلم ها را طوری بسازیم كه پس از از پایان آنها همان سوالاتی كه در هنگام نوشتن فیلمنامه ها برای ما مطرح بود، برای تماشاگران هم مطرح شود .)) .

از ده فرمان كه بگذریم و امیدوارم كه در آینده بیشتر پیرامون آن صحبت كنیم به اولین فیلم از سه گانه مشهور او یعنی آبی می رسیم و در این پست بیشتر قصد دارم كه درباره این فیلم صحبت كنم . اگر آبی رو ندیدید امیدوارم كه برای یك بار هم كه شده این فیلم رو ببینید چه بسا كه دیدن چندین باره این فیلم ارزش هاشو بیشتر نمایان می كنه و قضاوت و بیان نظر برای مطالبی كه در ذیل درباره فیلم می نویسم آسون تر. مطالبی كه در باره فیلم مینویسم صرفا نظر شخصی منه و خواهشم اینه كه شما با نظراتتون منو در درك هر چه بیشتر فیلم یاری كنید .

 

آبی ( محصول 1993 فرانسه) :

 آبی داستان زنی به نام جولی است كه بر اثر سانحه رانندگی همسر و فرزندش را از دست می دهد و همین حادثه سرآغاز نوعی بحران روحی و ارزشی برای اوست . جولی پس از این حادثه تصمیم به خودكشی می گیرد ولی به گفته خود او در فیلم ، قادر به انجام این كار نیست . سپس جولی در صدد بر می آید تا تمام چیزهایی كه به نوعی آرامش و تعهد پیشینش را یاد آور می كند از بین ببرد. خانه سابق خود را تخلیه می كند و به خانه ای دیگر نقل مكان می كند ، نت های موسیقی همسرش كه برای ترانه اتحاد اروپا نوشته بود به دور می اندازد ، با همكار همسرش رابطه برقرار می كند و حتی در سكانسی به كارمند آژانس مسكن می گوید كه نام فامیل همسرش دیگر بر روی او نیست . اما بدین دلیل صحبت از آرامش و تعهد شد كه رنگ آبی در سه رنگ پرچم فرانسه یاد آور مفهوم و فلسفه آزادی و همچنین دارای مفهوم آرامش و امنیت در روانشناسی است.شاید بتوان گفت كه رنگ آبی در فیلم آبی بیانگر نوعی رهایی و آزادی از تعهد ، قید و بند و آرامشی باشد كه جولی پیش از از دست دادن همسر و فرزندش دارای آن بوده است و بعبارتی دیگر جولی پس از مرگ همسرو فرزندش گریبانگیر نوعی آزادی ناخواسته می گردد . تلالو رنگ آبی را به دفعات در طول فیلم شاهدیم ، نور آبی منعكس شده بر صورت جولی ، اتاق آبی سابق جولی و همسرش و لوستر این اتاق ، شكلات آبی رنگی كه جولی با عصبیت فراوان آن را می جود ،استخر آبی رنگی كه جولی به نوعی خود را در آرامش و تعهد مجازی آن غوطه ور می سازد ، نور آبی ای كه از زیر در اتاق موش زده جولی منتشر گردیده و حتی زندگی خانوادگی موشها در این اتاق نیز یاد آور آرامش از دست رفته اش است و در سكانسی كه با مادرش صحبت می كند بر این تاكید می كند كه ازاین به بعد از موش می ترسد . این وضعیت سردرگمی و بحران روحی بوجود آمده برای جولی تا انتهای فیلم گریبانگیر اوست و حتی زمانی كه از رابطه همسرش با زنی دیگر با خبر می گردد و علاقه واقعی دوست همسرش به خود را می فهمد تاثیری در شرایط روحی او ایجاد نمی گردد و شاهد اشكهای غمگینانه او در انتهای فیلم هستیم . شاید در طول فیلم ما با بیش از پنج یا شش شخصیت آشنا نگردیم . در این میان نقش الیویر، دوست همسر جولی و لوسی دختر هرزه ای كه در آپارتمان جدید جولی زندگی می كند پررنگ تر جلوه می كند . الیویر به جولی علاقه مند است و او را به ادامه ساخت موسیقی همسرش تشویق می كند و جولی نیز كه وادار به پذیرش شرایط موجود در زندگیش می شود با او رابطه برقرار می كند ، و اما لوسی دختری است كه اهالی آپارتمان جولی بدلیل هرزگیش خواهان اخراج او از آپارتمان می باشند ولی جولی با امضا نكردن حكم تخلیه او به نوعی مانع اخراج او می شود . در سكانس آشنایی جولی و لوسی ، جولی با نگاهش لوسی را فارغ از تمام آلام و رنجهای خود می یابد ولی در ادامه در می یابیم كه لوسی نیز درگیر مشكلات و رنجهای چه بسا سنگین تر و دردناك تر از جولی است .

در مجموع همانطور كه پیش از این اشاره كردم هیچیك از سكانسهای فیلم بدون پوسته معنایی نیست و مجال برای بحث پیرامون تمام زوایای آن اندك است ولی به چند مورد از كلی ترین و بارزترین آنها اشاره می كنم .

در چندین سكانس از فیلم كارگردان ، دوربین را در ساحت چشمان جولی قرار می دهد و به نوعی بیننده در جایگاه جولی قرار می گیرد تا آلام و رنج های او را درك كند . همسر جولی از آهنگسازان مطرح اروپاست و پیش از مرگ در حال ساخت موسیقی ترانه ی اتحاد اروپاست و به همین دلیل محوریت موسیقی در جریان فیلم كاملا مشهود ، عمیق و تاثیر گذار است . از زیباترین این صحنه ها می توان به حركت انگشتان بر روی نت ها و پخش موسیقی زیبای فیلم اشاره كرد كه گویی نوای موسیقی از درون به برون و از عالم معنا به عالم وجود اشاعه می یابد . همچنین ضرباهنگ شوك وار آن هنگام هجوم افكاری از زندگی گذشته و وضعیت فعلی بر جولی مخصوصا در صحنه ای كه سر خود را از استخر بیرون می آورد و به نوعی از این آرامش مجازی خارج می گردد مبهوت كننده است . و در آخر اینكه آبی مرثیه ای است بر رنج های فراموش نشدنی دنیای ما ، به قول صادق هدایت در فصل آغازین كتاب بوف كور:« در زندگی زخمهایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . این دردها را نمی شود بكسی اظهار كرد ، چون عموما عادت دارند كه این دردهای باور نكردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر كسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می كنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخرآمیز تلقی بكنند ، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نكرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس كه تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسكین پس از مدتی بر شدت درد می فزاید»

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:37  توسط استاکر | 

برناردو برتولوچی (۱۹۴۰ پارما) فیلمساز و کارگردان معاصر ایتالیایی است.

ابتدا با ادبیات در دانشگاه رم کار هنری خود را آغاز کرد و مدتی بعد اولین رمان خود را با نام Premio Viareggio انتشار داد.سپس با ورود به سینما در چند فیلم دستیار کارگردان سرشناس ایتالیایی پیر پائولو پازولینی بود.همچنین وی برای فیلمهای آخرین تانگو در پاریس و آخرین امپراتور کاندیدای جایزه اسکار شد.آخرین کار منتشر شده وی در مقام کارگردان فیلم خیالباف‌‌ها بوده است.

 

فیلم‌شناسی:

پیش از انقلاب 1964

Amore e rabbia 1969

دنباله رو 1970

آخرین تانگو در پاریس 1972

هزار و نهصد 1976

ماه  1979

آخرین امپراطور 1987

آسمان سرپناه 1990

بودای کوچک 1993

زیبایی ربوده شده 1996

در محاصره 1998

یک اپیزود از فیلم « دقایق مرده: ویولون‌سل» 2002

خیالباف‌ها 2003

 آخرین تانگو در پاریس             

در فیلم آخرین تانگو در پاریس٬ از همان ابتدا و با شکل گیری اولین رابطه بین دختر جوان (ماریا شرایدن) و مرد میانسال (مارلون براندو) متوجه موقعیت آن ها می شویم و این که در دنیایی قرار گرفته ایم که در آن هویت بی معنی بوده است. اصل وابستگی بر مبنای سکس به هر طریقی می باشد٬ حتی اگر حالت مازوخیستی به خود بگیرد. سکس آن چیزی است که دختر جوان و مرد میانسال را به یکدیگر پیوند می دهد. این دنیا جایی نیست جز همان آپارتمانی که دختر جوان در ابتدا به سراغ اجاره آن می رود. در طول فیلم مشاهده می کنیم که اگر چه در داخل آن خانه همه قوانین متعلق به مرد میانسال است و او کسی است که قبلا در آن جا بوده٬ ولی در خارج از آن خانه٬ زندگی چه برای مرد میانسال و چه برای دختر جوان بصورت عادی پی گرفته می شود. تکرار همان چیزی است که در زندگی روزمره مشاهده می کنیم و شاید تجربه های غم انگیزی چون خود کشی همسر مرد میانسال و یا تجربه های شیرینی چون پیشنهاد ازدواج از طرف نامزد دختر جوان به او این تکرار را بر هم بزند اما پس از مدتی٬ زندگی چیزی جز همان تکرار نیست٬ پس می توان فرار از این تکرار در زندگی روزمره و عادی مانند همه مردم دیگر را٬ دلیل وابستگی مرد میانسال و دختر جوان و زندگی چند روزه آن دو در آن آپارتمان دانست.

نام افراد همان چیزی است که به آن ها هویت٬ شخصیت و وجود می دهد. انسان هر چه قدر دارای شخصیت اجتماعی والایی باشد اما باز از طریق نام خود شناخته می شود. حال اگر فردی بالاترین مقام را داشته باشد٬ برای شخصی که او را ندیده است٬ جز از طریق نام او شناخته نمی شود. پس برتولوچی در آخرین تانگو در پاریس ما را به دنیایی کوچک٬ محدود و بین دو نفر می برد که در آن شخصیت هیچ نقشی ندارد و هویت و انسان بودن هیچ جایگاهی ندارند. هر دو فرد تا اواخر فیلم به این شرایط راضی هستند. آن ها در جایی قرار گرفته اند که مانند حیوان ها٬ تنها به فکر ارضای میل جنسی خود٬ به دور از هر آن چه در خارج از آن دنیا برای خود دارند٬ هستند. شاید یکی از دلایل انتخاب دنیای کنونی از جانب اکثر افراد و زندگی روزمره مشابه آن ها٬ به دلیل مناسب بودن این نوع زندگی برای آن ها است چرا که راه هایی را در زندگی انتخاب می کنند و قدم هایی را بر می دارند که اکثر آن ها قبلا انتخاب و تجربه شده اند٬ وگر نه ممکن بود همگی به زندگی در فضایی مانند فضای فیلم آخرین تانگو در پاریس تمایل بیشتری داشته باشیم. درست است که تکرار در زندگی برای انسان ملالت آور است٬ اما اگر انسان پوسته تکرار را از زندگی خود بشکافد٬ در نقطه ای قرار می گیرد که افراد مانند او کم هستند و این باعث ایجاد نوعی ترس در خود انسان از اینکه راهی اشتباه را انتخاب کند٬ می شود چرا که باید در این زندگی جدید دست به تجربه های جدیدی بزند٬ همان طور که در این فیلم دختر جوان ابتدا تصور می کند که انتخاب مرد میانسال به عنوان همسر خود با وجود اختلاف سنی زیاد می تواند گزینه مناسبی برای ادامه زندگی او باشد اما به محض خارج شدن از آن دنیا و قرار گرفتن در میدان زندگی روزمره و آشنا شدن با هویت و شخصیت مرد٬ همان گونه که در اجتماع بزرگ زندگی عادی زندگی می کرده٬ پی به اشتباه بودن تصمیم خود می برد. دختر جوان ابتدا تصوری موقتی از دنیای بدون هویت و نام مرد میانسال دارد و موقتی بودن آن باعث جذب شدن او به آن می شود و حتی زمانی که مرد میانسال را برای ادامه زندگی انتخاب می کند تنها تصوری موقتی از آن زندگی دارد٬ اما به محض قرار گرفتن در میان سایر مردم پی به جدی بودن مساله زندگی طولانی مدت می برد و حتی مرد میانسال نیز در انتخاب همسر٬ خودش را خارج از آن دنیای موقتی می بیند و شروع به صحبت از چیز هایی می کند که به هویت او اشاره دارد و در دنیای آپارتمان٬ صحبت از آن ها ممنوع بوده است. در این فیلم در ابتدا تصوری ایجاد می کند که عشق میان مرد میانسال و دختر جوان تنها به خاطر سکس بین آن ها بوجود آمده است اما این موضوع تنها موقتی است و اگر کمی باز تر و عمومی تر بنگریم٬ همان گونه که در پایان فیلم نشان داده می شود٬ می بینیم که آن عشق موقتی بوده و اصل عشق به شناخت دو طرف از هم و شخصیت آن ها و در کنار آن سکس بوده است و زمانی که این شناخت ایجاد می شود٬ دیگر آن عشق موقتی ناشی از ارتباط جنسی٬ بی اثر و ضعیف جلوه می کند.

در واقع می توان چنین برداشتی را داشت که قرار گرفتن در زندگی با محوریت سکس به دور از آن چه در خارج از آن زندگی می گذرد تا حدی قابل درک است چرا که محور زندگی یعنی آن چه سبب بوجود آمدن و استحکام زندگی می شود٬ وجود دارد اما به محض درگیر شدن با نوعی زندگی با محوریتی دیگر آن چه پسندیده تر است تکرار تجربیاتی است که قبلا وجود داشته است٬ چرا که قبلا امتحان خود را پس داده است. پس دیگر محوریت سکس در مقابل زندگی عادی نمی تواند استحکامی داشته باشد و سعی در از بین بردن آن می شود همان طور که دختر جوان در آخرین تانگو در پاریس ابتدا توان مقابله با زندگی جدید خود را ندارد٬ اما با ورود به زندگی عادی می تواند قدرت بر هم زدن آن زندگی موقتی را پیدا کند و با تصمیمی چه درست و چه اشتباه این کار را انجام می دهد و به زندگی عادی بر می گردد. در واقع دختر جوان سعی می کند که چند روز آشنایی با مرد میانسال را همچون خوابی برای خود در نظر بگیرد که پس از بیدار شدن از این خواب (کشتن مرد میانسال) آن را فراموش کند و بصورت عادی زندگی کند.

 هزار و نهصد                               

تاریخ سینما فیلم هائی دارد كه گذر زمان آنها را از رنگ و رو نمی اندازد.1900 از آن دسته فیلمهاست.

برتولوچی در این فیلم-اسطوره خود جامعه بورژوای ایتالیا را از آغاز صده 1900 تا اواخر آن به تماشاگر می نمایاند.روابط حاكم در یك جامعه بورژوا،مناسبات میان رعیت و مالك،شكل گیری ماركسیسم در بین توده دهقانان،شكل گیری فاشیسم و همه اینها انقدر بیان سینمائی فیلم شیرین و مبتنی بر تصویر است كه زمان طولانی فیلم اخساس نمی شود، مثل همه فیلم های خوب سینما (زمان این فیلم 5 ساعت است) داستان فیلم به قدری قوی ه تصویر کشیده شده است که فیلم نه تنها برای مخاطبان خاص بلکه برای مخاطبین عام نیز جذابیت دارد.

1900 نیز مثل تمام آثار برتولوچی استفاده های آگاهانه و معنا داری از رنگ دارد.یكی از نمونه های زیبای آن در آخر فیلم است،كه مردم با گرداندن آن پارچه قرمز بزرگ در گرداگرد محوطه زندگیشان شادی میكنند و انعكاس نور از آن تمام خانه و زندگی آنان را سرخ كرده است.تمثیلی زیبا از بسط كمونیسم بر زندگی آنان.

 آسمان سر پناه                               

ظرافت طبع برتولوچی در انتخاب لوكیشن در این فیلم هم مانند دیگر آثار این نابغه سینما یكی از ویژگیهای اصیل فیلم را تشكیل می دهد. بیابانهای افریقایی و تم عربی آن بیش از بقیه آثار برتولوچی مخاطب را به یاد استاد گرامی اش پازولینی كبیر می اندازد. فیلم ؛ شرح یك سفر در دل سرزمینهای بكر افریقاست كه پایان بندی باز آن ؛ سفر را بی پایان در دل دنیای برتولوچی رها می كند. شاید از نظر تكنیكی در حد شاهكارهای او در دهه هفتاد نباشد ؛ اما مشاهده آن بیشترین لذت را در بین فیلمهای این استاد ایتالیایی به مخاطبین می‌دهد. بی انصافی است اگر نقش مدیر فیلمبرداری ارزنده اش را هم در نظر نگیریم. مانند بسیاری دیگر از فیلمهای برتولوچی بخش عظیمی از زیبایی و لذتی كه این فیلم به تماشاگر می دهد وامدار ویتوریو استورارو ست.

برتولوچی در آثارش از زاویه های گوناگون به این موضوع پرداخته و تعهد آدم رو به اون برانگیخته و یا تشویق كرده و از سوی دیگه توجه انسان رو به چیزی كه داره جلب و با سفری كه مخاطبان رو همراه خودش به اقصی نقاط دنیا میبرد به ارزش های پیرامونی اون داشته ها هدایت میكند .ضمن اون كه كمبودهای فرهنگی سایر اقوام رو به چالش میكشد كه شاید شاید پیامی نیز برای دولتمردان كم تعقل در دنیای بدون موازنه ثروت و توسعه باشد که برتولوچی در خلق این رویا و اندیشه موفق است

 

زیبایی ربوده شده                             

زیبایی ربوده شده با فیلم های طولانی مدت وپر هزینه قبلی برتولوچی تفاوت دارد. باید گفت كه هزینه این فیلم كمتر از نصف هزینه بودای كوچك (كه آن را در سال 1993 ساخت) یعنی 15 میلیون دلار بوده است. او در این فیلم لوسی دختر 19 ساله و باكره را نشان می دهد كه به ظاهر برای ساخته شدن پرتره ای از او توسط یكی از آشنایان مادرش به تپه ای در ایتالیا باز می گردد. اما او در واقع به جستجوی دو چیز می پردازد؛ گذشته و آینده خود.هویت او ناشناخته است زیرا از محتوای شعر های مادرش پی برده است كه پدرش كس دیگری است "آن مرد یك چاقو داشت، با لهجه حرف می زد و متاهل بود."او همچنین به دنبال عشقش نیز هست.به ظاهر در 15 سالگی عاشق پسری می شود وپس از ترك ایتالیا از او نامه هایی دریافت می كند، ولی به ناگاه نامه ها قطع می شود.اما او هنوز دل در گرو آن عشق دارد وبدان متعهد است.زیرا آن نامه ها به خصوص یكی از آنها بوی واقعی عشق می داد.

فیلم های برتولوچی همان طور كه خود نیز بر آن تاكید دارد فیلم های روانكاوانه ایست. او همیشه آماده است تا درباره ارتباط فیلم هایش با زندگی واقعی خودش صحبت كند.برتولوچی در جایی گفته:"برای مدت ها نمی توانستم این دو را از هم جدا كنم.زمانی معتقد شدم كه رفتن پیش روانكاو نه تنها تجزیه و تحلیل خودم، بلكه تحلیل فیلم هایم نیز بود.فیلم هایم آنچنان بخشی از خودم هستند كه من نمی توانم فرقی بین این دو بگذارم".

این فیلم نیز در همین قاعده روانكاوانه است.او لوسی را به سرزمینی می فرستد كه از ابتدا معلوم است كه در آن جا چیزی به اسم حریم خصوصی معنایی ندارد.او از آمریكا به تپه ای پا می گذارد كه تازه برق دار شده و به دور از تجاوز امواج تلوزیونی باكره مانده است. او وارد سرزمینی می شود كه بكارت او را با تعجب و حیرت می نگرند. او وارد سرزمینی می شود كه دختران آنجا دوست دارند هر چه زودتر از شر بكارت خلاص بشوند و بدین منظور،برای دیدار با پسری كه این وظیفه خطیر را بر عهده داشت صف می كشیدند. او وارد سرزمینی می شود كه برای جوانانش عشق معنایی ندارد و مردم با هم خیلی راحت هستند و از صحبت درباره خصوصی ترین مسائل زندگی یكدیگر،واهمه ای ندارند.او آمده است در چنین فضایی عشق خود را پیدا كند.

او در پشت سر خود مادرش را دارد، مادرش نیز یكی از مردمان همین سرزمین بود. او نیز بسیار در روابط با مردان بی پروا بود، همه او را شاد می دیدند ولی لوسی تنها كسی است كه می دانست كه چقدر مادرش غمگین بود. او برای لوسی در یكی از شعر هایش شرح اولین رابطه اش را می دهد، در ادامه می گوید:"فكر می كردم كه دیگر چیزی ندارم اما بعد تو آمدی،از نو.مرا ببخش.وقتی لوسی بیچاره را به دنیا می آوردم هیچ چیزی نداشتم تا به آن چنگ زنم".مادر لوسی شرح زیبایی ربوده شده خود را می دهد و همین است كه روحیه محنت زده او و دیگر اهالی این سرزمین را برای لوسی روشن می كند.

لوسی پیش روی خود الكس، نویسنده بیمار وغریب این جمع را دارد. كسی كه همانند لوسی حاظر نیست به این سادگی ها زیبایی درون خویش را به غیر عشق، به احدی بسپارد. اما الكس به قول خودش هیچوقت در خواستن چیزهایی كه بهشون احتیاج دارد مهارت نداشت.و به همین دلیل تا پایان عمر تنها و غریب به دور خود می گردد.

لوسی با این وضعیت، می ترسد همانند مادرش و دیگر مردم این سرزمین ،زیبایی درونش را از دست بدهد،و تمام عمر در مرگ عشق قربانی شده اش به سوگ بنشیند. برای همین، هر كسی را كه بوی عشق نمی دهد را پس می زند.او از تنهایی نیز وحشت دارد. برای همین است كه در جستجوی عشقش به هر گوشه ای سرك می كشد.

برتولوچی به خوبی این تشویش را به تصویر می كشد. او به بیننده می گوید كه این كشمكش و هراس نابود كننده است،ولی جواب میدهد. بالاخره آن كسی را كه منتظرش هستیم پیدایش می شود. عشق جواب می دهد.

فیلم سراسر ستایش عشق است. فیلم نشان می دهد برای تداوم عشق باید از چنین سرزمینهایی دور شد. سرزمینهایی كه با وجود زیبایی ظاهری،عشق در فضای آن سیال نیست. برتولوچی حتی طعم شیرین عشق را به دور از آن مردم؛زیر درخت تنهایی آن پسر به لوسی می چشاند.

فیلم بازی های خوببی دارد."جرمی آیرونز" در نقش الكس فوق العادست."لیو تیلر" لوسی را دوست داشتنی وباور پذیر كرده است.تصویر برداری نقاشی گونه "داریوش خنجی" به زیبایی فیلم كمك شایانی كرده است. داریوش خنجی متولد 21 اكتبر 1955 تهران.پدری ایرانی و مادری فرانسوی دارد.در كارنامه او فیلمبرداری فیلم های: "هفت" اثر دیوید فینچر. "دروازه نهم" اثر رومن پولانسكی."چیزی دیگر" اثر وودی آلن."مترجم" اثر سیدنی پولاك و "بانویی از شانگهای" اثر وونگ كاروای دیده می شود.

دیدن فیلم نیاز به حوصله و توجه ویژه دارد؛ تا بتوان هرچه بیشتر از زیبایی كار و هنرنمایی برتولوچی لذت برد.

 

در محاصره                                   

برناردو برتولوچی فیلم محاصره را در سال۱۹۹۸ ساخت. محاصره شرح زندگی دختر آفریقایی جوانی به نام شاندرویی است که پس از دستگیری شوهرش به دست نظامیان دیکتاتوری که بر کشور محل سکونتشان حکومت میکند. به ایتالیا آمده و درخانه آهنگساز جوان انگلیسی الاصلی به نام کینسکی کار می کند.

محاصره فیلمیست که از جهات مختلفی در کارنامه برتولوچی وبه خصوص پس از فیلم زیبایی ربوده شده یک نقطه عطف به حساب می آید.تفاوت محاصره با دیگر آثار برتولوچی را باید در تغییر نوع نگاه او به روابط حاکم دربین شخصیت های فیلم هایش جستجو کرد، روابطی که در بسیاری از آثار او روابطی صرفا جسمانی اند . به طور کلی مفهوم سکس و نمایش روابط جسمانی صرف در سینمای برتولوچی مفهومی کاملا درونی وحتی در بعضی موارد دارای پس زمینه های فلسفیست. شاید بتوان وجود چنین روابطی را در تاثیر گرفتن او از سینمای بزرگی چون پازولینی جستجو کرد زیرا او فیلمسازی را با دستیاری و شاگردی استادی چون پازولینی آغاز کرده است.

بابررسی اجمالی کارنامه برتولوچی به این نتیجه میرسیم که فضای حاکم بر اغلب فیلم های او فضایی سرد تاریک و گاها شکنجه آور است. فضایی که به وضوح بر برخی از فیلم های او مانند دنباله رو،آسمان سرپناه و زیبایی ربوده شده حاکم است. اما برتولوچی این بار با فاصله گرفتن از فضای غالب فیلم هایش و تبدیل کردن روابط سرد شخصیت ها به یک رابطه لطیف و عاشقانه به طور مشخص از فضای فیلم های پیشینش فاصله می گیرد. واین فاصله گرفتن است که باعث خلق شاهکاری چون محاصره می شود.

برای بررسی دقیق تر فیلم بهتر دیدم تا به سراغ تحلیلی فرمالیستی از فیلم برویم شاید به این شکل راحت تر بتوانیم به لایه های پنهان فیلم دست پیدا کنیم.

برای آغاز این تحلیل ابتدا 3 عنصر فرمی مهمی را که باعث خلق چنین فضایی در فیلم شده را به صورت فهرست وار ذکر کرده و سپس به چگونگی جایگزینی و استفاده از این عناصر در فیلم خواهم پرداخت.

 ۱- موسیقی ۲-ایجاز ۳- معماری

موسیقی: بدون اغراق می توان فیلم محاصره را فیلمی در ستایش موسیقی دانست. به طوری که موسیقی در این فیلم نقش اصلی را بازی می کند و از قالب یک تکنیک صرف برای فضا سازی و پرکردن فضا های خالی فیلم خارج شده و وجهی تعیین کننده پیدا می کند. به نوعی موسیقی در این فیلم به عنوان یک رابط و متصل کننده مارا هرچه بیشتر به دنیای دو شخصیت اصلی فیلم نزدیک می کند. گویا موسیقی وجهی شخصیت پردازانه به خود می گیرد به طوری که بدون وجود آن شخصیت های فیلم هرگز وجودی خارجی و ملموس پیدا نخواهند کرد.

به طور کلی ما در فیلم شاهد ۲ نوع موسیقی هستیم،یکی موسیقی محلی آفرقایی و دیگری موسیقی کلاسیک.

در نما های ابتدایی فیلم با چهره مردی آفریقایی رو به رو می شویم که در حال نواختن موسیقی محلی آفریقایی است. و با صدای دردآورش آوازی را با صدای بلند می خواند. آوازی که گویی راهیست برای دریافتن دردی که در اعماق وجود ساکنان آفریقا که شاندرویی نیز جزیی از آنهاست جریان دارد.

در واقع با این موسیقی است که شخصیت شاندرویی برای ما تعریف می شود و به درون این شخصیت راه پیدا می کنیم. شاندرویی گویا این موسیقی را همیشه به همراه خود دارد، هرگاه به خلوت او راهی پیدا می کنیم اودر حال گوش دادن به این موسیقی است حتی این مویسقی در رویاهایش نیز حضوری همیشگی دارد.

در سوی دیگر با شخصیت کینسکی رو به رو هستیم، مرد جوانی که اتفاقا آهنگساز است امال نه موسیقی آفریقایی بلکه موسیقی کلاسیک. شخصیت کینسکی نیز با این موسیقی است که برای ما تعریف می شود. او تمام احساسات و عواطفش را از طریق این موسیقی به شاندرویی ابراز می کند و جالب اینجاست که شاندرویی نیز با موسیقی او ارتباط برقرار می کند، گویی موسیقی زبان مشترک عاشقانه ای میان آنهاست. در چند سکانس بسیار زیبا شاهد آن هستیم که شاندرویی با شنیدن موسیقی کینسکی چنان سرشار از شور و انرژی می شود که به طور ناخودآگاه به صورتی رقص وار به انجام دادن کارهای خانه مشغول می شود.موسیقی کینسکی گویا به زندگی شاندرویی ریتم احساس لطافت و زیبایی می بخشد. به طوری که انجام کارهای خانه بدون این موسیقی برای او کاری غیر ممکن است.از سوی دیگر کینسکی نیز به دلیل علاقه ای که به شاندرویی دارد ناخودآگاه به سمت موسیقی آفریقایی جذب می شود وبرای جذب کردن شاندرویی به سمت خودش از ملودی های آفریقایی در ساخت موسیقی هایش استفاده می کند. تلفیق این دو موسیقی که در واقع نمادی از تلفیق دو احساس و دو فرهنگ است موجب تولد یک عشق می شود. گویی برتولوچی خواسته است از بی مرز بودن موسیقی برای نشان دادن بی مرز بودن عشق استفاده کند.

ایجاز: فیلم محاصره را به تعبیری می توان فیلم ایجاز ها دانست، ایجازی که گاهی از حد معمول فراتر رفته و حتی تا رسیدن به نوعی خود سانسوری عجیب پیش می رود. ایجاز فیلم در تمامی مراحل فیلم از نوشتن فیلمنامه گرفته تا کارگردانی و تدوین رعایت شده است. حضور ایجاز در سرتاسر فیلم آنچنان چشمگیر و فراوان است که شاید نام بردن از یک سکانس به عنوان تنها سکانس موجز فیلم کار نادرستی باشد. و شاید اغراق نباشد اگر بگویم تمام سکانس های فیلم در اوج ایجاز قرار دارند.به طور مثال سکانس آغازین فیلم که پس از بیدار شدن شاندرویی از خواب متوجه می شویم کابوسی بیش نبوده، به زیبایی نشان دهنده تمام پس زمینه زندگی شاندرویی و اتفاقاتیست که برای او رخ داده است. همچنین طی چند پاساژ به صورت چند پلان بسیار کوتاه در جریان شغل و زندگی روزمره شاندرویی قرار می گیریم. ایجاز در سکانس های ابتدایی و چند سکانس که در خانه شاندرویی می گذرد مانند صحنه ای که شاندرویی عصبانیتش را به خارج کردن بخار از اتو نشان می دهد به صورت کاملا استادانه ای در زمان نوشتن فیلمنامه خلق شده است. اما نوع دیگری از ایجاز در فیلم وجود دارد که به وضوح مربوط به کارگردانی و تدوین بی نظیر فیلم است، جامپ کات هایی که در جای جای فیلم وجود دارد، آنچنان در داخل پلان های فیلم می نشیند که گویی بدون وجود چنین جامپ کات هایی روایت فیلم دچار لنگی و بهم ریختگی شدیدی می شود. وجود این چنین ایجازی در فیلم باعث به وجود آمدن یک ریتم اصولی و حساب شده در فیلم شده است. ریتمی که زبان فیلم محاصره را تبدیل به یک زبان سینمایی ناب می کند، زبانی که این روزها کمتر در سینمای دنیا شاهد آن هستیم. ایجاز فیلم حتی در نوشتن دیالوگ ها نیز نمود پیدا می کند. به طوری که تا دقیقه بیستم فیلم ما عملا هیچ دیالوگ مهمی از زبان کاراکترها نمی شنویم و همچنین این خساست اصولی و درست، در نوشتن باقی دیالوگ های فیلم نیز وجود داردو وظیفه بسیار مهم و اساسی دیالوگ ها در اقدامی کم نظیر بر دوش موسیقی و سکوت گذاشته می شود. به طوری که در کمترین اثر سینمایی شاهد آن هستیم که دربین دو شخصیت اصلی فیلم در محیطی بسته و با کمترین دیالوگ ممکن رابطه ای اینچنین عمیق وزیبا ایجاد شود، رابطه ای که تماشاگر را نیز هم پای شخصیت های فیلم به دنیایی سراسر احساس و زیبایی می برد.

 خیالباف‌ها ( رویازدگان )                    

اینجا اروپا، قرن بیستم

دیوید مک دوگال نظریه پرداز سینمای قوم نگاشتی می گوید: "از آنجا که بعضی فیلم ها رویارویی میان اعضای جامعه ی خود فیلمساز را با جامعه ای دیگر به تصویر می کشند، تعیین این که به چه مقوله ای تعلق دارند دشوار است. از یک سو علوم اجتماعی کمتر فیلمی ارائه داده است که بتواند چیزی جز ضبط صرف وقایع روی فیلم یا نطق های مصور باشد، و از سوی دیگر فیلمسازان مستند کمتر فیلمی ساخته اند که مملو از تحریف های قوم گرایانه ی مبالغه آمیز نباشد. در مورد نخست نبود بودجه و دانش سینمایی، و در مورد دوم ناآگاهی و بی اعتنایی به علم مردم شناسی مشكل اصلی بوده است."

فیلم های برتولوچی را باید بهترین نمونه از سینمایی دانست كه در این گفته بسیار كمیاب عنوان می شود. با هر تعریفی از سینمای قوم نگاشتی - حتی اگر این تعریف تنها چند فیلم برتولوچی را در بر گیرد - بی شك او از مهمترین و در عین حال متفاوت ترین فیلمسازان این گونه ی سینمایی ست. آنچه برتولوچی را در میان دیگر سینماگران قوم نگار به شدت برجسته می كند نه صرفا اقتباس های ادبی یا خطوط پررنگ داستانی آثارش، كه نگاه ویژه و توامان او به تاریخ و تاثیر انكار ناپذیر آن در ارتباط اقوام و تمدن های مختلف با یكدیگر بوده است. برتولوچی آدم های فیلم هایش را با تمدن هایی بیگانه رو در رو می سازد، و این رودررویی به عنوان چالشی بزرگ در حیات و هویت آنها به نمایش در می آید. او در تحلیل تاریخی اش همواره دیدگاهی پرسشگر را اتخاذ كرده و آنچه مد نظر قرار می دهد، بیش از آنكه بررسی چگونگی تعامل تمدن ها(برای مثال غرب و شرق) باشد، در واقع "تقابل فرهنگی" آنهاست.ا

دل مشغولی برتولوچی در آثار اولیه اش تاریخ اروپا و به خصوص زادگاهش ایتالیاست. در اولین فیلم بلند خود ا"پیش از انقلاب" به طرح یكی از اساسی ترین پرسش های سیاسی دورانش می پردازد: كمونیسم، آری یا نه؟ در "1900" زوال یك خاندان فئودال را به مثابه تاریخ ایتالیای فاشیستی در دو نسل متوالی روایت می كند. با فیلم هایی همچون "آخرین امپراطور" و "آسمان سرپناه" به كنكاش در تمدن ناشناخته و توهم انگیز مشرق زمین می رود، و در "آخرین تانگو در پاریس" كه شاید بیشترین ارتباط را با فیلم آخرش "رویا زدگان" داشته باشد انگار تمامی اروپا به شناسایی چهره ی یك خارجی فرا خوانده می شوند؛ غریبه ای كه هرگز قابل شناسایی نیست و معشوقه ی فرانسوی اش پس از معدوم نمودن او در این فكر است كه به پلیس بگوید دقیقا چه كسی را كشته است...

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:35  توسط استاکر | 

تمثیل


در یكی فریاد
زیستن -
[ پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی
كه خلاصیش از خاك
نیست
و رهائی را
تجربه ئی می كند.]
و شكوهِ مردن
در فواره فریادی -
[زمینت
دیوانه آسا
با خویش می كشد
تا باروری را
دستمایه ئی كند؛
كه شهیدان و عاصیان
یارانند
بار آورانند.]
ورنه خاك
از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوباران ِ حقیر
مرده باشی.
***
فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران!


(احمد شاملو)
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:32  توسط استاکر | 

چلچلی


من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

پای در پای آفتابی بی مصرف
كه پیمانه می كنم
با پیمانه روزهای خویش كه به چوبین كاسه ی جذامیان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را می جویم.
پیمانه ها به چهل رسید و آن برگشت.
افسانه های سرگردانیت
- ای قلب در به در! -
به پایان خویش نزدیك میشود.

بیهوده مرگ
به تهدید
چشم می دراند.
ما به حقیقت ساعت ها
شهادت نداده ایم
جز به گونه این رنجها
كه از عشق های رنگین آدمیان
به نصیب برده ایم
چونان خاطره ئی هر یك
در میان نهاده
از نیش خنجری
با درختی.
***
با این همه از یاد مبر
كه ما
- من وتو -
انسان را
رعایت كرده ایم.
***
درباران وبه شب
به زیر دو گوش ما
در فاصله ئی كوتاه از بسترهای عفاف ما
روسبیان
به اعلام حضور خویش
آهنگ های قدیمی را
با سوت
میزنند.
(در برابر كدامین حادثه
آیا
انسان را
دیده ای
با عرق شرم
بر جبینش؟)
***
آنگاه كه خوشتراش ترین تن ها را به سكه سیمی
توان خرید،
مرا
- دریغا دریغ -
هنگامی كه به كیمیای عشق
احساس نیاز
می افتد
همه آن دم است .
همه آن دم است .
***
قلبم را در مجری ِ كهنه ئی
پنهان می كنم
در اتاقی كه دریچه ئیش
نیست.
از مهتابی
به كوچه تاریك
خم می شوم
وبه جای همه نومیدان
میگریم.

آه
 من
حرام شده ام!
***
با این همه - ای قلب در به در!-
از یاد مبر
كه ما
- من وتو -
عشق را رعایت كرده ایم،
از یاد مبر
كه ما
- من و تو -
انسان را
رعایت كرده ایم،
خود اگر شاهكار خدابود
یا نبود...

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:32  توسط استاکر | 

  20051121124304atashi1.jpg

 

عبور آخر

با پاهایی از باران و رداها و دامن‌‏های از آب
از مغیلان زاران , آن همه بران
می توان گذشت آسان
( تاریخ شعر این را
مكتوب كرده
)
البته
اگر آن خیسی خاص
موی و دهان و چانه ات را
تراوان شود
این كه می بینی هر خاری
گلبرگ لاله ای به منقار دارد
و هر ستاره از دهان خدایی پنهان می برند
این رمز زخمی می گوید
من از صراط گذشته ام
گذشته ام
هر چند مستقیم
- چنان كه گفته بودند نبودند
نبود اما
من اكنون در دوزخم
و دست راست تو از آنطرف پل
در دست چپ من قفل است
می توانم عبورت دهم ,
اما
حس می كنم كه زبازوی راستم
- در انتهای دنده ها
خبر چینی از فردوس
در كاربازی توطئه‌‏ای است
تا انقلاب دوزخی‌ ما را
خنثی كند
می‌‏توانم آری
می توانستم اگر باران
پیراهنی از اكسیژن می پوشاند
بر تو ...
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:31  توسط استاکر | 
 
منوچهر آتشی
منوچهر آتشی (1384-1310)
می رویم و آرام نمی شویم
و می گذریم بی سایه هامان
مشتعل بر سنگ
و منحنی در مرگ

منوچهر آتشی، یکی از شاعران بزرگ معاصر ایران روز یکشنبه 29 آبان سال 84 بر اثر ایست قلبی در سن ۷۴ سالگی جان سپرد.

آتشی در سال ۱۳۱۰ در دشتستان استان بوشهر، به دنیا آمد و بعد از مهاجرت به تهران در رشته زبان و ادبیات انگلیسی به تحصیل پرداخت.

آتشی در این ده پانزده سال اخیر از مرگ می سرود. گویی حس می کرد که به پایان رسیده است. و رسید. کلمات اما آتشی را به جهان بر می گردانند. خود می گوید:
همه راهها همیشه / با آخرین قدمها آغاز می شوند

تصور نمی کنم که او به زندگی پس از مرگ باور داشت. اما از جادوی کلام باخبر بود.

آتشی را با "خنجرها، بوسه ها، پیمانها" شناختیم، از کتاب "آهنگ دیگر" ـ 1339.

شعری که زود ورد زبان شد، و اینجا و آنجا با شور و اشتیاق خوانده می شد، و خوانده می شود:
اسب سفید وحشی
بر آخور ایستاده گران سر
اندیشناک سینه مفلوک دشتهاست
اندوهناک قلعه خورشید سوخته است
با سر غرورش اما / دل با دریغ ریش پ
عطر قصیل تازه نمی گیردش به خویش ...

زبانی حماسی و پرخاشجو، که با غرابت دشتستانی اش چشم انداز نوینی در شعر نو "نیمایی" گشود. در آن سالها جنبش سیاسی ـ اجتماعی ایران با پی آمد شکست بزرگی درگیر بود.

"خنجرها بوسه ها پیمانها" هم مثل "زمستان" اخوان برآمدی از شکست است، با این تفاوتِ آشکار، که شکست را برنمی تابد. راز این تمرد در برابر شکست، در نگاه ایلیاتی شاعر دشتستانی نهفته است.

 

 

 

در چنین نگاهی غرور و نومیدی، حماسه و مرثیه، در هم آمیخته است. شاعر دچار درگیری درونی است. غرور زخمی اما برجا، نومیدیِ نستوه و شکننده. این درگیری ، در شعر مورد اشاره، در حالتهای اسب و سوار، یعنی دو وجه درگیر، تصویر می شود:

اسب سفید وحشی
بگذار در طویله پندار سردِ خویش
سر با بخور گند هوسها بیاکنم
نیرو نمانده تا که فرو ریزمت به کوه
سینه نمانده تا که خروشی بپا کنم
اسب سفید وحشی
خوش باش با قصیل ِ ترِ خویش

این تصویری است از حالت سوار. سرخورده و نومید. اما اسب با قصیل تازه خو نمی کند، سر به آخور فرو نمی برد. نفس سرکش او را به تاخت و تاز می خواند. بیقرارِ عنان گسیختگی هاست.

اسب سفید وحشی اما گسسته یال
اندیشناک قلعه مهتاب ِ سوخته ست
گنجشکهای گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
یاد عنان گسیختگی هایش
در قلعه های سوخته ره باز کرده اند
.

با "خنجرها، بوسه ها، پیمانها" و برخی دیگر از شعرهای "آهنگ دیگر" عناصری از زندگی ایلیاتی جنوب سر از شعر درمی آورند. وزن پر طمطراق و فضای حماسی شعر، همراه با تصویرها و رنگهایی که از کوه و بیابان مایه می گیرد، توانایی های بکر شاعر را به رخ می کشند. گویی لورکای اسپانیایی راه دامنه های زاگرس را در پیش گرفته است:

اسب سفید وحشی با نعل نفره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشید بارها به گذرگاه گرم خویش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد ؟ مهتاب بارها به سراشیب جلگه ها
بر گردن ستبرش پیچیده شال زرد.

 

 


زبان حماسی ـ ایلیاتی آتشی در شعرهایی چون " گلگون سوار" و " عبدوی جط " در دفترهای " آواز خاک" و "دیدار در فلق" ادامه می یابد.

 

دو مجموعه "آواز خاک " و " دیدار در فلق" پی در پی ـ به فاصله یک سال ـ در اواخر دهه چهل منتشر شد. هنگامی که آتشی سر از پایتخت درآورد بود. آموزش در دانشسرای عالی در رشته زبان و ادبیات انگلیسی. چند سالی تدریس در قزوین. و سپس ماندگاری در تهران. قلم زدن در تلویزیون و مجله تماشا، نقد و بررسی کتاب، و ترجمه در کنار تدریس.

زندگی در تهران و نزدیک شدن به جامعه ادبی و روشنفکری آن روزگار ـ چنانکه اشاره شد ـ آتشی را به سمت تجربه های تازه ای کشاند. دیگر در شعر او از آن روح حماسی کمتر خبری بود. دگرگونی کیفی در فرم و محتوا. زبانی اندیشمند ـ شاید در تاسی از شعر شاملو.

این در حالی بود که شاعر "عبدوی جط" همواره می کوشید پیوند های زبانی و ذهنی اش با فضاهای مورد اشاره را کنار نگذارد. در این دوره آتشی از وزن بیشتر فاصله گرفت. شعرهایش آن برندگی و جلای پیشین را ـ که باب سلیقه آن روزها بود و در چند قطعه بیشتر رخ می نمود ـ نداشت و نمی توانست داشته باشد.

اما به اعتباری در روند رشد خود ژرفتر و درونی تر شده بود. این دگردیسی گرایش او را به سمت شعر ناب باز می تاباند. در دفترهای پی در پی "وصف گل سوری" (1367) و یک سال بعد "گندم و گیلاس" ـ دفتری که بقول خود آتشی "عجولانه" منتشر شد و سپس "زیباتر از شکل قدیم جهان" ( زمستان 1376) می توان به چنین گرایشی برخورد.

منوچهر آتشی در آغاز دفتر "زیباتر از شکل قدیم جهان " شعری در "ستایش نیما" نوشته است، که جدا از ارزشهای زیبایی شناسانه، در نکته ای از آن می توان تامل کرد:
از حجره ها که برون آمدم
از غارها و از کمر جانور
از دیرها و معبدها که بیرون زدم
از خواب مردگان

. ..
نام تو را برابر کوه بانگ زدم
پژواک صدایم شگفتا
نام خودم بود

آتشی نام خود را پژواک نام نیما می داند. در دفتر مورد اشاره، زیر عنوان "یادداشت برای خواننده ـ و احتمالا منتقد" نکته هایی آمده است، که خواننده را به دیدگاههای او نزدیکتر می سازد.

او می نویسد: "کسانی از دیگرگونی شعر من، یا سبک و سلیقه من (در مقایسه با گذشته های دور) سخن گفته اند و می گویند. من می گویم چنین نیست. اما اگر در این مدعاها وجهی از واقعیت موجود باشد، می بایست جور دیگری مطرح شود. من هرگز از بیرون وارد شعر نمی شوم، بلکه از درونِ شعر به بیرون سرک می کشم. من پنجاه سال است محاط در شعرم. همه چیزم را به پایش ریخته ام، و این ادعا نیست. خیلی ها می دانند در واقع من استمرار بلاانقطاع شعرم. من و شعرم در هیئتی جدایی ناپذیر، مثل یک جریان در بستر زمان و مکان می غلتیم و می رویم. بستر ما (سبک، شکل و...) حاصل این غلتیدن ماست."

در پایان یادداشت آتشی آمده است: "... شعر من آواز مستمر وجود من است. در جهانی که وجود مرا از وجود دیگران می پردازد و ادامه می دهد. دیگرانی که پیوسته به هم و. .. تنهایند. چون تنهایند به هم پیوسته اند. تنهایی می شود شعرشان."

ا"دیدار در فلق" عنوان یکی از نخستین مجموعه‌های شعر اوست که در سال 1348 در تهران منتشر شد. شعر اگر من مسیح بودم از این مجموعه از زیباترین سروده‌های منوچهر آتشی است. او از معدود شاعران معاصر ایران بود که در بسیاری از سروده‌های خود مضمون "مرگ مسیح" را دستمایه شعرهای خود قرار داده بود. آنِماری شیمل، شرق‌شناس نامدار آلمانی، این شعر را با زیبایی تمام در کتاب "مسیح و مریم در عرفان اسلامی" به‌آلمانی ترجمه کرده است.

بخشی از این شعر را در کنار ترجمه آلمانی آن، در فردای مرگ آتشی و به‌یاد این شاعر دلسوخته‌ی دشتستانی در اینجا می‌آورم. او که به‌هنگام مرگ اندکی بیش از هفتاد و چهار سال عمر داشت، زاده روستای دهرود دشتستان فارس بود؛ یا آن‌سان که خود می‌گفت:
فرزند بازیار غریبی
از بیخه‏هاى تشنه دشتستان

درد من از مسیح سنگین‌تر است
بخشی از شعر "گر من مسیح بودم"
از منوچهر آتشی
با ترجمه‌ی آلمانی آنِماری شیمل

بار من از مسیح‏
سنگین‏تر است‏

او با صلیب چوبى، تنها یك‏بار
- با میخ‏هاى آهنینش در دست‏
تن را كشید سوى بلنداى افترا
او با صلیب چوبى و دشنام دشمنان‏
با كوه سرنوشت گلاویز بود و من‏
من خود صلیب خویشتنم،
من خود صلیب گوشتیم را، یك عمر
- سنگین‏تر و مهیب‏تر از خشم هاویه‏
در كوچه‏هاى تهمت با خویش مى‏كشم‏

او را
دشنام دشمنان مى‏آزُرد
اما مرا تنفر یاران‏
و لعنت مدام روح خویش‏
او
فرزند روح قدسى بود و من‏
فرزند بازیارِ غریبى‏
- از بیخه‏هاى تشنه دشتستان‏

او
تنها
یك‏بار مُرد، یعنى‏
پرواز كرد و من‏
روزى هزار مرتبه مى‏میرم‏

درد من از مسیح سنگین‏تر است.

Mein Leiden ist schwerer als das des Messias
Meine Last ist schwerer
als die des Messias

Er, mit dem h�lzernen Kreuz - einmal nur
zog er - eiserne N�gel in seiner Hand, -
den Leib zur H�he des Verrats.
Er, mit dem h�lzernen Kreuz und der Beschimpfung der Feinde
war mit dem Berg des Schicksals im w�rgenden
Griff - und ich,
ich bin mein eigenes Kreuz,
Ich schleppe mein fleischernes Kreuz ein Leben lang
- schwerer und gr�sslicher als das Toben der H�lle
- schleppe es in den Gassen der Verleumdung mit mir herum
Ihn
kr�nkte das Fluchen der Feinde,
aber mich der Abscheu des Freundes
und der st�ndige Tadel der eigenen Seele
Er war der Sohn des Heiligen Geistes, und ich
das Kind eines armen Bauern
aus den durstigen Wurzeln W�stenlands;
er starb allein,
nur einmal, dass hei�t,
er entflog - und ich
sterbe t�glich Tausende Tode

Mein Leiden ist schwerer als das des Messias.

 


برداشت مطالب از سایت بی بی سی
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:30  توسط استاکر | 

در اواخر دهه 50و اوایل دهه 60 میلادی شاهد خلق و اجرای قطعاتی از آهنگسازان مدرن هستیم که در بین آنها قطعاتی برای سازهای شستی دار توسط آهنگسازانی همچون لیگتی(1962- ولوومینا برای ارگ و 1968- کانتینووم برای هارپیسکورد)، اشتوکهاوزن (1961/1954 ، 1956- قطعه پیانو شماره 10 و 11 )، بولز («ساختار» 1952و 1961 برای دو پیانو) و کیج (1948 - سونات و اینترلودها برای پیانوی دستکاری شده،1960- موسیقی برای پیانوهای اسباب بازی تقویت شده) نوشته شده

که در این قطعات شیوه برخورد با این سازها شکل نامتعارفی داشتند و با زیبایی شناسی خاص آن تفکر طراحی شده بود. از جمله این تغییرات؛ الف- استفاده از رجیسترهای فوق زیر و بم ب- استفاده از پدال برای استحاله اصوات و ذوبشان در یکدیگر ج- شیوه اجرای مشابه پرکاشن ها و سازهای زخمه یی د- دستکاری سیم ها با اضافه کردن اشیایی به سیم های پیانو د- استفاده از خوشه های صوتی(نت های کنار هم) که با کف یا تمام دست اجرا می شد ه- حضور بسیار پررنگ دیسوناس (فواصل نامطبوع) و...

در همان زمان تجربیاتی با موسیقی الکترونیک همراه یا بدون فضاسازی های سازهای آکوستیکی در کنار هم به گوش می رسند. (کیج 1964) اصوات ونیز برای یک تلویزیون، 1968 «جمع آوری» کلاژ یا چهل تکه یی از اصوات انتخاب شده از سراسر جهان، اشتوکهاوزن 1960، «تماس» برای موسیقی الکترونیک و تنظیم دوم برای پیانو، سازهای کوبه یی و نوار مغناطیسی، 1956 «آواز جوانی» برای الکترونیک (صدای ضبط شده یک پسر، موج سینوسی و ضربان های بسیار منقطع الکترونیکی). این تجربه ها گاهی با تاثیرپذیری و تاثیرگذاری متقابل روی موسیقی جاز همراه می شدند. سال 1969 گروه پینک فلوید با آلبوم دو بخشی زنده و استودیویی «اوماگاما» چهارمین آلبوم خود را ارائه دادند. آلبومی که در آن این امکان وجود دارد که با قطعاتی از تک تک اعضای گروه آشنا شد. در بخش استودیویی آلبوم، ریچارد رایت نوازنده سازهای شستی دار گروه، قطعه یی با نام Sysyphus (قهرمانی از اسطوره های یونان که مجازات می شود تا ابد تخته سنگی را تا بالای کوه بلندی بغلتاند که قبل از به قله رسیدن باز به پایین سرازیر می شود) در چهار قسمت ارائه می دهد که از نظر ساختار و استفاده از بافت های پیچیده در بعضی از قسمت ها به شکل بسیار خاصی به موسیقی و شیوه تفکر و زیبایی شناسی آهنگسازان معاصر نامبرده نزدیک می شود. قسمت اول با اصوات تیمپانی و سنج ها در کنار اصوات

سینی سایزر تداعی کننده سازهای زهی، ایجاد حسی ارکسترال و برگرفته از موسیقی کلاسیک را می کند که با شکل مدال طراحی شده و به همراه خود رگه هایی از موسیقی شرق دور را دارد. قسمت دوم با فضای امپرسیونیستی با پیانو ادامه پیدا می کند و در گردش ها و جست وجوهای مکرر بین وصل های هارمونیک، آهسته آهسته فضای مدال را ترک می کند و رفته رفته با اضافه شدن آلتراسیون ها و دور شدن از مرکز قبلی با پل های شبه جاز به فضایی کاملاً آتونال و اکسپرسیونیستی وارد می شود که همراه با خود نواختن سریع خوشه های صوتی در رجیستر های فوق بم و زیر، نواختن روی سیم ها و زخمه زدن به آنها و استفاده پرمبالغه از پدال را نیز به نمایش می گذارد که اینجا به خصوص در انتهای قطعه می تواند تداعی یک اثر کاملاً آوانگارد را کند.

قسمت سوم تلفیقی است از ضرباهنگ های شکسته و توام موسیقی جاز و راک برای پرکاشن ها و نواختن روی سیم پیانو با چوب های ماریمبا که استفاده پیانو را بسیار به سازهای کوبه یی نزدیک می کند (پیانو احتمالاً تقویت شده و دستکاری شده). این مجموعه صوتی را موسیقی الکترونیک و اصوات آکوستیکی دیگر که مشابه موسیقی الکترونیک صدا می دهند همراهی می کند. (مثل صدای گلیساندوی زیر زهی ها، نت های دندانی ساکسفون و صدای جیغ گونه سوت های اسباب بازی- صداهای ساز الکترونیک ملوترون که در قطعه «الاکلنگ» از آلبوم دوم - «یک نعلبکی پر از راز»-نیز از آن استفاده می کند.) قسمت آخر با تاکید زیاد روی ساز ارگ و ملوترون باز به فضایی امپرسیونیستی با لایه هایی از افکت ها و اصوات الکترونیکی ساخته شده بازمی گردد که گلیساندوهایی را روی یک ملودی مدال به نمایش می گذارند که باز می تواند برگرفته از مد های شرقی باشد با حال و هوایی که کریسمس را نیز می تواند تداعی کند. در میانه باز با خوشه های صوتی به شکل ناگهانی برخورد می کنیم که فضایی مشابه «ولوومینا برای ارگ» لیگتی را تداعی می کند و دوباره در لابه لای این اصوات با بافتی متراکم و پیچیده دوباره ملودی قسمت اول نمودار می شود با همان فضای ارکسترال سمفونیک که احتمالاً این بازگشت به قسمت اول نیز از علاقه رایت به موسیقی کلاسیک سمفونیک نشات می گیرد. مسلماً فضای مالیخولایی و تصاویر رویا- سراب گونه موسیقی دو آلبوم قبل که تاثیر اشعار نامتعارف و شیوه خواندن خاص سید برت خواننده گروه بین سال های 1968-1966مکمل آن است هنوز تاثیر خود را از دست نداده و در عین حال موسیقی این آلبوم پینک فلوید دارای فضای سردرگم و تعلیقی است که هنوز برای پیدا کردن هویتی جدید بدون برت در حال آزمون و خطاست و بخش های مختلف آن کاملاً به سلیقه شخصی هر کدام از گروه برمی گردد و به هم متصل نیست. اگرچه این آلبوم به معروفیت آلبوم های دیگر این گروه نیست اما بررسی آن می تواند ریشه های عمیق درک موسیقی فرد فرد گروه را نسبت به موسیقی دوران خود روشن کند.

استقلال موسیقایی ریچارد رایت همیشه زیر سایه و تحت تاثیر گروه پینک فلوید قرار نگرفته و در اغلب اوقات به خلق آثاری در آلبوم های پینک فلوید منجر شده که این آثار دارای چنان شخصیت موسیقایی مستقل و قوی هستند که گاه می توانستند کل آلبوم را تحت الشعاع خود قرار دهند. برخورد کلی گروه با مقوله های اجتماعی و درگیری با عمیق ترین و پیچیده ترین تفکرات انسانی و نگاهی بسیار منتقدانه به سیاست روز منجر به انتخاب چنین گویشی در موسیقی پینک فلوید می شود که همراه با آن توجه به پیشرفت های تکنولوژی روز در زمینه طراحی صدا، موسیقی الکترونیک، نور و برخوردهای بدیع فرمال در موسیقی آنها را باعث شده است و این شاید علت دیگری باشد که موسیقی متفکرانه آنها را در کنار موسیقی معاصر قابل ارزیابی تعریف می کند. موسیقی ریچارد رایت برگرفته از نگرش های مختلف موسیقی است که طیفی از برداشت هایی از موسیقی جاز (رایت به این نکته مکرر اشاره می کند که موسیقی او از جاز

- به خصوص شیوه نوازندگی نوازنده ترومپت مایلز دیویس - تاثیر گرفته است. به خصوص در آلبوم نیمه تاریک ماه که اشاره او به آکورد برگرفته از آلبوم مایلز دیویس kind of Blue است که در قطعه نفس (Breathe) از آن استفاده کرده است)، موسیقی مدال که بسیار شیوه نوازندگی وی را «شرقی» به گوش می رساند (در مادر متیلدا از آلبوم نی زن بر دروازه های سپیده دم سولوی ارگ رایت بر روی مدی هندی و همین طور در «دستگاه ها را روی قلب خورشید تنظیم کن از آلبوم «یک نعلبکی پر از راز»)، موسیقی آتونال که آن هم می تواند از سمت جاز آزاد و مدرن در موسیقی او راه پیدا کرده باشد (در قطعه Sysyphus قسمت دوم و سوم) و برداشت هایی از موسیقی کلاسیک و رمانتیک است. رایت خود موسیقی اش را مالیخولایی توصیف می کند. مالیخولیایی که فقط از غم برنخاسته بلکه آرامش را جست وجو می کند. در قطعه the Great Gig in the Sky از آلبوم نیمه تاریک ماه، فضاسازی پیانو و ارگ هاموند ریچارد رایت را در ترکیبی از جاز مدال و بلوز با رگه یی از راک می شنویم که بداهه خوانی اسطوره یی کلر تری مانند سازی آسمانی آن را همراهی می کند. موسیقی که دم از مرگ می زند.

و من هرگز از مرگ نمی هراسم

هر لحظه که باشد برایم فرقی نخواهد داشت

چرا باید بترسم؟

بالاخره زمانی تو هم باید بروی.


+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:27  توسط استاکر | 


http://chaloos191.persiangig.com/image/frooghi16.jpg


فریدون فروغی

تولد ۹ بهمن ۱۳۲۹
محلهٔ سلسبیل , تهران
مرگ ۱۳ مهر ۱۳۸۰
در منزلش در تهران
زمینه فعالیت آهنگساز ، نوازنده (گیتار ، پیانو ، درامز) ، شاعر و خواننده
سبک موسیقی پاپ
ملیت ایرانی
همسر گلی فتوره‌چی (۱۳۵۳-۱۳۵۱)
سوسن معادلیان (۱۳۸۰-۱۳۷۳)
والدین فتح الله


فریدون فروغی (به انگلیسی: Fereydun Foroughi) (زاده ۹ بهمن ۱۳۲۹ هجری خورشیدی در تهران - درگذشته ۱۳ مهر ۱۳۸۰ هجری خورشیدی) ، آهنگساز ، نوازنده (گیتار ، پیانو ، درامز) ، شاعر و خوانندهٔ ایرانی. او از خوانندگان مشهور موسیقی پاپ ایرانی است.

فهرست مندرجات


زندگی

کودکی و نوجوانی

او در سال ۱۳۲۹ تهران متولد می‌شود، پدر او - فتح الله - کارمند ادارهٔ دخانیات بود، در تنهایی خود به سرودن شعر و نواختن تار می‌پرداخت. او از مالکان بزرگ روستای نراق ـ ما بین قم و کاشان ـ به شمار می‌آمد. فریدون تنها پسر خانواده بود و سه خواهر به نامهای پروانه ، عفت و فروغ داشت که هم اکنون در قید حیات هستند.

او در سال ۱۳۳۵ و در شش سالگی ، تحصیل را آغاز کرد و عاقبت درسال ۱۳۴۷ مدرک دیپلم علوم طبیعی را گرفت و پس از آن دیگر تحصیل را رها کرد. وی موسیقی را بدون داشتن استاد و با توجه به علاقه‌ای که به موسیقی راک و مخصوصاً آثار ری چارلز داشت، با تمرین می‌آموخت.

دههٔ چهل و اجرا در کافه‌ها

درسن ۱۶ سالگی، با همراه ساختن گروهی نوازنده با خود موسیقی را به صورت جدی شروع می‌کند و در مکان‌های مختلف به اجرای ترانه‌ها وآهنگ‌های غربی معروف در آن روزگار و به خصوص موسیقی بلوز می‌پردازد و تا سن ۱۸ سالگی فعالیت خود را به همین صورت ادامه می‌دهد. در این دوران است که پس از یک شکست عاشقانه، مدتی از موسیقی دست می‌کشد، اما پس از این مدت کوتاه کناره‌گیری، درسال ۱۳۴۸ صاحب کاباره کازابای شیراز از فروغی و همراهانش برای اجرا در آن مکان دعوت می‌کند (در زمان سفر فروغی به شیراز و همکاری‌اش با کازابا، اوایل دههٔ پنجاه و هم‌زمان با انتشار موسیقی فیلم تنگنا مشخص شده‌است که به احتمال نزدیک به یقین صحیح نیست). در اواخر این دهه وی اواخر دهه چهل، او به خوانندهٔ بلندآوازهٔ کلوپ‌های شبانه تهران قدیم و ستارهٔ صحنهٔ کافه‌های معروفی چون مارکیز و کاکوله بدل شد.

دههٔ پنجاه و شهرت

درسال ۱۳۵۰، خسرو هریتاش، کارگردان فیلم آدمک در تلاش برای پیدا کردن خواننده‌ای تازه نفس بود که فریدون فروغی، به او معرفی می‌گردد و با یک بار زمزمه کردن ترانه‌ها، خسرو هریتاش متوجه می‌شود که شخصی را که به دنبالش بوده، یافته‌است. در نتیجه، دو ترانه به نام‌های «آدمک» و «پروانهٔ من» را با موسیقی تورج شعبان‌خانی و اشعار لعبت والا، برای فیلم هریتاش اجرا می‌کند.

پس از اکران فیلم ، صفحه‌های ۴۵ دور این دو ترانه ، درصفحه‌فروشی‌های معروفی چون آل کوردوبس ، پاپ، دیسکوبتهوون و پارس عرضه می‌گردد. این دو ترانه گل می‌کند و بر سر زبان‌ها می‌افتد و فریدون فروغی به شهرت می‌رسد. گرچه در آن زمان به او خرده می‌گرفتند که صدای فرهاد را تقلید می‌کند، اما همین باعث شد تا دیگر زیر سایه نام خوانندهٔ محبوبش ری چارلز قرار نگیرد. ،

بعدازگذشت مدتی فرشید رمزی - کارگردان نمایش تلویزیونی شش و هشت - با فریدون فروغی قرارداد می‌بندد و فروغی درسال ۱۳۵۱ بعداز پنج سال مشابه‌خوانی آثار ری چارلز را کنار می‌گذارد. این همکاری باعث تولد آثاری چون زندون دل و غم تنهایی می‌گردد که اولی ، فروغی را تبدیل به هنرمندی صاحب سبک می‌کند. فتنهٔ چکمه پوشهمایون بهادران دومین فیلم سینمایی بود که فروغی در سال ۱۳۵۱ برای تیتراژ آن ترانه‌ای را به همین نام اجرا کرد. درهمین سال توسط یکی ازدوستانش با گلی فتوره‌چی آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند. ساختهٔ

سال بعد تنگنا ساختهٔ امیر نادری با ملودی‌های شورانگیز و تکان‌دهندهٔ منفردزاده، صدای فروغی را بر تیتراژ داشت. در همان سال - ۱۳۵۲ - چندین ترانه را اجرا می‌کند که شاخص‌ترین آنها نماز (یا نیاز به روایت ساواک!) است، با شعری از شهیار قنبری و موسیقی منفردزاده؛ ترانه‌ای که منجر به بازخواست هر سه نفر از طرف ساواک می‌گردد. او ترانهٔ هوای تازه را در همین سال در برنامهٔ تلویزیونی رنگارنگ اجرا می‌کند و همچنین در همین سال است که به درخواست فرزان دلجو ترانه‌ای را برای فیلم یاران (با بازی و کارگردانی دلجو) اجرا می‌کند.

درسال ۱۳۵۳ ، فروغی به علت عدم تفاهم با همسرش از وی جدا می‌شود. در همین سال ترانهٔ همیشه غایب را با شعری از شهیار قنبری، موسیقی «ویلیام خنو» و تنظیم واروژان اجرا می‌کند (این ترانه، پیش‌تر با شعری از ویلیام خنو و با نام ماهی خسته اجرا شده بود). او که رفته رفته، به هنرمند باتجربه‌ای تبدیل می‌شد، اقدام به جمع‌آوری آثار خود می‌نماید و اولین آلبوم خود را با نام زندون دل به بازار عرضه می‌کند.

دومین آلبومش را با نام یاران درسال ۱۳۵۴ به بازار عرضه می‌کند و در همین سال به علت اجرای ترانهٔ سال قحطیرژیم شاهنشاهی به مدت دو سال از فعالیت منع می‌شود. از طرف

درسال ۱۳۵۶ ، پس ازاعلام فضای باز سیاسی توسط رژیم، فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری ، سومین آلبوم خود را با نام سال قحطی به بازار عرضه می‌کند. در بهمن ماه همین سال، پدرش در اثر بیماری ذات‌الریه از دنیا می‌رود.

انقلاب و یار دبستانی

درسال ۱۳۵۷، با وخیم شدن اوضاع سیاسی ایران، فروغی اعتراض خود را به اوضاع کشور با انتشار آلبوم بت شکن اعلام می‌دارد و در همین سال ترانه‌ای به نام روسپی را اجرا می‌کند که هرگز مجوز پخش نمی‌گیرد.

درسال ۱۳۵۸ ، بعدازانقلاب ، فروغی درایران می‌ماند و کنسرت اجرا می‌کند که ترانه‌های این کنسرت را در آلبوم فریدون فروغی در آغازی نو جای می‌دهد و دلیل نامگذاری آلبوم به این نام، وجود ترانه‌های ریتمیکی مانند حقه و شیاد است که در کارنامهٔ فروغی مانند آنها وجود نداشت.

بعداز انتشار این کاست، درسال ۱۳۵۹ ، فروغی ترانهٔ یار دبستانی را برای فیلم از فریاد تا ترور به کارگردانی منصور تهرانی اجرا می‌کند که در تیتراژ فیلم استفاده می‌شود. در حالی که هنوز هیچ منبع رسمی‌ای برای فعالیت فروغی اعلام نشده بود، به تهرانی خبر می‌دهند که باید صدای فروغی را از تیتراژ فیلم‌اش حذف کند. در نتیجه جمشید جم خواندن این ترانه را به عهده می‌گیرد. این ترانه بسیار مطرح و معروف می‌شود و حتی امروزه به‌عنوان نمادی از مبارزه ارزشی خاطره‌انگیز دارد. در همین زمان است که زمزمه‌هایی در مورد ممنوعیت فعالیت فروغی شنیده می‌شود. او در همین سال ترانهٔ کوچهٔ شهر دلم را می‌خواند.

دههٔ شصت و بعد

درسال ۱۳۶۰ چندترانهٔ خودرا همراه باچند ترانه از کوروش یغمایی درآلبومی با عنوان سُلٰ جای می‌دهد و طی سال‌های ۶۰ و ۶۱ ، آهنگ چهار قسمتی چرا نه؟ رامی‌سازد و اجرا می‌کند. در همین سالهاست که فعالیت نمودن او ممنوع می‌شود.

در سال ۱۳۶۵ سفر به دوبی ، فروغی را تا پای پیوستن به هنرمندان دور از وطن پیش برد، اما پیشنهادهای تهیه‌کنندگان آن سوی آب او را به رفتن راضی نکرد.

در اسفندسال ۱۳۷۲ با سوسن معادلیان آشنا می‌شود و در خرداد ۱۳۷۳ باهم ازدواج می‌کنند. ازدواج ، موجب تحولی مثبت در او می‌شود و دوباره فعالیت خود را از سر می‌گیرد؛ شعر می‌گوید ، آهنگ می‌سازد و شروع به تدریس می‌نماید.

در اسفندماه سال ۱۳۷۷ موفق به برگزاری کنسرتی در تالار حافظ دانشگاه کیش می‌شود. پس از ۴ روز برگزاری کنسرت در کیش، به تهران می‌آید. علی‌رغم درخواست‌هایی که از شهرستان‌های دیگر برای برگزاری کنسرت ارسال می‌شود، با برگزاری آن در شهرستان‌های دیگر موافقت نمی‌شود و فروغی درتابستان ۷۸ و پائیز ۷۹ دوباره به کیش باز می‌گردد و به اجرای برنامه در هتل آنا‌ی کیش می‌پردازد.

در فروردین سال ۱۳۷۹ به پیشنهاد حمیدرضا آشتیانی پور (کارگردان) و به امید اخذ مجوز، «می تراود مهتاب» را با شعری از نیما یوشیج برای فیلم دختری به نام تندر می‌خواند اما شرایط تغییری نمی‌کند. گرچه ترانهٔ فروغی در انتهای فیلم در جشنوارهٔ فجر پخش می‌شود. پیش از این هم کیومرث پوراحمد نمی‌تواند مجوز حضور او را به‌عنوان بازیگر برای پروژه فیلم گل یخ (که داستان آن در باره زندگی یک خوانندهٔ محکوم به سکوت بود) بگیرد.

مرگ

وی در روز جمعه، سیزدهم مهر ماه ۱۳۸۰ در منزلش در تهران پارس درگذشت. او را در روستای قرقرک اشتهارد کرج در کنار برکه‌ای کوچک، در سایهٔ کوهی بزرگ و در آرامشی که سالها انتظارش را می‌کشید به خاک سپردند. کیومرث پوراحمد در مورد مرگ او می‌گوید: «فریدون فروغی برای دومین بار می‌میرد. نخستین بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که می‌خواست بخواند. فریدون را فراموشی و خاموشی کشت».

خوانندگی فیلم‌های سینمایی

  • ۱ - جعبه موسیقی (۱۳۸۶)
  • ۲ - از فریاد تا ترور (۱۳۵۹)
  • ۳ - زن باکره (۱۳۵۲)
  • ۴ - کیفر (۱۳۵۲)
  • ۵ - فتنه چکمه پوش (۱۳۵۱)


آلبوم‌ها

تنگنا

آلبوم تک‌ترانه‌ای برای موسیقی فیلم تنگنا.

  • ناشر: نامشخص.
  • سال نشر: ۱۳۵۲.
  • ترانه‌ها: #. تنگنا.

زندون دل

  • ناشر: ترانه.
  • سال نشر: ۱۳۵۳.
  • ترانه‌ها: #. گرفتار
  1. . هوای تازه
  2. . خاک
  3. . قاصدک
  4. . قوزک پا
  5. . تنگنا
  6. . نیاز (نماز)
  7. . ماهی خسته من
  8. . زندون دل
  9. . غم تنهایی
  10. . دیوانه من
  11. . آدمک
  12. . همیشه غایب

یاران

  • ناشر : حسین کلانتری
  • سال انتشار: ۱۳۵۴.
  • ترانه‌ها :

سال قحطی

  • ناشر :
  • سال انتشار: ۱۳۵۶.
  • ترانه‌ها :

بت‌شکن

  • ناشر:
  • سال انتشار: ۱۳۵۷.
  • ترانه‌ها :

فریدون فروغی در آغازی نو

همچنین با عنوان دو تا چشم سیاه داری شناخته می‌شود.

  • ناشر: ترانه.
  • سال انتشار: ۱۳۵۸.
  • ترانه‌ها :
  1. . قریه
  2. . سال قحطی
  3. . حقّه
  4. . دوتا چشم سیاه داری
  5. . طلوع خونین
  6. . طاهره
  7. . شیاد
  8. . تنگنا

فتنهٔ چکمه پوش

  • ناشر: نامشخص.
  • سال نشر:
  • ترانه‌ها:
  1. . پروانهٔ من
  2. . فتنه چکمه پوش
  3. . مرد غریب
  4. . اشک حباب
  5. . روسپی
  6. . کوچه شهر دلم
  7. . بت شکن
  8. . یار دبستانی من
  9. . دچار
  10. . یا علی
  11. . یاران
  12. . چرا نه

اجرا: در سال ۱۳۵۱ برای فیلم فتنه چکمه پوش به کارگردانی همایون بهادران.(نویسنده سال اجرا و نام کارگردان فیلم: مسعود

ترانه‌شناسی

برگرفته از

نام اثر، آهنگساز، ترانه سرا
  • آدمک، تورج شعبانخانی، لعبت والا.
  • پروانهٔ من، تورج شعبانخانی، لعبت والا.
  • فریادرس، اسفندیار منفردزاده، فرهاد شیبانی.
  • ماهی خسته، ویلیام خنو، ویلیام خنو.
  • فتنهٔ چکمه پوش، حسین واثقی، مسعود هوشمند.
  • قریه، فریدون فروغی، فریدون فروغی.
  • هوای تازه، فریدون فروغی، فریدون فروغی.
  • کوچهٔ شهر دل، کورش یغمایی، حسین نجفیان.
  • طاهره، فریدون فروغی، طاهره قرةالعین.
  • سال قحطی، فریدون فروغی، مسعود امینی.
  • مردن شاپرک‌ها، بابک افشار، (؟).
  • حقه، فریدون فروغی، فرهنگ قاسمی.
  • گرفتار، حمد شمس، فرهنگ قاسمی.
  • خاک، فریدون فروغی، مسعود امینی.
  • غم تنهایی، ویلیام خنو، آرش.
  • زندون دل، ویلیام خنو، ویلیام خنو.
  • نماز، اسفندیار منفردزاده، شهیار قنبری.
  • مرد غریب، فریدون خشنود، (؟).
  • همیشه غایب، ویلیام خنو، شهیار قنبری.
  • رزمندگان، برگرفته از آهنگی غربی، فرهنگ قاسمی.
  • قوزک پا، فریدون فروغی، مسعود امینی.
  • روسپی، جهان شمس، فرهنگ قاسمی.
  • یار دبستانی، منصور تهرانی، منصور تهرانی.
  • اشک حباب، (؟)، (؟).
  • خواب گل سرخ، قطعهٔ Let it be از گروه بیتلز، فرهنگ قاسمی.
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:25  توسط استاکر | 

گارسیا مارکز

گابریل گارسیا مارکز که دوستانش او را گابو می گویند بزرگترین نویسنده امریکای لاتین می باشد. او با صد سال تنهایی به شهرت جهانی رسید اگر چه دیگر اثار او نیز در حوزه ادبیات امریکای لاتین از ارج و اعتبار والایی برخوردار است.

برخی از اثار مشهور او عبارتند :   صد سال تنهایی /  کسی به سرهنگ نامه نمی نویسد / عشق سالهای وبا /  پاییز پدر سالار /   وقایع نگاری مرگی از پیش اعلام شده /  خاطرات روسپیان تنهای من / دوازده داستان سرگردان

گابریل جوسی گارسیا مارکز، رمان‌نویس، روزنامه‌نگار و فعال سیاسی کلمبیایی در ۶ مارس ۱۹۲۸ در "آراکاتاکا" متولد شد؛ هر چند که پدرش همیشه ادعا می‌کرد که در حقیقت او ۱۹۲۷ به دنیا آمده است. از آنجا که والدینش کم‌بضاعت بودند، نزد پدربزرگش پرورش یافت.

وی در کودکی خجالتی و ساکت بود و همچنین شیفته صحبت‌های پدربزرگ و قصه‌های خرافاتی مادربزرگش. گارسیا مارکز بعد‌ها نوشت: "احساس می‌کنم که همه نوشته‌هایم درباره تجربیات من از اجدادم است".پدربزرگش هنگامی که او هشت ساله بود درگذشت و بینایی مادربزرگش ضعیف شد؛ بدین دلیل گابو به نزد خانواده خود بازگشت.

او به پانسیون شبانه روزی در "بارانونکیولا"، شهر بندری در دهانه رودخانه "ماگدالنا" فرستاده شد. در آنجا او به عنوان پسری خجالتی که شعرهای فکاهی می‌گوید و کاریکاتور هم می‌کشد، شهره شد. اگر چه تنومند و ورزشکار نبود، اما بسیار جدی بود. همین باعث شد همکلاسی‌هایش او را "پیرمرد" صدا کنند.

وی در نهایت در سال ۱۹۴۰، وقتی ۱۲ سال سن داشت، موفق شد بورس تحصیلی‌ِ مدرسه‌ای که برای دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته می‌شد را به دست آورد. غروب‌ها اغلب در خوابگاه برای دوستانش کتاب‌ها را با صدای بلند می‌خواند و سرگرمی‌اصلی‌اش همین بود.

گابو در سال ۱۹۴۱ اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای به نام "Juventude" که مخصوص دانش‌آموزان دبیرستانی بود منتشر کرد و پس از فارغ التحصیل شدنش در سال ۱۹۴۶، آرزوهای والدینش را برآورده کرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق "یونیورساد ناسیونال" نام‌نویسی کرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاری به تحصیل پرداخت.

گارسیا مارکز به ژنو، رم، لهستان و مجارستان سفر کرد و سرانجام در پاریس مستقر شد جایی که او خبر دار شد کارش را از دست داده است. بنا به دستور حکومت دیکتاتوری پینیلا، روزنامه "ال اسپکتدور" تعطیل شد. در محله‌ای لاتین، و به اعتبار و لطف مهمان‌خانه‌داری زندگی کرد، آنجا تحت تاثیر آثار همینگوی یازده داستان نوشت که پیش‌نویس کتاب "کسی به سرهنگ نامه نمی‌نویسد" شدند. کتابی که بعدها به نام "ساعت نحس" تغییر نام داد و منتشر شد.

گارسیا مارکز 
گابریل گارسیا مارکز و کتاب "صد سال تنهایی"

وی در سال ۱۹۶۵ میلادی نگارش رمان "صد سال ‌تنهایی" را آغاز کرد و این کار را پس از سه سال پایان برد. این رمان شاهکار گارسیا مارکز محسوب می‌شود. وی در مورد این رمان گفته است: "لحن و صدایی که من سرانجام در "صد سال تنهایی" به کار گرفتم بر پایه روشی بود که مادربزرگم در گفتن قصه‌هایش به کار می‌گرفت. او چیزهای کاملا خیال‌گونه را جوری بیان می‌‌کرد که واقعگرایانه‌ترین شکل ممکن را داشتند. جلوه آنچه را که می‌گفت در سیمایش مشهود بود. او وقتی که قصه‌هایش را می‌گفت طرز گفتارش را تغییر نمی‌داد و با این کارش همه را مجذوب می‌کرد. آنجا بود که من کشف کردم چه باید بکنم تا خیال را باورپذیر سازم. به همان لحنی که مادربرزگم قصه‌ها را برایم بازگفته بود آنها را نوشتم."

"صد سال تنهایی" در عرض یک هفته ۸۰۰۰ نسخه‌ به فروش رفت. از آن نقطه بود که موفقیت های مارکز بیمه و تضمین شد. "صد سال تنهایی" به ۲۴ زبان ترجمه شد و چهار جایزه بین المللی را نصیب خود کرد . در این زمان گارسیا مارکز ۳۹ ساله بود.

این نویسنده در سال ۱۹۸۲ به جایزه نوبل ادبیات دست یافت و در سال ۱۹۹۹ به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد. در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت.

پزشکان در سال ۱۹۹۹ تشخیص دادند که مارکز به بیماری سرطان لنفاوی مبتلا شده است. وی هم‌اکنون در مکزیکو سیتی (پایتخت کشور مکزیک) و تحت رژیم درمانی و غذایی خاصی زندگی می‌کند و گاهی برای درمان به بیمارستانی در ایالت کالیفرنیای امریکا می‌رود و در لس‌آنجلس اقامت می‌گزیند.

مجموعه داستان "دوازده داستان سرگردان" اثر گابریل گارسیا مارکز، برنده کلمبیایی نوبل ادبیات، توسط "بهمن فرزانه" به فارسی ترجمه شد. وی این داستان‌ها را از زبان ایتالیایی به فارسی ترجمه کرده است. فرزانه پیش‌تر نیز آثاری از این نویسنده کلمبیایی از جمله رمان "صد سال تنهایی" را از زبان ایتالیایی به فارسی برگردانده که به باور برخی از علاقه‌مندان به آثار مارکز، ترجمه او از سایر ترجمه‌های این اثر کم نقص‌تر است.

"دوازده داستان سرگردان" پیش‌تر هم در سال ۱۳۷۳ توسط مترجمی به نام رضا موسوی به فارسی ترجمه و از سوی نشر علم در ایران منتشر شده است. نسخه‌های این ترجمه هم‌اکنون در بازار کتاب ایران نایاب است. اگر چه این ترجمه خالی از ایراد نیست اما به دلیل ترجمه از منابع اصل و زبان مادر قابل توجه و تامل است.

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:23  توسط استاکر | 

 

medium_Wislawa_Szymborska.jpg

 

ویسلاوا شیمبورسکا (Wisława Szymborska) شاعر و مترجم ( از زبان فرانسوی به لهستانی) و مقاله‌نویس لهستانی متولد دوم جولای 1923 میلادی در شهرBnin (امروزه بخشی است از کورنیک K�rnik) در سال 1996 موفق به دریافت جایزه‌یِ ادبی نوبل شد. اولین دفتر شعر او " من واژه را می‌جویم Szukam słowa" در سال 1945 به چاپ رسید. در فاصله‌ی سال‌های 1945 تا 1948 به تحصیلِ زبان لهستانی و جامعه شناسی مشغول بود. سال 1953 تا 1981 برایِ فصل‌نامه‌یِ "زندگیِ ادبی" مقاله می‌نوشت و از سال 1981تا 1983 سردبیر مجله‌یِ " Pismo" بود.
شیمبورسکا یکی ازخیلِ نویسندگان کمونیست بود که سال‌ها با نام مستعار می‌نوشت. "آرکا
Arka" و " استانکوزکسکیStanczyk�wna" از جمله‌یِ نام‌های مستعار اوست.
سال 1996آکادمی سوئد هنگام اعلان نام شیمبورسکا به عنوانِ برنده‌یِ جایزه‌یِ نوبل گفت: "... به خاطرِ شعری که با طنزی ظریف تاریخ و بیولوژی را به صورت ذراتی از واقعیت‌هایِ بشری به نمایش می‌آورد".
شیمبورسکا در سخنرانی مراسمِ نوبل می‌گوید:" علیرغمِ میل‌باطنی‌اش خودش را شاعر معرفی می‌کند، طوری که انگار کمی از شاعربودنش شرمنده است. در این روزگارِ وانفسا اقرار به خطا و لغزش اندکی آسان‌تر شده است، البته اگر لغزش‌ها بزرگ باشند. اما مشکل باورکردنِ شایستگی و لیاقت‌هائی است که در عمق نشسته‌اند واز چشم پنهان‌اند..."
شعرِ شیمبورسکا شعر یک انسانِ کامل است. اوهم بازیگوش است هم جدی، با واژه‌ها بازی می‌کند و به معناهایش وسعت می‌بخشد. با زبان طنزحرف می‌زند و خود می‌گوید که او شاعری شکاک است. مشاهده می‌کند و می‌پرسد. از جزء در می‌گذرد و به کل نظر دارد. شعرهای شیمبورسکا همیشه حاوی یک پیام است.
تومی الوفسون
Tommy Olofssonدر مقاله‌ای به مناسبتِ ترجمه‌یِ تازه‌ای از اشعارِ شیمبورسکا به زبان سوئدی در دوم ماه می دوهزاروهشت در باره‌یِ نوبل گرفتن شاعر می‌نویسد: " پیروزیِ اخلاق و نوع‌دوستی" /. شعر شیمبورسکا تمجیدِ زندگی روزمره‌یِ انسان‌ و نوعدوستی است".




 "تر جمه چند شعر از شیمبورسكا"



کجا می‌رود آهویِ نوشته، در جنگلِ نوشته؟
می‌خواهد بنوشد از چشمه‌ای که
پوزه‌اش را منعکس می‌کند به شکلِ یک کُپی؟
چرا سرش را بلند می‌کند، صدائی شنیده است؟
رویِ چهار پا ایستاده، حقیقت را وام می‌گیرد وُ
گوش تیز می‌کند زیرِ انگشت‌هایم.
سکوت- واژه‌‌ای که خش خش می‌کند رویِ کاغذ و
می‌برد سمتِ واژه‌یِ " جنگل " شاخه‌هایِ آویزان.


به جَست وُ خیز می‌فریبند بر صفحه‌یِ سفید
حروفِ الفبایِ به خطا رسیده
از این‌جا که نجاتی در کار نیست
جمله‌ها را به ستوه اورده‌اند.


در قطره‌یِ جوهر، اما چکه‌‌یِ بامعنائی هست،
از شکارچی و نگاهش در کمین
آماده‌یِ جهیدن از سراشیبِ پیشانی،
گِردِ آهو و تیر،
آماده‌یِ پرتاب.



فراموش می‌کنند که این زندگی نیست.
قانون‌هایِ دیگری حکم می‌کند این‌جا، سیاه برسفید.
من رقم می‌زنم عمر یک لحظه را
در ابدیت‌هایِ کوچک‌تری تقسیم می‌شود،
لب‌ریز از گلوله‌هایِ بازِ ایستاده در پرواز.
تا ابد دست‌ها، اگر من بگویم، هیچ.
بی میلِ من برگی نمی‌افتد از درخت،
یا علفی خم نمی‌شود زیرِ نقطه‌یِ سُم.


پس، آیا جهانی هست
که سرنوشتِ خودمختارش در اختیارِ من باشد؟
که من اسیر کنم یک لحظه را با غل و زنجیرِ علامت‌های نوشتاری؟
حضوری به فرمان من به کمال؟


شادیِ نوشتن
فرصتِ جاودانه شدن
انتقام از یک دستِ مرگبار.

 

برگردان: رباب محب




هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد...

هیچ چیز دوبار اتفاق نمی افتد
و اتفاق نخواهد افتاد. به همین دلیل
ناشی به دنیا آمده ایم
و خام خواهیم رفت.

حتا اگر کودن ترین شاگردِ مدرسه ی دنیا می بودیم
هیچ زمستانی یا تابستانی را تکرار نمی کردیم

هیچ روزی تکرار نمی شود
دوشب شبیه ِ هم نیست
دوبوسه یکی نیستند
نگاه قبلی مثل نگاه بعدی نیست

دیروز ، وقتی کسی در حضور من
اسم تو را بلند گفت
طوری شدم، که انگار گل رزی از پنجره ی باز
به اتاق افتاده باشد.

امروز که با همیم
رو به دیوار کردم
رز! رز چه شکلی است؟
آیا رز، گل است؟ شاید سنگ باشد

ای ساعت بد هنگام
چرا با ترس بی دلیل می آمیزی؟
هستی - پس باید سپری شوی
سپری می شوی- زیبایی در همین است

هر دو خندان ونیمه در آغوش هم
می کوشیم بتوانیم آشتی کنیم
هر چند باهم متفاوتیم
مثل دو قطره ی آب زلال....


از: آدم ها روی پل
ترجمه مارک اسموژنسکی، شهرام شیدایی، چوکا چکاد

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:22  توسط استاکر | 


نکاتی جالب از زندگی سلینجر!


 دو، سه چیزی که از او می‌دانستیم
من پسر خوبی نبودم
به چنین آدمی چطور می‌شد اعتماد کرد وقتی که می‌گفت: «اولا من اگر مجله داشتم، هیچ وقت یک ستون را به یادداشت‌های زندگی نامه ای نویسنده‌ها اختصاص نمی‌دادم... من برای چند مجله یادداشت زندگی نامه ای نوشتم و شک دارم که در آن‌ها حرف راستی زده باشم.» خب این‌ها شایعات و حواشی زندگی سلینجر است. اگر جایی‌اش را نتوانستید باور کنید (مخصوصا آن‌هایی که شخصی‌تر است) خیلی به خودتان فشار نیاورید، سلینجر به خالی بندی و چاخان گویی‌اش افتخار می‌کرد.
 
* یک خانه 99 جریبی ویلایی، مشرف به پنج ایالت آمریکا بالای یک تپه، جایی بود که سلینجر رنگ پریده، پشت یک میز دراز می‌نشست و تلق تلق روی دگمه‌های ماشین تحریر می‌زد. کنده‌های چوب را توی بخاری می‌انداخت و آن قدر کلمه روی کاغذ می‌نوشت و خط می‌زد تا آنی که می‌خواست را پیدا کند. برایش هم مهم نبود که میلیون‌ها آدم، پشت حصار‌های بلند خانه اش منتظر شکستن سکوت طولانی «نویسنده» بودند تا از او بیشتر بدانند. او هر چند وقت یک بار با جیپش به شهر می‌رفت، کلمات ضروری رد و بدل می‌شد و غذا و روزنامه مورد نیاز خریده می‌شد. اگر هم کسی گیرش می‌آورد، آن قدر حرف نمی‌زد و جواب نمی‌داد که طرف مجبور می‌شد حرفش را روی کاغذ بنویسد و بچپاند توی دستش.
 
* «رویای ناطور» خیلی چیز‌هایی را که همیشه سلینجر از جواب دادنشان طفره می‌رفت، روشن کرد. شایده به خاطر همین، سلینجر از دخترش «مارگرت» که با جواب دادن به خبرنگاری باعث نوشته شدن این کتاب شد، حسابی شاکی شد.
 
* نگذاشت هیچ عکسی از او منتشر شود. حتی بعد از چاپ دوم «ناطور دشت» با اصرار زیاد توانست ناشر را مجبور به حذف عکسش از جلد کتاب کند.
 
* خود «سلینجر» هم مثل «هولدن» و بچه‌های خانواده «گلاس» از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده. خودش هم بودایی بود.
 
*  گاو صندوق سلینجر پر است از فیلم‌های کلاسیک نایاب آمریکا.
 
* سلینجر را در خانه «سانی» صدا می‌کردند.
 
*  سلینجر «هایکو» می‌سروده و زمانی بیلیارد باز ماهری بوده است. شیفتگی او به مذاهب شرقی هم که معروف است. می‌گویند اوایل ازدواج اش هیچ موجود زنده ای، حتی حشرات، حق کشته شدن در خانه سلینجر را نداشتند!
 
* سلینجر یک مرد شش انگشتی است (دست چپش) . البته اگر این هم از کلک‌های خودش برای فرار از آدم‌ها نباشد.
 
* سلینجر در مدرسه نظام، شاهد خودکشی یکی از همکلاسی‌هایش و پرت شدنش از پنجره بود (جیمز کسل «ناطور دشت» را یادتان هست؟)
 
* داستان «فرانی» هدیه سلینجر به همسرش «کلر» در شب عروسی‌شان بود. «فرانی» ظاهر، رفتار و چمدان آبی رنگ «کلر» را داشت.
 
* یک بار یک نفر به اسم «ساموئل گلدوین» فیلم «عمو ویگیلی در کنه تی کت» را – آن هم با اجازه سلینجر- در‌ هالیوود می‌سازد (با بازی سوزان هیوارد.) سلینجر بعد از دیدن آن، تا به حال به هیچ‌کس اجازه ساخت فیلم از روی کتاب‌هایش را نداده است! داریوش مهرجویی«پری» را از روی «فرنی و زویی» ساخته و شایعاتی هم مبنی بر شکایت سلینجر از مهرجویی وجود دارد. خودمان هم بی اجازه،
 
* ظاهرا «شون کانری» توی «در جست و جوی فورستر» خواسته «سلینجر» باشد. تنهایی، اخلاق افتضاح و عزلت یک نویسنده از آدم به دور، باعث می‌شود که خیلی‌ها این فیلم را (که فیلم خوبی هم هست) به نوعی «از روی زندگی سلینجر» بدانند.
 
* خواندن «ناطور دشت» تکلیف ثابت دانشجوهای «‌دیوید رایزمن» جامعه شناس آمریکایی، سر کلاس «شخصیت و ساختار اجتماعی» در دانشگاه ‌هاروارد است.
 
* «ناطور دشت» خوراک هر روز «مارک دیوید» قاتل روانی جان لنون (خواننده بزرگ بیتلز) بوده.
 
* اول سیمین (دانشور) «ناطور دشت» را می‌خواند، چون نسخه انگلیسی، زودتر دستشان می‌آید. جلال (آل احمد) قبل از این که نسخه «فرانسه» آن را بخواند، بارها راجع به کتاب از زبان سیمین می‌شنود. جلال بعد از خواندن فرانسه «ناطور دشت» معتقد بود چیزی که سیمین تعریف می‌کرد یک چیز دیگر است!
 
* با «لری کینگ» در برنامه 20 ساله اش در سی ان ان مصاحبه می‌کنند و ازش به عنوان مجری که تا به حال با هر کی اراده کرده (از رئیس جمهور تا هنرپیشه و بقیه) توانسته مصاحبه کند می‌پرسند: «کی بوده که دوست داشتی گیرش بیاوری و نشده؟» بی درنگ می‌گوید: «سلینجر.»
 
گردآوری: گروه فرهنگ و هنر سیمرغ
منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره ‌249
بازنشر اختصاصی سیمرغ
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:21  توسط استاکر | 

داستان پدری که دوست داشت پسر داشته باشد!



یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد...
 
یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان پسر باشد.
درب اتاق عمل باز شد. پرستار بود.
- مژده بدهید : یک پسر کاکل زری!
.
.
.

حالا هم در بیمارستان بود.در باز شد.
- پسرم اومده؟
- «نه، داداش نیست، پرستاره»
دختر این را گفت و پدرش را نوازش کرد!
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:20  توسط استاکر | 


نویسنده‌‌هایی ‌كه فقط یك ‌اثر ‌نوشتند ‌و ‌جاودانه شدند!



یك ترانه برای همه زندگی
فقط چند نویسنده انگشت‌شمار هستند كه در همه عمر كوتاه یا بلندشان تنها یك بار دست به قلم برده‌اند و داستانی نوشته‌اند كه هنوز نامشان به واسطه آن زنده است. اینها با داستانشان جاودانه شده‌اند.

امیلی برونته و بلندی‌های بادگیر

امیلی برونته یكی از 3 خواهر برونته فقط 30 سال زندگی كرد و شاید اگر بیشتر فرصت داشت، می‌توانست آثار ماندگار دیگری هم بنویسد اما او با همین اثر یك جایگاه فراموش نشدنی برای خودش كسب كرده و با وجود این كه بیش از یك قرن و نیم از نوشته شدن اثرش می‌گذرد، «بلندی‌های بادگیر» عنوان محبوب‌ترین رمان عاشقانه و رمانتیك بریتانیا را دارد و بهترین دلیل برای این است كه نشان دهد آثار كلاسیك در قرن بیست و یكم هم محبوب هستند.
او برای روایت رمان خود، شیوه جدیدی در پیش گرفته و داستان به صورت ماجرایی كه خدمتكار خانه برای مسافری كه وارد شده روایت می‌كند، بیان می‌شود و زندگی پسری كولی است كه پدر و مادرش او را رها كرده‌اند و آقای ارنشا او را بزرگ می‌كند. پس از مرگ آقای ارنشا، پسرش هیندلی كه شخصیت منفی رمان است، پسر جوان را رنج می‌دهد، اما كاترین خواهرش از او حمایت می‌كند، ولی او هم در برابر ابراز عشق هیثكلیف خیلی خشن به او جواب رد می‌دهد. هیثكلیف خانه را ترك می‌كند و 3 سال بعد با یك ثروت حسابی برمی‌گردد، اما او می‌خواهد با انتقام از همه آدم‌هایی كه دلش را شكستند، خودش را تسكین بدهد و طبیعتا می‌توان حدس زد كه چه سرنوشتی در انتظار اوست.

آنا سول و زیبای سیاه

«آنا سول» در 14 سالگی زیر باران سر خورد و هر دو پایش بدجوری آسیب دید و پس از آن معلول شد، اما سعی می‌كرد تا كارهایش را خودش انجام بدهد، یكی از این كارها راندن كالسكه بود. او با اسب‌ها ارتباطی غریب داشت و برای همین در تنها اثری كه نوشته از زبان یك اسب به رابطه آنها و انسان‌ها پرداخته و می‌خواهد تا آدم‌ها رابطه انسانی‌تری با حیوانات داشته باشند. این نویسنده انگلیسی كتابش را در 7 سال آخر زندگی‌اش نوشت و سال 1877 آن را تمام كرد، اما سال بعد كه كتاب منتشر شد، او دیگر زنده نبود. این كتاب بلافاصله پس از انتشار به اثری پرفروش بدل شد و تاكنون بیش از 50 میلیون نسخه از آن فروش رفته و به عنوان یكی از بهترین كتاب‌های همه دوره‌ها شناخته می‌شود. خانم سول وقتی درگذشت 58 سال داشت.

بوریس پاسترناك و دكتر ژیواگو

بوریس پاسترناك، شاعر مشهور روسی فقط همین یك رمان را نوشت و با وجود این كه انتشار آن در كشورش ممكن نشد، اما وی در 3 سال پایانی عمرش، انتشار این كتاب را ابتدا در ایتالیا دید و البته استقبالی را كه سال بعد برایش جایزه نوبل ادبیات را همراه آورد. هر چند پاسترناك از ترس حكومت كمونیستی كشورش كه با این اثر مخالف بودند، مجبور شد این جایزه را رد كند، اما شهرت این داستان عاشقانه و اجتماعی كه بر مبنای مسائل تاریخی روسیه خلق شده بود، پس از ساخت یك فیلم سینمایی به كارگردانی دیوید لین عالمگیر شد. پاسترناك سال 1960 در حالی كه 70 سال داشت درگذشت، این رمان ماندنی را بر مبنای تجربیات خودش به عنوان یك پزشك در جریان جنگ جهانی دوم نوشت.این رمان 600 صفحه‌ای، داستان زندگی یوری آندریویچ ژیواگو است كه در جنگ جهانی اول و در شرایطی كه انقلاب كمونیستی هم در حال وقوع در روسیه است، تحصیلات پزشكی را تمام می‌كند. پس از سال‌هایی كه خانواده او در آرامش سپری می‌كند، تصویرهای انقلاب 1917، گرسنگی و بعد جنگ داخلی فرا می‌رسد. ژیواگو ازدواج می‌كند و با همسرش به سیبری می‌گریزد. اما آنجا با لارا روبه‌رو می‌شود كه قبلا او را در جریان جنگ دیده بود. او به صورت تصادفی مجبور به همراهی «سفید»ها می‌شود و در این فاصله هم همسرش و هم لارا را گم می‌كند. پس از بازگشت او به مسكو می‌فهمد همسر و خانواده‌اش كشور را ترك كرده‌اند. نرسیدن این آدم‌ها به همدیگر بر بستر همه ماجراهای عجیبی كه در وضعیت به هم ریخته پس از انقلاب و دگرگونی‌های عمیق ایجاد شده ـ كه پاسترناك به آنها انتقاد دارد ـ آنقدر تاثیرگذار است كه خواننده هیچ وقت آنها را فراموش نمی‌كند و البته مسوولان كشورش نیز تا زمان تغییر اوضاع در كشور شوروی و گلاسنوست، هیچ گاه او را نمی‌بخشند.

مارگارت میچل و رمان جاودانه بر باد رفته

بیش از نیم قرن از درگذشت مارگارت میچل، خالق رمان جاودانی «برباد رفته» می‌گذرد. در این مدت روزی نبوده كه از شهرت اسكارلت اوهارای مشهور و رت باتلر كاسته شده باشد و هنوز هم در مجله‌های سینمایی درباره چگونگی ساخته شدن فیلمی كه بر مبنای این رمان ساخته شد، مطلب نوشته می‌شود.
مارگارت میچل كه از بچگی با قصه‌های پدربزرگش درباره جنگ‌های داخلی آمریكا بین جنوبی‌ها و شمالی‌ها بزرگ شد، برای نوشتن اولین رمانش از این قصه‌ها الهام گرفت. او كه خودش جنوبی و از ایالت آتلانتا بود، پس از مدتی كار روزنامه‌نگاری، شروع به نوشتن بر باد رفته كرد. او با این قصه سال‌ها در ذهنش زندگی كرده بود، اما در قالب كتاب او چنان شخصیت‌هایی را روی ویرانی این جنگ‌ها خلق كرد كه هم تصویری ملموس از مسائل داخلی آمریكا و مبارزه با برده‌داری برای خوانندگانش از سراسر جهان فراهم كرد و هم داستانی فراموش نشدنی را خلق كرد.
نوشتن زندگی و دلمشغولی‌های «اسكارلت اوهارا» سر به هوا 3 سال طول كشید و اولین ناشری كه خانم میچل این اثر را برایش فرستاد، آن را پسندید و در همان چاپ اول به قیمت 3 دلار، پرفروش شد. این كتاب سال 1937 جایزه پولیتزر را نصیب نویسنده‌اش كرد و علاوه بر مردم، منتقدان هم آن را تحسین كردند. او در اوایل دهه 1930 حق ساخت فیلمی با اقتباس از این كتاب را با دریافت 2 چك 50 هزار دلاری به دیوید سلزنیك، تهیه‌كننده مشهور هالیوود واگذار كرد و در همه مراحل ساخت فیلم نظراتش را در اختیار گروه قرار داد. این فیلم 10 جایزه اسكار برد.
مارگارت میچل كه سال 1900 به دنیا آمده بود، در حالی كه می‌خواست از خیابان عبور كند بر اثر تصادف با اتومبیل در حالی درگذشت كه 49 سال داشت.

رالف الیسون و مرد نامرئی

رالف الیسون، نویسنده داستان «مرد نامرئی»، آموزگاری سیاهپوست بود. او با این اثر موفقیتی جهانی به دست آورد و موفق شد مساله اختلاف نژادی را بدون آلوده شدن به مسائل سیاسی در اثرش مطرح كند. او كه ترومپت نوازی چیره و عكاسی توانا بود، در راه هنر تلاش زیادی كرد. رالف كه در كودكی پدرش را از دست داد، با مادرش بزرگ شد كه هرچند مستخدم بود، اما بارها برای مقابله با تبعیض نژادی به زندان افتاده بود.
رالف كارش را با هنر موسیقی و پیكرتراشی شروع و بعد به ادبیات گرایش پیدا كرد. داستان مرد نامرئی هیچ تشابهی با داستان قدیمی اچ جی ولز ندارد و درباره زندگی یك سیاهپوست آمریكایی است كه به دلیل زندگی در جامعه‌ای مملو از دشمنی و تعصب، حس هویت خود را از دست می‌دهد. الیسون می‌گفت به این دلیل آن عنوان را انتخاب كرده كه این مرد در حقیقت وجود خارجی نداشت. او با نوشتن این رمان ادبیات آمریكا را تكان داد و جامعه‌ای كه در آن زندگی می‌كرد به چالش كشید.انتشار این رمان برای الیسون شهرت فراوانی به ارمغان آورد و  به عنوان نایب رئیس انجمن پن آمریكا انتخاب شد و مدال آزادی و نشان شوالیه گرفت. او تا زمان مرگش تعدادی داستان كوتاه نیز برای نشریات نوشته است.

هارپرلی و كشتن مرغ مقلد

امسال پنجاهمین سال نوشته شدن این كتاب بود و به همین دلیل بسیاری از محافل ادبی جهان در مراسم مختلف از این بانوی منزوی برای نوشتن این كتاب تقدیر كردند. این خانم برای نوشتن این رمان جایزه پولیتزر را به دست آورد و تاكنون میلیونها نسخه از این كتاب به فروش رسیده است.
این رمان كه در فهرست 100 كتابی كه باید پیش از مردن خواند هم جا دارد، پس از ساخته شدن فیلمی با اقتباس از آن در سال 1962 به وسیله رابرت مولیگان شهرتی فراموش نشدنی یافت و در همه فهرست‌های فیلم‌های برتر سینمایی هم می‌توان اسم آن را دید.
داستان این رمان از زبان دختری به نام اسكات فینچ روایت می‌شود كه پدرش یك وكیل سفیدپوست است. او دفاع از جوان سیاهپوستی به نام تام را به عهده می‌گیرد كه به اتهام ناروای تجاوز به یك دختر سفیدپوست دارد محاكمه می‌شود. این پدر در برابر تعصب، نفرت و خشونت نژادی مردم می‌ایستد و نشان می‌دهد كه چطور مردم ریاكارانه می‌خواهند یك بی گناه را قربانی كنند. انتشار این كتاب در آغاز دهه 60 ـ كه مردم آمریكا درگیر مبارزات مدنی برای مقابله با نژادپرستی بودند ـ یك اتفاق مهم ادبی و اجتماعی بود. حضور بازیگری مثل گریگوری پك در نقش اول فیلم هم تاثیر آن را دو برابر كرد.

آرونداتی روی؛ خدای چیزهای كوچك

در میان همه نویسندگان، تك اثر «سوزانا آرونداتی روی» از نظر زمانی به ما نزدیك‌تر است. او با همین یك اثر ـ كه تازه یك دهه از نوشتنش می‌گذرد ـ به چهره‌ای جهانی تبدیل شده و در جنبش‌های ضد جنگ و مبارزه برای انسانیت، همیشه جای خودش را دارد. او با رمان «خدای چیزهای كوچك»  توانست جایزه معتبر و باارزش 80 هزار دلاری بوكر را به دست آورد، اما آن را پس از حمله انگلیس و آمریكا به افغانستان پس داد. این كتاب كه با نگارشی كاملا متفاوت نوشته شده، روایت‌هایی تكه‌تكه را به دنبال هم می‌آورد كه در انتها مفهومی یكدست را تشكیل می‌دهند و روی هم می‌شوند یك دهكده، با هزاران خاطره.این خانم نویسنده 49 ساله كه در یكی از روستاهای هند متولد شده، تجربیات زندگی در نظام سنتی پدرسالار را فراموش نكرده و آن را در این كتاب با خوانندگانش به اشتراك می‌گذارد. خانم روی چندین كتاب غیرداستانی هم نوشته اما تنها اثر داستانی‌اش را به مادرش تقدیم كرده است.
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:19  توسط استاکر | 

جنجال برانگیزترین کتابهای جهان!!


 
در تمام ادوار کتابهایی بوده اند که به خاطر محتوای مطالبشان در مورد فساد و بدنامی ‌مذهبی، زبان زشت و مستهجن، خشونت، تبعیض نژادی، مسائل جنسی و یا سیاسی جنجال‌های زیادی به پا کرده و در این زمینه‌ها مطالب حساسی را به وضوح و یا خیلی تند و افراطی عنوان کرده و همواره از زمان انتشارشان موج شدید مخالفت را از سوی جامعه عمومی، سازمانهای سیاسی و مذهبی متوجه خود ساخته اند.
در این متن قصد داریم جنجال برانگیزترین این کتابها را به شما معرفی کنیم:

1. هاکلبری فین، مارک تواین، 1884

این کتاب تا مدتها کتابی بحث برانگیز به شمار می‌رفت، رمان مارک تواین تضاد بین رویاهای بی ریا و ساده دوران کودکی و واقعیات بی پرده و ظالمانه را به نمایش می‌گذارد و به توضیح برابری، مساوات، عدالت و حقوق بشر می‌پردازد. در این کتاب‌ هاک خودش را به مردن می‌زند تا به رودخانه فرار کند؛ در آنجا او با برده ای به نام جیم آشنا می‌شود که او نیز فراری است. آنها با همدیگر به جستجوی آزادی می‌روند و در هر لحظه از سفرشان مورد آزمایش قرار می‌گیرند. در حالیکه ‌هاک به دنبال بازگشتن به زندگی بی قیدانه و راحت است، جیم نیز در جستجوی آزادی شخصی می‌باشد که هیچ وقت در زندگی نداشته. با ورود تام سایر‌ هاک با مشکلی روبرو می‌شود و سر دوراهی قرار می‌گیرد که آیا به خانه برگشته و یا به خاطر آزادی جیم زندگی اش را به خطر بیندازد؟!
این کتاب از همان ابتدا به خصوص در قرن بیستم بسیار مورد بحث و مجادله بود؛ چراکه کلمه "کاکاسیاه" بارها به صورت افراطی در داستان استفاده شده است. نوع لهجه و گویش عامیانه داستان نیز مورد انتقاد قرار گرفته بود.
ارنست همینگوی در مورد‌ هاکلبری فین گفته است: این کتاب بهترین کتابی است که تابحال داشته‌ایم.
 

2. دنیای جدید را نجات بده (Brave New World)، آلدوس هوکسلی، 1932

این کتاب که در سال 1932 منتشر شد مشهورترین رمان آلدوس هوکسلی به شمار می‌آید؛ البته مهم‌ترین رمان او نیست. این کتاب بارها مورد اعتراض قرار گرفت و هنوز هم کتابی بحث برانگیز به حساب می‌آید. هوکسلی در این کتاب دیدگاه خود که بر پایه علم و تکنولوژی است را برای خواننده به نمایش می‌گذارد. داستان مواد مخدر و دخانیات، تمایلات جنسی و خودکشی رابه تصویر کشیده و خوار و خفیف بودن فرهنگ ایالت متحده را از دید هوکسلی نشان می‌دهد.
 

3. کتاب 1984، جورج اورول، 1949
جورج اورول زمانی که به خاط بیماری سل در بستر مرگ قرار داشت، در حال نگارش این کتاب بود. کتاب وضعیت اندوهناک و آینده جامعه ای را به روشنی به نمایش می‌گذارد که زندگی خصوصی، حقیقت و اراده آزاد از آن رخت بربسته است. او سبکهای زندگی و چگونگی عملکرد دولتها را دوباره نشان داده و دیدگاه تازه ای را در مورد موضوعات مختلف عرضه می‌کند، موضوعاتی نظیر:
نظام استبدادی، شکنجه، کنترل ذهن، امارات متحده آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی، زندگی خصوصی، تکنولوژی، قدرت، احساسات بشری، مذاهب سازمان یافته، سانسور و ممیزی، مسائل جنسی و ...
این کتاب دقیقا از زمان انتشارش و تا به امروز در زمره کتابهای بحث برانگیز به شمار می‌آمده است.
البته افراد زیادی ادعا کردند کتاب افراطی و غیر طبیعی است؛ چراکه توسط مردی که با آرزوی مرگ در ضمیر ناخودآگاهش دست به گریبان بوده نوشته شده است. تعداد زیادی از خواننده‌های آمریکایی نیز عنوان کردند که این کتاب سوسیالیسم  دموکراتیک را  رد کرده است.
 

4. ناطور دشت، جی دی سلینجر،1951

این رمان بلافاصله بعد از انتشار در سال1951 بارها در راس پرفروش‌ترین‌ها قرار گرفت. سلینجر در ناطور دشت سه روز از زندگی پسر 16 ساله ای را روایت می‌کند. کتاب بدوا برای بزرگسالان نوشته شد، اما سرانجام به صورت بخشی از برنامه آموزشی در دبیرستان و کالج‌ها در آمد. ناطور دشت به زبانهای زیادی نیز ترجمه شده است. بنابه دلایلی موضوع کتاب چندین بار به بحث و جدل کشیده شد دلایلی مثل:
توصیف کردن تشویشها و تمایلات جنسی نوجوانان، استفاده از زبان بد و زشت‌گویی، گرایشات ضد سفید پوستی، خشونت و تعدی افراطی و بیش از حد. هولدن کالفیلد یا همان شخصیت اصلی داستان نمادی برای اعتراض و عصیان به شمار می‌رود.  و بالاخره در سال 1980 وقتی که مارک دیوید چاپمن به جان لنون عضو گروه بیتلز شلیک کرد و او را کشت، این کتاب را دلیلی برای توجیه کارش عنوان کرد.
 

5. لولیتا، ولادیمیر ناباکوف، 1955

لولیتا اثر ولادیمیر وقتی که در سال 1955 در فرانسه منتشر شد، طوفانی از بحث و جدلها را به سوی خود فرا خواند و از آن زمان تا به حال پشت پرده پنهان مانده است. این کتاب افکار فردی به نام هومبرت با تمایلات جنسی نسبت به کودکان را افشا می‌کند. هومبرت زندگی خود و همچنین دل مشغولی‌هایش نسبت به دختر بچه‌ها، مثل دختری دوازده ساله به اسم هنر دالرز را نقل می‌کند. چاپ این کتاب در فرانسه، بریتانیا، نیوزیلند، آفریقای جنوبی و آرژانتین ممنوع اعلام شد. اما در آمریکا با موفقیتی عظیم مواجه شد و گفته می‌شود از زمان کتاب بربادرفته اولین کتابی بوده که در سه هفته اول چاپ 100000 نسخه اش فروش رفته است.


6. من می‌دانم پرندگان فقسی چرا آواز می‌خوانند، مایا آنجلو، 1970این کتاب اولین زندگی نامه شخصی از پنج زندگی نامه مایا آنجلو می‌باشد و در سال 1970 منتشر شده است. عنوان کتاب از "دلسوزی" نوشته پل لاورنس دامبر گرفته شده است و استقامت و پشتکار را حتی در مواجه با ظلم و فشار تشریح می‌کند. مایا آنجلو در این کتاب شرح حال دوران جوانی‌اش را ارائه می‌دهد که سرشار از ضربه‌های روحی، مصیبت، ناامیدی، نارضایتی و دست آخر استقلال و بی نیازی بوده است. آنجلو به مقوله تبعیض نژادی می‌پردازد که او و مادربزرگش (علی رغم اینکه مادبزرگش ثروتمند از سفید پوستها بود) را در شهر کوچکشان درگیر کرده بود.
در چندین پاراگراف او شرح می‌دهد که چگونه زمانی که فقط هشت سال داشت از سوی دوست پسر مادرش مورد تجاوز قرار گرفت. اما تاثیر و نفوذ مادربزرگش در پیروزی‌های او در برابر ناملایمات زندگی نقش بسیار پررنگی داشت.
بسیاری از افراد به شکل گرافیکی کتاب که ترسیم کننده جزئیات خشونت، تجاوز و سوءاستفاده جنسی بود، اعتراض کردند. باوجود این کتاب در ابعاد گسترده ای مورد استقبال واقع شد و حتی در مدارس نیز تدریس شد. همچنین به عنوان کاندیدای دریافت جایزه کتاب ملی انتخاب نیز شد.
 

7. کتاب آشپزی آنارشیست، ویلیام پاول، 1971

یک نمونه کتاب کلاسیک که در سال 1971 چاپ شد و استراتژی‌های مفیدی را به مبارزان خشونت و تعدی ارائه می‌کرد. کتاب چندین بخش را تحت پوشش قرار می‌دهد که در این بخشها به شرح تظاهرات سازمان یافته، خرابکاری، گروه‌های خویشاوندی و موضوعاتی دیگر نظیر حمایت کردن از بازمانده‌های جنایت‌های محلی و سلامت روحی می‌پردازد.
این کتاب خشم ادارات دولتی و گروه‌های آنارشیست را برانگیخت؛ چرا که آنها احساس می‌کردند کتاب ایده‌های آنارشیستی‌شان را سوءتعبیر کرده است. دیگران هم به دستورالعمل‌ها و توصیه‌های کتاب ایراد گرفتند و اذعان داشتند که آنها به شدت غیر دقیق و نادرستند. بعدها وقتی که پاول پا به سن گذاشت، سعی کرد که کتابش را سانسور کرده و گفت که این کتاب محصول تصورات ذهنی غلط و شور و هیجان جوانی بوده، به امید اینکه آن را پیش نویس کرده و به ویتنام برای جنگی که بهش اعتقاد نداشت بفرستد.
 

8. آیات شیطانی، سلمان رشدی، 1989

کتاب سلمان رشدی به خاطر موضوع جنجالی‌اش بحث و جدلهای بسیاری را در پی داشت. عنوان کتاب یعنی آیات شیطانی به رویدادی اشاره می‌کند که واقعی بودن یا خیالی بودن آن رویداد را زیر سئوال برده است. رشدی در اظهارات کفرآمیزش نام بدوی شیطان را به نام حضرت محمد نسبت داده و پس از انتشار کتابش و در همان سال در پاکستان شورشهای زیادی به پا شد، تعداد کمی‌ از مردم کشته و تعدادی هم در هند زخمی ‌شدند.
باوجود عذرخواهی کردن سلمان رشدی، آیت الله خمینی رهبر ایران نویسنده را گناهکار دانست و یک میلیون دلار برای قاتل رشدی جایزه تعیین کرد و درصورتی که قاتل ایرانی می‌بود نیز جایزه به سه میلیون دلار افزایش پیدا می‌کرد.
پلیس ونزوئلا هم برای کسانی که کتاب را خوانده و یا حتی خریده بودند 15 ماه زندان تعیین کرد. ژاپنی‌ها برای هر کس که چاپ انگلیسی کتاب را می‌فروخت جریمه ای تعیین کرده و مترجم ژاپنی کتاب گفته بود که به خاطر درگیر شدن در این کتاب مورد ضرب و شتم قرار گرفته است. فروشنده‌های آمریکایی کتاب هم به خاطر اینکه به مرگ تهدید شدند، کتاب را از قفسه‌های کتاب فروشی‌هایشان خارج کردند. رشدی تقریبا ده سال در خفا و به تنهایی زندگی کرد و این کشمکش‌ها و جنجالها تا به امروز ادامه داشته است.

9. سری کتابهای هری پاتر، جی.کی.رولینگ، 2001

سری کتابهای هری پاتر برای همه شناخته شده است و در زمره داستانهای کودکانه، ماجراجویانه و بی‌ضرر به شمار می‌روند. با این حال کتاب طی پنج سال گذشته با بحث و جدلهایی همراه بوده است. این بحثها از جانب برخی افراد بوده که اعتقاد داشتند داستانها با درگیرکردن بچه‌ها در نیروهای غیبی و جادوگری آنها را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
این رمانها زندگی یک جادوگر جوان که شیطان لرد ولدرمونت والدین جادوگرش را کشته اند پیگیری می‌کند. این پسر جوان در روز تولد یازده سالگی‌اش دعوتی مبنی بر شرکت در مدرسه جادوگری دریافت می‌کند و هر جلد از کتاب یک سال از زندگی او در این مدرسه را به تصویر می‌کشد. این کتابها بهانه‌هایی را به دست مخالفان داده اند. بعضی از والدین و گروه‌های مذهبی احساس می‌کنند که این کتابها بیش از اندازه بچه‌ها را در عالم رویا و خیال فرو می‌برد.
 

10. رمز داوینچی، دن براون، 2003
کتاب دن براون از همان ابتدا مورد هجوم منتقدان و بحث و جدلها قرار گرفت. زیرا کتاب دید تخیلی به خوانندگان می‌دهد و شخصیتهای داستان قصد دارند حقایق پنهانی که کلیسای کاتولیک قرن‌ها بر آنها سرپوش گذاشته را فاش کنند. این حقایق شامل: تردید در الوهیت عیسی و تجرد او و احتمال وجود فرزندان و اعقابی از عیسی می‌شود.
اکثر اعتراض‌ها بر علیه کتاب به گمانه‌زنی و سوءتعبیر از تاریخ کلیسای کاتولیک رم و سئوالهای اساسی راجع به اعتقادات مسیحیت مربوط می‌شود. این کتاب به خاطر تشریحات غیر دقیق از تاریخ، جغرافیا، معماری و هنر اروپا نیز مورد اعتراض واقع شده است.
و در آخر باید بگوییم که در این متن نتوانستیم لیست کامل از تمام کتابهای جنجالی که تعدادشان بیشتر از اینهاست تهیه کنیم و البته این 10 کتاب بی شک جنجالی‌ترین کتابهایی بوده که تا به حال چاپ شده اند.
 
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:17  توسط استاکر | 

این 10نویسنده‌ی بزرگ چرا جایزه‌ی نوبل نگرفتند؟!


ایمل زولا ( 1840 – 1902)
ایمل زولا نویسنده‌ی ناتورالیست (طبیعی‌گرا) فرانسوی درسالِ1902 یعنی یک‌سال قبل از مرگش کاندید اولین جایزه‌ی ادبی نوبل شد. اما از آن‌جائی‌که به نظرِ کارل داوید آف وایرسن، دبیرِدائم وقت کمیته‌ی نوبل، ادبیات باید "سمت و سوی معنوی و مطلوبی" داشته باشد، این جایزه به زولا تعلق نگرفت. ازجمله دلایل کمیته‌ی نوبل این بود که "ناتورالیسمِ بسیار بی‌روح و بی‌ملاحظه‌ی زولا باعث می‌شود که به دشواری بتوان او را مناسب این جایزه دانست."
و بدین ترتیب جایزه به شاعر فرانسوی سُلی پرودهوم، نویسنده‌ای که آثارِ چندانی از خود به جای نگذاشته است اهدا شد و این شروع جالبی برای جایزه‌ی ادبی نوبل نبود.
 
لئو تولستوی (1828- 1910)
جایزه نگرفتن تولستوی اغلب به عنوان یکی ازخطاهای بزرگ کمیته‌ی نوبل تلقی می‌شود. از همان سال 1902 نام تولستوی در لیست کاندیداها کنار 34 نام پشنهاد شده، قرار داشت. در گزارش رسمی کمیته‌‌یِ نوبل آمده است که نویسنده‌ی «جنگ و صلح» "استاد شرح حوادث حماسی است" اما انتقاد تولستوی از دولت و کلیسا باعث شد که جایزه به او تعلق نگیرد. عدم صلاحیتِ تولستوی طبق نظرِ کمیته‌ی نوبل اینطورجمع‌بندی شده است: آثار تولستوی با معیارِ جایزه یعنی "معنویت والا و وارسته" مطابقت ندارد.
 
ویرجینیا وولف ( 1882 – 1941)
نام ویرجینیا وولف هرگز در لیستِ کاندیداهایِ جایزه‌یِ نوبل نبوده است. اغلب گفته می‌شود که به جای وَله پیرل بوک (1938) می‌بایستی ویرجینیا وولف برنده‌ی جایزه‌ی نوبل می‌شد. آیا این به خاطرِ زن بودن او بود؟ ما می‌دانیم زنان نویسنده‌ای که موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل شده‌اند انگشت‌شمارند. تا کنون تنها یازده نویسنده‌ی زن موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل شده است. البته دلیل این امر تنها به آکادمی سوئد برنمی‌گردد، بلکه شمار زنان نویسنده‌ای که به عنوان کاندیدا پیشنهاد می‌شود، بسیار اندک است. نام شاعرِ روسی آنا آخماتوف (1889-1966) از جمله‌ نام‌هائی است که در حاشیه مطرح شده است.
 
جمیز جویس ( 1882-1941)
نویسنده‌ی ایرلندی خالق اودیسیوس هم جایزه‌ی نوبل نگرفت. و این یکی دیگر از خطاهای کمیته‌ی نوبل است. طبقِ نظرِ شل اِسمارک در دهه‌یِ سی، وقتی کمیته‌ی نوبل ازکسانی مثلِ پیرل بوک قدردانی می‌کرد و به طور جدی مارگریت میشل نویسنده‌ی کتاب پرفروشِ «برباد رفته»  را به بحث می‌گذاشت، جائی برای نوبل گرفتن جیمز جویس وجود نداشت. اما در دهه‌یِ چهل وقتی آکادمی سوئد متوجه نویسنده‌گان «پیشگام» شد، می‌توانست جمیز جویس یکی از برنده‌گانِ این جایزه باشد.
 
خورخه لوئیس بورخس (1899 – 1986)
نویسنده‌ی آرژانتینی که همواره آثار اندک او مورد بحث قرار گرفته است. گفته‌ می‌شود آرتورلوندکویست به بورخس به خاطر تمجید از دیکتاتور شیلایی آگوستو پینوشه رأی منفی داد. لوندکویست هم‌چنین گفته است که بورخس بی دلیل اینگونه بر سرِ زبان‌ها افتاده است. به هرحال، اکنون دیگر دیر است، زیرا که از سال 1974 تصویب شد که جایزه‌ی نوبل فقط به نویسنده‌گان در قیدِ حیات تعلق بگیرد.
 
هنریک ایسبن (1828- 1906)
وایرسن "سمبولیسمِ ایسبن را دوست نداشت." و بدین ترتیب و با همان دلایلی که نامِ زولا و تولستوی از لیست برنده‌گان جایزه‌ی نوبل حذف شد، نام این درام نویسِ نروژی نیز خط خورد. سال1903 یعنی سالی که نامِ ایبسن در لیست کاندیداها بود، جایزه‌ی نوبل به بیورن شرنه بیورن‌سونِ نروژی که به نظرِ اعضای آکادمی سوئد شعرش " ناب و در خدمتِ اندیشه است" تعلق گرفت.

گرام گرین ( 1904 – 1991)

گرام گرین نویسنده‌ی پرکارِ بریتانیائی از دیرباز به "کاندیدای همیشگیِ نوبل" ملقب شده است. گویا آرتور لیندکویست مانعِ راه او بود. لیندکویست در مصاحبه‌ای در سال 1980 اظهار کرده است که آثارِ خوب گرام گرین متعلق به گذشته‌های خیلی دور است.
 
فرانس کافکا ( 1883 -1924)
گناه جایزه نگرفتن فرانس کافکا - نویسنده‌یِ چک - به گردن آکادمی سوئد نیست، زیرا که اغلب آثار کافکا پس از مرگش منتشر شده است.
 
مارسل پراست (1871 – 1922)
طرفداران پراست نیز نمی‌توانند آکادمی سوئد را زیر سؤال ببرند. شاهکار پراست به طورِ کامل، موقعی منتشر شد که این نویسنده‌ی فرانسوی در قید حیات نبود.
 
آگوست استریند برگ ( 1849 – 1912)
بزرگترین نویسنده سوئدی نیز از آکادمی سوئد جایزه‌ای دریافت نکرد. آگوست استریند برگ به عنوان یک نویسنده‌ای جنجالی شناخته شد. سال 1909 با اهدای جایزه‌ی نوبل به سلما لاگرلُف روشن شد که این جایزه هرگزبه آگوست استریند برگ تعلق نخواهد گرفت. آن‌گاه بود که به همت جمعی طرفدار جایزه‌ی "آنتی نوبل یا ضد جایزه‌ی نوبل" به راه انداخته شد و در آخرین روزِ تولد استریند برگ این جایزه به این نویسنده‌ی بزرگ اهدا شد.
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:16  توسط استاکر | 


جورج برنارد شاو




1. یک مرد تا زمانی که صحبت‌هایش را انکار نکنید حرفی نمی‌زند!
 
2.  روش جوک گفتن من این است که واقعیت را بگویم. واقعیت خنده‌دارترین لطیفه دنیا است.
 
3. وقتی که انسان بخواهد ببری را بکشد اسمش را ورزش می‌گذارد اما اگر ببر بخواهد او را بکشد اسمش درنده خویی است.

4.
عده کمی از مردم بیش از یک یا دو بار در سال فکر می‌کنند. من با یکی - دو بار فکر کردن در هفته برای خودم شهرتی دست و پا کردم.
 
5.  مرد خردمند سعی می‌کند خودش را با دنیا سازگار کند و مرد نابخرد اصرار دارد که دنیا را با خودش سازگار کند. بنابراین کلیه پیشرفت‌ها بستگی به تلاشهای مرد نابخرد دارد.

 6.
ما از تجربه کردن می‌آموزیم که انسان هیچگاه از تجربه کردن چیزی نمی‌آموزد.

7.
اگر وقت کافی باشد هر چیزی برای هر کسی دیر یا زود اتفاق می‌افتد.
 
8.  اگر در موزه ملی آتش سوزی شود، کدام نقاشی را نجات خواهم داد؟ البته آن را که به در خروجی نزدیک‌تر است.
 
9. تنها کسی که با من درست رفتار می‌کند خیاطم است که هر بار که مرا می‌بیند، اندازه‌های جدیدم را می‌گیرد؛ بقیه به همان اندازه قبلی چسبیده‌اند و توقع دارند من خودم را با آنها جور کنم.

10.
  در زندگی دو تراژدی وجود دارد: اینکه به آنچه قلبت می‌خواهد نرسی و اینکه برسی!
 
11.  انسانهای خوشبین و بدبین هردو برای جامعه مفید هستند، خوشبین هواپیما را اختراع می‌کند و بدبین چتر نجات!!

12.
  وقتی چیزی خنده‌دار است با دقت در آن حقیقتی پنهان را جست و جو کنید!
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:15  توسط استاکر | 


تد هیوز



تد هیوز: شاعری که در آمریکا منفور بود و در انگلستان محبوبطلاق، تنهایی، تنگدستی، مشکلات عمیق روانی، افسردگی شدید و علاوه بر همه اینها بیماری‌های جسمی‌ای از قبیل سینوزیت که همیشه با آن درگیر بود. همه دست به دست هم دادند و مقاومت سیلویا را درهم شکستند تا او در سحرگاه 11 فوریه 1963 پس از گذاشتن نان و شیر در کنار تخت فرزندانش، با باز کردن شیر گاز به زندگی اش پایان بدهد. این شروع ماجرایی بود که تد هیوز، بزرگ‌ترین شاعر وقت انگلیس را برای یک عمر گرفتار حرف و حدیث کرد.
جیمز ادوراد هیوز معروف به تد هیوز در 17 اوت 1930 در منطقه غرب یورکشایر انگلستان به دنیا آمد. پدرش نجار بود و یکی از 17 نفری بود که از یک تیپ جنگی در نبرد بزرگ گالیپولی در جنگ جهانی اول جان سالم به در برد. مادرش هم یک آشپز توانا  بود  که هیوز بارها در اشعارش از کیک‌ها و مرباهای انگور فوق العاده خوشمزه او یاد کرده است. در هفت سالگی همراه با خانواده اش به منطقه ای سرسبز و زیبا در جنوب ایالت یورکشایر نقل مکان کرد. به گفته خودش طبیعت آن منطقه در شاعر شدنش تاثیر فراوانی داشت. دوران مدرسه را به آرامی‌گذراند. در این مدت جسته و گریخته شعر می‌گفت. در دوران نوجوانی نسبت به اشعارش خیلی سختگیر بود تا جایی که خودش گفته ساعت‌ها می‌نشسته و شعر می‌گفته و بعد به خاطر چند کلمه که دوستشان نداشت همه را مچاله می‌کرده و دور می‌انداخته است.
 
پس از درس به مدت دو سال در نیروی هوایی سلطنتی انگلستان خدمت کرد. پس از این خدمت به قول خوش جذاب و سازنده، به کمبریج آمد. او در کالج مطالعاتش را بسیار افزایش داد و در زمینه باستان شناسی، اسطوره شناسی و آنتروپولوژی تحقیقات زیادی کرد و کتاب‌های زیادی خواند. در سال 1954 و در  24 سالگی از کمبریج فارغ التحصیل شد ولی دغدغه‌های ادبی که مثل خوره به جانش افتاده بود باعث شد تا دو سال بعد در سال 1956 با تعداد انگشت شماری از نویسندگان جوان  آن دوران مجله ادبی- نقدی سنت بوتولوف را راه اندازی کند.
 
تد هیوز و سلیویا پلات
تد هیوز و سلیویا پلات

پس از پایان تحصیلاتش که به لندن نقل مکان کرد، شغل‌هایی مثل سرپرست باغ وحش، باغبانی، و خوانندگی را هم تجربه کرد. در مهمانی‌ها و مجالسی که برای به راه انداختن مجله تشکیل می‌داد با سیلویا پلات شاعر جوان و ناشناخته آمریکایی آشنا شد و فقط چند ماه بعد آنها زیر یک سقف بودند. هیوز و پلات دو عنصر جدانشدنی از هم بوده و هستند. هرجا بخواهید از هیوز نام ببرید ناخودآگاه اسم پلات وسط می‌آید و بالعکس. در سال 1957 هیوز به تشویق پلات اولین مجموعه شعر خود را منتشر کرد. کتاب در همان سال برنده جوایز متعددی از جمله بهترین کتاب شعر سال انگلستان شد. در همان سال هیوز برای تدریس زبان انگلیسی به دانشگاه ماساچوست آمریکا رفت اما آنقدر از ماساچوست و محیطش متنفر بود که تنها دو سال بعد به انگلستان بازگشت.
 
سیلویا پلات و تد هیوز
بعد از مرگ سیلویا پلات، هیوز بارها این را عنوان کرد که بهترین روزهای زندگیش همان شش سالی بود که در کنار سیلویا زندگی کرد. عکس‌هایشان این را به خوبی نشان می‌دهد.
 
در سال 1960 اولین فرزندش فریدا متولد شد و نیکلاس، فرزند دومش دو سال بعد آمد. پس از بازگشت از آمریکا پلات دچار افسردگی شدیدی شد. پلات احساس می‌کرد که هیوز به او خیانت کرده است. بر اثر این ناآرامی‌ها هیوز طاقتش تمام شد و کار را که نباید می‌کرد، کرد. در اینجا اسم زنی یهودی به نام «آسیه ویول» را که خودش هم مترجم و نویسنده بود می‌آورند. سیلویا از تد هیوز رسما تقاضای طلاق کرد و در دسامبر همان سال بعد از جدایی به همراه دو فرزندش- که هیوز آنها را نپذیرفت- به آپارتمان کوچکی در لندن نقل مکان کرد. اما این پایان کار نبود. خودکشی سیلویا چندان بی‌سر و صدا نماند. تد هیوز که نتوانسته بود این ماجرا را درک کند، فرزندانش را دوباره به خانه ای بازگرداند که آسیه هم در آنجا زندگی می‌کرد اما فشار از شدید از دست دادن سیلویا برای هیوز بسیار شدید بود و یاد و خاطره اش با او چنان بر زندگی اش سایه انداخته بود که زندگی را بر آسیه هم به جهنم تبدیل کرد. انگار مصیبت در زندگی زناشویی برای هیوز تمامی ‌نداشت.
 
آسیه ویول
 
آسیه همسر دوم هیوز. او هم مثل سیلویا خودکشی کرد. البته او تنها نرفت بلکه فرزند دو ساله اس را هم با خود برد.
 
پس از مدتی آسیه هم مثل  پلات به مرز ویرانگری رسید و در سال 1969 او هم درست به همان شیوه ای که سیلویا خودش را کشته بود، به زندگی خود پایان داد. غم خودکشی دوم برای هیوز دو برابر بود چون آسیه دختر دو ساله ای را هم که از هیوز داشت همراه با خود به آن دنیا فرستاد. سال بعد هیوز با یک دختر روستایی ازدواج کرد که تا آخر زندگی با او بود. اما اندوه از دست دادن سیلویا از سویی و اهانت‌ها و تهمت‌های منتقدان، زندگی نامه نویسان، فمنیست‌های دوآتیشه و جامعه شاعران آمریکا همه باعث شد که او به خلوت و تنهایی و یادهای خود پناه ببرد و خاموشی اختیار کند.
 
سیلویا پلات
این همان عکس معروفی است که می‌گویند هیوز با ساعت‌ها خیره شدن به آن، کتاب «نامه‌های تولد» را نوشت.
 
 او در مجموع 13 کتاب شعر دارد و اشعار بسیار زیبایی هم برای بچه‌ها. زیبایی این اشعار تا جایی بود که خیلی‌ها او را بهترین شاعر کودکان در عصر جدید انگلستان می‌دانند. هیوز تا آخر عمر خود برنده بسیاری از جوایز ادبی اروپا شد و لقب ملک الشعرای انگلستان را هم در سال 1984 دریافت کرد اما هیچ کدام از اینها نتوانست روح زخمی ‌او را التیام بخشد تا اینکه در سال 1997 کتابی پر از اشعار عاشقانه به نام «نامه‌های تولد» خطاب به پلات نوشت و تمام احساسش را در آن کتاب خطاب به پلات ابراز کرد. او در این کتاب خود را نادم و پشیمان دانست و از سیلویا عذرخواهی کرد. او پس از انتشار این کتاب اعلام کرد که می‌داند سیلویا او را بخشیده، پس دیگر کارش با دنیا تمام شده و روحش آرام شده است. انگار هیوز درست فهمیده بود چوان دقیقا یک سال بعد در اثر سرطان درگذشت.
 
سنگ قبر پلات. فریدا دختر هیوز درباره پدرش می‌گوید: «هربار که به دیدن سنگ قبر مادرم می‌رفت تا چند روز حرف نمی‌زد و فقط می‌نوشت»
 
فیلم سیلویا
پوستر فیلم سیلویا محصول 2003 آمریکا. آمریکایی دق دلی خود از هیوز را با ساخت این فیلم یک طرفه در مورد پلات خالی کردند.
 
 

منبع: هفته نامه همشهری جوان/ شماره283/ محمد صادق شایسته

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:14  توسط استاکر | 


زن باهوش در آرزوی زیبایی و ثروت!!


 

روزی خانمی‌در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می‌کنم .زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد.زن گفت : اشکال ندارد !زن برای اولین آرزویش میخواست که زیباترین زن دنیا شود !

قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می‌شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !بنابراین اجی مجی ……. و او زیباترین زن جهان شد !برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد !قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او ۱۰ برابر از تو ثروتمندتر می‌شود.زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم مال اوست و هرچه او دارد مال من استبنابراین اجی مجی ……. و او ثروتمندترین زن جهان شد !سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب داد :من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و شوهرم…!!!نتیجه داستان :زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیفتید !قابل توجه خانمها :همین جا توقف کنید و همچنان حس خوبی داشته باشید !!!

قابل توجه آقایان :
مرد سکته قلبی، ۱۰ برابر خفیف تر از زن خود را گرفت !نتیجه داستان :نکته : اگر شما زن هستید و همچنان در حال خواندن هستید فقط این را میرساند که زن ها هیچ وقت حرف آدم را گوش نمیدهند!...
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:13  توسط استاکر | 

پا به پای تولستوی از ابتدا تا ایستگاه آخر



امسال صدمین سالگرد درگذشت نویسنده روس است
امسال در روسیه سال تولستوی است؛ چون او 100 سال پیش در سال 1910 درگذشت. لئو تولستوی، نویسنده بزرگ روس با وجود این كه نزدیك به 2 قرن پیش به دنیا آمد و آثارش را در قرن 19 نوشت، اما هنوز به عنوان یكی از بزرگ‌ترین نویسندگانی كه جهان به خودش دیده، شناخته می‌شود و دو اثر بسیار مهم او یعنی «جنگ و صلح» و «آنا كارنینا» هنوز هم در سراسر جهان تجدید چاپ می‌شود. با وجود همه برنامه‌هایی كه برای این بزرگداشت چیده شده و ساخته شدن فیلم موفق «ایستگاه آخر» كه شرح زندگی سال‌های آخر تولستوی است، از او نمی‌شود به سادگی گذشت و به دلیل این كه دو كتاب از او در همه فهرست‌های برتر ادبی جای دارند، نمی‌شود او را تنها در قالب یك نویسنده بررسی كرد.
او هرچند یكی از بزرگ‌ترین رمان‌نویسان تاریخ بشر است، اما در قالب آثارش و مخصوصا شاهكارهایش زندگی و نگرش‌های روسیه در قرن 19 را جاودانه كرده و در قالب داستان‌هایی ـ كه با سبك داستان‌های رئالیستی یا واقع‌گرایانه طبقه‌بندی می‌شوند ـ به بررسی افكار و عقاید آن روزگار كشورش پرداخته است.
 
با همه اینها او باز نقش مهم‌تری در تاریخ بشری دارد. تولستوی به خاطر استعداد خاصش به عنوان یك مقاله‌نویس، نمایشنامه‌نویس و اصلاحگر آموزشی به عنوان تاثیرگذارترین چهره اشرافی خاندانش شناخته می‌شود، اما آموزه‌های اخلاقی او در آثار ادبی‌اش وی را به عنوان یك آموزگار اخلاقی معرفی كرد و مخالفت با كلیسای خشك ارتدوكس روسیه و تعالیم مسیحی آن، او را به عنوان یكی از پیشروان اصلاح دینی شناساند و نظریات ضدخشونت طلبی او كه در آثاری مثل «فرمانروایی خداوند در درون توست» منعكس شده، بعدها الهام‌بخش چهره‌های بزرگ قرن بیستم مثل مهاتما گاندی و مارتین لوتركینگ برای مبارزه با خشونت در جهان شد.
سفر او به اروپا در سال 1861 ـ 1860 موجب شد تا او با ویكتور هوگو آشنا شود. تولستوی بتازگی اثر جدید هوگو یعنی «بینوایان» را خوانده و از آن بسیار تاثیر گرفته بود. این تاثیر در فاصله كوتاهی خودش را در «جنگ و صلح» نشان داد. در این سفر او با پی‌یر ژوزف پرودون، آنارشیست فرانسوی هم آشنا شد. بسیاری از نظرات فلسفی سیاسی تولستوی كه بعدها به آثارش راه یافت از همین رابطه ریشه گرفته است. او بعدها در دفترچه خاطراتش نوشت این مرد تنها كسی بود كه اهمیت آموزش در زندگی بشر را درك كرده است. تحت تاثیر همین بحث‌ها بود كه تولستوی پس از بازگشتش به دهكده مادری‌اش، 13 مدرسه برای بچه‌های این منطقه ساخت و در مقاله‌ای در سال 1862 با نام «مدرسه در یاسنایا پولیانا» نوشت كه اهمیت آموزش روستاییان چقدر زیاد است.
لئو تولستوی در سال 1828 در همین دهكده یاسنایا پولیانا كه در 160 كیلومتری مسكو واقع بود، به دنیا آمد و با وجود این كه مادرش را وقتی 2 سال داشت و پدرش را در 9 سالگی از دست داد، زیر نظر افراد دیگر خانواده و با حضور آموزگاران و مربیان سطح بالا بزرگ شد. او پس از تحصیل در دبیرستان به دانشگاه رفت و به تحصیل در رشته زبان‌های شرق و حقوق پرداخت، اما با وجود 3 سال تحصیل، بدون گرفتن مدرك، دانشگاه را رها كرد. در آن دوره خوشگذرانی تنها كار او بود، اما آن هم حوصله‌اش را سر برد و مثل خیلی از بزرگ زادگان وارد ارتش شد. دفاع از شهر سواستوپل یكی از مهم‌ترین تجربیات زندگی اوست كه تاثیرش را می‌توان در اثر بزرگی مثل «جنگ و صلح» دید.
از همین‌جا و در حالی كه او 23 سال بیشتر نداشت، شروع به نوشتن كرد. اولین كتاب او اثری 3 بخشی است كه در 3 جلد با عنوان «كودكی»، «نوجوانی» و «جوانی» منتشر شد. نوشتن این اثر چند سال زمان برد، اما با پایان آن، تولستوی دیگر یك نویسنده شناخته شده بود. چون این 3 كتاب كه به نوعی زندگینامه خود او بود، بلافاصله پس از انتشار توجه افراد زیادی را به خود جلب كرد.
 
اثر بعدی او كه تولستوی در آن از تجربیات زندگی ارتشی‌اش در كنار افسران ارتش سخن گفته و دلاوری‌ها و دفاع آنها از شهر سواستوپل را بیان می‌كند، با نام «قصه‌های سواستوپل» منتشر شد. لئوی جوان كه هنوز 30 ساله نشده بود، یك انبان پر و پیمانه از تجربه و شهرت اندوخته و با استقبال بسیار مردم روبه‌رو شده بود، بنابراین وی به زادگاهش برگشت و به نوشتن ادامه داد.
در همین دوره است كه او به اروپا سفر می‌كند و با كوله باری از اندیشه‌های جدید به كشورش برمی‌گردد، اما در روسیه هم تغییراتی ایجاد شده بود و با فرمان تزار، رعیت‌ها و روستاییانی كه با زمین خرید و فروش می‌شدند، آزاد اعلام شده بودند. تولستوی با داشتن زمین‌های وسیع و ثروت زیاد، در میان این روستاییان مثل پادشاهی محبوب زندگی می‌كرد؛ او برای بچه‌ها مدرسه می‌ساخت، برایشان كتاب می‌خواند و به خانه روستاییان سركشی می‌كرد و نقش پزشك دهكده را هم ایفا می‌كرد. او كاملا تغییر كرده بود و از آن جوان سرخوش به مردی شیفته سادگی و طبیعت تبدیل شده بود. پس از ازدواج با سوفیا كه بخش مهمی از زندگی او را تشكیل می‌دهد، در سال 1862 با نوشتن كتاب «قزاق‌ها» كه شاهكار كوچكی به شمار آمد، به ستایش زندگی ساده در دل طبیعت پرداخت.

اما یك واقعه دیگر لازم بود تا اساس فكری تولستوی كاملا دگرگون شود و آن دیدن صحنه مرگ برادرش در سفری بود كه به اروپا كرد. برادر او مبتلا به سل بود و تولستوی در روزهای آخر زندگی‌اش در كنار او بود
. با وجود این كه او با مرگ بیگانه نبود، اما مرگ در صحنه‌های نبرد با مرگی كه آهسته آهسته می‌آید و عزیزی را می‌برد، روح او را دچار آشوب كرد و از آن پس زندگی‌اش به 2 قطب مرگ و زندگی و جنگ و صلح بدل شد.
او 5 سال را صرف نوشتن رمان بزرگ جنگ و صلح كرد و در پایان دهه 60 این كتاب را منتشر كرد. مرگ در این كتاب نقشی اصلی در سرنوشت آدم‌ها دارد. دهه 70 هم «آناكارنینا» خلق شد و البته در كنارش انبوهی از داستان‌ها و رمان‌های كوتاه بود كه نوشته می‌شد.
با وجود همه شهرتی كه جنگ و صلح برای تولستوی همراه آورد، اما انرژی و زمانی كه صرف نوشتن آن شده بود، او را چنان با زندگی قهرمان هایش درگیر كرد كه دیگر هیچ وقت از آن اضطراب خارج نشد. او در نوشته‌هایش آرزو می‌كند كه كاش می‌توانست مثل یك دهقان 10 ساعت روز را كار بكند و زمینش را بیل بزند، اما او مثل قهرمان كتابش شاهزاده آندره به گرداب رسیده بود و احساس می‌كرد دیگر نمی‌تواند به زندگی ادامه بدهد. در این دوره او به زندگی ساده‌تر رسید و به مردم ساده روستایی نزدیك‌تر شد.
تولستوی با نوشتن هر اثر بزرگش با بخشی از وجودش درگیر می‌شد و به بررسی و كنكاش در آن بخش می‌پرداخت. سال 1879 در حالی كه او دو شاهكار بزرگش را به پایان رسانده بود، با بخش مهمی از وجود خودش هم تسویه حساب كرده بود؛ در این دوره او دچار تغییر عقیده مذهبی شد. تولستوی دیگر نمی‌توانست با قوانین مذهبی و كلیسایی كنار بیاید و در كتاب «اعتراف» بیان می‌كند كه از زندگی آمیخته به لذت، مذهب قراردادی و علم و فلسفه سرخورده شده است. او می‌خواهد مستقیم به ریشه‌های زندگی پیوند بخورد، ارتباطی بی‌واسطه با خداوند داشته باشد، در قید و بند عقاید كلیساییان نباشد، از طبقات اجتماعی دوری‌ كند و مستقیم به مردم برسد و با طبیعت به یگانگی و وحدت برسد. تولستوی در 50 سالگی یك عارف بود، با همه وجودش... لباس‌های مجللش را از تن در آورد و مثل دهقانان لباس پوشید، گیاهخوار شد و زندگی ساده‌ای را انتخاب كرد.
 
او سرانجام در سال 1880، بعد از مبارزات زیاد با خود و اشراف، از طبقه‌اش برید و به خدمت محرومان پرداخت. حتی از دریافت حق تالیف برای كتاب‌هایش خودداری كرد و در سال‌های قحطی ???? و ???? در 4 ناحیه ??? سفره‌خانه دایر كرد كه به قحطی‌زدگان غذا می‌داد. تولستوی در مقالاتش این مسائل را بررسی می‌كرد و تزار الكساندر سوم و بعدها نیكلای دوم را به عنوان عامل این مشكلات معرفی می‌كرد، اما تزار نمی‌توانست او را دستگیر كند. در كدام زندان می‌شد یك كنت نجیب‌زاده را زندانی كرد؟
با این حال تولستوی خسته بود و تنها. همه این دگرگونی‌ها بین زندگی او و همسرش فاصله انداخته بود و آنها كه صاحب 13 فرزند بودند، كه 8 نفر از آنها از دوران كودكی به سلامت گذشته و بزرگ شده بودند، دیگر چیزی برای گفتن به یكدیگر نداشتند. تنها دخترش آلكساندرا با پدر رابطه‌ای نزدیك و صمیمانه داشت و تولستوی خطاب به او می‌گفت: «روحی سنگین دارم». تولستوی، ارباب بلند قامت و با صلابتی كه روزگاری با اسب در املاكش می‌تاخت تا به درد روستاییان برسد، حالا حسابی درمانده بود. 82 سال داشت و می‌دانست باید برود. شاید این رفتن به معنی رفتن از خانه‌ای بود كه زندگی در آنجا را دوست نداشت یا شاید هم می‌دانست باید رفتن نهایی را انجام بدهد و می‌خواست این كار را به شیوه خودش بكند... در یك شب زمستانی روسیه، در برفی كه همه‌جا را سفیدپوش كرده بود، تولستوی با منشی‌اش كه دختر جوانی بود و دركش می‌كرد و دخترش از خانه‌ فرار كرد و سوار قطار شد. او در حالی كه تب داشت و ریه‌اش بیمار بود، روی نیمكت ایستگاه قطار درگذشت.

جنگ و صلح

این رمان عظیم به عنوان بزرگ‌ترین رمان در ادبیات روسی و از مهم‌ترین آثار ادبی جهان شناخته می‌شود. تولستوی در این اثر با بررسی دو خانواده بزرگ از اشراف روسیه، زندگی را از لحظه تولد تا مرگ بررسی كرده است. بلوغ، ازدواج، پیری، اشتباه‌های زندگی، از دست رفتن فرصت‌ها و در برابر آن
بازگشت به زندگی، همه و همه بر زمینه وقایع بزرگ تاریخی شكل گرفته است.

آنا كارنینا

در ژانویه 1872 كه سال در حال عوض شدن بود و مردم در شادی سال نو، یك بار دیگر مرگ سراغ تولستوی آمد. این بار زنی جوان در ایستگاه راه‌آهن، خودش را زیر چرخ‌های قطار انداخت و بعدها معلوم شد كه یك شكست عشقی عامل این كار بوده است. تولستوی خود را به جای زن جوان گذاشت و سعی كرد بفهمد چه ماجراهایی می‌تواند او را به اینجا كشانده باشد. از اینجا بود كه «آنا كارنینا» متولد شد؛ زنی زیبا از دنیای اشراف كه در شرایط دشواری قرار می‌گیرد و به همسر و فرزندش خیانت می‌كند، اما در كنار زندگی پژمرده و خشك شده او، خانواده‌های دیگری هم هستند كه با شادی و سلامت یا دروغ و بی‌تفاوتی زندگی می‌كنند.
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:12  توسط استاکر | 


نامه ویکتور هوگو به فرزندش


 
قبل از هر چیز برایت آرزو میکنم که عاشق شوی ،
 و اگر هستی ، کسی هم به تو عشق بورزد ،
و اگر اینگونه نیست ، تنهاییت کوتاه باشد ،
و پس از تنهاییت ، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید .......
اما اگر پیش آمد ، بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی ،
از جمله دوستان بد و ناپایدار ........
برخی نادوست و برخی دوستدار ...........
که دست کم یکی در میانشان بی تردید مورد اعتمادت باشد .
و چون زندگی بدین گونه است ،
برایت آرزو مندم که دشمن نیز داشته باشی......
نه کم و نه زیاد ..... درست به اندازه ،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قراردهند ،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد.....
تا که زیاده به خود غره نشوی .
و نیز آرزو مندم مفید فایده باشی ، نه خیلی غیر ضروری .....
تا در لحظات سخت ،
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است،
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .
همچنین برایت آرزومندم صبور باشی ،
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند ........
چون این کار ساده ای است ،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند .....
و با کاربرد درست صبوریت برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی ،
خیلی به تعجیل ، رسیده نشوی......
و اگر رسیده ای ، به جوان نمائی اصرار نورزی ،
و اگر پیری ،تسلیم نا امیدی نشوی...........
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد و لازم است
بگذاریم در ما جریان یابد.
امیدوارم سگی را نوازش کنی ، به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک
سهره گوش کنی ، وقتی که آوای سحرگاهیش را سر میدهد.....
چراکه به این طریق ، احساس زیبایی خواهی یافت....
به رایگان......
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی .....
هر چند خرد بوده باشد .....
و با روییدنش همراه شوی ،
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
به علاوه امیدوارم پول داشته باشی ، زیرا در عمل به آن نیازمندی.....
و سالی یکبار پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی :
" این مال من است " ،
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است !
و در پایان ، اگر مرد باشی ،آرزومندم زن خوبی داشته باشی ....
و اگر زنی ، شوهر خوبی داشته باشی ،
که اگر فردا خسته باشید ، یا پس فردا شادمان ،
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیآغازید ...
اگر همه اینها که گفتم برایت فراهم شد ،
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم ...
 
ویکتور هوگو
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:11  توسط استاکر | 


داستان زیبای پیرمرد عاشق!


 
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد.
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود
!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم
. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:
اما من که می‌دانم او چه کسی است..!
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:9  توسط استاکر | 

داستان مردی که جهنم را خرید!


در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آن خود می‌کردند.
فرد
 دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...
به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون هیچ فکری گفت: ۳ سکه مرد سراسیمه مبلغ را پرداخت کرد و گفت: لطفا سند جهنم را هم بدهید.کشیش روی کاغذ پاره ای نوشت: سند جهنم مرد با خوشحالی آن را گرفت از کلیسا خارج شد.
به میدان شهر رفت و فریاد زد: من تمام جهنم رو خریدم این هم سند آن است. دیگر لازم نیست
بهشت را بخرید چون من هیچ کس را داخل جهنم راه نمی‌دهم...!
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:8  توسط استاکر | 


لئو تولستوی



100 سال از مرگ خالق «جنگ و صلح» گذشت
جملات لئو تولستوی همچون ریشه‌های درختی کهن در زمین فرورفته‌اند، جملاتی که فقط متعلق به ما نیستند بلکه متعلق به نسل‌های بعد هم هستند.
100 سال پیش در تاریخ 20 نوامبر 1910 درگذشت، اما چگونه نام او با عظمت ادبیات روسیه مترادف شد؟
با وجود عظمت تولستوی در ادبیات هنوز هم فلسفه او که در روسیه «تولستووستو» خوانده می‌شود، فلسفه‌ای مبنی بر به کار نبردن خشونت و برداشت آزاد از انجیل همیشه بحث‌های داغ به راه انداخته است.

در سال 1901 کلیسای اورتدوکس روسیه او را طرد کرد و با گذشت 100 سال از مرگ این نویسنده بزرگ هنوز از حرفش برنگشته است.
راستش هم به نظر نمی‌رسد تولستوی از این مسئله ناراحت باشد: قدرت هوش و استعدادش به او این فرصت طلایی را داد تا به راه خودش برود و زندگی را با تمامی جلوه‌هایش گرامی بدارد.
خواندن آثار تولستوی لذتی فیزیولوژیکی به آدم می‌دهد و هر چه بیشتر آثارش را بخوانی این لذت بیشتر می‌شود. کلمات او عطر، رایحه، صدا، لرزش احساسات و عواطف را پیش چشم ما خلق می‌کنند. احساساتی که از هر دکترین فلسفی گسترده‌تر و حتی برجسته‌تر از خود نویسنده هستند، نویسنده‌ای که دنیایش بدون هیچ ترحمی انسان را به خدمت می‌گیرد. شاید در کل تاریخ ادبیات هیچ نویسنده‌ای به اندازه تولستوی «بدون ایده» نبوده که توانسته باشد با نوشته‌هایش ما را سرشار از تحسین و ترس از صداقت نویسنده کند.

کلمات تولستوی از دل نویسنده برای بیان معنای هستی بیرون می‌آیند و حتی خود نویسنده را شگفت‌زده می‌کند. مارسل پروست نویسنده فرانسوی تولستوی را خداوندگار اثرش می‌داند، کسی که تمامی رفتارها و نیات را تحت کنترل خود دارد. اگر چنین باشد، باید گفت بزرگی او به دلیل آزادی دادن به قهرمانانش است و این قهرمانان به ذهن و خاطره ما رسوخ می‌کنند و حتی از زندگان نیز زنده‌تر هستند.
مسابقه اسب‌دوانی در «آنا کارنینا» و بیماری و مرگ ایوان ایلیچ و تمامی نمونه‌های مشابه خواننده را سرشار از شعف و همچنین وحشت از روبرو شدن با ذات هستی می‌کند. گاهی به نظر می‌رسد تولستوی برای تغییر دادن قانون ادبیات و خندیدن به ادعای «ادبیات به عنوان کتاب زندگی» به دنیا آمده بود.
تولستوی از صحبت کردن درمورد «ادبیات» لذت نمی‌برد و از نویسندگانی چون دانته و شکسپیر هم خوشش نمی‌آمد. او خودش را نویسنده‌ای حرفه‌ای نمی‌دانست. او بیشتر قاتل زنجیره‌ای قوانین ادبیات بود. این اشتیاق آزموده‌نشده چنان ذهن و تن او را به جوش و خروش درمی‌آورد که رسیدن به تمامی خواسته‌هایش ممکن نبود.

او در رفتار شخصی‌اش هیولایی بود؛ از «پیشرفت» و «عصر پیشرفت» متنفر بود و در جامعه‌ای که قوانین سخت اجتماعی آن را زیر سلطه گرفته بود از آزادی زنان طرفداری می‌کرد. او مردم فقیر را دوست داشت، اما خودش از خون اربابان بود. لنین به شکلی غریب در توصیف تولستوی درست گفته بود: «آینه انقلاب روسیه.»
خواندن رابطه تولستوی با دیگر هم‌عصرانش جذاب است، سرشار از سوءتفاهم و خیانت. او از تورگنیف به دلیل «روابط دموکراتیکش» و علاقه‌اش به حرافی متنفر بود. نویسنده «جنگ و صلح» شش بار تورگنیف را دعوت به دوئل با اسلحه شکاری کرد. او در برخی از داستان‌هایش وحشت جنگ را توصیف کرده، اما خودش شخصا متخاصم بود و با همسرش سوفیا آندریونا بدرفتاری می کرد. خودنمایی او به گیاه‌خواری و همچنین ابراز علاقه‌اش به فقرا به جوک محافل تبدیل شده بود.
آندره ژید در مقاله‌ای درمورد داستایوسکی نوشته بود تولستوی بزرگی داستایوسکی را تحت شعاع قرار داده بود. اما با گذر زمان نظر روشنفکران به سمت رفیع‌تر بودن قله داستایوسکی از قله تولستوی چرخید. بله، داستایوسکی اهداف مشخص و عملکرد تعریف‌شده‌ای داشت.

پرده بالا می‌رود و ما می‌بینیم زندگی بدون خدا چگونه به گناه و شر ختم می‌شود و جرم به مکافات. اما وقتی آنا کارنینای تولستوی خودش را زیر قطار می‌اندازد چه باید بگوییم؟ آیا این مجازات است؟ تراژدی است؟ تقدیر زنی سقوط کرده؟ جریان هذیانی ذهنی سیال؟ پاسخی نداریم. برای پاسخ چنین کاری در منطق تولستوی باید نزد پلیس برویم نه نویسنده. در دنیای داستایوسکی زندگی تابع خِرَد است. در دنیای تولستوی خِرَد در گردابی مدام می‌چرخد، مانند نارنجکی که با انفجارش جان شاهزاده آندری بولکونسکی (یکی از شخصیت‌های «جنگ و صلح») را می‌گیرد.
رمان‌های تولستوی از دل خاطرات روزانه مفصل او بیرون می‌آیند؛ از دل شایعات کوچه و بازار، تاثیرات دوران کودکی و افسانه‌های خانوادگی. او باغچه‌اش را آبیاری می‌کند و درختی بارور بال و پر می‌گیرد، با میوه‌هایی خوش‌طعم، آبدار و یگانه.
غیرواقعی‌ترین ادبیات در تاریخ، یعنی «رئالیسم اجتماعی» سعی کرد تولستوی را در خود حل کند. آرزو داشت از سبک او برای تغییر دنیا تقلید کند، اما از تولستوی نمی‌شود تقلید کرد: برای اینکه کسی مثل تولستوی بنویسد باید کُنتی نچسب و فردگرا باشد.

تولستوی در اواخر عمرش از ستایش‌های همیشگی «جنگ و صلح» و «آنا کارنینا» به ستوه آمد. خودش می‌گفت این کار مثل این می‌ماند که دانشمندی را به دلیل تبحرش در حرکات موزون تشویق کنند. چطور ممکن است او چنین سوءبرداشتی از خودش و خلاقیتش داشته باشد؟ در نهایت تولستوی موعظه‌گر با استعداد خویش در جنگ افتاد. نظریه او مبنی بر مقاومت صلح‌آمیز و بدون استفاده از خشونت منبع الهام گاندی بود و ریشه‌های شرقی تفکر روسیه را نشان می‌دهد.
لئو تولستوی محبوب، تولستوی شکاک و خوش‌گذران است. بدون او زندگی بی‌روح و فقیر بود. جملات او همچون ریشه‌های درختی کهن در زمین فرورفته‌اند، جملاتی که فقط متعلق به ما نیستند بلکه متعلق به نسل‌های بعد هم هستند.
 
 


منبع: khabaronline.ir
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:7  توسط استاکر | 

جی دی سلینجر


اسارت انسان در موقعیت
مشهورترین اثر جی دی سلینجر ناطوردشت است که هر سال بین 250 تا 500 هزار نسخه تجدید چاپ می‌شود، اما او داستان‌های کوتاه و بلند زیاد دیگری هم دارد. یکی از کتاب‌هایی که 10 داستان کوتاه او را دربر می‌گیرد، مجموعه داستان نغمه غمگین نام دارد که آن را امیر امجد و بابک تبرایی به فارسی برگردانده اند. قبل از هر سخنی درباره این کتاب باید بگویم نوشتن درباره مجموعه داستان دشوارتر از رمان است، چون گاه هر داستان حال و هوای خاص خود را دارد و لازم است جداگانه در موردش نوشته شود، البته با وجود تفاوت‌های داستان‌ها باز می‌توان ویژگی‌های مشترکی هم میان آنها یافت که ابتدا به این ویژگی‌ها اشاره می‌کنم؛
 
اولین ویژگی مشترک داستان‌های این مجموعه، دوره خاص نگارش آنهاست که همگی در سال‌های جنگ جهانی دوم یا نزدیک به آنها نوشته شده است. (از سال 1940 تا 1948) طبیعی است این امر باعث شده است داستان‌ها تحت تاثیر جنگ و مسائل برآمده از آن قرار بگیرند. به خصوص آنکه نویسنده، خودش هم در جنگ شرکت داشته و تاثیر مخرب آن بر او باعث شده است چندین سال در آسایشگاه روانی به سر ببرد. سلینجر جنگ و تبعات آن را دردبار و غیرانسانی دانسته است. از داستان‌های این مجموعه که جنگ مستقیماً در آنها حضور دارد، می‌توان از داستان‌های؛ دخترکی در سال 1941 که اصلاً کمر نداشت، این ساندویچ مایونز نداره، دختری که می‌شناختم، قلق و یادداشت‌های شخصی یک سرباز پیاده نظام نام برد. می‌بینیم که از 10 داستان این مجموعه پنج داستان روایتگر جنگ است.
 
دومین ویژگی مشترک، حضور طنزی نیرومند در اکثر داستان‌هاست که هم در لحن راوی‌های اول شخص دیده می‌شود، هم در لحن راوی‌های سوم شخص. این طنز ویرانگر، ساختارهای تثبیت شده اجتماعی مانند زندگی خانوادگی، روابط تعین یافته میان انسان‌ها یا باورهای ایدئولوژیک آنها را می‌کاود و به چالش می‌کشد.
 
سومین ویژگی مشترک، دیدگاه بدبینانه فلسفی حاکم بر داستان‌هاست که رنگی آخر زمانی به آنها می‌بخشد و پرسش‌هایی هستی شناختی را برای خوانندگان مطرح می‌کند؛ چیستی انسان- علت اتخاذ رفتارهای او یا غایت اعمال او. زمانی که این دیدگاه با طنز آمیخته شود، علاوه بر افزودن بر بار معنایی داستان‌ها، وجه زیباشناختی داستان‌ها را هم تحت تاثیر قرار می‌دهد.
 
چهارمین ویژگی حضور شخصیت‌های درمانده و پریشان و مستاصلی است که اغلب به طبقه متوسط امریکا تعلق دارند و جهانً تهی ذهنی آنها را رسم می‌کند.
 
حال به برخی از داستان‌های این مجموعه اشاراتی می‌شود. اولین داستان قلب یک داستان پاره پاره نام دارد. این داستان برخلاف داستان‌های دیگر مجموعه، فراداستان است و در آن افشای شگردهای داستانی محوریت یافته و خودآگاهی متن مورد تاکید قرار گرفته است. به عبارت دیگر داستان بر جعلی بودن خود آگاه است و نمی‌خواهد مانند داستان‌های واقع گرا توهمی ‌از واقعیت ایجاد کند. زیر متن داستان، داستان‌های عامه پسند دختر- پسری است. نویسنده این گونه از داستان‌ها را ساخت شکنی کرده و با طنزی پنهان و آشکار به تمسخر گرفته است تا ناممکن بودن نوشتن جدی آنها را نشان دهد. در این داستان، نویسنده امکانات متعددی را که مذکری فرضی برای برقراری ارتباط با مونسی فرضی در پیش گرفته است، به شکلی طنزآلود مورد توجه قرار داده است. از سوی دیگر در این داستان به استقلال شخصیت‌های داستانی از نویسنده اشاره شده است. به این معنا که هر گاه نویسنده‌یی، شخصیتی خاص مانند شرلی لستر را خلق می‌کند، دیگر نمی‌تواند در برابر او هر شخصیت دیگری را که خود خواست قرار دهد، بلکه خصلت‌های لستر، خصلت شخصیت مقابل را تعیین می‌کند.
 
داستان بعد به نام بر و بچه‌ها هم با نگاهی ژرف و طنزآلود به روابط عاطفی انسان‌ها پرداخته است. شخصیت اصلی ادنا فیلیپس است که داستان، جهان ذهنی تهی و شکست خورده اش را نشان می‌دهد. از آنجا که ادنا علاوه بر فردیت و تشخصی که دارد نمونه نوعی بسیاری از جوانانً گروه اجتماعی خود است، داستان، ویرانی و تباهی این نسل از جوانان را بیان می‌کند. داستان گفت وگومحور است و نویسنده به جای توصیف از طریق گفت وگو داستان را پیش برده است. از طرفی راوی نیز نامرئی است، ولی برخلاف این گونه راوی‌ها لحنی شوخ و شنگ بر کل روایت حاکم است.
 
داستان بعد برادران واریونی نام دارد. شگرد روایی این داستان گزارش روزنامه‌یی است. ستون نویسً میهمان یک روزنامه، مطلبی را درباره دو برادر اهل موسیقی می‌نویسد و می‌گوید پس از قتل یکی از برادرها به نام جو کسی از برادر دیگر یعنی سانی واریونی خبری ندارد و از خوانندگان می‌خواهد اگر کسی خبری از او دارد، روزنامه را هم باخبر کند.
راوی دوم یکی از خوانندگان روزنامه سارا دیلی اسمیت است که مدعی است جو واریونی را که استاد و دوست او بوده از نزدیک می‌شناخته است. جو برخلاف برادرش که شخصیت درخور اعتنایی نداشته، رمان هم می‌نوشته و زندگی خود را به خاطر برادرش نابود کرده است. این داستان، روایت شکست و تباهی روشنفکرانی است که به دلایلی واهی از مسیر اصلی هنر یا استعداد خود دور می‌شوند و در زندگی روزمره حل می‌شوند. نویسنده طرح این داستان را با دو راوی مختلف پیش برده است و همین نکته بر جذابیت داستان افزوده است.
 
داستان بعدی نغمه غمگین نام دارد که نام مجموعه هم از آن گرفته شده است و با بقیه داستان‌های مجموعه، هم از نظر محور معنایی هم از نظر شیوه روایت فرق دارد. راوی این داستان اول شخص ناظر است که کل داستان را از دید راوی غا یبی به نام رادفورد که او هم ناظر واقعه بوده، روایت می‌کند. جالب اینجاست مطالبی که رادفورد روایت می‌کند مشاهدات دوران نوجوانی اوست که در بزرگسالی روایت می‌کند. پس در وهله اول خواننده باید در نظر داشته باشد که ممکن است فاصله زمانی رادفورد با رخداد، کارکرد حافظه را تحت تاثیر قرار داده و تغییری در برداشت او ایجاد کرده باشد، از طرفی هنگامی‌که ما از زبان دیگری ماجرایی را که او برایمان تعریف کرده است، نقل می‌کنیم ممکن است دیدگاه خود ما نیز بر چگونگی رخداد نقل شده تاثیر بگذارد، به این ترتیب شاهد پیچش روایی روایت داستان می‌شویم که بر نقش خواننده در تلاش برای درک چیستی رخداد می‌افزاید.
دو صفحه اول داستان در حال و هوای جنگ سپری می‌شود، اما این حال و هوا ربط مستقیمی‌به بقیه داستان ندارد و صرفاً پس زمینه است. در این داستان به مرگ اندوهبار خوانده سیاهپوستی به نام لیدا لوییز اشاره می‌شود که بسیاری کسان اعم از سیاهپوست یا سفیدپوست صدای او را می‌ستوده اند اما هنگامی‌ که نیاز به بستری شدن فوری در بیمارستان دارد به دلیل رنگ پوستش او را بستری نمی‌کنند و در خیابان جان می‌سپرد. تاکنون در باره تبعیض نژادی داستان‌های فراوانی نوشته شده است اما این اولین بار است که نویسنده‌یی طرفداران تبعیض نژادی را در موقعیتی متناقض نما قرار داده است تا دوگانگی وجودی شان را به نمایش بگذارد؛ از طرفی علاقه به خواننده‌یی سیاهپوست به انگیزه‌هایی فردی و درونی و از طرفی مخالفت با او به انگیزه‌هایی فرافردی و گفتمانی.
 
داستان بعد برو ادی را ببین نام دارد که رابطه برادر و خواهر پولداری را نشان می‌دهد که خواهر هوسباز است و برادر از این خصلت او رنج می‌برد ولی کاری از دستش بر نمی‌آید. انگار موقعیت اجتماعی آن دو تعیین کننده رفتارهای آنهاست و آنها اسیر این موقعیت هستند و فاقد اراده‌یی فردی برای اتخاذ اعمال خود هستند. بقیه داستان‌ها به شکلی مستقیم به جنگ می‌پردازند و دیدگاه سلینجر را درباره جنگ به نمایش می‌گذارند. در این داستان‌ها او نشان می‌دهد رفتار و پندار و کنش‌های انسان‌ها چگونه از موقعیت جنگی متاثر می‌شود. در بعضی از این داستان‌ها مانند دخترکی در سال 1941 که اصلاً کمر نداشت و دختری که می‌شناختم، موضوع جنگ با موضوع‌های دیگری مانند عشق آمیخته می‌شود یا تصویرگر عشق در موقعیت جنگی می‌شود. (داستان اول) یا به تاثیر مخرب جنگ بر عشق و بر وجود انسان می‌پردازد. (داستان دوم)
 
با توجه به سن سلینجر در زمان نگارش این داستان‌ها (او اکنون 90ساله است و آن زمان 21 تا 29 سال داشته) می‌توان میان آنها و داستان‌های بعدی او مقایسه‌یی کرد و سیر تحول اندیشه‌یی و فرمی‌او را بررسی کرد. در این حالت آشکار است که ما شاهد طلوع نویسنده‌یی هستیم که بعدها بر نگارش داستان کوتاه در امریکا تاثیری بسزا می‌گذارد.
 


منبع: etemaad.i
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:6  توسط استاکر | 


خانم ملكه داستان کوتاه را بیشتر بشناسید!


درباره آلیس مونرو، برنده جایزه بین‌المللی بوكرمن ادبیات
 روزنامه گاردین 2 هفته پیش خبر داد هیات داوران جایزه بین‌المللی بوكرمن ادبیات به اتفاق آرا تصمیم گرفته‌اند جایزه امسال را به مجموعه آثار خانم آلیس مونرو، نویسنده كانادایی‌تبار متولد 1931 اهدا كنند.
 
آلیس مونرو را برخی كارشناسان، ملكه داستان كوتاه نامیده‌اند و خوانندگان ایرانی با برخی از آثار این نویسنده نظیر مجموعه داستان فرار با ترجمه مژده دقیقی آشنا هستند.
در این مطلب كه از نشریه دی زیت آلمانی ترجمه شده است، به انگیزه اعطای این جایزه به بررسی جهان داستانی این نویسنده می‌پردازیم. وقتی برای اولین بار چشمم به جمال آلیس مونرو، صبیه عفیفه جناب مونرو  كه هرچه خاك آن پدر است عمر این دختر باشد  روشن شد یكه خوردم.
 
معمولا هر كتابخوانی مشتاق دیدن چهره نویسنده مورد علاقه و تحسین خود است، اما در مورد آلیس مونرو به دلایل نامشخصی تاكنون به هیچ عكسی از وی برخورد نكرده بودم و با وجود اشتیاق وافری كه به قلم این نویسنده دارم در بسیاری از كتاب‌های جیبی وی كه خریده یا امانت گرفته‌ام تاكنون سعادت زیارت تصویر ایشان میسر نشده بود. برای همین انتظار دیدن چهره‌ای پیچیده و پر رمز و راز را داشتم.
چهره‌ای روشنفكر و احتمالا با یك خروار فیس و افاده، كمی زهوار در رفته و درب و داغان و در یك كلام در تمام این مدت تصویر كسی را در سر می‌پروراندم كه دست‌كم به داستان‌های مرموز و تاریكش بیاید، اما وقتی عكس ایشان را دیدم انگشت به دهان محو تماشای وی شدم.
 
آلیس مونرو شبیه پیرزن‌های جان‌دوست بی‌خیالی بود كه كماكان ظاهر خود را حفظ كرده‌اند. از همان مادربزرگ‌هایی كه احدی نمی‌تواند از كنار كلوچه‌های زنجبیلی‌شان بی‌تفاوت بگذرد؛ البته خوب كه نگاه می‌كنم شباهت‌هایی با خانم مارپل هم در چهره وی دیده می‌شود.
در هر صورت آلیس مونرو مدت‌هاست با این كه شهرتی در جهان به هم زده، اما با این حال همیشه تا حد زیادی دست‌كم گرفته شده است.
مونرو به رغم دیگر نویسندگان، نه یك شروع درخشان زودهنگام در دوران جوانی داشته و نه هیچ ناكامی و شكستی در دوران میانسالی. زندگی وی یك زندگی فعال و معمولی بوده كه هیچ شباهتی با زندگی دیگر نویسندگان زنده و احتمالا بهتر جهان ندارد.
مونرو از همان آغاز كار نویسندگی، داستان پشت داستان بود كه بی‌وقفه از چنته هنر و مهارت خویش بیرون می‌داد، البته بسیاری از آنها رد می‌شد و بسیاری هم در مجلات مختلف به چاپ می‌رسید. با این حال مدت‌ها طول كشید تا اولین مجموعه داستان وی منتشر شود.
سال‌ها گذشت فرزندان آلیس مونرو بزرگ شدند و اولین نوه‌هایش هم به دنیا آمدند تا سرانجام توانست در كنار نویسندگان بزرگی چون مارگارت آتوود (مشهورترین نویسنده كانادا متولد 1939) قد علم كند.

اندك اندك در سلوك نویسندگی

البته آلیس مونرو كسی نیست كه در مسیر تبدیل شدن به یك نویسنده جهانی متوقف شده باشد. با نگاهی بازنگرانه به آثار مونرو بخوبی می‌توان دریافت كه وی در طول سال‌ها فعالیت مستمر، رفته‌رفته بهتر و پخته‌تر شده است.
آلیس مونرو 77 ساله هم‌اكنون در سنین بازنشستگی به درجه‌ای رسیده است كه نام وی همواره جزو نامزدهای نوبل ادبیات مطرح می‌شود و هر كتاب جدید وی حاكی از پیشرفت این نویسنده در قیاس با آثار پیشین اوست. همان‌طور كه در میان آثاری چون رویای مادرم، عشق یك زن، بهشت و جهنم و فرار تفاوت‌های فاحشی را می‌توان مشخص كرد كه از مرز علایق شخصی فراتر می‌رود.
البته شرح این‌كه چرا داستان‌های مونرو اینقدر خاص و منحصر به فرد است، كار ساده‌ای نیست. آلیس مونرو كسی نیست كه بخواهد با جمله‌بندی‌های پر زرق و برق یا با جملات بشدت موزون هنر خود را به رخ دیگران بكشد.
 
زبان او كه مار را از سوراخ بیرون می‌آورد، هرچند سرد اما بخوبی مهار شده و بسادگی قابل خواندن است و با این كه وی فقط می‌خواهد داستان‌های ساده درباره انسان‌های معمولی تعریف كند با این حال تا مدت‌های طولانی او را به عنوان یك نویسنده خاص زنان یا یك نویسنده محلی كانادا در منگنه قرار دادند، البته این مساله دلایل مختلفی دارد. نخست این‌كه داستان‌های مونرو همیشه در كانادا رخ می‌دهند و اغلب هم در استان اونتاریو كه منطقه‌ای خشك و بی‌آب و علف با طبیعتی خشن است.
از سوی دیگر، زمان داستان‌های وی نیز گاهی به یك گذشته بسیار دور  كه به نظر بدوی می‌رسد و تداعی‌كننده دنیای سراسر فقر كودكی اوست  برمی‌گردد و مهم‌تر از همه این‌كه شخصیت‌های اصلی داستان مونرو بیشتر زنان هستند.
البته با تمام اینها باید گفت در محیطی كه مونرو آن را با هوشمندی تمام انتخاب كرده  هر چه باشد او این محیط را به بهترین شكل می‌شناسد  به حد كافی جا برای هرگونه ماجرایی از گمراهی و فریب گرفته تا عشق و دروغ و اعمال قدرت وجود دارد.
در داستان‌های مونرو لحظات خاصی هستند كه وی مدام دور و بر آنها پرسه می‌زند. همان لحظاتی كه خواننده را نیز از فرق تا قدم در كش و قوس اندیشه فرو می‌برد كه آیا مثلا شخصیت فلان داستان می‌تواند طور دیگری رفتار كند؟ یا زندگی فلان شخصیت داستان قابل تغییر است؟ در كتاب‌های پیشین مونرو غالبا زندگی زناشویی شخصیت‌ها بود كه متزلزل شده و بناگاه با شكست روبه‌رو می‌شد، اما در آثار جدید وی این لحظات تند تصمیم‌گیری چندپهلوتر شده و تقریبا به نظر می‌رسد شست نویسنده هم خبر دار شده كه این لحظات در زندگی كم نیستند و چه بسا هر روز وجود دارند و هر یك از ما همواره و بر اساس شخصیت‌مان در معرض چنین تصمیماتی هستیم.
 
یكی از داستان‌های مجموعه فرار، ژولیت نام دارد. زندگی ژولیت با 3 داستان دیگر این مجموعه درآمیخته است به طوری كه می‌توان این داستان را یك عكس 3 تكه نامید. از قراری كه نوشته‌اند یك روز دختر باكمالات خانم ژولیت یكباره به سرش می‌زند بار و بندیل خود را بسته و زحمت را كم كند. دلایل این فرار احتمالا به بلوای جانفرسایی برمی‌گردد كه ژولیت سال‌ها پیش با همسرش داشته، آن هم درست وقتی همسر وی در آستانه شتاب به دیار باقی بوده است.
البته نمی‌توان گفت كه لحن آلیس مونرو، بدبینانه است. بیشتر شخصیت‌های داستان مونرو به طور غیرمنتظره‌ای موفق می‌شوند فرمان زندگیشان را بسرعت به جهت دیگری بچرخانند و از زندگی سابق خویش كناره‌گیری كنند.
مونرو داستان را یك خیابان كه به ناچار به سمتی پیش می‌رود نمیداند بلكه ترجیح می‌دهد همچون خانه‌ای باشد كه‌ می‌توان درآن قدم زد.
جایی هم كه این موفقیت حاصل نمی‌شود زندگی آنها سر از وضعیت جالب دیگری درمی‌آورد. با این حساب شاید بتوان یكی از خصال بارزه سركار علیه آلیس مونرو را در این دانست كه وی از یك سو در آشكار كردن ویژگی شخصیت‌ها و نیز لحظات تعیین‌كننده داستان‌هایش بویژه در جایی كه مورد محك زندگی قرار گرفته‌اند، تندی كمتری به خرج داده از سویی هم آنها را به حالت معوق باقی گذاشته است. گویی این نویسنده از تمام زندگی فقط داستان‌هایش را می‌شنود بدون آن كه بخواهد وارد عمل شود و چیزی را ارزیابی كند.
آلیس مونرو یك بار در جایی درباره خود گفته است، وی هیچ‌گاه داستانی را از ابتدا شروع به خواندن نمی‌كند، بلكه جایی از كتاب را باز كرده و در جهت‌های مختلفی به خواندن خود ادامه می‌دهد. مونرو معتقد است وی هیچ گاه به داستان به عنوان یك خیابان كه به ناچار به سمتی پیش می‌رود نمی‌نگرد بلكه ترجیح می‌دهد داستان را همچون خانه‌ای ببیند كه می‌توان در آن قدم زد و در اتاق‌های آن هر چقدر كه دلت خواست اقامت كرد.

رمان تاریخی، داستان خانوادگی، خودنگاشت

آخرین مجموعه داستان منتشر شده آلیس مونرو «این را برای چه می‌خواهید بدانید؟» نام دارد. در نوامبر 1851 سه مرد جوان با عزمی راسخ راهی استان منیتوبای كانادا می‌شوند آنها كه غیر از تبر چیز دیگری به همراه ندارند، درختان را قطع كرده و از چوب آنها كلبه‌ای برای خود علم می‌كنند و روی تختی از جنس چوب درختان بید به خواب می‌روند غافل از این كه در ساخت آتشگاه كلبه اشتباه كرده‌اند و چیزی نمانده كه در آتش بسوزند، اما سر بزنگاه مادر و خواهر از راه می‌رسند و امور كلبه را به عهده می‌گیرند و به این ترتیب تمدن آغاز شده و ادامه می‌یابد و پیشرفت‌ها و ناكامی‌ها جای خود را به یكدیگرمی دهند.
 
به گفته كارشناسان وقتی در این داستان‌ها موضوع كانادا مطرح می‌شود و نه غرب وحشی، این پرسش پیش می‌آید كه مگر همه اینها را به لطف هزاران فیلم و كتاب كت و كلفت تاریخی نمی‌شناسیم پس چرا باید دوباره آنها را بخوانیم؟ پاسخ این است كه این بار این موضوع فوق‌العاده‌تر از قبل روایت شده است. 11 داستان جدید آلیس مونرو در این كتاب برای اولین بار متن بلندی را شكل داده‌اند كه در آن، داستان‌ها همچون سرفصل یك كتاب انجام وظیفه می‌كنند و برخلاف دیگر كتاب‌ها كه وقتی بدون مكث خوانده می‌شوند معمولا تاثیر خود را از دست می‌دهند، این كتاب را می‌توان یك بند خواند بدون آن كه ذره‌ای از تاثیر آن كاسته شود.
داستان‌های این كتاب همانند یك رودخانه روایی است كه خواننده را هم با خود می‌برد. سرچشمه این رودخانه دره یاس‌آور منطقه «اتریك» در اسكاتلند است. جایی كه جیمز لایدلاو چوپان مدت‌هاست مدام توی گوش پسرانش می‌خواند تا سرانجام دو تا از آنها اعلام آمادگی می‌كنند كه با پدر 60 ساله خود روانه نووا اسكونتا واقع در شرق كانادا شوند.
لایدلاو پیر كه حسابی از تصمیمش هول كرده، ناآرام و بدون هدف سوار بر كشتی پیش می‌رود. این شیوه ترسیم گذر از یك سوی آب به دیگر سو در این داستان كه مشتمل بر 64 صفحه است، جزو با شكوه‌ترین نثرهای مونرو محسوب می‌شود و چنین به نظر می‌رسد كه 11 داستان این كتاب در همین یك داستان گنجانده شده است.
از سوی دیگر انبوهی از جزییات نیز درونمایه داستان را در بر گرفته و فضای زنده‌ای را پیش روی شخصیت‌های داستان كه به رغم تصویر روی جلد كتاب به هیچ وجه افراد عجیب و غریبی نیستند می‌گشاید. شخصیت‌های مونرو در این كتاب افراد درست و حسابی، كاردان و البته خودرایی هستند. اساسا آلیس مونرو برای بیدار كردن علاقه خوانندگانش نیاز به خلق هیچ عنصر عجیب و غریبی نمی‌بیند.
آغاز این كتاب كه دربرگیرنده نخستین جستجو برای یافتن نشانه‌های اجداد در اسكاتلند همیشه بارانی است، كمی خارج از حوصله خواننده است و پایان این كتاب نیز به موازات بخش‌هایی از خود نگاشت و نیز اطلاعاتی كه درباره جغرافیای كانادا داده شده است نسبتا من درآوردی به نظر می‌رسد. البته این وضعیت نباید خوانندگان را بترساند، چون چند صفحه بیشتر نیست.
9 داستان این مجموعه با همان تركیب مرموز و متهورانه روانشناختی كه آلیس مونرو استاد مسلم آن است، می‌درخشد. همه چیز غیر از شخصیت‌های داستان با دقت و مو به مو توصیف شده است. بویژه قسمت‌های تاریخی كتاب كه گویی در مقابل چشم خواننده قرار می‌گیرند. در آغاز خواننده احساس می‌كند نثر این نویسنده همان چیزی است كه تورمن كاپوت نویسنده آمریكایی (1984 - 1924) آن را تركیبی از گزارش‌های واقعی و تخیلی می‌داند، اما نباید اشتباه كرد. آلیس مونرو به عنوان استاد مسلم داستان‌سرایی و زندگینامه‌نویسی، علاقه‌مند به نوع دیگری از واقعیات است.
او مانند همیشه چارچوبی پر از هنر تعیین كرده و خواننده را وارد آن می‌كند تا خواننده خود به تحقیق درباره آنچه به حد كافی از آن تجربه دارد بپردازد.
 
برای مثال این كه خانواده چه معنایی دارد و چرا اندریو لایدلاو به همراه همسر و فرزندانش صدها كیلومتر را پشت سر می‌گذارد تا خانواده برادرش را نزد خود بیاورد. به عقیده كارشناسان كتاب جدید مونرو كه مشتمل بر 11 داستان كوتاه است نه‌تنها یك رمان تاریخی كه یك داستان خانوادگی و یك خود نگاشت است. نام یكی از داستان‌های این كتاب زیر درخت سیب است. شخصیت اصلی این داستان دختری است 13 ساله به نام آلیس كه با دوچرخه و بدون هدف به راه می‌افتد. در بخشی از این داستان از زبان وی آمده است: من كشته مرده طبیعت هستم. این احساس ابتدا از كتاب‌ها سر بر آورد و سپس با علاقه پنهانی من به شعر درآمیخت پس در كتاب‌های درسی به جستجو پرداختم تا اشعار را كشف كنم پیش از آن كه این اشعار خوانده شده و مورد بی‌اعتنایی قرار بگیرند.
به نظر می‌رسد آلیس در این داستان قدرت آن را ندارد كه با رای اكثریت مخالفت كند چون گاهی دیده می‌شود او نیز با دیگران همراه شده و شعر را مورد تمسخر قرار می‌دهد با این همه او در دل تمایل بسیاری به خواندن شعر دارد.
 
آلیس كه اكنون بزرگ شده و عنوان ملكه داستان كوتاه جهان را یدك می‌كشد، 2 هفته پیش برنده جایزه بین‌المللی بوكرمن ادبیات شد. مبلغ این جایزه ادبی 60 هزار پوند انگلیسی (حدود 64 هزار یورو) است و از سال 2005 هر 2 سال یك بار اعطا می‌شود. برخلاف جایزه بوكرمن نویسندگان انگلیسی زبان كه تنها به یك اثر نویسنده تعلق می‌گیرد، این جایزه از مجموعه آثار یك نویسنده تقدیر می‌كند. البته مشروط بر این كه این آثار به زبان انگلیسی ترجمه شده باشد. آلیس مونرو بعد از اعلام اطلاعیه كمیته اعطای جایزه در لندن در گفتگو با یكی از نشریات چنین گفت: من كاملا غافلگیر شده‌ام و از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجم. اتفاق فوق‌العاده‌ای است كه مجموعه آثار نویسنده‌ای در سن و سال من این چنین مورد تایید و پذیرش قرار بگیرد. ضمن آن كه برای من مایه بسی افتخار است كه در میان نامزدهایی چون ماریو وارگاس یوسا قرار گرفتم.
 


منبع: jamejamonline.ir
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:5  توسط استاکر | 

تاثیر فرازهای زندگی‌ فروغ بر سروده‌ها و كتابهای او


 زندگی فروغ دارای دو فراز اصلی است كه هریك از ویژگی‌های خاصی برخوردار بود.
در فراز اول و در نوجوانی خانه پدری را ترك و به عنوان دختری مستقل زندگی را آغاز می‌كند. البته او اتكا به نفس و سرسختی‌اش را مدیون نوع تربیت پدرش می‌داند، عاشق می‌شود و ازدواج می‌كند فرزند به دنیا می‌آورد اما به سرعت دوران عاشقی، ازدواج و مادری وی با طلاق از همسرش «پرویز شاپور» پایان می‌یابد!
 
مجموعه‌های «اسیر» (1331)، «دیوار» (1336) و «عصیان» (1337) به این فراز از زندگی فروغ تعلق دارد.
در «اسیر» او مقهور احساسات جوانی و اوهام ذهنی است.
در «دیوار» كشمكش‌هایی در وی وجود دارد و با همین ویژگی‌های جوانی ادامه می‌یابد و مرز میان عشق و گناه و شك او را یك دم رها نمی‌كند...
و در «عصیان» پرسش‌هایش همچنان پابرجا است.
 
فروغ فرخزاد در قامت یك زن در راه شعرش ناچار می‌شود از همسر و فرزندش جدا بماند و این رنجی كه هر دو برده‌اند در سنگینی، ویرانگری و تنهایی مطلق بوده است. شعر فروغ در این فراز زندگی حسی و غریزی است و پیوند چندانی با آگاهی‌های فكری و ادبی وی ندارد. تجربه‌های تلخ جدایی از «پرویز شاپور» و پسرش «كامیار» برای فروغ بسیار تلخ، گزنده و سخت بوده است و او برای كنار آمدن با چنین ضربه و صدمه ای به فرصت نیازمند بوده هر چند فروغ با انتخاب شعرش به زندگی ادامه داد اما واكنش‌ها و اشعار فروغ نشان می‌دهد كه عبور از چنین مرحله ای وضعیتی دشوار و سخت را برایش فراهم آورده و رنج‌ها و تنهایی‌هایش را تنها توانسته است با تسلیم شدن و رضا دادن به چنین وضعی حمل كند.
اما جدایی از «كامیار» كه نمی‌گذاشتند او را ببینند بسیار برایش دشوار بود:
 
دانم اكنون از آن خانه دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اكنون كه طفلی به زاری
ماتم هجر مادر گرفته
*****
لیك من خسته جان و پریشان
می‌سپارم ره آرزو را
یار من شعر و دلدار من شعر
می‌روم تا به دست آرم او را  
 
«فكر می‌كردم كه اگر من بروم چه كسی موهای او را شانه خواهد زد؟ چه كسی برای او لباسهای قشنگ خواهد دوخت؟ چه كسی برای او روی كاغذ عكس فیل و ماشین دودی و سه چرخه خواهد كشید؟ چه كسی او را به قدر من دوست خواهد داشت!
قضاوت درباره این بخش از زندگی خصوصی او برعهده هیچ كس به جز خود وی، همسر و پسرش نیست. البته او در «شعری برای تو» به پسرش گفته امیدوار است كامیار روزی وی را بشناسد:
 
روزی می‌رسد كه چشم تو به حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود كه مادر من او بود
«شعری برای تو»/ عصیان
 
اما بار و فشاری كه به لحاظ قوانین اجتماعی بر دوش زنی چون فروغ قرار گرفته موضوعی است كه جامعه ادبی، اجتماعی و سیاسی ایران نمی‌تواند در مقابل آن خاموش بماند. اثر سیاهی كه جدایی و دوری بر فروغ اعمال كرد تا پایان حیات تمامی ‌شعر و كار وی را تحت تاثیر قرار داد تا آن كه فروغ حسین پسر دو جذامی ‌در تبریز را با خود به تهران آورد و وی را به جای فرزندش قرار داد و اندكی آرام گرفت. در واقع این تنهایی با «حسین» پسر «نور محمد» تعریف و بازسازی شد.
 
در فراز دوم زندگی فروغ كه به تولد دوم وی منتهی می‌شود، وی با هوشمندی و هوشیاری به همراه كوشش و تلاش بسیار علاوه بر شعر به كارهای سینمایی نیز می‌پردازد.
«ابراهیم گلستان» مشوق و دوست نزدیك وی در این مرحله به شمار می‌آید. فروغ در سال 1338 به انگلستان سفر كرد. تا در امور تشكیلاتی تهیه فیلم بررسی و مطالعه كند در سال 1339 در فیلم مراسم خواستگاری از «گلستان فیلم» بازی كرد و در تهیه آن هم نقش به عهده گرفت.
در سال 1340 قسمت سوم فیلم زیبای «آب و گرما» را در «گلستان فیلم» تهیه كرد و نیز در تهیه صدای فیلم «موج و مرجان و خارا» ابراهیم گلستان را یاری كرد.
در بهار 1341 به تبریز مسافرت كرد تا هم در مورد تهیه فیلم در باره جذامی‌ها مطالعه كند و هم در فیلم «دریا» گلستان را یاری كند. این فیلم ناتمام ماند. در پاییز 1341 فروغ همراه سه تن دیگر به تبریز رفت و دوازده روز در آنجا ماند و فیلم «خانه سیاه است» را از زندگی جذامی‌ها ساخت، فروغ توانسته بود اعتماد جذامی‌ها را جلب كند.
 
فروغ می‌گفت: «با آنها خوب رفتار نكرده بودند هر كس به دیدارشان رفته فقط عیبشان را نگاه كرده بود. اما من به خدا نشستم سر سفره شان دست به زخمهایشان می‌زدم، دست به پاهایشان می‌زدم كه جذام انگشتان آن را خورده بود»
 
فیلم «خانه سیاه است» جایزه بهترین فیلم مستند از فستیوال «اوبرها وزن» را به دست آورد و این برای یك زن ایرانی افتخار بزرگی بود. اما وی در مصاحبه ای گفت: «این جایزه برایم بی‌تفاوت بود من لذتی را كه باید می‌بردم از كارم برده بودم.»
 و بالاخره در زمستان 1343 با انتشار چهارمین مجموعه شعرش «تولدی دیگر» تولد دوم خویش را رسماً اعلام كرد، اثری فراموش نشدنی در تاریخ شعر و ادبیات این سرزمین.

 آثار فروغ

مجموعه‌های شعر فروغ عبارتند از: «اسیر»، «دیوار»،‌ «عصیان»، كه به فراز نخست زندگی او ارتباط دارد.
همچنین «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» كه متعلق به دوران رهایی و خود آگاهی اوست.

 اسیر: ( 1331)

در این مجموعه فروغ، مسئله خصوصی، معمولی و احساسی خود را به تجربه ای عمومی ‌مبدل ساخته است. مجموعه «اسیر» كه در بحبوحه نهضت ملی شدن صنعت نفت و به رهبری دكتر مصدق انتشار یافته است هیچ نشانی از جنبش را با خود به همراه ندارد. اما فضای كلی و عمومی‌ و حال و هوای شعر آن دهه و شاعران آن را با خویش همراه دارد فروغ در آن سال‌ها با عشق غریزی دست و پنجه نرم كرده و گرفتار آن بوده است. آدم‌ها و شاعران آن دوره چنین عاشق می‌شدند. او اغلب میان رویا و واقعیت در نوسان است و بالاخره نمی‌داند كه:
«راز این حلقه كه در چهره او.. این همه تابش و درخشندگی است… حلقه بردگی و بندگی است»  {یا نشانه همسری است}    حلقه / اسیر
فروغ در «اسیر» احساسات جوانی و اوهام ذهنی عشق در آن دوران و مشتقات آن نظیر عشق زمینی و تضاد آن با اخلاق رایج و… را به شكلی جذاب و روان سرائیده است.
«من از چشم روشن وگریان گریختم... از خنده‌های وحشی طوفان گریختم...
از بستر وصال به آغوش سرد هجر... آزرده از ملامت وجدان گریختم»
گریز و درد / اسیر
 
دیوار: (1336)
هم زمان با سرودن این مجموعه، فروغ اشعار« حافظ»، «عمر خیام»، «گوته» و «میلتون» را مطالعه می‌كرد. به نظر او «در اوج عشق و در نهایت آمیختگی عشاق است كه انسان به خدا می‌رسد». آما آیا او می‌توانست از این دهلیز تاریك یا بن بست یخ زده به خدا برسد؟ و در ضمن آن عصمت عشق هم نگه دار نشود؟
« می‌روم …. اما نمی‌پرسم زخویش ره كجا…. ؟ منزل كجا……مقصود چیست؟»
چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر
سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال
نگهی گمشده در پرده رؤیایی دور
پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال
شوق / دیوار
 
البته او كار لیلی را نیمه تمام می‌داند و درصدد است عشق را به تمام و كمال رساند:
«در چشمهای لیلی اگر شب شكفته بود
در چشم من گل آتشین عشق
لغزیده بر شكوفه لبهای خامشم
بس قصه‌ها ز پیچ و خم دلنشین عشق
**********
من هستم آن زنی كه سبك پا نهاده است
برگور سرد و خامش لیلی بی وفا»
برگور لیلی /دیوار
در آخرین سروده‌های دیوار، دیگر از آن التهاب‌های جسمی ‌و توهم‌های ذهنی عشق جوانی اثری وجود ندارد. نشانه‌هایی از آگاهی شاعر به چشم می‌خورد كه از پیوند با طبیعت بیشتر خود را جلوه می‌دهد. 
 
عصیان: (1337)
در زمانی كه این مجموعه منتشر شد، مطالعات فروغ را تورات عهد عتیق و قرآن تشكیل می‌داد. او در عصیان،‌ سال‌ها ساكت از یك بحران روحی و عقلانی گذشته و به یك سكوت و نوعی ایمان عمیق دست یافته بود. در عصیان، شعر و فكر فروغ آرام است هر چند عصیان را باید هنوز ادامه «دیوار» به شمار آورد. اما گویا شاعر به گشایش‌های بیشتری در بیان دست یافته است او در عصیان جایگاه زبان شعری خویش را در جهان پیرامونش شناخته و فهمیده است هر چند در طغیان‌های انسانی خود چندان پیروز نبوده است.
فروغ در «عصیان» بیش از دو مجموعه پیشین با طبیعت انس و مغازله دارد و مفهوم عشق را با طبیعت در می‌آمیزد:
«سر بسر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش دادم
خش خش برگهای خزان را»
پوچ / عصیان
 
تولدی دیگر: (1343)
بدون اغراق باید گفت كه بیشتر شعرهای این گنجینه از بیانی قوی برخوردارند و در همه آن‌ها یك نوع هویت انسانی و اجتماعی را می‌توان مشاهده كرد. هر چند شاعر مأیوس و تنها است اما عاشق و عمیق هم هست. در «آن روزها» با بیانی زیبا و پر از گیرایی شرح حال زندگی اش را مرور می‌كند و اعلام می‌دارد امروز «زنی تنهاست». «آن روزها» یاد آور ماه اسفند است كه خانواده اش برای آمدن عید آماده می‌شدند و او از پولك و اقاقی‌های كوچه شان می‌گوید،‌ از رشته سست طناب رخت وگرمای كرسی و مادربزرگ………………
«بازار مادر بود كه می‌رفت با سرعت به سوی حجم رنگی سیال
و باز می‌آمد
با بسته‌های هدیه با زنبیل‌های پر
آن روز، عشق هم بود اما حسی مغشوش بود»
او با حسرت رفتن «آن روزها »را اعلام می‌كند و نتیجه می‌گیرد
«اكنون زنی تنهاست
اكنون زنی تنها ست»
در شعر «آن روزها» و سایر اشعار این مجموعه فروغ سعی می‌كند كلمات تازه ای از زبان را وارد شعر كند تا شعر جاندار و زنده شود.
طناب رخت، پولك، بادبادك، گلدان، زنبیل، دریچه، حجم، چرخ زنان، انبساط عشق، جمعه‌ها، میدان، حل جدول، دود سیگار، یك فنجان، گنجه، فواره‌های آب، جیغ، ترنم دلگیر چرخ خیاطی، اجاق‌های پرآتش، منجوق، پاشوره، قولنج،.............. از جمله كلمات تازه است كه به نظر فروغ باید در شعر به كار گرفته شوند و او چنین كرده است.
فروغ در شعر «آفتاب می‌شود» از پایان غمش كه قطره قطره آب می‌شود خبر می‌دهد و از همراهش می‌خواهد او را به اوج ببرد تا به جاهای بلند برسد؛
اما در «روی خاك»ش یاد آور می‌شود كه زمینی است و درعین حال ناامید، و نگران از آلوده شدن انسان توسط انسان.
«ما یكدیگر را با نفسهامان... آلوده می‌سازیم... آلوده تقوای خوشبختی »      
  آبهای سبز / تولدی دیگر
او در میان حیرت‌ها و بازگشت به حال و گذشته در نوسان است اما زندگی‌اش آرام و پر غرور می‌گذرد.
فروغ در «عروسك كوكی» مفهوم زندگی مورد اقبال و توجه هم عصرانش را به نقد می‌كشد و آن را ملال آور و كاذب می‌داند.
او در «آیه‌های زمینی» وضعیت عمومی‌جامعه را به چالش می‌كشد و با آن كه خود با سیاهی و تیرگی و فریب دست به گریبان است جامعه ای در حال گذار را به خوبی توصیف می‌كند:
«خورشید سرد شد... و بركت از زمین رفت»
در این وضعیت دیگر كسی به عشق و پیروزی و هیچ چیز نمی‌اندیشد، زن‌ها نوزادان بی سرمی‌زایند و پیامبران از وعده‌گاههای الهی می‌گریزند. در این شرایط به شكلی مضحك، فحشا و قداست با هم در می‌آمیزد و روشنفكران در مرداب‌های الكل گمند و مردم گروهی ساقط و غریب اند كه میل به جنایت در دست‌هایشان فوران می‌كند و گلوی یكدیگر را با كارد می‌برند و در میدان‌های مراسم اعدام‌شان جانیان كوچك، دوباره متولد می‌شوند. ایمان از قلب‌ها گریخته است اما فروغ منتظر است.
او در تلاش است «بی‌هویتی»های انسانی و اجتماعی را به سوال بكشد و پاسخ می‌طلبد. آیا كسی هست كه حاضر باشد بدون آن كه دستخوش وحشت شود با چنین بی هویتی آشنا شود. همانطور كه در «عروسك كوكی»، «آیه‌های زمینی» و نیز «مرز پرگهر» بی هویتی‌های موجود را بارها و بارها برملا می‌كند!
در مجموعه ی «تولدی دیگر» شاعر به كنه زندگی پی برده است و زندگی‌های موجود را زنده‌های تفاله می‌داند:
«آیا شما كه صورتتان را... در سایه نقاب غم انگیز زندگی... مخفی نموده اید
گاهی به این حقیقت یاس آور... اندیشه می‌كنید...
كه زنده‌های امروزی... چیزی به جز تفاله یك زنده نیستند؟»
دیدار درشب / تولدی دیگر
 
در این مجموعه احساسات و خواسته‌های فروغ، بیانی نو و شاعرانه و آگاهانه یافته است و سه عنصر «عشق»، «زوال و مرگ» و «زیبایی» این مجموعه را جذاب تر و خواندنی تر از آنچه هست می‌كند.
شاعر دلتنگ است زیرا عشق نفرینی است (در آبهای سبز تابستان/ تولدی دیگر) او متلاشی اما عاشق است و « عشق در او به ایثار مبدل شده است:
عشق چون در سینه ام بیدار شد... از طلب پا تا سرم ایثار شد....... آه می‌خواهم كه بشكافم زهم…..»    عاشقانه/ تولدی دیگر
و همین بیان است كه به عرفان شرقی و نیز مولانا شباهت بسیاری می‌یابد عشق به ایثار واز خود گذشتگی منتهی می‌شود و عاشق از هم شكافته می‌شود...
فروغ، سنت دیگری را هم شكسته است زنان معمولاً معشوق اند یعنی دوست داشته می‌شوند اما فروغ خود عاشق است و معشوق دارد او معشوق دیگران نیست:
«معشوق من... همچون طبیعت... مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شكست من... قانون صادقانه قدرت را... تایید می‌كند»
معشوق من / تولدی دیگر
«زوال» عنصر مهم شعر فروغ در تضاد با عشق است اما بر زیبایی‌های مجموعه می‌افزاید. زیرا به نظر فروغ: «پوسیدگی و غربت ــ برای من مرگ نیست،‌ یك مرحله ای است كه از آنجا می‌شود با نگاهی دیگر و دیدی دیگر زندگی را شروع كرد»
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
این مجموعه در 7 قطعه و پس از مرگ شاعر انتشار یافت. فروغ همچنان در این جهان تنها و غریب است. آینده برایش تاریك و در ابهام است اما یك دید و نگاه خاص را دنبال می‌كند. فلسفه ای كه مخصوص اوست.
در این 7 قطعه فروغ در تكاپوی جایگاه روشنگرانه خویش و عشق همگانی اش در دنیای تازه ای از یأس و سرما فرو رفته است او دیگر روشنگری است كه به اجتماع، زندگی و هستی می‌اندیشد، شعرش وسیع تر شده است. به اجتماع نیز جدی تر نگاه می‌كند:
«وقتی كه اعتماد من از ریسمان عدالت آویزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ‌های مرا تكه تكه می‌كردند
وقتی كه چشم‌های كودكانه عشق مرا
با دستمال تیره قانون می‌بستند»
پنجره / ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
او دلش برای باغچه (جامعه) می‌سوزد و به جراحی جامعه امیدوار است. و در كسی كه مثل هیچكس نیست پیش گویی می‌كند و امید موفقیتی جدید را می‌دهد:
« كسی می‌آید... كسی می‌آید
كسی كه در دلش با ماست، در نفسش با ماست،‌ در صدایش با ماست
كسی كه مثل هیچ كس نیست»
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
 
هر چند چراغ‌های رابطه خاموش‌اند و پرنده هم مردنی اما می‌توان پرواز را به خاطر سپرد!
 
 


منبع:  greenpoems.awardspace.com
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:4  توسط استاکر | 

درباره آناماریا ماتوته، بانوی داستان‌نویسی اسپانیا


ساز ناکوک جهان
آناماریا ماتوته، بانوی داستان نویسی و ادبیات اسپانیا، دیر زمانی است که مرزهای شهرت را در جهان در نوردیده است.
او در خانواده ای مرفه از اعیان اسپانیا به دنیا آمد؛ بارسلون ۱۹۲۶. ده ساله بود که اسپانیا دچار تلاطم سیاسی شد و جنگ داخلی در آن کشور آغاز شد.
 
جنگی که نام‌های فراوانی را در ذهن تاریخ جهان چنان حک کرد که با هیچ مته و مغاری ممکن نبود. یکی ازآن نام‌ها فدریکو گارسیالورکا بود. در صف آرایی نیروهای درگیر، پدر آنا در صف طرفداران جمهوری قرار گرفت و علیه نیروهای فاشیست ژنرال فرانکو جنگید. در این هنگامه وحشت به تعبیر نرودا، آناماریا که مادرش را از دست داده بود، همراه برادران و خواهرانش تحت حمایت خانواده مادرش در املاک پدر زندگی می‌کرد. پدری که درگیر مبارزه بود و چند سال فرصت دیدار با خانواده را نداشت.
دوران زندگی پر فراز و نشیب آناماریا و مشاهداتش از اوضاع بغرنج زمانه، او را سرسخت و در عین حال پخته بار آورد. فجایعی که در دوران جنگ داخلی بر آدم‌های اطراف ماتوته رفت، بر روح لطیف و ذهن جوان او چنان تاثیری گذاشت که در همه آثارش ردی از آن فجایع است.
داستان نویس و داستانسرای ادبیات کودک و نوجوان، در شانزده سالگی نخستین اثرش را نوشت و دربیست و دو سالگی نخستین رمان خود را با نام‌ هابیل به چاپ رساند که بلافاصله مورد توجه محافل ادبی قرار گرفت.
 
ماتوته، وسواس غریبی داشت و هر اثری را که می‌نوشت بلافاصله به چاپ نمی‌سپرد. شاید اولین داستان بلند او «تماشاخانه کوچک من» باشد که سالهای سال منتشر نکرد، اما به محض انتشار، جایزه معتبر پلانتا را از آن خود کرد. «سربازان شبانه می‌گریند»، جایزه فاستنرات را از آکادمی‌ زبان اسپانیایی نصیب او کرد و «تنها یک پای برهنه - مجموعه داستان برای نوجوانان» جایزه ملی کتاب کودک و نوجوان را برایش به ارمغان آورد. آناماریا ماتوته نخستین زنی است که به عضویت آکادمی‌زبان اسپانیا درآمد.
 
ماتوته را در ایران با ترجمه محمد قاضی شناخته ایم که بسیاری از نویسندگان درجه اول جهان را به ما فارسی زبانها شناسانده است و قلم شیوای او در مطابقت زبان و ادبیات اسپانیایی با زبان فارسی کلکی شیرین  بوده است!
اهمیت کارقاضی آنجایی رخ می‌نماید که بدانیم اواین شاهکار را از زبان واسط دیگری به فارسی برگردانده است. کتاب «پولینا، چشم و چراغ کوهپایه» کتابی است که نام ماتوته و محمد قاضی را بر جلد خود دارد و از سال ۱۳۵۳ تا به حال قریب به بیست بار تجدید چاپ شده است.
شاید روح کلام آناماریا ماتوته را در عشق ورزیدن به جهان خلاصه کرد. چه خود اعتقاد داشت که نفرت را برنمی‌تابد. بسیار خجول است و به قول خودش، قلم جای زبان او را گرفته و در بسیاری از موارد، مانع از کارکرد واقعی آن می‌شود. ماتوته، دون کیخوته (دون کیشوت) را شاهکار بی بدیل ادبیات جهان می‌داند و اعتقاد دارد سروانتس با انتشار این رمان، خدمت بزرگی به زبان اسپانیایی، به طور اخص و به ادبیات جهان به طور اعم کرده است.
ادبیات آمریکای لاتین، رئالیسم جادویی و عنصر خیال سه مؤلفه ای هستند که از نظر بانوی ادبیات اسپانیا وامدار دون کیخوته و سروانتس هستند.
 
اما او ادبیات امریکای لاتین را به عنوان یک سرفصل کلی برای همه آن چه در آمریکای مرکزی و امریکای جنوبی و مکزیک می‌گذرد، نمی‌پسندد. او اعتقاد دارد وجه غالب و فصل مشترک ادبیات آن کشورها، زبان اسپانیایی است، به استثنای برزیل که آن هم با توجه به قرابت زبان پرتغالی با زبان کاتالانی و اسپانیایی رایج درشبه جزیره ایبری، دوراز ذهن نمی‌نماید.
به نظر ماتوته ادبیات آرژانتین با ادبیات مکزیک و شیلی تفاوت دارد. «ماریو بارگاس یوسا» با «گابریل گارسیا مارکز» یکی نیست. شکوه و جلال آثار «خوان رولفو» را با «خولیو کورتاسار» یکی نمی‌بیند.
 
ماتوته، جهان را به گونه ای دیگر می‌بیند و اعتقاد دارد که جهان اندیشه امروز نمی‌تواند فارغ از گذشته باشد، نویسنده اگر بخواهد امروز را به بشر بشناساند، طبعا باید شناختی از گذشته داشته باشد. او می‌گوید: بشر امروز باید یادش باشد که آسایش امروز او، شاید نیم قرن است که حاصل شده و در خوش بینانه‌ترین حالت یک قرن.
در سال ۱۹۲۶ که من به دنیا آمدم و ده سال بعد از آن که جنگ داخلی اسپانیا آغاز شد و حتی تا چند سال بعد از آن، فجایعی به دست بشر به بشریت رفت که تاریخ بدتر از آن را به یاد ندارد.
علم و پیشرفت فنی به وسیله کشتار بدل شد و عشق از جهان رخت بربست. سیاست مایه فریب و زمینه ساز قدرت است و رنگ و لعاب و تفسیرهای زیبایی که بر اندیشه‌های ویران گر و خردکننده خرد و عزت آدمی‌ می‌نویسد، دل هر ناظر بی‌طرفی را به درد می‌آورد، در سال ۱۹۹۶ آخرین رمان خود را با نام «گودو، شاه فراموش شده» منتشر کرد. رمانی که چندین سال وقت صرف آن کرده بود و وسواسی غریب مانع از انتشارش می‌شد. این رمان ماجرای به قدرت رسیدن سلسله اولار است که در ۸۶۵ صفحه و به سبک فانتزی نگاشته شده.
او به دشواری آنچه می‌خواهد بگوید، آگاه است. از این رو نه ادعای تشریح نوشته‌هایش را دارد و نه بر آنها تاکید می‌ورزد.
 
ماموریت نویسنده و شاعر را برانگیختن می‌داند و به معنی واقعی کلمه: «جان بخشیدن و زنده کردن». اما اعتقاد دارد آنچه در نظر دانته، روشنایی است در نزد استفن مالارمه شاعر بزرگ و سمبولیت فرانسه ظلمت می‌باشد. آنچه برای ادبیات، مایه فروماندن است، بی‌تفاوتی است یا شاید بهتر بگوییم بی‌اعتنایی.
این جمله به یک معنی، حرفی است که برتولت برشت می‌گوید: «آیا هر حقیقتی، ارزش بیان دارد؟ این که بگویم این صندلی است و به شرح صندلی در زیر نور آفتاب یا مهتاب یا کناره پنجره بپردازیم، چه قدر ارزش گفتن دارد. پس لفاظی‌های بی مقدار در ادبیات، گاه آن قدر مضحک می‌شود که ارزش واگویی هم ندارد.»
 
تخیل نویسنده زمانی ارزش می‌یابد که سفری شاعرانه را آغاز کند و اشیا را دگرگون سازد و روابط آنها را به ناب‌ترین شکل کشف کند و آنجایی که باید به استعاره پناه ببرد، شگرد نویسنده در تخیل اوست. تخیل نویسنده برجی است که نویسنده برای خود می‌سازد و از فراز آن، فرمان می‌راند. حال هر چه فرمان‌هایش رساتر باشد، مخاطبان بیشتری خواهد یافت.
تخیل ابزار آفرینش هنری است، برای همین است که می‌بینیم تخیل انسان، غول‌هایی می‌آفریند که به واقع وجود ندارد. شهرهای طلسم شده ای که هر کدام بر دروازه‌شان خورد و خوراک و پنیر گذاشته اند تا دیو و جن و پری آنها را بخورند و به محصول اهالی شهر و ده کاری نداشته باشند.
 
«آناماریا ماتوته» با این توشه و اندیشه غنی و اطلاعات کافی از تاریخ و فولکلور و ادبیات کهن اروپای قرون وسطی، قلم در دست می‌گیرد و پا پیش می‌گذارد تا رمانی نفس‌گیر بنویسد که در جای جای آن ردپای زنی را بیابیم. هر چند خودش اعتقاد دارد که ادبیات، زنانه و مردانه ندارد، ولی باز هم معتقد است که زنان هر چند سهم زیادی در ادبیات جهان دارند، اما چنان که شایسته حضورشان باشد، از ایشان تقدیر به عمل نمی‌آید.
 
او ادبیاتی را که در خدمت مردم نباشد، به رسمیت نمی‌شناسد. سفارشی نمی‌نویسد و حاضر نیست برای فروش کارهایش از شیوه‌های مرسوم تبلیغی بهره ببرد. دنیای کودکان را دنیایی بی‌پیرایه می‌داند. هر چند دوران کودکی خودش، دورانی آمیخته با فقر نبوده، اما روایت او از فقر و از دهشت‌های زندگی، چنان است که گویی آن همه بی عدالتی را لمس کرده است.
بسیاری از آثار آناماریا ماتوته، هر چند به ظاهر برای کودکان است و عنصر تخیل در آنها نمایی کودکانه دارد، اما به واقع برای بزرگسالان نوشته شده و تقابل نیروهای خیر وشر در جامعه به بهترین شکل در آثار آناماریا ماتوته آمده است.
 


منبع: nasour.net
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:2  توسط استاکر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
کتاب سینما
شعـــــر نو
کافـــــــــه سینما
سینـــــما نگار
خانه ی شاعران جهان
وبلاگ اشعار کامل شاعران
انجمن شاعران ایران
مجله ادبی وازنا
کانون فرهنگی چوک
هجوم / مجله ادبی شمال ایران
نوشتا / مجله بین المللی ادبیات
مجله ادبی پیاده رو
گنجور / آثار سخنسرایان پارسی
آوانگاردها / ادبیات پیشرو ایران
دانوش / سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه
یانوس / نشریه تخصصی شعر
مجله الکترونیکی عقربه
مَدّ و مِه/ دفتری برای ادبیات و سینما
هشتاد / ادبیات رادیکال ایران
ادبیات ما / صدای نسل جدید ادبیات ایران
کندو / بنیاد ادبی، هنری
بخارا/ مجله فرهنگی و هنری
سایت سارا شعر
جس جو
مجله اینترنتی برترین ها
سیمرغ/جامع ترین پورتال ایرانی
انجمن پارسیان
گالری عکس
خانه کاریکاتور ایران
مجله اینترنتی تصویر نما
معرفی کتاب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
سینمای ایران
شعر معاصر ایران
موسیقی
بیوگرافی
عکاسی
نقاشی
ادبیات
گرافیک
مطالب دوستان
یادداشت های خودم
سینمای جهان
شعر جهان
کاریکاتور
قطعه ای از یک کتاب
گزیده ای از گفته های بزرگان
پیوندها
باغ ســـــــــبز
آخــــر زمان
افق شکسته / ادبیات و ترجمه
کافهپائیز
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
برادر خاطرت هست؟
قلب من چشم تو
در کوچه باغ شعر
جوانه
موسیقی متال
بوی ریحان در باغ پیچید
کافی کتاب
کافی (کتاب) شعر
شمس لنگرودی
سید علی صالحی
شهاب مقربین
علی باباچاهی
اسماعیل خویی
نیما یوشیج
نصرت رحمانی
یدالله رویایی
نادر نادرپور
احمدرضا احمدی
حافظ موسوی
جواد مجابی
سایت رسمی احمد شاملو
وبسایت رسمی احم شاملو
وبلاگ احمد شاملو
گزیده اشعار احمد شاملو
در جدال با خاموشی / شاملو
حدیث بی قراری / شاملو
خسرو گلسرخی
سهراب سپهری
فریدون مشیری
عباس معروفی
عباس صفاری
بیــــــــــژن جلالی
فرخ تمیـمی
ایرج جنتی عطایی
سید محمد مرکبیان
گروس عبدالملکیان
یغما گلرویی
رسول یونان
شعرهای رضا چایچی
شعرهای شاپور احمدی
شعر شروم
پاگرد / سارا محمدی اردهالی
برف روی خط استوا / مهدیه لطیفی
بی تابانه ها / مریم اسحاقی
زیباترین شعرهایی که خوانده ام
از تو گفتن و از تو نوشتن
ترجمه های علی عبدالهی
ترجمه های رضا طاهری
هدایت و کافکا
اشعار نزار قبانی
شعرهای نزار قبانی (نزاریه ها)
ناظم حکمت
یادداشت های احمد پوری
دیالوگ های ماندگار
ســـــــینما
بلاگ دیالـــوگ
هفتمین ققنــــوس
نوشته های مژگان عباسلو
ترجمه شعر
نگینه شعر
شعر سبز
شعر و دنیای من
بهترین شعرهایی که خوانده ام
گنجینه بهترین شعرها
مستی با جرعه ای شعر
رویــــــای باد
حســـــــــرت باران
رمان زیبــــــا
پرنـــــــــده نیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM