X
تبلیغات
یادداشت های استاکر - بیوگرافی



جف بک (Geoffrey Arnold "Jeff" Beck) در 22 ژوئن سال 1944 در والینگتون انگلیس بدنیا آمد. او نوازنده راک انگلیسی و یکی از اعضای گروه رویایی آن زمان یعنی Yardbirds که ستارگانی چون اریک کلاپیتون و جیمی ‌پیج در آن حضور داشتند، بود. جف بک در کودکی خواننده گروه کر کلیسا بود، وقتی نوجوان بود توانست نواختن را با قرض گرفتن گیتار فرا بگیرد.
 
شاید استعداد این نوازنده گیتار را از اینجا درک نمود (که با قرض کردن گیتار توانست نوازندگی را بیاموزد و در آن مهارت پیدا کند) وی پس از مدتی سعی کرد تا گیتاری برای خود از جعبه‌های مختلف سیگار و دیگر وسایل چوبی و چسباندن آنها به همدیگر و استفاده از سیم‌های زائد بسازد. بجای فرت وی با رنگ کردن آنرا تفکیک نمود.
 
این تلاش‌های وی ادامه داشت تا اینکه توانست گیتار الکتریکی تهیه نماید وی در مصاحبه ای عنوان نمود که تا مدتها تفاوت میان گیتار الکتریک و آکوستیک را نمی‌دانست. جف از Les Paul بعنوان نوازنده گیتاری یاد می‌کند که او را تحت تاثیر قرار داده است.
خواهرش نوازنده بود و با دیدن استعدادهای برادرش سعی می‌نمود تا به او کمک نماید و مسبب آشنایی جف با نوازنده جوانی به نام James Patrick Page شد که به جف را در زمینه نواختن گیتار کمک نمود. کسی که بعدها با عنوان Jimmy Page به یکی از ستاره‌های موسیقی راک بدل شد.
جف بک همانند بسیاری دیگر از نوازندگان گیتار در گروههای کوچک مشغول به نوازندگی بود تا اینکه در سال 1965 و به دعوت جیمی ‌پیج (به سبب آشنایی دیرینه) بعد از آنکه اریک کلاپتون این گروه را ترک نمود به گروه Yardbird پیویست.
 
بسرعت شیوه نواختنش همه را تحت تاثیر قرار داد و توانست موقعیت خوبی در گروه کسب نماید. جف بک هیچ موقع نتوانست در گروه Yardbirds با به موفقیت تجاری نسبت به بقیه اعضای دیگرش برسد. شاید بسیار عجیب باشد که وی بعد از سالها عضویت در گروه‌های بسیار مشهور و ضبط آثار متعدد در تالار مشاهیر راک Rock and Roll Hall قرار نگرفت و همیشه در سایه نامهای بزرگ دیگر نتوانست خود را نشان دهد.
او همواره به این نکته اشاره می‌کرد که این همکاری جز اینکه وی را در دنیای موسیقی محو نماید نتیجه دیگری برای وی نداشته بود!
 
شاید مشکل دیگرش این بود که در دنیای نوازندگی گیتار نیز فردی خارق العاده بود چرا که وی با سبکهای مختلفی چون راک، جز، بلوز و غیره آشنایی داشت و همچنین اجرای موسیقی چونblues rock, heavy metal, jazz fusion متبحر بود و هیچگاه نتوانست در یک سبک خاص به جلو برود چه تا این زمان که مخلوطی است از یک نوازنده گیتار و یک موزیسین موسیقی الکترونیک.
 
تا سال 1977 وی موفقیت‌های تجاری کمرنگی را بدست آورد؛ داستان‌هایی وجود داشت از اخلاق غیرعادی و نامعقولانه وی چه از زبان هوادارانی که در تورها همراهش بودند و چه از زبان سایر موزیسین‌های که با او م‌ینواختند و جف بعنوان یک نابغه دیوانه بیشتر مطرح بود تا یک گیتاریست خلاق!
در هر حال بعنوان یک گیتاریست همیشه مورد نقد تحسین آمیز از طرف منقدین قرار گرفت و همچنین جوایز گرمی ‌بسیاری را در طی سالهای فعالیتش بعنوان نوازنده سولو آنهم در سبک نوازندگی راک دریافت نموده مانند آلبومهای:
Jeff Beck's Guitar Shop – 1989, Flash – 1985 و در بسیاری از تاثیر گذارترین آثار راک نیز به نوازندگی پرداخته است.
 
اما تاثیر وی در دنیای موسیقی راک بر هیچکسی پوشیده نیست او یکی از اولین نوازندگان گیتار الکتریک بود که از distortion در نواختن گیتار استفاده برد (بالاخص در زمانی که در گروه Yardbirds و گروههایی که خود تشکیل داده بود) و همچنین استاندارد خاصی از صدا را در موسیقی راک تعریف نمود. 

کارهای وی در گروه و Yardbirds و آلبومهای منتشر شده بسیار بر موسیقی هوی متال تاثیر گذار شد. بسیاری از نوازندگان آن زمان تحت تاثیر نواختن وی بودند، اشخاصی چون Jimi Hendrix, Ritchie Blackmore, Brian May وحتی نوازندگان اخیر چون Joe Perry ,Jack White ,Slash ,StevieRay Vaughan و یا حتی Mick Ronson که جف بک را بت نوازندگی خود میدانست.
 
جف بک بعنوان نوازنده با نوازندگان بسیاری در آلبومهای متعددی به نواندگی پرداخته مانند:
John McLaughlin's The Promise, on the track "Django"
Joe Cocker's Heart & Soul album on 4th track I (Who Have Nothing) playing lead guitar
Brian May's "The Guv'nor" from the album Another World
Stevie Wonder's Talking Book
Imogen Heap's Speak for Yourself
Roger Waters' Amused to Death
Mood Swings' song Skinthieves
Tina Turner's Private Dancer
Jon Bon Jovi's solo album Blaze of Glory
Paul Rodgers song "Good Morning Little School Girl"
Stanley Clarke's 1975 album Journey to Love
Stanley Clarke's 1978 album Modern Man
 
جف تکتیک‌های اجرایی فراتر از معمول و مرسوم را در آلبومهای دیگر به نمایش گذاشت و توانست به فوق ستاره‌ای در گیتار الکتریک بدل شود. او یکی از بزرگترین گیتاریست‌های جهان محسوب می‌شود و تکنیک نوازندگی‌اش بی‌نظیر است.
 


منبع: harmonytalk.com
+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 7:54  توسط استاکر | 

همونطور که گفتم با ورود Graham Bonnet و Roger Glover گروه دوباره زنده شده بود و البته باید بگم کسان دیگه ای قبل از Graham Bonnet برای کار در Rainbow دعوت شده بودند ... که از جمله اونا میشه به David Coverdale کبیر اشاره کرد و همینطور Ian Gillan . اما هردو ی این بزرگان مشغول کار های دیگه ای بودند و نتونستند به Rainbow ملحق بشن . راستی این رو هم بگم که کیبوردیست گروه Don Airey بود که الان هم بعد از جدا شدن Jon Lord با Deep Purple کار میکنه .



در مارچ ۱۹۸۰ Ritchie و Roger تک اهنگی رو به نام All night long ساختن که در بریتانیای کبیر به مقام پنجم در لیست اهنگ های ماه رسید  . در ماه اگوست برای اجرای یک فستیوال پا به کاخ Donnington گذاشت و اسم فستیوال هم Monsters of rock شد . مدتی بعد Cozy powel و Graham Bonnet برای اجرای کارهای سولو گروه رو ترک کردند و Ritchie هم Joe Lyn turner ( وکال ) و Bob Rondinellie ( درامز ) رو وارد گروه کرد .

اما میرسیم به هیجانی ترین جریانات ... در همین موقع ها که Joe Lyn turner وارد گروه شده بود Ian Gillan بی پدر مادر یواشکی و بدون سر و صدا دو باره یه Deep Purple قلابی درست کرد و شروع کرد به گذاشتن تور . البته یه البوم هم تحت عنوان Deepest Purple داد به بازار . Ritchie و Roger هم بی کار نشستند و دست به اقدامات قانونی زدند تا شاید این قیام Gillan رو سرکوب کنند . اما این اقدامات هیچ نتیجه ای نداشت و جریان شد مثل همون جریان Sir Roger Waters و David Gilmour لعنت الله علیه .

در ماه فوریه ۱۹۸۱ البوم Deficult To Cure منتشر شد و طبق امار به رتبه پر فروش ترین البوم ماه رسید و این واقعا حیرت انگیز بود . از نظر من هم این البوم بعد از Ritchie blackmores rainbow بهترین کار گروه هستش . در دسامبر همین سال Ritchie البومی رو تحت عنوان The Best Of Rinbow منتشر کرد که گلچینی از بهترین های Rainbow بود .

در اوریل ۱۹۸۲ گروه البوم Straight Between The Eyes رو منتشر کرد که به رتبه ۳۰ البوم برتر در ماه رسید .گروه بعد از این البوم برای تور وسیعی در سراسر جهان به سمت فرودگاه حرکت گرد .

در اوریل ۱۹۸۳ Ritchie اعضای جدیدی رو وارد گروه که ... Dave Rosenthal ( کیبورد ) و Chuck Borgi ( درامز ) . گروه با ترکیب جدید البوم Bent Out Of Shape رو منتشر کرد ترانه Street Of Dreams به صورت ویدیو کلیپ در امد و بارها و بارها از شبکه Mtv پخش شد و مورد استقبال ملت همیشه در صحنه قرار گرفت . مدتی بعد این ویدیو کلیپ در Mtv غدقن شد و از پخش ان جلوگیری به عمل اومد . چون این کلیپ معروفه به اینکه بیننده رو هیپنوتیزم میکنه ... حالا راست یا دروغش رو دیگه نمیدونم . در اکتبر همین سال البوم Bent Out Of Shape در بریتانیای کبیر به تور گذاشته شد و یک ماه بعد این البوم به صورت غیر منتظره ای در ایالات متحده مورد استقبال مردم قرار گرفت .

در سال ۱۹۸۴ گروه اخرین تور خودش رو در ژاپن به همراه ارکستر سمفونی اجرا میکنه ... مدتی بعد هم Ritchie سمفونی شماره ۹ بتهون رو هم با موسیقی راک ادقام میکنه و به معرض دید ملت میزاره .  بالاخره Ritchie و Roger تصمیم گرفتند که به Deep Purple برگردند و در همون ترکیب فراموش نشدنی و اصلی گروه ادامه به کار بدن .این رو تا یادم نرفته بگم که Rinbow هیچوقت تعطیل نشد و هر چند وقت که Ritchie بعدها هم دوباره Rainbow رو برای ضبط البوم دور هم جمع میکنه . ضمناْ در مورد Deep Purple در غیاب Ritchie باید یه اپ دیت جداگانه بکنم و این کار رو هم میکنم .

در نوامبر همین سال Deep Purple در استادیوی Mercury البوم Perfect Strainger رو ضبط و منتشر میکنه . این البوم که میشه جزو شاهکار های تکرار نشدنی ازش یاد کرد در ایالات متحده به رتبه ۱۶ در جدول پرفروش ترین های ماه میرسه .

در ژانویه ۱۹۸۵ البوم گلچینی تحت عنوان Knocking At Your Back Door منتشر میشه . اسم این البوم از ترک شماره یک البوم Perfect Strainger به همین نام انتخاب شده . ماه جولای Antalogy در ۳ صفحه ( شاید هم دیسک ! ) منتشر میشه .

در سال ۱۹۸۶ Roger تصمیم به انتشار ترک هایی از Rainbow میکنه در کنسرت ها اجرا میکردند و کسی نشنیده بود . این البوم Finyl Vinyl نام گذاری میشه و مورد استقبال جامعه هنری قرار میگیره .

در فوریه سال ۱۹۸۷ البوم House Of Blue Light منتشر میشه و به رتبه ۸ در جدول بهترینها در بریتانیای کبیر میرسه .

سال ۱۹۸۸ کم کار ترین سال برای Deep Purple بود و فقط به اجرای یک تور تحت عنوان Nobody Is Perfect اکتفا کردن و ۲ ماه این تور رو در جاهای مختلفی از ایالات متحده ادامه دادن و سرانجام در ماه جولای یک نسخه فیلمبردازی شده از اون رو به بازار دادن تحت همون نام Nobody Is Perfect .

در جولای ۱۹۸۹ Ian Gillan گروه رو ترک کرد و دلیل اون هم متفاوت بودن جنبش موسیقیایی با گروه عنوان شده . Ritchie هم Joe Lyn Turner رو که در گذشته با هم در Rainbow کار کرده بودند رو وارد گروه کرد . بالا خره گروه با ترکیب جدید که شامل Ritchie Blackmore , Roger Glover , Jon Lord , Ian Paice و Joe Lyn Turner بود به استادیوی RCA رفت و برای البوم بعدی اماده شد . البوم بعدی که  Slaves & Masters نام گذاری شد ، در ماه نوامبر ۱۹۹۰ منتشر شد این البوم هم مثل تمام کار های قبلی کاملا حرفه ای و هیجان انگیز بود . ترانه King Of Dreams به صورت ویدیو کلیپ در میاد و مورد استقبال ملت قرار میگیره و به معروفیت این البوم و فروش بیشترش کمک میکنه .

درسال ۱۹۹۱ البوم Slaves & Masters در کشورهایی مثل Israiel , Greec , England , United States و Japan به تور گذاشته شد .

سال ۱۹۹۲ گروه از Ian Gillan دعوت به همکاری کرد و در نتیجه Ian Gillan به جای Joe Lyn Turner وارد گروه شد . البته Ritchie به غیر از بقیه بود و میخواست که Joe در گروه باقی بمونه اما اسرار سایرین باعث شد تا Ritchie هم به این کار تن در بده . در مورد این بحث ها و جدال ها در گروه که باعث بهم خوردن ترکیب Deep Purple میشد یه اپ دیت جدا میکنم و فعلا هم زیاد گیر ندید . اما نتیجه ورود Ian Gillan البوم The Battle Rages on شد .

۱۹۹۳ Deep Purple به رهبری Ian Gillan تور در کل اروپا رو شروع کرد . اما در وسط های کنسرت که Ritchie حالش از جلف بازی های Ian Gillan بهم خورده بود گفت گور بابای ضرر من دیگه تا وقتی این اسکل تو گروه هستش من با گروه کار نمیکنم و اینجا بود که گروه رو برای همیشه ترک کرد و Jon Lord به جای Ritchie کسی رو وارد گروه کرد که احتمالا با شنیدن اسمش تعجب میکنید و اون کسی نبود جز Joe Satriani . من موندم چطور Ritchie بعد از ۱۰۰۰ بار درگیری با Ian Gillan باز هم اون رو تا اون موقع تحمل میکرد ( البته من منکر ۱۰۰ ٪ حرفه ای بودن Ian Gillan نمیشم ها ) ؟!!! مساله دیگه ای که خیلی مهم هست جانشین Ritchie هستش . من نمیخوام در مورد Joe Satriani بد بگم و عقایدم رو بگم تا همه از من متنفر شن ..... اما این مورد رو بایدگفت که به هیچ وجه Joe Satriani جانشین خوبی برای Ritchie نبود . بهترین جانشین برای Ritchie در گروه Steve Morse هستش که بعد وارد گروه میشه . البته هیچ وقت نتونست به طور کامل جای Ritchie رو پر کنه و از زمین تا اسمون بین اونا فاصله مهارتی و هنری وجود داره ( جون تو اخر جمله بندیم من ) ولی اگه قرار باشه کسی به جای Ritchie در Deep Purple باشه همون Steve Morse بهترینه .

سال ۱۹۹۴ حضرت Blackmore صلوات الله عیله دوباره عزمش رو جزم میکنه که بزنه تو خط سابق و بروبچز Rainbow سلام الله اجمعین رو دور هم جمع کنه . بدین ترتیب  Doogle White ( وکال ... پیش تر با Praying Mantis کار میکرد ) ، Paul Morris ( کیبورد ... عضو اصلی گروه Doro Pesch ) ، Greg Smith ( بیس ... که با Alice Cooper, Blue Oyster Cult, Joe Lynn همکاری داشته ) ، John O'Reilly ( درامز ... که با Ritchie Havens, Blue Oyster Cult, Joe Lynn Turner همکاری داشته ) و Candice Night ( بک گراند وکال ... که بعدا وکالیست اصلی Blackmores night میشه ) وارد گروه میشن و اعضای جدید Rainbow رو شامل میشن .

سال ۱۹۹۵ البوم Stranger in Us All منتشر شد . البوم از محبوبیت خوبی بر خوردار شد و ۱۰۰۰۰۰ نسخه از این البوم در Japan به فروش رفت . مجله مگزین Ritchie رو به عنوان بهترین گیتاریست ... بهترین اهنگساز ... بهترین کنسرتر در سال معرفی کرد . البته من با این انتخواب ها که همچین مجله هایی میکنن مخالفم و اونا رو تجاری میدونم اما این یکی استثنا بود . در اواخر این سال ترانه Ariel که Candy اون رو ساخته بود به صورت ویدیو کلیپ در اومد و بارها و بارها از Mtv پخش شد . بعد از این ماجراها گروه برای برگذاری البوم Ritchie Blackmores Rainbow اماده شد و این در حالی بود که Chuck Burgi که در ۱۹۸۳ در Rainbow بود باز هم به گروه ملحق شده بود و جانشین John O'Reilly شده بود .

در اغاز سال ۱۹۹۶ گروه در یک فستیوال به هم Z.Z.Top ، Little Feat  وDeep Blue Something شرکت کرد . این سال بیشترین کنسرت های معروف Blackmore اجرا شد و بیشتر از ۶۰۰۰۰ نفر در یکی از کنسرت های Rainbow در المان بلیط خریداری کردند .

کم کم Ritchie به علت کهولت سن و خستگی تصمیم میگیره که این اخرای عمر برای دل خودش کار کنه و دیگه حس هارد راک و هوی متال در روحیاتش کم رنگ میشه و نتیجه این تحولات روحی چیزی میشه بنام Blackmores Night .

همونطور که گفتم Ritchie تصمیم به تشکیل Blackmores Night گرفت و این کار رو هم عملی کرد . Blackmores Night ایده جدیدی از Ritchie بود که اهنگ های کلاسیک رو با موسیقی سنتی بریتانیای کبیر در هم امیخت و حاصل اون چیز واقعا خوبی شد . در مورد اسم گروه هم باید بگم که Blackmore فامیلی Ritchie بود و Night هم فامیلی Candy یا همون Candice بود و Ritchie برای ایجاد ایهام یه S به اخر ‌Blackmore اضافه کرد تا یک کلمه ترکیبی به وجود بیاد و معنی دار بشه ( شبهای بلکمور ) . اما ترکیب اولیه گروه عبارت بودند از Ritchie Blackmore ( گیتار ، درامز ، بیس ) ، Candice Night ( وکال ) ، Ian Anderson ( فلوت ) ، Scot Hazell ( بک گراند وکال ) ، Pat Regan (کی بورد ) ... البته Tom Brown ، Grald flashman و Lady Green هم یه سری ساز ناشناخته زدن که من چون اسمشون رو نمیدونم نمیتونم بگم ولی این ساز ها در موسیقی سنتی بریتانیای کبیر و اسکاتلند به وفور یافت میشه . ... نکته جالبی که در این ترکیب هست وجود یکی از کبیر ترین اهنگ سازان و فلوت زن ها Ian Anderson از گروه Jethro Tull هستش . دیگه لازم به گفتن نیست که چقدر من این بشر رو قبول دارم ... فقط خاستم ازش به کبیری یاد کنم بلکه شما هم ادم شدید رفتید Jethro tull گوش دادید .

promo pixlg.jpg

حاصل تلاش گروه البوم Shadow Of The Moon شد که Candy اون رو بهترین البوم Blackmores Night میدونه . من هم واقعا با این البوم حال میکنم خیلی البوم خدایی ... مخصوصا ترک Green Slives که اصلش حدود ۶۰۰ سال پیش ساخته شده و Ritchie اون رو با سبک جدیدی دوباره اجرا کرد و طرفداران خودش رو دیونه کرد . این البوم به همه دوستاران هنر توصیه میشه مخوصا حامد عزیز مدیریت محترم  و رفقای کلاسیک بازشون 

سال ۱۹۹۸ Blackmores Night برای ضبط البوم جدید وارد استادیو میشه . گروه برای ضبط این البوم از حدود ۲۰ نوازنده سازهای مختلف استفاده میکنه که من هم چون حال ندارم اسماشون رو نمینویسم ... اما یه چیز مهم اینه که Ian Anderson دیگه تو این البوم نیست که فلوت بزنه

 

بدین ترتیب البوم Under A violent Moon منتشر میشه . جداْ البوم خیلی عالیه من فقط با ترک Gone With The Wind مشکل دارم . اون هم نه که اهنگ بدی باشه ها چون نا خود اگاه یاد فیلمی به همین اسم میافتم و چون از این فیلم بدم میاد این اهنگ رو گوش نمیدم

سال ۱۹۹۹ یکی از فراموش نشدی ترین سال ها برای Ritchie بود مخصوصا گردش در دهات های اسکاتلند و برتانیا و اجرای کنسرت رایگان برای اهالی اون دهات ها . هم چنین بازدید از کاخهای مهم اروپا و اجرای برنامه در اونها ...

سال ۲۰۰۰ البوم Fiers At The Midnight منتشر میشه . این البوم حالت Rock تری نسبت به دو تا البوم قبلی داره و میشه تقریبا گفت زیادی از سبک اصلی گروه دور شده . اما با این حال باز هم توصی میشه که بگوشینش ضرر نمیکنین ... راستی Sir Roberet هم توی این البوم استاد شده ...

سال ۲۰۰۲ البوم Ghost Of A Rose منتشر میشه و من چون متسفانه این البوخم رو ندارم چیزی در موردش نمیگم تا یه وقت کس گویی نکرده باشم ...

006.jpg

لازم به ذکره که در مورد Ritchie خیلی چیز ها هست که نگفتم و خیلی از کارهایی که اون توش بوده رو نگفتم مخصوصا در قبل از تشکیل Deep Purple و اگه حال داشتم براتون میگم ...

 

اما در مورد اخلاقیات Ritchie :  دقیقا بعضی از اخلاقاش مثل Roger Waters  همیشه در دست کم گرفتن دیگران مهارت داره ( دمش گرم ایول ) و هر وقت ببینه کسی داره لنگ میزنه یا نمیتونه منظوراتش رو متجه بشه فوری .... به هیکلش . دقیقا مثل Roger Waters . اگه صبحت Ritchie رو دیده باشید فکر میکنید که یه فیلسوف نشسته داره بررتون از فلسفه میگه . مخصوصا اینکه موقعه حرف زدن انگشت میانی و شستش رو روی هم میزاره و با تکون دادن مچ دست دیگه ته تریپ فلسفی میشه ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 10:59  توسط استاکر | 
Image


در سال ۱۹۶۸ Ritchie Blackmore که سابقا با گروه هایی چون out laws , the Crusaders , Lord Stuch Screaming و neil Christian کار میکرد ، برای تشکیل یک گروه جدید با Jon Lord ملاقاتی انجام داد . سایر اعضای گروه باید در یک ازمایش انتخاب میشدند .

در حوالی فوریه سال ۱۹۶۸ گروه با نام Roundaboat تشکیل گردید . اعضای گروه عبارت بودند از Ritchie Blackmore ( گیتاریست ) , Jon Lord ( کیبورد ) , Chris Curtis ( وکال ) , Dave Curtis ( بیس ) و Bobby Wooden ( درامز ) .Ritchie و Jon پس از یک ماه تمرین قطعی تصمیم گرفتند با اعضای جدید و حرفه ای تری کار را شروع کنند ... به همین دلیل Rod Evans ( وکال ) , Nick Simper ( بیس ) و Ian Paice ( درامز ) را وارد گروه کردند .پس از ماجراهای طی شده و تغیرهای اساسی ، گروه نام خود را به Concerete God تغییر داد اما باز هم در مدت زمان نچندان دور یعنی ماه اوریل گروه باز هم تغییر نام د اد و این بار اسم مقدس Deep Purple ( ارغوانی تیره ) رو انتخاب کرد .

چند ماه بعد گروه برای اجرای زنده در فستیوال Sunbury اماده شد . مدتی بعد اعضای باند برای ضبط اولین البوم در بریتانیای کبیر با شرکت EMI قرار داد بست . البوم اول تحت عنوان Shsdes Of Deep Purple به مقام ۲۰ البوم برتر ما رسید و ترانه Hush که به دفعات از رادیو و تلویزیون پخش میشد به رتبه چهارم در ماه دست پیدا کرد .

در سال ۱۹۶۹ Nick Simper و Rod Evans هردو گروه را ترک میکنند در حالی که قرار بود البوم جدید را رکورد کنند . اما Ritchie خیلی سریع Ian Gillan و Roger Glover رو که هردو در گروه Epidose Six فعالیت میکردند را جانشین انها قرار میده و اینجا بود که ترکیب فراموش نشدنی گروه شکل میگیره . با ورود این دو عضو ارزشمند Ritchie تصمیم میگیره که کنسرتی رو با ارکستر فیل هارمونیک لندن اجرا بکنه . جالب بدونید اولین بار همین Ritchie کبیر به طور رسمی از ارکستر سمفونی استفاده کرد ، چون قبلا هم استفاده میشد اما به عنوان یک بک گراند موسیقیای بود و البته هنوز هم بیشتر به این شکل متداول هستش . به دنبال این حرکت Ritchie گروه های دیگری نیز مانند Uriah Heep و Kansas  هم با ارکستر سمفونی کنسرت دادن واین عمل به جایی رسید تا گروه حقیری مثل متالیکا هم از این رفتار تقلید کرد .

سال ۱۹۷۰ بود و Ritchie که سخت تحت تاثیر Jimi Hendrix قرار گرفته بود تصمیم گرفت که کار Progrecive تری رو انجام بده و نتیجه کار البوم In Rock بود که Ritchie با انشار این البوم کلمه Hard Rock رو مطرح کرد و اولین البوم Hard Rock به طور رسمی نام گذاری شد . این البوم که واقعا جزو شاهکار های Deep Purple به حساب میاد در بریتانیای کبیر به مدت یک سال جزو ۴ البوم برتر بود . ریف های جذاب این البوم به خصوص در اهنگ Black Night و یا سولو های رویایی تاکیدان در امثال Child In Time  ... همه دست به دست هم دادند تا Deep Purple مثل بمب بترکه و همه جا رو با معروفیت خودش رنگ بکنه .


Image


در جولای ۱۹۷۲ گروه توری رو در امریکا گذاشت و تقریبا ۲ ماه بعد البوم Fire Ball  رو ضبط کردند . این البوم به ربته ۲۶ در امریکا دست پیدا کرد . اما سه مبه بعد در استادیوی Mountrex اعضای گروه با مادر Frank Zappa ملاقات کردند واین فکری رو در ضحن Jon و Ritchie انداخت که که ده ها بار به معروفیت گروه کمک کرد و ان چیزی نبود جز Smoke on the water & fire in the sky    

در ۱۹۷۲ گروه Machine head رو منتشر کرد که به مقام اول در اروپا و امریکا رسید و همچنین ژاپن . هنوز هم بعد از ۲۵ سال این البوم یکی از حرفه ای ترین و محبوبترین البوم های تاریخ موسیقی که اطمینان دارم هیچوقت فراموش شدنی نیست و من هنوز هم از داشتن نوار کاست ارجینالش که مال همون موقه هاست و به من به ارث رسیده افتخار میکنم . در تابستان همین سال یکی از تاریخی ترین و حرفه ای ترین کنسرت های راک تحت عنوان Made In Japan اجرا شد .

۱۹۷۳ به دلایلی نا معلوم Ian و Roger گروه رو ترک کردند . دلابل جدا شدن اونا از گروه رو دقیقا نمیدونم به همین خاطر نمیگم تا شاید شایعه پراکنی نشده باشه . David Coverdale و Glen Hughs به جای Ian و Roger وارد گروه شدند و حقیقاتا جانشین خوبی هم برای اونا بودن . و اما اینکه Ritchie با اعضای جدید ۲ البوم ‌Burn و Strombringer رو رکورد کرد و جدا که کار های خوبی هستد که با صدای ملکوتی Coverdale تبدیل به یک شاهکار شدن .

سال ۱۹۷۵ Ritchie گروه Deep Purple رو ترک کرد تا یک گروه جدید رو تشکیل بده به نام Rainbow ( رنگین کمان ) . گروه  Rainbow که همگی اعضای گروه Elf بودن و شامل Ronnie James Dio ( وکال ) , Mickey Lee Soule ( کی بورد ) , Craig Gruber و Gary Driscoll ( بیس )میشدند شروع به کار کرد .

Ritchie قبل تر با گروه Elf قطعه ای رو به نام Black Sheep Of The Family ضبط کرده بود . در ماه ماه می ۱۹۷۵ گروه Rainbow اماده ضبط البوم Ritchie blackmores rainbow در استادیوی Musicland در مونیخ المان شد . این البوم به مقام ۳۰ ام در امریکا رسید . حقیقتا این بهترین البوم گروه بود . البته نباید البوم هایی مثل Deficult To Cure رو هم فراموش کرد ... خلاصه این که تمام کارهای گروه شاهکار بودن . توی این البوم ترک Black Sheep Of The Family هم به چشم میخوره که Ritchie همونطور که گفتم قبل از تشکیل Rainbow با Elf این اهنگ رو ساخته بود و بعد از تشکیل Rainbow به صورت رسمی باز هم این ترک رو رکورد کردن . یک نکته دیگه هم هست و اون هم اینکه Ritchie ترانه Self portrait رو که ترک دوم این البوم هست رو بعد ها در البوم Under a violent moon در Blackmores night به همراه Candy ضبط میکنه .


kilburn5b.jpg


بعد از اولبن شاهکار گروه بود که Soule , Gruber و Driscoll گروه رو ترک کردند و ریچی تصمیم گرفت که اعضای حرفه ای تری رو دور خودش جمع کنه به هم دلیل از Jimmy bian ( بیس ... که قبلا از اعضای اصلی Hariot بود ) ، Toni Carey ( کیبورد ... که پیش تر در Blessing بود ) و Cozy Powell ( درامز ... درامر اصلی Jef Beck صلوات الله علیه ) دعت به همکاری کرد و همگی به این دعوت لبیک گفتند  . گروه ۱۰۰ چندان حرفه ای تر شده بود و میشه به عنوان یکی از ۱۰ گروه حرفه ای تاریخ راک یاد کرد . Cozy Powell هم که ۱۰۰ ٪ نزد همه شناخته شده هست و افتخاراتش مد نظر همه هست .

در جولای ۱۹۷۶ گروه با اعضای جدید دست به یک حرکت صعودی زد و میوه این حرکت البوم بزرگ و جادویی Rainbow Rising شد . با شروع تابستان گروه برای اجرای تور در امریکا ، ژاپن ، کانادا و اروپا حرکت کرد .

در اغاز سال ۱۹۷۷ Mark Clarck بیسیست درجه یک گروه افسانه ای Uriah Heep به جای Jimmy Bian وارد گروه شد . البته این رو هم بگم که این رفت و امد ها همگی تحت نظر Ritchie بود و هروقت که فکر میکرد کسی توی گروه داره لنگ میزنه با اردنگی از گروه بیرون میکردش . از اینجا باید به کبیر بودن حضرت Ritchie پی برد که حتی بعدا هم Dio ی بیشرف رو با پس گردنی بیرون انداخت و Dio هم از حرصش تو مصاحبه هایی که انجام میشد فقط بلد بود کنایه به Ritchie بزنه و جرات اینکه مستقیم چیزی بگه رو نداشت  

در ماه می همین سال که گروه کار روی البوم جدیدی رو شروع کرده بود Tony Carey و Mark Clarck گروه رو ترک میکنن و Ritchie هم David Stone و Bob Daisley رو جانشین اونا میکنه . اما Ritchie ساخت البوم رو رها میکنه و تصمیم میگیره که با اعضای جدید کنسرت بزاره و همین کار رو هم میکنه . در طی این جریانات گروه یه Single track ضبط می کنند که بعدها در البوم Long Live Rock'n'Roll گنجانده میشه .

در ماه می ۱۹۷۸ البوم  Long Live Rock'n'Roll منتشر میشه . منتقدان بر این عقیده بودن که این کار ضعیف ترین کار Rainbow به حساب میاد اما من به همشون میگم خفه . چون واقعا این البوم در کمال مهارت رکورد شده ، فقط چون مد روز چیز دیگه ای بود مردم زیاد استقبال نکردن و این موضوع هیچ از ارزش هنری این البوم کم نمیکنه . مدتی بعد از انتشار این البوم Ritchie به خودش اومد و دید که همه رو از گروه بیرون کرده و فقط Cozy Powell و خودش در گروه باقی موندن . Dio هم که میدونید به Black Sabbath ملحق شده بود . یک ماه بعد از این تحولات Ritchie به همراه Ian Gillan و Don Alrey کیبوردیست گروه Recruits و یک بیسیست ناشناس کنسرتی رو در مارکیو کلاب لندن اجرا کرد . اما این اعضا موقت بودن و بعد از اون باز هم جدایی استاد شد .

در مارچ ۱۹۷۹ Ritchie دو تن از حرفه ای های روزگار رو وارد گروه کرد و انها کسی نبودن به جز Graham Bonnet ( وکال ) و Roger Glover (بیس ) . البوم Down To Earth در ما سپتامبر منتشر میشه و دومین مرد موثر در این البوم Roger Glover کبیر بوده . البته من خودم ابن البوم رو ندارم و هنوز هم در جستجوی این البوم کل ارشیو برو بچز رو زیر و رو کردم ولی چیزی پیدا نکردم ... اگه دارید به ما هم بدید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 10:57  توسط استاکر | 


 

آیرن میدن

از راست به چپ : دیو موری، نیکو مک برین، ادریان اسمیت، بروس دیکینسون، استیو هریس، جینیک جرز.
از راست به چپ : دیو موری، نیکو مک برین، ادریان اسمیت، بروس دیکینسون، استیو هریس، جینیک جرز.
اطلاعات هنرمند
اصل/ملیت انگلیس
سبک‌ها هوی متال، موج نو هوی متال انگلیسی
مدت فعالیت ۱۹۷۵ - تاکنون
ناشر(ها) EMI
Sanctuary
Columbia
Portrait
Capitol
Epic
CMC International


اعضا
بروس دیکینسن
یانیک جرز
استیو هریس
نیکو مک‌برین
دیو مورای
آدرین اسمیت


آیرن مِیدِن (به انگلیسی: Iron Maiden) نام یک گروه هوی متالانگلیسی (در شرق لندن) است که در سال ۱۹۷۵ توسط آهنگساز و نوازنده گیتار باس، استیو هریس، تشکیل شد. از تاریخ شکل گیری گروه تا به امروز مجموعه ۳۵ آلبوم از این گروه منتشر شده که ۱۴ آلبوم استودیویی، ۹ آلبوم اجرای زنده،۴ آلبوم ای پی و ۸ آلبوم گردآوری شده مجدد هستند. آیرن میدن را سازنده موج نو هوی متال انگلیسی می شناسند.

درباره

 تالار افتخارات

این گروه در اوایل دههٔ ۸۰ میلادی و پس از تغییرهای پیاپی در اعضای گروه، به موفقیت‌های چشمگیر و خیره کننده ای دست یافته است. از جمله می توان به نشان پلاتینیوم آمریکا برای آلبوم The Number of the Beast در ۱۹۸۲، آلبوم Piece of Mind در ۱۹۸۳، آلبوم Powerslave در ۱۹۸۴، آلبوم اجرای زنده تحسین بر انگیز Live After Death در ۱۹۸۵، آلبوم Somewhere In Time در ۱۹۸۶ و آلبوم Seventh Son of a Seventh Son در ۱۹۸۸ اشاره کرد. آلبوم سال ۲۰۰۶ گروه با نام A Matter of Life and Death در رتبه نهم مجله بیلبورد شماره ۲۰۰ قرار گرفت و همینطور در بریتانیا مقام چهارم را از آن خود کرد و به نشان گلد در بریتانیا دست یافت. این آلبوم از معدود آلبوم‌های راک است که در هندوستان توانست نشان پلاتینیوم را از آن خود کند.

بدون شک آیرن میدن را می توان یکی از موفق‌ترین گروه‌های متال نامید، فروش آلبوم‌های این گروه در سطح جهان به عددی بالغ بر صد میلیون می رسد.[۱][۲][۳][۴]نکته مهم این است که این رقم فروش بدون حمایت هیچ رادیو یا شرکت تبلیغاتی میسر شده است. در وب گاه اصلی گروه عنوان شده است که از آغاز پیدایش گروه در دههٔ ۸۰ تاکنون بالای ۷۵ میلیون نسخه از آلبوم‌های آیرن میدن بوسیله شرکت EMI به فروش رفته است.[۵] آیرن میدن برنده جایزه آیور نوولو در سال ۲۰۰۲ برای موفقیت‌های جهانی شده است.[۶] همچنین نام گروه بر روی یکی از موزاییک‌های هالیوود راک واک در سال ۲۰۰۵ در بلوار سانست کالیفرنیا حک شد. تا اکتبر ۲۰۰۹ آیرن میدن بیش از ۲۰۰۰ اجرای زنده در سرتاسر دنیا داشته است.[۷]

 ساخته شده از آهن

در یکی از روزهای کریسمس ۱۹۷۵ استیو هریس ، نوازنده گیتار باس، که به تازگی از گروه اسمایل جدا شده بود، آیرن میدن را راه انداخت خیلی زود تونی پارسونز نوازنده گیتار، داگ سمپسون نوازنده درامز و پائولی دی خواننده به او ملحق شدند.[۸] نام آیرن میدن الهام گرفته شده از فیلم مردی با ماسک آهنی اقتباس شده از رمان الکساندر دوما است.

در ۱۹۷۹ پس از سه سال اجرای پراکنده برای عموم، آیرن میدن مدیریت رود اسمالوود را برای امور تجاری می پذیرد. پس از یک اجرای موفق در کلاب لجنداری مارکویی در لندن و فروش تمام بلیط‌ها و پر شدن ظرفیت ، گروه موفق به بستن قرار داد با شرکت نشر EMI می شود.[۹]

دنیس استرتون ،نوازنده گیتار، در ۱۹۸۰ میلادی به گروه می پیوندد ولی داگ سمپسون از گروه جدا می‌شود و جای خود را به کلایو بور می دهد. در همین سال آنها آماده می شوند تا اولین تور خود را در بریتانیا برای اولین آلبومشان با نام Metal for Muthas که آلبومی جمع آوری شده بود، برگزار کنند. آلبوم تک آنها با نام Running Free نیز در رتبه ۳۴ چارت بریتانیا جای می گیرد. آلبومی به نام گروه یعنی Iron Maiden منتشر می شود که علی رغم اینکه در ضبط البوم کمی شتابزدگی به خرج داده شد ولی آلبوم با استقبال در بریتانیا مواجه می شود و در چارت بریتانیا به مقام چهارم نائل می شود.[۱۰][۱۱] در همین سال آیرن میدن در تور بریتانیای کیس همراه می‌شود و همچنین در برگزاری تور به جوداس پریست یاری می رساند.[۱۲]

 قاتلین و درندگان

Killers دومین آلبوم استودیویی آیرن میدن است که در سال ۱۹۸۱ منتشر شد. بعد از انتشار آلبوم گروه تور دور اروپا را راه انداخت و برای اولین اجرای زنده در ژاپن و آمریکای شمالی را تجربه کرد. پس از برگزاری تور پائول دی از گروه اخراج می شود، علت اخراج وی مصرف الکل و کوکائین ذکر شده است.[۱۳] جای او به بروس دیکینسن داده شد. بروس با پیوستن به گروه علاوه بر نقش خوانندگی به آهنگسازی برای گروه هم کمک کرد.

در ۱۹۸۲ بود که آلبوم تک گروه یعنی Run To The Hills به رتبه هفتم در چارت بریتانیا دست یافت. در همین سال آیرن میدن به افتخار دیگری نائل آمد، آلبوم Number Of The Beast که در همین سال منتشر شد مقام اول چارت بریتانیا را کسب کرد.[۱۴] گروه برای اولین بار اجرای زنده ای در استرالیا برپا کرد که با شور فراوان هواداران همراه بود. قطعه "Hallowed Be Thy Name" در همین آلبوم به عنوان برترین آهنگ راک شناخته شده است.[۱۰]

 ذهن، غلام قدرت

کلایو بور در ۱۹۸۳ به علت مشکلات شخصی از گروه جدا می‌شود و جای او را نیکو مک‌برین پر می کند. آلبوم Piece of Mind با عضو جدید منتشر می شود، این آلبوم به مقام چهاردهم در مجله بیلبورد دست می یابد.[۱۵] اجرای آنها در آمریکای شمالی چیزی شبیه معجزه بود، بلیط‌های آنان خیلی زود فروخته می شد و افراد بسیاری پشت درهای بسته می ماندند، به ویژه اجرای آنان در نیویورک که با ازدحام بی سابقه ای همراه بود تمام این اتفاقات بدون هیچ تبلیغات رادیویی صورت گرفت کاری که تا بدان روز سابقه نداشته است.[۱۶]

پس از موفقیت آلبوم Piece of Mind آیرن میدن آلبوم Powerslave را در نهم سپتامبر ۱۹۸۴ ضبط و منتشر کرد. پس از آن تور بزرگی در ۲۶ کشور به راه افتاد که اولین اجرا در آگوست همان سال در هلند بود. این آلبوم هم برای گروه موفقیت‌های بسیاری به همراه داشت از جمله اینکه این آلبوم در مجله بیلبورد شماره ۲۰۰ در رتبه ۲۱ قرار گرفت[۱۷] و همچنین آلبوم در چارت موسیقی بریتانیا به مقام دوم نائل آمد.[۱۸] تور دور دنیا ادامه پیدا می‌کند و تبدیل به بزرگترین تور اجرای زنده تاریخ می شود، در طی این تور ۱۹۳ اجرای زنده در طی ۱۳ ماه برای چیزی حدود ۳٬۵۰۰٬۰۰۰ هوادار اجرا شد که در طول تاریخ بی سابقه است.[۱۹] حاصل این تور عظیم ضبط آلبوم اجرای زنده Live After Death نیز بود، آلبومی که علاوه بر فروش بی نظیر، تحسین بسیاری از منتقدان را هم بر انگیخت. پس از برگزاری تور ، به علت خستگی زیاد اعضا، گروه یک مهلت را برای استراحت تعیین کرد و این اولین زمان استراحت گروه بود.

زمان و برادر هفتم

پس از سپری شدن مهلت استراحت اعضا دوباره جمع می شوند و دست بکار ضبط البومی دیگر می شوند. آلبوم Somewhere in Time در ۱۹۸۶ منتشر می شود. حال و هوای آلبوم با آلبوم‌های پیشین متفاوت است. مضمون اصلی آلبوم حول و حوش مسئله سفر در زمان می گذرد. همچنین نحوه سازبندی نیز در این آلبوم متفاوت از آلبوم‌های پیشین است. تور موفق دیگری نیز پس از انتشار این آلبوم برگزار می شود، توری که ۷ ماه به درازا می انجامد.[۲۰]

پس از اتمام تور اعضای آیرن میدن که گویا خستگی ناپذیرند شروع به ضبط آلبوم Seventh Son Of A Seventh Son می کنند. آلبومی که حال و هوای اسطوره ای دارد و شرح حال کودکی است که قدرت خواندن افکار دیگران را دارد. در این آلبوم آیرن میدن برای اولین بار از کیبورد در ضبط آهنگها استفاده می کند، منتقدان نسبت به این عمل واکنش خوبی نشان داده اند.[۲۱] این آلبوم توانست در چارت بریتانیا مقام اول را از آن خود کند و همچنین جایزه پلاتینیوم آمریکا را نیز از آن خود کرد.[۱۲] اجرای آیرن میدن در فستیوال دانینگتون در ۲۰ آگوست ۱۹۸۸ یک رکوردشکنی بود. حضور بیش از ۱۱۰هزار نفر هوادار برای تماشای اجرای آیرن میدن در این فستیوال رکورد این فستیوال را شکست. موفقیتی که تنها گروه هایی چون کیس ، هلووین و مگادث به آن دست یافته بودند. همچنین گروه در این سال تور کل اروپا را با موفقیت پشت سر گذاشت.

ویدئویی از اجراهای زنده آنها در ۱۹۸۹ ضبط شد که نام Maiden England بر آن گذاشته شد، این ویدئو توانست جوایز و رتبه‌های خوبی را در جهان بدست بیاورد که از جمله رتبه اول در بریتانیا بود.

 ده سال اول و دعای یک مردنی

سال ۱۹۹۰ دهمین سال از انتشار اولین آلبوم تک آیرن میدن بود، گروه آلبوم تکی با نام The First Ten Years را به همین مناسبت منتشر کرد. آدریان اسمیث که از میزان شور و حرارتش کاسته شده گروه را ترک می‌کند و به جای او یانیک گرز وظیفه نوازندگی گیتار را بر عهده می گیرد. گروه با عضو جدید آلبوم No Prayer for the Dying را در اکتبر 1990 منتشر می کند، این آلبوم هم در چارت بریتانیا به مقام دوم دست می یابد. در دل این آلبوم، آهنگ "Bring Your Daughter...to the Slaughter" منتشر می‌شود که توانست جایزه بهترین آهنگ سال را از جشنواره گلدن راسپری از آن خود کند.[۱۰]

آلبوم موفق دیگر گروه Fear Of The Dark بود که در ۱۹۹۲ منتشر شد. این آلبوم هم در بریتانیا مقام اول را بدست آورد و تبدیل به یکی از پر فروش ترین‌ها شد. این آلبوم اولین آلبوم آیرن میدن است که بصورت سی دی منتشر می شود. همچنین این آلبوم آخرین آلبومی است که مارتین بیرچ با گروه همکاری می کند، او خود را بازنشسته می‌کند تا به بازی گلف و ماهیگیری بپردازد. پس از برگزاری تور اجرای زنده برای این آلبوم، دو آلبوم اجرای زنده توسط گروه منتشر می‌شود به نام‌های A Real Live One و A Real Dead One که حاوی آهنگ‌های قدیمی آیرن میدن هستند.[۲۲]

 جدایی بروس

در ۱۹۹۳ بروس دیکینسن اعلام می‌کند که قصد جدایی از گروه را دارد و علت را پرداختن به ضبط آلبوم شخصی خود اعلام می کند. او می پذیرد تا در تور اجرای زنده گروه و ضبط دو آلبوم اجرای زنده با گروه بماند و همین کار را انجام می دهد.

در ۱۹۹۴ صدها خواننده مشهور و ناشناخته برای خوانندگی در گروه معرفی می شوند. از میان آنها تنها یک نفر انتخاب می شود، بلیز بایلی. سبک خوانندگی بلیز با بروس متفاوت است و این باعث می‌شود که در میان هواداران واکنش‌های متفاوتی بوجود بیاید.[۲۳]


 ناشناخته‌ها و درندگان برجسته

۱۹۹۴، گروه قصد دارد تا آلبوم The X Factor را ضبط کند اما اتفاق بدی می افتد که در کار وقفه ایجاد می کند. بلیز طی یک حادثه رانندگی با موتور سیکلت خود تصادف می‌کند و از ناحیه پا به شدت آسیب می بیند و نتیجه آن می‌شود که ضبط آلبوم یک سال به تاخیر می افتد.

سرانجام سال ۱۹۹۵ آلبوم The X Factor منتشر می شود، ضبط این آلبوم اولین ضبط استودیویی یکی از آلبوم‌های آیرن میدن است که در استودیوی استیو هریس انجام می شود.[۱۲] این آلبوم موفقیت چندانی بدست نمی آورد، در همین دوره استیو با مسائل گوناگونی دست و پنجه نرم می‌کند از قبیل مشکلات خانوادگی با همسرش و انتقادات هواداران و منتقدین، به نحوی این مشکلات در حال و هوای آلبوم تاثیر گذاشته اند. در مورد این آلبوم همچنین باید اضافه کرد که اولین حضور بلیز بایلی با آیرن میدن است.

پس از انتشار آلبوم نه چندان موفق The X Factor ، آیرن میدن آلبوم دیگری با نام Best Of The Beast را در ۱۹۹۶ منتشر می کند. آلبومی که حاصل گردآوری و ضبط مجدد آهنگ‌های پیشین است.

XI و گروه ۶ نفره

در سال ۱۹۹۷ اعضای گروه در استودیوی استیو جمع می شوند تا کار بر روی آلبوم جدیدی را آغاز کنند، دوباره استیو نقش تهیه کنندگی را بر عهده می گیرد. آلبوم Virtual XI در ۱۹۹۸ منتشر می‌شود و تبدیل به ناموفق‌ترین آلبوم آیرن میدن می‌شود و البته آخرین آلبوم همکاری بلیز با گروه هم نام می گیرد.

سال ۱۹۹۹ اتفاق فوق العاده ای برای هواداران رخ می دهد، خبر بازگشت بروس دیکینسن و آدریان اسمیث همگان را شوکه می کند. با پیوستن این دو و جدا شدن بلیز بایلی از گروه ، آیرن میدن به گروهی با ۶ عضو تبدیل می‌شود که ۳ نوازنده گیتار دارد. برای گرامیداشت این به هم پیوستن مجدد گروه تور The Ed Hunter را راه می اندازد.


عصر جدید و مرد پلید

سال ۲۰۰۰ با شروع قرن ۲۱ آیرن میدن آلبوم جدیدی با نام Brave New World را منتشر کرد. نام آلبوم از رمانی از آلدوس هاکسلی با همین نام الهام گرفته شد و همچنین نام قطعه "The Wicker Man" که همان حال و هوای هوی متالی که از آیرن میدن توقع می رود را دارد، از فیلم The Wicker Man ساخته روبین هاردی در ۱۹۷۳ الهام گرفته شده است. پس از انتشار آلبوم توری به راه افتاد که دوباره سیل مشتاقان و هواداران را برای تماشای اجرای آنها به همراه داشت تا آنجا که بلیط اجرای گروه در نیویورک در عرضه فقط چند ساعت به فروش رفت.

تور Brave New World در ۲۰۰۱ به پایان رسید ، اجرای آنان در برزیل با نام Rock In Rio با حضور ۲۵۰ هزار هوادار همراه بود. سال ۲۰۰۱ برای آیرن میدن هدیه ای دیگر نیز به همرا داشت، در همین سال گروه برنده جایزه ارزشمند آیوور نوولو به پاس موفقیت در آهنگسازی شد.[۱۲]

 رقص فرشته مرگ، بودن یا نبودن

سال ۲۰۰۳ آیرن میدن Dance of Death را به هواداران عرضه کرد. آلبوم استودیویی جدید حاوی مضامینی الهام گرفته شده از ادبیات داستانی و تاریخی بود. توری در حمایت از این آلبوم برپا شد که باز هم همانند گذشته با خیل حضور هواداران همراه بود. تور در طی فقط ۲۸ اجرا ۷۰۰ هزار هوادار را دور هم جمع کرد. تور در آمریکای شمالی با حمایت گروه هایی چون دیو و موتورهد دنبال شد و به مانند قبل بلیط اجراها در طی زمان کوتاهی پیش فروش شد. از دل تور این آلبوم، دی وی دی Visions Of The Beast با حمایت شرکت EMI منتشر شد که توانست در چارت بریتانیا در رتبه دوم و در چارت آمریکا در رتبه پنجم قرار بگیرد.

سال ۲۰۰۴ پس از پایان یافتن تور Death On The Road گروه مشغول به کار بر روی سری اول دی وی دی "The History Of Iron Maiden" شد. قسمت اول این سری در نوامبر ۲۰۰۴ با نام "The Early Days" منتشر شد که به شدت مورد استقبال هواداران و منتقدان قرار گرفت.

سال ۲۰۰۵ گروه مشغول به برگزاری اجراهای زنده در نقاط مختلف دنیا بود. آنها با شرکت در فستیوال ریدینگز اند لیدز در ۲۶ و ۲۸ آگوست تور خود را تکمیل کردند[۲۴] در طول این دو شب اجرا ۱۳۰ هزار هوادار برای تماشای اجرای گروه آمدند. در اجرای ۳۱ آگوست در ایرلند هم ۴۰ هزار تماشاچی دور هم جمع آمدند.[۲۵] در همین سال آیرن میدن اجرایی برای موسسه خیریه کلایو بور برگزار کرد و درآمد حاصل از آن را به این موسسه خیریه اهدا کرد.

ژانویهٔ سال ۲۰۰۶ آیرن میدن شروع به ضبط آلبوم A Matter of Life and Death در استودیویی در لندن می کندو در فوریه همان سال آن را منتشر می کند[۱۲]، آلبومی که در آن دوباره مضامینی چون جنگ و مذهب ظاهر می شوند. این آلبوم هم به موفقیت‌های بسیاری دست یافت. از مجله بیلبورد نقدهای خوبی گرفت و همینطور در چارت ۱۰ کشور مقام اول را کسب کرد.[۱۲]

سال ۲۰۰۷ برای اولین بار آیرن میدن در دوبی و هندوستان ظاهر شد در اجرای دوبی ۲۰۰۰۰ هوادار و در هندوستان۴۵۰۰۰ هوادار برای تماشای اجرای گروه آمدند. در اجرای دوبی هوادارانی از ایران، ترکیه و پاکستان و عربستان سعودی آمده بودند.[۲۶] در این سال هم گروه یک اجرای زنده برای موسسه خیریه کلایو بور برگزار کرد و درآمد حاصله را به موسسه تقدیم کرد.

در پنجم سپتامبر ۲۰۰۷ گروه مژده برگزاری تور Somewhere Back in Time World را به هوادران خود داد. تور ۱ فوریه ۲۰۰۸ از بمبئی هندوستان آغاز شد، اجرای بمبئی با حضور ۳۰ هزار تماشاگر همراه بود. در قسمت اول تور اجرا در ۲۱ کشور برنامه ریزی شده بود و گروه برای اجرا طبق برنامه ۷۵ هزار کیلومتر (۵۰۰۰۰ مایل) مسافت رابا هواپیمای شخصی گروه، "Ed Force One"، طی کرد.[۲۷] آخرین قسمت تور در فوریه و مارس ۲۰۰۹ در کشورهایی چون نیوزیلند، پرو و اکوادور برگزار شد.[۲۸]

۲۰ ژانویه ۲۰۰۹ آیرن میدن اعلام کرد که قصد انتشار یک فیلم مستند با عنوان Iron Maiden: Flight ۶۶۶ را در چند سینما به تاریخ ۲۱ آپریل دارد. فیلم با تهیه کنندگی Banger Productions تهیه شد و شرکت‌های Universal Music Group وظیفه انتشار آن در آمریکا و EMI انتشار آن در کل دنیا را بر عهده گرفتند.[۲۹] آیرن میدن در سال ۲۰۰۹ موفق به دریافت جایزه بهترین اجرای زنده از ۲۰۰۹ BRIT Awards شد. در مصاحبه ای با مجله Metal Edge بروس و استیو هریس خبر انتشار پانزدهمین آلبوم خود را در سال ۲۰۱۰ دادند.[۳۰]


 اعضا

 کنونی

پیشین

 آلبوم‌ها

سال انتشار نام آلبوم
۱۹۸۰ Iron Maiden
۱۹۸۱ Killers
۱۹۸۲ The Number of the Beast
۱۹۸۳ Piece of Mind
۱۹۸۴ Powerslave
۱۹۸۶ Somewhere in Time
۱۹۸۸ Seventh Son of a Seventh Son
۱۹۹۰ No Prayer for the Dying
۱۹۹۲ Fear of the Dark
۱۹۹۵ The X Factor
۱۹۹۸ Virtual XI
۲۰۰۰ Brave New World
۲۰۰۳ Dance of Death
۲۰۰۶ A Matter of Life and Death
۲۰۱۰ The Final frontier

 پانویس

  1. وب گاه چشم انداز راک اند رول
  2. صفحه اختصاصی آیرن میدن در سایت بیبو
  3. وب گاه rockband.com
  4. وب گاه gigwise.com
  5. وب گاه اصلی آیرن میدن
  6. sanctuarygroup.com
  7. صفحه اختصاصی آیرن میدن در سایت بی بو
  8. آیرن میدن در آل میوزیک
  9. بیوگرافی گروه در وب گاه اصلی آیرن میدن
  10. ۱۰٫۰۱۰٫۱۱۰٫۲آیرن میدن در آل میوزیک
  11. وب گاه آیرن میدن - بیوگرافی
  12. ۱۲٫۰۱۲٫۱۱۲٫۲۱۲٫۳۱۲٫۴۱۲٫۵وب گاه اصلی آیرن میدن
  13. بیوگرافی آیرن میدن در آل میوزیک
  14. بیوگرافی گروه در وب گاه اصلی
  15. مجله رولینگ استونز
  16. وب گاه اصلی آیرن میدن
  17. مجله رولینگ استون
  18. وب گاه اصلی آیرن میدن
  19. وب گاه اصلی گروه
  20. بیوگرافی گروه در وب گاه اصلی آیرن میدن
  21. وب گاه آدریان دنینگ
  22. آیرن میدن در آل میوزیک
  23. roughedge.com
  24. efestivals.co.uk
  25. وب گاه nme.com
  26. وب گاه اصلی آیرن میدن بیوگرافی گروه تاریخ ۲۰۰۷
  27. وب گاه میدن ورلد
  28. livinginperu.com
  29. وب گاه آیرن میدن ۲۱ ژانویه۲۰۰۹
  30. مصاحبه اعضای آیرن میدن درباره آلبوم جدید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 8:39  توسط استاکر | 

ترجمه: سعید کمالى دهقان؛

photo_preisner1.jpg

متن زیر برگردان گفت وگویى با زبیگنیف پرایزنر آهنگساز لهستانى است که در تاریخ ۱۲نوامبر سال ۲۰۰۴ در گاردین به چاپ رسید. لازم به ذکر است که این متن از طریق لورنس آستون مدیر دفتر زبیگنیف پرایزنر در اختیارم قرار گرفته است.

 

هنگامى که فرانسیس فورد کاپولا مشغول پیدا کردن آهنگسازى براى «پدر خوانده» بود، به او گفتند موسیقى که نینو روتا براى این فیلم نوشته است روى فروش فیلم تاثیر منفى مى گذارد. نینو روتاى ایتالیایى از چهره هاى درخشان موسیقى فیلم است، اما به نظر مدیران استودیو، موسیقى ظریف و خاطره انگیز نینو روتا آنچنان که باید و شاید هیجان فیلم را منعکس نمى کند. آنها به کاپولا گفتند به سراغ یک آهنگساز آمریکایى برود، او هم این کار را کرد. آهنگى که ساخته شد به هیچ وجه رضایتبخش نبود و در نهایت، سه ماه بعد آهنگ نینو روتا دوباره روى فیلم قرار گرفت.

زبیگنیف پرایزنر که همچون نینو روتا و انیو موریکونه از نخبگان موسیقى فیلم اروپا است، این ماجرا را به عنوان تصویر مشکلات کارکردن براى فیلم هاى آمریکایى تعریف مى کند و مى گوید: «در این تجارت مضحک، پول موضوع اصلى است.» او به یاد مى آورد: «فیلمى به من پیشنهاد شد که در آن میشل فایفر ۵۰ میلیون دلار، جک نیکلسون ۵۰ میلیون دلار و کارگردان ۱۰ میلیون دلار مى گرفتند. حالا ببینید بودجه ساخت فیلم چقدر بوده است! با این پول ها نمى شود ریسک کرد.در اروپا قضیه کاملاً فرق مى کند. مثلاً زندگى دوگانه ورونیک ۳ میلیون دلار خرج برداشت و کارگردان رئیس من بود و نه استودیو.»

زبیگنیف پرایزنر در جامعه اى که فرهنگ آمریکایى بر آن چیرگى دارد، همچون نمادى از تمدن اروپایى ایستاده است. او با نوشتن موسیقى فیلم هاى کریستف کیشلوفسکى از جمله سه گانه هاى آبى، سفید، قرمز جایگاه خود را در جامعه موسیقى تثبیت کرد و با پیشنهادهاى فراوانى از سوى هالیوود روبه رو شد اما تا به امروز به سینماى اروپا وفادار مانده است. پرایزنر که اخیراً مشغول نوشتن موسیقى فیلم «همه چیز در مورد عشق» ساخته کارگردان دانمارکى توماس وینتربرگ است دلیل ساده اى را براى رد کردن پیشنهادات هالیوود بیان مى کند؛ او معتقد است که کار کردن براى فیلم هاى آمریکایى آزار دهنده و ملال آور است.

او با اشاره به فیلم هاى آمریکایى مى گوید: «وقتى با شخصى چون توماس وینتربرگ کار مى کنم، به من اعتماد دارد. به آسانى مى شود براى فیلم موسیقى نوشت، اما سئوال اینجا است که چرا اصلاً فیلم باید موسیقى داشته باشد. ارتباط بین فیلم و موسیقى کاملاً متافیزیکى است، چون شما هیچ گاه موسیقى را نمى بینید بلکه آن را احساس مى کنید. به عقیده من بهترین موسیقى براى فیلم، سکوت مطلق است. موسیقى اغلب فیلم هاى آمریکایى را آهنگسازانى همچون جان ویلیامز نوشته اند و همه جاى فیلم، موسیقى است که به شما مى گوید چه طور فکر کنید و چه احساسى داشته باشید. در صحنه اى ترسناک، بوق و کرناى رعب انگیز و در صحنه اى عاشقانه، نغمه اى رمانتیک به کار مى برند، اما من به سخن بودلر نویسنده فرانسوى معتقدم که مى گوید: «دغدغه هنرمند باید این باشد که آنچه را که احساس مى کند، تشریح کند و نه آن چه را که مى بیند.»

پرایزنر این رویه را پیش گرفت و تغییر آن برایش سخت است. او از یک کارگردان آمریکایى یاد مى کند که از او خواسته بود براى فیلمش موسیقى آمریکایى بنویسد. او مى گوید: «من به این چنین فیلم هایى «نه» مى گویم چون در نهایت آدم به خودش مى گوید که چه؟ در آمریکا از شهرت و اسم تو استفاده مى کنند و موسیقى را به دلخواه خودشان تغییر مى دهند. من ترجیح مى دهم براى فیلمى موسیقى بنویسم که به معناى حقیقى انسانى باشد نه فیلم هایى که تنها رونوشتى فانتزى و مضحک از زندگى اند. وقتى فیلم هاى آمریکایى را نگاه مى کنم احساس مى کنم که تمام تلاششان آموزش به تروریست ها است. لهستان بودم که تلویزیون خبر حادثه ۱۱ سپتامبر را داد، ابتدا فکر کردم که حتماً دارند فیلمى را پخش مى کنند.» روز استقلال «سرگرم کننده است اما به نظر من فیلم هاى این چنینى منتظرند تا اتفاقى بیفتد، مثل پیشگویى اى که قرار باشد به حقیقت بپیوندد.»

هنگامى که زندگى پرایزنر را مرور مى کنیم به او حق مى دهیم که حوصله فانتزى هاى هالیوود را نداشته باشد. او در کراک به دنیا آمده و در روستایى لهستانى بزرگ شده، در آن جا همه مردم موسیقى را با آواز خواندن در کلیسا فراگرفته بودند.پرایزنر مى گوید: «ما به موسیقى غربى دسترسى نداشتیم؛ بیتلز گوش مى کردیم، چون واقعاً موسیقى معصومى بود، اما فقط همین بود و بس. تلاش مى کردیم رادیو لوکزامبورگ را بگیریم و بیش از آن کارى از دستمان بر نمى آمد. کمونیسم در لهستان مثل روسیه نبود. کشیش مهمترین فرد روستا بود و حتى دبیر حزب هم به کلیسا مى رفت.»

پرایزنر در جوانى به جشن هاى زیرزمینى اى مى رفت که در کاباره هاى کراک بر پا بود و پیونیشا پد بارانامى نام داشت. جایى که پاپ ژان پل دوم پیش از آن که به مقامى برسد مراسم شعر خوانى برگزار مى کرد و نوازندگان جاز مى توانستند بدون ترس از مداخله مقامات دولتى کار خودشان را بکنند. پرایزنر مى گوید: «آن پایین مى شد هر کارى کرد. مى شد با مدیر حزب مصاحبه کرد و آن را به موسیقى تبدیل کرد و اگر هم اعتراضى مى کردند مى گفتیم که داریم کمونیسم اشاعه مى دهیم. اما آیا مى شد چنین فضایى را در روسیه هم تصور کرد؟ حتماً فرداى کنسرت تو را سوار قطار مى کردند و عازم سیبرى مى شدى!»

دروازه هاى لهستان تا قبل از سال ۱۹۸۹ و تا زمانى که هنوز کمونیسم اروپا مثل خانه اى پوشالى فرو نریخته بود، به روى غرب بسته بود. اولین موسیقى پاپ غربى که پرایزنر آن را شنید و تمجید کرد، پینک فلوید بود. مى گوید: «تا قبل از سال ۱۹۸۹ هیچ چیز به درد بخورى در مغازه ها گیر نمى آمد و ذهن لهستانى نمى توانست خود را با یک تغییر ناگهانى هماهنگ سازد. پینک فلوید به اندازه کافى براى خلق دنیایى استعارى در آلبوم «دیوار» از خود هوش و ذکاوت نشان داد. من عاشق آلبوم هایى چون «سوى تاریک ماه» هستم، چون هم مالیخولیاى بریتانیایى را در خود دارد و هم لهستانى.»

پرایزنر، انیو موریکونه و میشل لوگراند فرانسوى را که براى «یک مرد و یک زن» موسیقى کلاسیک ساخته است، تحسین مى کند و البته بعضى از کارگردان هاى آمریکایى نظیر فرانسیس کاپولا و مارتین اسکورسیزى را مى ستاید اما به هر حال ترجیح مى دهد در آپارتمانش در پاریس بماند تا به خاطر پول و شهرت از  هالیوود التماس کند. او از سال ۱۹۹۹ دیگر به سینما نرفت چرا که از محیط هاى بزرگ و چند طبقه متنفر است. مى گوید: «آهنگ ساز بودن آسان است، کافى است برگه اى بردارید و موسیقى اى را که در مغزتان جریان دارد به روى کاغذ بیاورید.» به نظر مى رسد که هالیوود دیر یا زود او را هم خواهد فریفت. پرایزنر تعریف مى کند: «شاعر معروفى بود در لهستان به نام زبیگنیف هربرت که همیشه به نکته جالبى اشاره مى کرد، مى گفت: باید در خلاف جریان آب رودخانه شنا کرد. چون حتى اگر به سرچشمه نرسى لااقل ماهیچه هایت ورزیده مى شوند.»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 8:35  توسط استاکر | 

زندگی و شعر  شاعر پست مدرن؛ پل هوور

پل هوور


 
پل هوور (1946)
پل هوور در هریسون بورگ ویرجینیا متولد و در اوهایو جنوبی بزرگ شد. آثار او عبارتند از: «نامه به انشتین در آغاز آلبرت عزیز» (1979)، «همه زیاد حرف می‌زنند.» (1983)، «آواهای عصبی»«ایده» (1987) و شعر بلند «نوول» (1991) (این شعر بعد از انتشار رمان او با عنوان «سایگون، ایلینیوس» در سال 1988 نوشته شده است). «نوول» دشواری‌های مولف پست مدرن را به واسطه متن‌های پیدا شده، پارودی‌های کارآگاهی، ماجرا و رمانس‌ها و عقاید مولفانه بررسی می‌کند. کارهای اولیه او به شدت تحت تاثیر شعر سورئالیسم به ویژه هانری میشو و رابرت دسنوس و همچنین «سوگند زمین تنیس» جان اشبری بود. شعرهای او در «همه زیاد حرف می‌زنند»، «آواهای عصبی» و ایده (عنوان ایده از غزل مایکل درایتون شاعر قرن شانزده گرفته شده) بیشتر مبتنی بر فردیت محوری و تمهیدات غیرمتعارف مکتب نیویورک است. او مخالف «یک پُز قالبی جدی» در نوشتن شعر است. التفات به جای موسیقی، انتزاع، ساختار و آنچه که او «بلند پروازی فرم غیر متعارف» می‌خواند. در ابتدای نیمه دوم دهه هشتاد هوور در مرکز دوره بازگشت شعر تجربی شیکاگو همراه با ماکسین چرنوف و الن اکویی بود، شاعرانی که کارشان هزل‌آمیز، شهری، و تصویر گرایی‌‌شان مبتنی بر تصویرگرایی نقاشان مکتب ایماژیست شیکاگو بود. شعر «آرزو» ی هوور درباره تالیف و واقعیت های اجتماعی میدان تیانانمن پکن است.
هوور به همراه ماکسین چرنوف مجله «NEW AMERICAN WRITING» را منتشر می‌کنند. او مولف کتاب آنتولوژی شعر پستمدرن آمریکاست.
(1986)،


شعرهایی که ما می‌توانیم بفهمیم

اگر میمونی ماشین سواری کند
در کنار ردیفی از ستون های روبه دریا
و درختان نخل در سمت چپ حلبی باشند
ما این را نمی‌فهمیم.
ما شعرهایی را می‌خواهیم که بفهمیم.
ما خدایی رامی‌خواهیم که هدایتمان کند،
گلها و درختان را دوباره نامگذاری کند،
صحنه را با رنگ نشانه گذاری کند،
کاری کند که پرنده مهمان ها را دعوت کند.
ما شعرهایی را می‌خواهیم که بفهمیم،
نه سیاه مستانی که علاف اند
کنار یک آرمادیلو، نه نیستیِ درهم آمیخته
که می‌رسد به یک آهنگ،
نه دویدن درون و بیرون دیوارها
بر زبان خشک یک دهان،
نه چماق ها، نه دختر، نه دریا که حرکت می‌کند
با سرعتی قابل توجه، در کنار خویش
و آبی همچو آب، در کنار خویش و هنوز،
نه سوسمارهای روی میز که دستهای محض می‌شوند.
ما شعری می‌خواهیم که بفهمیم،
آثار انگشت روی لباس مادر
درد شکنجه، دانشمندان
لطفا، نه  خرگوش خارج کردنِ خرگوش
از یک کلاه زرد، نه شیپور عقب نشینی
رو به چندین مایل نه بیابان، نه باد
ما این را نمی‌فهمیم.
 

منبع: ماهنامه نسیم هراز/ شماره 41

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 8:2  توسط استاکر | 
بیتلز گروه موسیقی ای بودند که یک نسل را به وجود آوردند. آنها اعتقادات، سبک و ذهنیاتشان را با توجه به الهامهای درونیشان ساختند. در آغاز از غزلیات و اشعار پر محتوا شروع کردند و با در نظر گرفتن پیوستگی اشعار معنی دار و سبک موزیکال متغیر تبدیل به بزرگ ترین گروه موسیقی شدند.
هر آنچه که بیتلز انجام می‌داد، همان بود که همه فکر می‌کردند باید انجام بدهند. اولین ترانه آنها از زبان پسر جوانی بود که ترانه عاشقانه اش را برای محبوبش می‌خواند و انتهای این ترانه نمادی بود ملهم از اعتقادات و عملکرد یک نسل .
 زمان زیادی طول نکشید که آنها توسط یک گروه از نوازنده های فوق العاده و غیر قابل تصور تبدیل به یک گروه اسطوره ای بزرگ موسیقی شده اند. این گروه توانستند به خوبی گروه های مشهور دیگر تاثیرات بی شماری در میان مردم بگذارند.
 بیتلز کارشان را وقتی شروع کردند که یکی از اعضای آنها به نام جان لنون گروهی به نام Quarry Men را در سال 1956 در لیورپول انگلستان تشکیل داده بود. آنها راجع به اتفاقات و رویدادهای گوناگون می‌نواختند و حتی بسیاری از ترانه های آنها در برنامه های تلویزیونی شنیده می‌شد. جولای سال 1957 وقتی گروه Quarry Men در کلیسایی مشغول اجرای برنامه بودند، پسرک جوانی به نام پل مک کارتنی توسط یک دوست به جان لنون معرفی شد. جان بسیار تحت تاثیر قرار گرفت وقتی دید پل جوان به خوبی می‌نوازد و تسلط کاملی به اشعار Eddie Cochram دارد. به همین دلیل فورا از او تقاضا کرد که به این گروه بپیوندد. پل دوست جوانتری به نام جورج هریسون داشت که گیتار می‌نواخت. سرانجام این سه نفر سال 1958 به یکدیگر پیوستند و گروه سه نفره ای تشکیل دادند.
 
 آنها با درام زن های زیادی کار کردند ولی هر کدام به دلیلی گروه را ترک کردند. این گروه اجرای برنامه های کوچک را سال 1959 در کلوپ Casbeh شروع کرد. در همین زمان فردی به نام پیت بست که درام زن گروه دیگری بود به آنها معرفی شد. سال 1960 جان از بهترین دوستش استوارت ساتکلیف تقاضا کرد که به این گروه بپیوندد که او نیز قبول کرد. استوارت گیتار باس می‌نواخت، ولی او هرگز یاد نگرفت که چگونه باید بنوازد. او به حرفه هنری اش واقعا علاقه مند بود ولی فکر می‌کرد که هنر فقط برای تفریح و تفنن ساخته شده و هیچ وقت آن را جدی نمی‌گرفت.
 ابتدای سال 1960 گروه نامش را به Moondogs تغییر داد و نوازندگی را با جان، پل، جورج، استوارت و تامی‌مور که نوازنده درام بود ادامه داد. سپس آنها فردی به نام آلن ویلیام را برای مدیریت گروه انتخاب کردند که برای آنها کاریابی هم می‌کرد. پس از مدتی گروه دوباره تصمیم گرفت که تغییر نام دهد. استوارت نام بیتلز را پیشنهاد داد، جان هم فکر می‌کرد تلفظ بیتلز بسیار راحت تر است، اگر چه مدیر آنها آلن ویلیامز موافق نبود و تلاش می‌کرد نام جان و بیتلز نقره ای را به گروه القا کند. بالاخره جان این اسم را کوتاه کرد و به بیتلز نقره ای تغییر داد تا سرانجام آنها یک اسم پیدا کنند.
 بیتلز نقره ای به همراه جانی جنتل  سفری را به اسکاتلند آغاز کردند. در این سفر تک تک اعضا برای خود نام مستعاری برگزیدند: پل روبنس، کارل هریسون و استودی استیل. آنها موفق به اجرای چندین برنامه در اسکاتلند شدند. پس از بازگشت در جاکارنابار در لیورپول مشغول اجرای برنامه شدند. مدتی بعد تامی‌مور ، درام زن آنها تصمیم گرفت که گروه را ترک کرده و به حرفه قبلی اش، رانندگی جرثقیل بپردازد. در نتیجه آنها از پیت بست درخواست کردند که برای نوازندگی ثابت درام به آنها ملحق شود. ویلیامز ترتیب ماموریتی دو ماهه به هامبورگ آلمان را داد. اما قبل از این که گروه کشور را ترک کنند، دوباره نامشان را تغییر دادند و این بار با نام بیتلز به این سفر رفتند.


 
آنها از ماه آگوست سال 1960 تا اکتبر به صورت جدی در ایندرا کلوپ شب های زیادی را صرف نواختن کردند. بیتلز شرایط سخت و فقیرانه ای را می‌گذراندند، ولی تلاش و کوششان همراه برنامه ها و زمان بندی های طاقت فرسا هم چنان ادامه داشت. آنها توانسته بودند تحسین های زیادی را تا آن زمان کسب کنند و طرفداران بسیاری بیابند و این ناشی از موسیقی خاص، پر انرژی و پر تکاپوی گروه بود.
 ماه دسامبر بیتلز، به خاطر اختلافاتی که در قراردادشان به وجود آمده بود، مجبور به ترک هامبورگ شدند و جورج نیز به خاطر سن کم از کشور اخراج شد. پل و پیت هم به خاطر اعتراض به شرایط شان و بر هم زدن کلوپ، توسط پلیس توقیف و از کشور اخراج شدند. کمی‌بعد استوارت تصمیم گرفت گروه را ترک کند و کار هنری را به صورت تفننی دنبال کند. او با نامزدش آسترید کریسچر که یکی از مشهورترین عکاسان سیاه و سفید بود، ازدواج کرد.
سال 1961 گروه اجرای برنامه هایی در کلوپ Cavem لیورپول را آغاز کرد، مکانی که برای گروه های محلی ساخته شده بود و بعدها صاحب آنجا برایان اپستن مدیریت گروه را پذیرفت. یک سال بعد اپستن موقعیت اجرای برنامه در کلوپ دکا را برای آنها هماهنگ کرد که درخواست شان رد شد، زیرا کلوپ دکا اعتقاد داشتند گروه های گیتار در حال محو شدن هستند و دیگر جایگاهی ندارند. مدتی بعد جان خبر وحشتناکی دریافت کرد، دوستش استوارت ساتکلیف بر اثر خونریزی مغزی در سن 21 سالگی فوت کرده بود. گمان آنها بر این بود که دلیل این خونریزی ناشی از زد و خوردی است که او و جان در لیورپول داشتند.

پنجم اکتبر سال 1962 اولین ترانه آنها به نام Love me Do منتشر شد و توانست به رتبه هفدهم جدول ترانه ها صعود کند.  فوریه سال 1963 گروه اولین آلبوم خود را به نام Please please me که شامل یازده قطعه بود منتشر کرد. بعد از این موفقیت آنها انتشار آهنگ هایی به نام های She Loves You و From Me To You و I Want To Hold You را ادامه دادند. در اکتبر همان سال گروه برای شرکتی به نام Palladium لندن برنامه ای اجرا کردند و برای اولین بار توانستند طرفداران خود را به هیجان بیاورند. رتبه اول را در جدول فروش ماهانه به دست آورند و در ماه مه این آلبوم به بالاترین مقام رسید. در پایان سال 1963 بیتلز دومین آلبوم خود ، به نام With The Beatles را منتشر کردند.
آنها پس از بازگشت، شروع به فیلم برداری اولین کلیپ ترانه هایشان که A Hard Days Night نامیده می‌شد کردند. انتشار آلبوم سوم آنها در سال 1964 همراه با یک فیلم بود. سپس در پایان سال، آلبوم چهارمشان را با نام Beatles For Sales منتشر کردند. جولای 1965 دومین کلیپ خود با نام Help که داستانی درباره تمایلات و اعتقادات مذهبی بود، منتشر کردند.
 آلبوم فیلم Soundtrack که تحت عنوان Track منتشر شد توانست رتبه نخست را کسب کند. اواخر سال 1965 ششمین آلبوم خود به نام Rubber Soul را نیز به بازار عرضه کردند. انتشار هفتمین آلبوم آنها به نام Revolver با بالاترین تحسین منتقدان روبرو شد. سال 1967 بیتلز بانفوذترین و پرمحتواترین آلبوم خود را با نام Pepper's Lonely Hearts Club Band منتشر کردند و این آلبوم در ردیف بزرگترین آلبوم های تاریخ قرار گرفت. در پایان سال 1968 موفق به انتشار نهمین آلبوم خود با عنوان ساده The Beatles شدند که این آلبوم فقط توانست به اندازه The White Album محبوبیت کسب کند.
بعد از آلبوم White Album یک بحران در گروه ایجاد شد. گروه از هم پاشید و هر کدام به صورت انفرادی شروع به کار کرد. سال 1969 گروه دوباره گرد هم آمدند و شروع به ساختن یک فیلم و آلبوم بعدی به نام Let It Be کردند. مدتی بعد آخرین کار خود به نام Abbey Road را در پایان سال 1969 منتشر کردند. آخرین انفجار در گروه ترک کردن پل در دهم آوریل 1970 بود که منجر به از هم پاشیدگی کامل بیتلز شد.
جان وینسون لنون: ساعت هفت صبح، نهم اکتبر 1940 در لیورپول انگلستان به دنیا آمد. او در سن پنج سالگی به خاطر بدرفتاری از مدرسه اخراج شد. اولین گروهش را در سن پانزده سالگی و سال 1956 به نام The Quarry Men تاسیس کرد. در حدود ساعت یارده شب روز دوشنبه هشتم دسامبر 1980، زمانی که جان در اطراف آپارتمانش قدم می‌زد توسط مارک چاپمن مورد اصابت گلوله قرار گرفت و در دهم دسامبر 1980 همسر دوم او یوکو جسدش را سوزانید و خاکستر کرد.
 جورج هریسون: 24 فوریه سال 1943 در لیورپول به دنیا آمد. او جوان ترین عضو بیتلز بود. موسیقی و زندگی او متاثر از فرهنگ هندی، فلسفه و عرفان و روانشناسی فکر بود. کتاب جورج تحت عنوان I, me, mine سال 1980 منتشر شد. او سرانجام سال 2001 بر اثر سرطان حنجره درگذشت.
ریچارد استارکی: 7 جولای 1940 در یکی از اتاق های خانه پدری اش، ساعت نه صبح در خیابان مادرین لیورپول که احتمالا یکی از مناطق پایین شهر بود به دنیا آمد. وقتی ریچی فقط سه سال داشت والدینش از یک دیگر جدا شدند و به جز در سه موقعیت خاص، هرگز پدرش را ندید. او توسط جورج مارتین به گروه دعوت شد. و بعد از فروپاشی گروه به طور کامل به حرفه اش در موسیقی ادامه داد و هشت آلبوم و سیزده آهنگ انفرادی ارائه داد.
 پل مک کارتنی: 18 ژوئن سال 1942 در لیورپول انگلستان به دنیا آمد. پل اولین بار جان را توسط یک دوست مشترک به نام ایوان واگان ملاقات کرد. جان و پل اغلب به صورت مستقل ترانه می‌سرودند. بعد از مرگ جان، پل بسیار محتاط و هوشیار عمل می‌کرد. او اولین فردی بود که نهایتا باعث از هم پاشیدگی گروه بیتلز شد و این به خاطر موسیقی متفاوتی بود که از خود ارائه می‌داد.

این هم یکی از محبوبترین ترانه های بیتلز
Yesterday
all my troubles seemed so for away
Now it looks as though they're here to stay
Oh I believe in yesterday.
Suddenly
I'm not half the man I used to be
There's a shadow hanging over me
Oh yesterday come suddenly.
Yesterday
love was such an easy game to play
Now I need a place to hide a way
Oh I believe in Yesterday
Why she had to go
I don t know she wouldn't say
I said something wrong now
I long for yesterday
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:18  توسط استاکر | 



 













د – دُرز (The Doors)
گروه راک آمریکایی که در سال 1965 در لس انجلس-کالیفورنیا تشکیل شد. در بیشترین مدت زمان بقای این گروه؛ جیم موریسون (Jim Morrison) خواننده، ری منزارک (Ray Manzarek) نوازنده کیبورد، جان دنسمور (John Densmore) درامر و روبی کریگر (Robby Krieger) گیتاریست گروه، بوده اند. در دهه 1960 آنان از جمله جنجال آفرین ترین گروهها بودند، به ویژه اشعار خشن موریسون و شخصیت غیر قابل پیش بینی وی بر روی سن معروف و بحث برانگیز بود.


پس از مرگ موریسون در سال 1971 اعضای باقی مانده گروه تا سال 1973 به خواندن 3 نفره ادامه دادند تا آنکه سرانجام در آن سال برای همیشه از هم جدا شدند.

اگرچه فعالیت حرفه ای د- دُرز در آن سال به پایان رسید، محبوبیت و شهرت آنان جاودان است. آنان تنها در آمریکا بیش از 32.5 میلیون آلبوم به فروش رساندند و بیش از 75 میلیون آلبوم در سرتاسر دنیا. شکل گیری گروه د- دُرز بر اساس آشنایی تصادفی موریسون "دانشجوی فیلم سازی در دانشگاه لس انجلس" و منزارک، در یکی از سواحل کالیفورنیا در ژوئیه 1965 بود.

موریسون به منزارک گفت که شعر می نویسد: "من اشعاری می نویسم که در ذهن خودم تجسم می کنم در کنسرت باشکوهی از راک اند رول اجرا خواهد شد." منزارک او را تشویق کرد که یکی از آهنگهایش را بخواند؛ "دنبال کردن نور ماه" (Moonlight Drive) را خواند و با شنیدن اشعار و صدای موریسون تحت تاثیر قرار گرفت و به او پیشنهاد کرد گروهی را با هم تشکیل دهند. منزارک در آن زمان در گروه ریک و سیاهپوشان (Rick & the Ravens) نوازنده کیبورد بود، در حالی که درامر جان دنسمور در گروه دیگری می نواخت و منزارک را با شرکت در کلاسهای مدیتیشن می شناخت، در ماه اوت دنسمور به گروه دو نفره موریسون و منزارک پیوست.



گروه با ورود کریگر گیتاریست در نهایت اعضای خود را کامل نمود. بر اساس فیلم مستندی که از گروه د- دُرز با نام "زمانی که تو عجیب هستی" ساخته شده، گروه نام خود را از قسمتی از شعری از ویلیام بلک با نام "ازدواج بهشت و جهنم" برداشته است: "اگر درهای (the doors) ادراک پاک بودند، همه چیز از دید بشر بی نهایت به نظر می رسید." در سال 1966 گروه در کلوپ های شبانه "مه لندن" و "ویسکی گو گو" می نواخت جایی که به همراه گروه راک ایرلندی "Them" با سرپرستی وان موریسون آشنا شدند و به اجرا پرداختند.

در شب آخر اجرای برنامه این دو گروه به همراه هم "گلوریا" یکی از قطعات گروه "Them" را اجرا کردند. در 10 اوت همان سال گروه با جاک هولزمن (Jac Holzman) رئیس کمپانی ضبط الکترا آشنا شد که شخص هولزمن پیش از آن، دیگر گروه راک آمریکایی به نام "Love" را با خوانندگی آرتور لی (Arthur Lee) تحت پوشش شرکت ضبط خود قرار داده بود.



زمانی که هولزمن و دیگر تولید کننده شرکت، پال روچیلد (Paul A. Rothchild) اجرای گروه د-دُرز را در کلوپ "ویسکی گو گو" دیدند، در 18 اوت با آنان قرارداد ضبطی بستند، این آغازی بود بر ارتباطی درازمدت و موفقیت آمیز بین گروه با روچیلد و مهندس صدا-مدیر و تولید کننده آثار موسیقی، براک بوتنیک (Bruce Botnick). یک ماه بعد به دلیل اجرای قطعه "پایان" که کلوپ آنرا بی حرمتی به مقدسات دانست، مسئولین گروه را از آنجا بیرون کردند.

این قطعه بر اساس نمایشی یونانی به نام "پادشاه اودیپوس" که موریسون نسخه خود را از آن نوشته بود اینگونه اجرا شد که اودیپوس پدر خود را می کشد و با مادر خود می خوابد. گروه اولین آلبوم خود را در 24 اوت 1966 در استودیو سان ست عرضه کرد که تقریبا اجرایی زنده در استودیو به شمار میرفت. اولین اجرای تلویزیونی خود را در اوایل 1967 در برنامه "شهر بزرگ" و سپس در برنامه "شبنگ" در تلویزیون لس انجلس اجرا کردند. این کلیپها هیچ گاه به طور رسمی عرضه نشدند.



"آتش مرا روشن کن" تک آهنگی از گروه که توسط الکترا ضبط شد و بر روی بیلبورد در جایگاه اول قرار گرفت و بیش از یک میلیون نسخه از آن به فروش رفت. گروه در برنامه های تلویزیونی بسیاری حضور یافت، با اینحال اجراهای آنان در تلویزیون آنطور که باید اثر گذار و موفقیت آمیز نبود تا آنکه آنها در "برنامه اد سالیوان" (The Ed Sullivan Show) حضور یافتند و بسیاری از توجه ها را جلب خود نمودند.

در سال 1967 گروه در همین برنامه اجرای به یاد ماندنی از "آتش مرا روشن کن" از خود به جای گذاشت. از گروه خواسته شد به جای کلمه "بلندتر-بالاتر" (higher) از کلمه "بهتر" ("better") در خواندن آن شعر استفاده کنند، زیرا در برنامه تلویزیون ملی بیان کلمه "high" جایز نبود. گروه د-دُرز با این تغییر موافقت کردند اما در هنگام اجرا موریسون فرم اصلی شعر را خواند، البته احتمال می رود یا گروه به واقع بر سر تغییر این کلمه موافق نبودند یا موریسون در هنگام اجرا عصبی شده بود و فراموش کرده بود! به هر روی سالیوان خشمگین، شش اجرای بدی گروه را لغو کرد!



د-دُرز چندین هفته را در لس انجلس به همراه استودیو سان ست برای ضبط دومین آلبومشان سپری کرد: "روزهای عجیب" تجربه و استفاده از تکنولوژی نوین ضبط که در اختیارشان قرار داده شده بود. این آلبوم در جایگاه سوم روی بیلبورد قرار گرفت اما خیلی زود به رده های پائین سقوط کرد. در 9 دسامبر 1967 د-دُرز در نیوهاون کنسرتی اجرا کرد که موریسون به دلیلی نامعلوم توسط پلیس محلی بر روی سن دستگیر شد!

گفته شده موریسون در پشت سن در حال صحبت بوده با دختری که یکی از طرفداران موسیقی آنها بوده، پلیس محلی به موریسون حمله ور می شود و به او اعتراض می کند، موریسون نیز بر روی سن در هنگام اجرا پلیس نیوهاون را زیر سوال می برد و تحقیر می کند که این عامل باعث می شود او را بر روی سن دستگیر کنند! بعدها موریسون از این پیش آمد در آهنگ "قورباغه صلح" در آلبوم "موریسون هتل" سال 1970 یاد نموده :"خون در خیابانهای شهر نیوهاون."



آلبوم سوم گروه بسیار تحت تاثیر نتیجه حاصل از مواد مخدر و مشروبات الکلی بر روی موریسون بود. گروه در این آلبوم آهنگ "در انتظار خورشید" را خواند. در کنسرتی که آهنگهای این آلبوم را خواندند موریسون از شعر "تمام روز و تمام شب" خجالت زده بود و همانطور که در فیلم مستند "درها باز است" دیده می شود موریسون سن را ترک کرده و خوانندگی را به منزارک سپرده است.

در سال 1969 د-دُرز در تئاتر ارل کارول در هالی وود دو کنسرت برگزار نمود. در 13 مارچ 1971 در پی ضبط "خانم ال.ای." موریسون گروه را ترک کرد و به پاریس رفت و تصمیم گرفت در همانجا در غربت به نوشتن بپردازد. در حالی که در پاریس بار دیگر به شدت به نوشیدن مشروبات الکلی و استفاده از مواد روی آورد. آخرین اثر از موریسون که آن را به همراه دو موسیقیدان خیابانی در پاریس اجرا و ضبط کرد: "نواهای گم شده پاریس" بود که بعدها در سال 1994 بر روی CD عرضه شد. در 3 ژوئیه 1971 پیکر بی جان موریسون در حمام خانه اش در پاریس پیدا شد.

به دلیل عدم حضور هیچ گونه شاهدی چگونگی مرگ موریسون همواره به طور علامت سوالی باقی ماند. وی در قبرستان مشهور "پرلاشز" پاریس به خاک سپرده شد. جیم موریسون در سن 27 سالگی از دنیا رفت، در همان سنی که بسیاری دیگر از ستارگان راک از دنیا رفتند، همچون: الن ویلسون (Alan Wilson)، جیمی هندریکس(Jimi Hendrix)، کورت کوبین (Kurt Cobain)، جانیز جوپلین (Janis Joplin)، برین جونز (Brian Jones) و گری تاین (Gary Thain).

پس از مرگ موریسون د-دُرز دو آلبوم: "صداهای دیگر" 1971 و "دایره کامل" 1972 را عرضه نمود و منزارک و کریگر خوانندگی را نیز بر عهده داشتند. در سال 1973 گروه از هم پاشیده شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:16  توسط استاکر | 






میکیس تئودوراکیس
میکیس تئودوراکیس














تئودوراکیس را همه با موسیقی فیلم زوربایی یونایی میشناسند. آهنگسازی محبوب در میان مردم کشورش که جدا از حرفه اش در زمینه آهنگسازی فعالیت های سیاسی اش نیز مورد توجه بود و در برهه ای از زمان به دلیل این فعالیت های سیاسی، موسیقی و فعالیت وی در کشورش ممنوع بود! موسیقی و سیاست عناصری ناگسستنی در آثار تئودوراکیس میباشند.

میکیس تئودوراکیس (Mikis Theodorakis) در 29 جولای سال 1925 در یونان بدنیا آمد.


وی در سطح بین المللی با موسیقی فیلم زوربای یونانی در سال 1965 و فیلم Z در سال 1969 و سرپیکو در سال 1973 شناخته شده است.

وی دوران کودکی اش را در شهرهای مختلف یونان مانند: Mytilene, Cephallonia, Pyrgos, Patras, and Tripolis سپری نمود و علاقه زیادی به موسیقی داشت؛ از همان دوران کودکی بدون داشتن هیچ سازی برای خود آهنگ می ساخت. دروس اولیه موسیقی را زمانی که در شهرهای Pyrgos و Patras بود فرا گرفت و در سن 17 سالگی اولین کنسرت خودش را اجرا نمود.


پس از مدتی وی به کنسرواتوار موسیقی آتن رفت و زیر نظر مشغول Philoktitis Economidis به فراگیری آهنگسازی شد. در سن ۱۸سالگى در خلال جنگ دوم جهانى به جنبش مقاومت كشورش علیه اشغالگران آلمانى و ایتالیایى پیوست که در جریان جنگ داخلى یونان در سال هاى ۱۹۴۶ تا ۱۹۴۹ نیز در جرگه فعالین سیاسی بود و در جبهه چپ نیروهاى سیاسى یونان ایستاد که در آن دوران بارها زندانى و یا روانه تبعید شد.

او در سال 1963 بصورت رسمی وارد سیاست شده بود و حزب جوانان دموکراتیک را بنیان نهاده بود؛ اما دیکتاتوری نظامی در یونان شکل گرفته و در سالهای 1967 الی 1974 او دستگیر شده و مورد شکنجه قرار گرفت و گوش دادن به آثار وی نیز ممنوع شد، در نهایت از کشور تبعید شد. تئودوراکیس پاریس را انتخاب نمود و در آنجا بود که با کنسرتهایش که در راه آزای و حقوق بشر بود توانست خود را به عنوان یک هنر فعال در راه صلح جهانی به دنیا بشناساند.

در واقع خلاقیت و رشد فکری واقعی او در آهنگ سازی زمانی شکل گرفت که در کنسرواتوار پاریس مشغول به تحصیل شد و دروس آنالیز موسیقی را زیر نظر Olivier Messiaen و رهبری را با Eugene Bigot گذراند.

سالهای 1954 الی 1959 در پاریس زمانی بود که بستر اصلی فکری تئودوراکیس، در زمینه آهنگسازی شکل گرفت. در آن دوره وی قطعات مختلفی نوشت از جمله آثار سمفونیک، کنسرتو پیانو، سوئیت سمفونیک بود که مورد استقبال از سوی جامعه موسیقی قرار گرفت. در سال 1957 وی مدال طلایی فستیوال موسیقی مسکو را از آن خود نمود.

در سال 1959 Darius Milhaud استاد بزرگ موسیقی، تئودوراکیس را به عنوان برترین آهنگساز سال اروپا بخاطر اجرای باله Antigone در Covent Garden در لندن به آکادمی موسیقی Copley Music Prize معرفی نمود.


آثار برجسته او تا سال 1960 عبارتند از:
موسیقی مجلسی:Trio four piano, violin, cello; Sonatina for piano ; Sonatines n° 1 et 2 for violin and piano
آثار سمفونیک:Assi-Gonia (symphonic movement); Symphony n° 1 (Proti Simfonia); Piano Concerto "Helicon"; Suites n° 1, 2 et 3 for orchestre; La Vie et la Mort
باله:Greek Carnival; Le Feu aux Poudres; Les amants de Téruel; Antigon

پس از این دوران وی با انسی که به فرهنگ و موسیقی یونان داشت، به یونان زادگاه خویش برگشت و مجموعه آوازهای وی با عنوان Epitaphios به نوعی یک انقلاب فرهنگی در کشور یونان بود را منتشر کرد. ارائه آثاری از برجسته ترین اشعار یونانی در قالب موسیقی، موجب شناخته شدن این فرهنگ به دیگر جوامع بود، آثاری همچون :Little Kyklades", "Axion Esti", "Mauthausen", "Romiossini", و "Romancero Gitan از این قبیل آثار میباشد.

تئودوراکیس، توانست خود را به عنوان سمبل موسیقی یونان و بزرگترین آهنگساز یونان به همگان معرفی نماید. او ارکستر کوچکی را در یونان تشکیل داد و کنسرتهای متعددی نیز برگزار نمود.

تئودوراکیس هر ساله کنسرتهای متعددی را در سرتاسر دنیا و بر اساس اهداف صلح جویانه و آزادی گرایایی برگزار میکند که از میان آنها میتوان بهT، کنسرت سال 1993 با عنوان موسیقی بدون مرز و با هدف برقراری صلح میان یونان و مقدونیه که وی به همراه «زولفو لیوانلى» موسیقیدان و و یکی از فعالان سیاسی ترکیه «انجمن صلح یونان و تركیه» را با بنیان. نیز کنسرت به مناسب صدمین سالگرد تدوین منشور حقوق بشر در سال 1998 اشاره نمود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:14  توسط استاکر | 
















"راش" (Rush) آلبومی با اجرای استودیویی (eponymous debut studio album) توسط گروه راک کانادایایی "راش" است که شهرت فراوانی دارد. آلبوم راش در سال 1974 عرضه شد و در سال 1997 مجددا با کیفیت بهتری تکثیر شد. اولین برنامه های اجرا شده توسط "راش" بیشتر موسیقی هووی متال (heavy metal) به همراه گروههای راک محبوب بریتانیا، بود. راش طرفدار گروههای همچون لد زپلین (Led Zeppelin) و کریم (Cream) بود و این تاثیرات در آثار و اشعار این گروه شنیده می شود.

جان راتسی (John Rutsey) درام نواز اصلی گروه "راش" تمام قسمتهای درام آلبوم "راش" را اجرا کرد اما به دلیل بیماری دیابت نتوانست گروه را در تورهای آنان همراهی کند و بعد از پایان و عرضه آن آلبوم، گروه را ترک کرد.

راتسی چندین شعر نگارش کرد اما هیچ گاه آنرا برای اجرا به گروه ارائه نداد و اشعار دیگری آثار گروه را شکل می دادند. خیلی زود نیل پییرت (Neil Peart) جانشین وی شد. به دلیل کمبود بودجه، اجرای فصلها در ساعتهای دیر برگزار می شد و به دلیل فعالیت کم آنها، کیفیت پائینی داشت. اغلب تولیدات فصول مختلف توسط دیوو استوک (Stock at Eastern) در استودیوی صدای ایسترن در تورنتو تولید می شد.استوک همچنین روی آلبوم گروه debut single کار کرده است.



به منظور جذاب کردن آهنگ "چه کار می کنی" (What You're Doing)، گروه ضبط جدیدی را به روی ضبط پیشین اضافه کرد، قبل و بعد از آن آهنگ "مرد کارگر" (Working Man) را اضافه کردند. آهنگهای دیگری نیز با بهترین امکانات تولید در استودیوی تورنتو ضبط شد از جمله؛ "پیدا کردن راهم" (Finding My Way)، "احتیاج به مقداری عشق" (Need Some Love) و "دوباره اینجا" (Here Again). آهنگهای جدیدی در ابتدای فصول ضبط، تولید شدند.

در هر دو استودیو (استودیوی صدای ایسترن و استودیو صدای تورتنو) از ریکوردهای ترکیبی 8 کاناله (multitrack) استفاده می کردند که برای سال 1973 بسیار ابتدایی بود، اما گروه به سرعت آموخت تا از تکنولوژی جدید بهره گیرد.

در جولای 2008 گروه نسخه قدیمی از "مرد کارگر" که با تک نوازی گیتار نواخته شده بود را به دست آوردند و آنها به سازنده موسیقی بازی محبوب "گروه راک" اجازه دادند تا از نوار اصلی (master tapes) این موسیقی برای آن بازی آنها استفاده کنند. این نسخه "مرد کارگر" به عنوان موسیقی قابل دانلود برای بازی ها در اینترنت تکثیر شد و در 22 جولای 2008 برای عموم در iTunes قابل دسترس شد.

"گروه راش" و سرمایه گزاران آن، شرکت خود را با نام "ریکوردهای ماه" (Moon Records) بر پا کردند و آلبومهای آنان در کانادا تکثیر می شد البته تنها 3500 کپی از اصل آن تولید شد.


اولین نسخه های آنان برچسبی کرم رنگ داشت به همراه لوگوی "ریکوردهای ماه" با رنگ آبی و نوشته های به رنگ تیره. این آلبوم "مرد کارگر" خیلی سریع توسط WMMS، استودیوی رادیوی گلولاند، اُهیو، دونا هالپر، دی.جی هایی استودیویی خریداری و به عنوان موسیقی اصلی در لیست پخش آنها قرار گرفت. کپی آلبومهای "ریکوردهای ماه" در کلولاند تکثیر و به سرعت تمام آن فروخته شد. آلبومهای آنها همچنان در بین طرفداران هارد راک محبوب بود.

شهرت ضبطهای آنان در کلولاند باعث تکثیر مجدد آن آلبوم توسط (Mercury Records) "ریکوردهای مرکوری" شد. اولین نسخه کانادایی "مرکوری" با برچسب قرمز به همان اندازه نسخه های "ریکوردهای ماه" ناب بود و نیز تاکید می کرد که از تولیدات "ریکوردهای ماه" است. یادداشتی مبنی بر قدردانی ویژه از دونا هالپر (Donna Halper) به روی آلبوم افزوده شد.


مدیریت آنجا ری دانیلز (Ray Danniels) حدود 9000 دلار برای تولید کننده تری برون (Terry Brown) به منظور ترکیب تمام آثار ضبط شده برای بهتر کردن کیفیت صدای آنها جمع آوری کرد. این ترکیب جدید بعدها با برچسب "خط آسمان" (skyline) "مرکوری" به جای برچسب قرمز رنگ آن عرضه شد. ضبطهای بعدی "ماه" با برچسبی صورتی رنگ به همراه ماه خاکستری تکثیر شد. لوگوی اصلی آن در ابتدا قرمز رنگ بود اما اشتباهات چاپی باعث صورتی شدن رنگ آن شد. از آلبومهای دیگر گروه راش "Caress of Steel" می باشد.

2 اثر ضبط شده از ضبطهای استودیوی صدای ایسترن: حس داشن (In the Mood) و با دوست (Take a Friend) به آلبوم پایانی اضافه شدند، با اینحال گروه از کیفیت تولیدات فصول ابتدایی ناراضی بود. آنها به استودیو صدای تورتنو نقل مکان کردند و در حالی که به کیفیت فوق العاده ای در کار ضبط می رسیدند، قسمتهای بعدی را خودشان در آنجا تولید کردند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:13  توسط استاکر | 






جیمی هندریکس درحال به آتش کشیدن گیتار خود در پایان کنسرت
جیمی هندریکس درحال به آتش کشیدن گیتار خود در پایان کنسرت














در دهه شست هر چند هندریکس توانسته بود برای خود شهرتی کسب نماید اما چت چندلر نوازنده گیتار باس گروه مشهور Animals به وی توصیه کرد که به انگلیس برود و فعالیتهایش را در آنجا ادامه دهد. انگلیش مهد موسیقی راک اند رول، به راستی تنها جایی بود که توانست نبوغ و استعدادهای هندریکس را به نمایش گذارد؛ مهارت وی در نوازندگی و استیل خاص جیمی هندریکس به همراه ابداعاتش در نوازندگی باعث شد به سرعت نامش بر سر زیانها بیفتد.

وی در انگلیس اولین آلبوم خود را با عنوان " Are You Experienced " منتشر نمود که موفقیت بسیار خوبی را برایش به همراه آورد، هرچند این موفقیت دلیل اصلی شهرتش در زادگاهش یعنی امریکا نبود!

وی کارهای عجیبی با گیتار انجام میداد همانند نواختن گیتار با دندان یا زبان و همراه با گروهش ترانه هایی را ضبط و منتشر نمود که جزو برترین آثار بریتانیا قرار گرفت.

اما کاری که در فستیوال پاپ مونتری انجام داد باعث شد تا وی با سرعت عجیبی نقل محافل خبری شود. پس از اجرایش در آن فستیوال، در انتهای برنامه وی برای تشکر از تماشاچیان گیتار خود را به آتش کشید!

بازگشت وی به آمریکا و حضوری جنجالی باعث شد که آلبومش در امریکا به فروش بالایی دست پیدا کند و به همین منوال دو آلبوم بعدی او با عنوان Electric Ladyland و Bold as Love مورد استقبال قرار گرفت.

اما اینکه هندریکس را به عنوان اسطوره میشناسند، چندان عجیب نیست، ساز گیتار در موسیقی راک تا سالها تنها نقش همراهی کننده را بازی مینمود.

عدم توجه به پیچیدگی های تکنیکی این ساز و قابلیتهای بالای گیتارالکتریک، مدتها بود این ساز را محدود به اجرای چند آکورد ساخته بود.

حضور جیمی هندریکس جرقه ای بود برای دیگر نوازندگان و ظهور مجدد گیتار الکتریک بدون توجه به عنصر آواز، در حقیقت موسیقی سازی را وی برای گیتار الکتریک بنیان نهاد.

نوازنده شهیر و صاحب سبک الکتریک اینگوی مالمستین، همراه از جیمی هندریکس به عنوان الگوی اصلیش یاد میکند و شاید اگر آن روز هندریکس گیتارش را به آتش نمیکشید، امروز تنها خاطره ای از وی به جا مانده بود!

وی در طی سالهای حضورش، شور هیجان خاصی را به فستیوال ها و کنسرتها میبخشید؛ در این بین گروهش را با عنوان گروه کولی ها تشکیل داد چرا که همانند کولی ها همواره مشغول سفر و اجرای برنامه در نقاط مختلف دنیا بودند.

اما این نوازنده افسانه ای گیتار در 6 سپتامبر سال 1970 در زمانی که تنها 27 سال سن داشت، بدلیل مصرف زیاد مشروبات الکلی و قرص از دنیا رفت. هر چند عمر وی کوتاه بود اما تاثیری که داشت تا به امروز ادامه دارد و او را الگوی اصلی بسیاری از نوازندگان برجسته گیتار امروز میتوان دید.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:11  توسط استاکر | 

هندریکس ابداعات نامتعارفی در زمینه نوازندگی داشت
هندریکس ابداعات نامتعارفی در زمینه نوازندگی داشت

 













جیمز مارشال هندریکس معروف به جیمی هندریکس در 27 نوامبر سال 1942 در شهر واشنگتن آمریکا به دنیا آمد. هندریکس را همگان به عنوان پدر گیتار الکتریک میشناسند کسی که با نبوغ خویش بدون هیچ استادی ساز گیتار را به شهرتی جهانی رساند. نوازنده، ترانه سرا و آهنگساز و کسی که بیشترین تاثیر را در نوازندگان گیتار راک داشت و وی را به عنوان یکی از برترین شخصیت های این سبک میشناند.

بعد از موفقیتی بینظیر در اروپا و شهرت فزاینده در امریکا، او به عنوان یکی از سردرمداران فستیوال ووداستاک در سال 1967 مهارت خویش را به نمایش همگان قرار داد.

هنگامی که وی متولد شد پدرش در ارتش مشغول به خدمت بود در ابتدا مادرش که 17 سال بیشتر سن نداشت، نام جانی آلن هندریکس را برایش انتخاب کرد که بعد ها پدرش نام وی را تغییر داد. اما بر خلاف تصور، محیط خانوده وی سرشار از سر سختی و ناملامت های زندگی بود. پدر وی پس از بازگشت از جنگ نتوانست کار مناسبی را برای خود بدست آورد و آنها به دشواری به زندگی ادامه میدادند.


او دوبرادر به نامهای لئون و جوزف و دو خواهر (کتی و پالما) داشت اما برادر وی جوزف دچار مشکلات فیزیکی بود و در سن سه سالگی برای مراقبتهای ویژه از خانواده جدا شد و خواهرش کتی نابینا بود و پالمل نیز دچار مشکلات جسمی بود و در زمانی که وی تنها نه سال سن داشت، پدر و مادرش از همدیگر جدا شدند!

پس از این اتفاقات او را به نزد مادربزرگش در سپردند. اتفاقات تلخ زندگی آن هم در زمانی که وی تنها احتیاج به خانواده ای سالم داشت باعث منزوی شدن و خجالتی بودن هندریکس شده بود.

در سن 15 سالگی بود که مادرش را از دست داد، او اولین گیتارش را در همان سن و با قیمت 5 دلار از یکی از آشنایان پدرش خرید و اتفاق بزرگ به وقوع پیوست. پسری که سالهای زندگیش سراسر در غم و اندوه بود حال با میتوانست با سازش احساسات خود را بیان نماید.

قبل از آن با سازی شبیه گیتار که تنها یک سیم داشت و پدرش به او داده بود اوقات خود را سپری مینمود!

پس از بدست آوردن گیتار، او تمریناتی را بدون استاد و راهنمایی شروع نمود و با گوش دادن به ضبطهای دیگران و دیدن نواختن گیتاریستهای مختلف، به تقلید از آنان میپرداخت تا اینکه در تابستان سال 1959 پدرش برای هندریکس اولین گیتار برقی زندگیش را خرید و شاید یکی از بهترین کارهایی بود که برای فرزندش انجام داد!
xcvxcvxcvxcv.jpg
همان سال او توانست با گروه های مختلف محلی، فعالیتهایی را انجام دهد و با ساختار موسیقی به صورت جدیتری آشنا شود؛ آشنایی با موسیقی جز بود که به نوعی راهگشایش در ارائه موسیقی جدید و بکر با گیتار بود.

پدرش یکی از کسانی بود که وی را بسیار تشویق مینمود و با ارائه آثار صوتی به هندریکس او را با بی بی کینگ آشنا نمود. در آن زمان عمده فعالیت او تشکیل گروه های کوچک بود که اجراهای مختلفی با آنها داشت، هر چند این اجراها برای عموم رایگان بود اما باعث شد تا نام وی بر زبانها بیفتند.

اما یک اتفاق باعث شد تا مدت زمانی کار او به خطر بیفتد. رانندگی با خودرویی زدیده شده و دستگیری توسط پلیش باعث شد تا او را به ارتش معرفی نماید، هر چند بعد از یک سال توانست معافیت پزشکی بگیرد و بار دیگر به سراغ علاقه اصلی اش یعنی نوازندگی و موسیقی برود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:10  توسط استاکر | 

Fran Healy
Fran Healy

 
 












تراویس "Travis" یک گروه راک اهل گلاسکو، اسکاتلند متشکل از فران هیلی Fran Healy ، دوگی پین Dougie Payne، اندی دانلوپ Andy Dunlop و نیل پریمروز Neil Primrose است. این گروه از محبوب ترین گروههای موسیقی انگلستان است که در ادامه راه گروههای موفقی چون Coldplay و Keane تا کنون دو بار موفق به دریافت جایزه بهترین آلبوم سال Brit awards شده است. تنها با انتشار چهار آلبوم که اولین آنها تحت عنوان Good Feeling، در سال 1997 ارائه شده، تبحر تراویس در اجراهای زنده سبب شده تا این گروه با موفقیت هر چه بیشتر، به فعالیت خود ادامه دهد.

تراویس امروزی در سال 1990 تحت نام " "Running Red توسط دو برادر به نام های کریس و جف مارتین Jeff Martyn - Chris پایه گذاری شد. اندی دانلوپ از دوستان این دو در آکادمی Lenzie ، به عنوان نوازنده گیتار و پس از او نیل پریمروز در مقام نوازنده درام به همکاری با گروه پرداختند. با ورود یک خواننده گروه تقریبا تکمیل شد و به " Glass Onion " تغییر نام داد. (Glass Onion نام یکی از آهنگ های جان لنون است) در سال 1991 خواننده جدیدی با نام فران هیلی که در آن زمان دانشجوی هنر بود به جمع گروه پیوست.

سرانجام در سال 1993 آنها با هزینه شخصی یک آلبوم با عنوان " The Glass Onion EP " را ضبط کردند و 500 کپی آن را روانه بازار کردند. در این زمان نام گروه برگرفته از نقشی که توسط Harry Dean Stanton در فیلم پاریس، تگزاس به کارگردانی ویم وندرس اجرا شد، به تراویس "Travis" تبدیل شد . با پیوستن دوگی پین به جمع اعضای گروه ، تراویس تا به امروز به کار خود ادامه داده است.

Good Feeling 1996-1998
تا سال 1996 تراویس به اجراهایش در گلاسکو و اسکاتلند ادامه داد، در این سال برای اولین بار تراویس به صورت حرفه ای در Dublin Castle لندن به اجرای کنسرت پرداخت. درخشش حضور تراویس توجه اندی مک دونالد Andy MacDonald مالک کمپانی Go! Discs Records و موسس Independiente Records را به خود جلب کرد و سبب شد او یک قرارداد همکاری شخصی با گروه امضاء نماید.

در ادامه، در سال 1997 اولین آلبوم رسمی این گروه با عنوان " Good Feeling " منتشر شد. این آلبوم در یکی از بهترین استودیوهای نیویورک ضبط شد و در جدول فروش آلبوم های انگلیسی، مقام نهم را به خود اختصاص داد. در حقیقت "Good Feeling " اعلام حضور تراویس در عرصه حرفه ای موسیقی انگلستان بود که نظرات مثبت منتقدین را به همراه داشت، بسیاری از دست اندرکاران آنرا در زمره بهترین آلبوم های اول یک گروه موسیقی انگلیسی و حتی قابل مقایسه با آلبوم های لنون Lennon و چاک بری Chuck Berry تلقی کردند. در پی انتشار این آلبوم که فروش آن به چهل هزار نسخه رسید، تراویس برگزاری تورهای مختلف و کسب شهرت بین المللی را آغاز نمود.


The Man Who 1999-2000
دومین آلبوم تراویس با عنوان " The Man Who " در سال 1999 به تهیه کنندگی Nigel Godrich در استودیوی Abbey Road لندن ضبط شد. پس از انتشار، انتظار می رفت که این آلبوم بتواند موفقیت " Good Feeling " را تکرار نماید، اما با وجودیکه رده هفتم جدول فروش را به خود اختصاص داد، بسیاری از منتقدین حزن و اندوه موجود در آهنگ های آن را به باد نکوهش گرفتند.

با این احوال زمانی که در همان سال تراویس در فستیوال Glastonbury آهنگ "Why Does It Always Rain on Me?" از این آلبوم را به صورت زنده اجرا نمود، به صورت کاملا تصادفی باران شروع به باریدن کرد و هیجان غیر قابل وصفی در حضار پدید آورد. این اتفاق خوشایند، تیتر اول روزنامه ها و برنامه های تلویزیونی شد و محبوبیت بسیاری را برای آهنگ مذکور به ارمغان آورد به طوری که "Why Does It Always Rain on Me? به عنوان بهترین آهنگ دهه معرفی شد. آلبوم " The Man Who " به رده نخست جدول صعود کرد و به عنوان بهترین آلبوم در Brit awards سال 2000 شناخته شد. پس از این موفقیت، تراویس تورهای بسیاری را در اقصی نقاط جهان برگزار نمود و به عنوان یک گروه پرطرفدار انگلیسی، در فستیوال های مختلف موسیقی خصوصا در آمریکا شرکت جست و مورد تقدیر قرار گرفت.

 
The Invisible Band 2001-2002
آلبوم سوم تراویس "The Invisible Band " نام داشت که تهیه کنندگی آن را مجددا Nigel Godrich بر عهده گرفت. این آلبوم انعکاسی است ازعقیده مشترک اعضای گروه در این مورد که یک آهنگ بسیار مهم تر از گروهی است که در پس آن قرار گرفته است. در تابستان سال 2001 آهنگ ""Sing" از این آلبوم، آهنگی بود که رکورد سالیانه پخش رادیویی را در انگلستان شکست. The Invisible Band مجددا به عنوان آلبوم منتخب Brit awards برگزیده شد و رتبه نخست در جدول فروش سال 2001 انگلستان را به خود اختصاص داد.


Memories 2003-2005 و Singles
در سال 2002 دارمر گروه، نیل پریمروز، طی یک سانحه دچار شکستگی گردن شد و ستون فقراتش به شدت آسیب دید، خوشبختانه درحالیکه پزشکان از بهبود او اظهار ناامیدی کرده بودند، پریمروز به تدریج سلامتش را بازیافت و در کنار سایر اعضای گروه به کارش ادامه داد. پس از بهبودی کامل او، تراویس به ناحیه ای در غرب اسکاتلند نقل مکان کرد و در آنجا یک استودیوی کوچک راه اندازی نمود، اعضای گروه طی دو هفته توانستند طرح اولیه نه آهنگ جدید برای آلبوم چهارم خود را که 12 Memories نام داشت، به پایان برسانند. تهیه کنندگی این آلبوم را نیز خود تراویس برعهده گرفت. 12 Memories با استقبال بسیار خوبی از جانب منتقدین و شنوندگان روبرو شد. در سال 2004 تراویس تور موفقی در آمریکا و اروپا برگزار نمود. در سال 2005 آلبوم دیگری با عنوان "Singles " را از مجموعه کارهای خود منتشر نمود و در دوم ژوئیه همان سال در کنسرت Live 8 لندن شرکت جست.

 
تراویس در عین حال که در زمره یکی از موفق ترین و شناخته شده ترین گروههای موسیقی انگلیسی است، تک تک اعضایش نیز به نوبه خود از چهره های برجسته در حال حاضر موسیقی راک به شمار می روند. اشعاری که توسط فران هیلی به رشته تحریر در آمده توسط بسیاری از افراد سرشناس حیطه موسیقی، از جمله پل مک کارتنی و التون جان مورد تحسین قرار گرفته است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:8  توسط استاکر | 

Gary Moore
Gary Moore














رابرت ویلیام گری مور متولد چهارم آوریل سال 1952 در بلفاست، از شهرهای شمالی ایرلند، نوازنده گیتار و خواننده موفق دهه شصت که با گروههایی چون Thin Lizzy ، Colosseum II و Skid Row همکاری داشته است.

او نوازندگی را از سن هشت سالگی با گیتار آکوستیک آغاز کرد، Peter Green چهره سرشناس سبک بلوز که همواره مور با تحسین از او یاد می کند، در زمره اشخاصی است که در پیشرفت زندگی هنری مور تاثیربسزایی داشته است. زمانی که Green از گروه Fleetwood Mac کناره گرفت و موسیقی حرفه ای را برای همیشه ترک کرد، گیتار معروف Gibson Les Paul 1959خود را به مور فروخت. این گیتار درضبط آهنگ هایی از آلبوم های Still Got the Blues، After Hours و Blues For Greeny به کار گرفته شد.

مور در اجراهای خود از گیتارهای متفاوتی استفاده کرده که از میان آنها می توان به گیتارهای Gibson Les Paul 1959 و Fender Stratocaster 1961 متعلق به Peter Green و Paul Junior Gibson Les 1950s اشاره کرد. او همچنین از گیتار های Charvel, Jackson و Heritage نیز استفاده نموده است.

گروه Skid Row آلبوم های متعددی به بازار عرضه کرده که از آن جمله می توان آلبوم Skid در سال 1970 و نیز 34 Hours در سال 1971 را نام برد، این گروه علی رغم تورهای متعددی که در اروپا و آمریکا برگزار نمود، به موفقیت تجاری دست نیافت، مور در سال 1972 این گروه را ترک کرد. پس از آن او در کنار درامری به نام Pearse Kelly و bassist ای به نام John Curtis " گروه گری مور" را تشکیل داد، مور در این گروه علاوه بر نوارندگی به خوانندگی نیز می پرداخت.

در سال 1973 مور مجددا به Lynott هم گروهی سابقش در Thin Lizzy برخورد، ازآن پس به کارهای استودیویی مشغول بود تا سال 1977 که به دعوت Thin Lizzy در یک تور دور آمریکا شرکت کرد.

سال 1978 سال بسیار پرکاری برای او بود، با افراد مختلفی همکاری کرد از جمله با Andrew Lloyd Webber در آلبوم Variations، با Rod Argent در آلبوم Moving Home و با Gary Boyle در Electric Glide. در همان سال مور دومین آلبوم انفرادی اش Back on the Stree را منتشر کرد. در اوایل دهه هشتاد او مجددا به همکاری با Greg Lake پرداخت، به علاوه در آلبوم Octopuss. که در سال 1983 توسط Cozy Powell به بازار عرضه شد، نیز شرکت داشت. در همین دهه بود که مور آلبوم های heavy metal اش را منتشر کرد. تنها اتفاق ناگواری که در زندگی مور در دهه هشتاد رخ داد، مرگ دوست گرانقدرش Lynott درسال 1986 بود، مور با تاثر فراوان آلبوم "Wild Frontier" را به او تقدیم کرد.

در دهه 90 مور خسته از فضای موسیقی متال و آلبوم های انفرادی اش، مجددا به سبک اصلی اش، بلوز بازگشت و آلبوم Still Got the Blues را منتشر کرد که پرفروش ترین آلبوم دوران هنری مور به شمار می رود و افرادی چون Albert Collins,، Albert King و George Harrison در آن حضور داشتند. از آن پس مور به سبک بلوزی که موفق به کشف مجدد آن شده بود ادامه داد و در سال 1992 آلبوم After Hours و متعاقب آن در سال 1993 آلبوم Blues Alive را، پیش از شکل گیری گروه BBM روانه بازار کرد.

در این گروه که دوامش بیش از یک آلبوم نبود، Jack Bruce در مقام bassist و Ginger Baker به عنوان درامر به فعالیت مشغول بودند و آلبوم Around the Next Dream که در سال 1994 منتشر شد، حاصل کار این گروه است. در سال 1995 او آلبوم Blues for Greeny را در ستایش Peter Green تنظیم کرد. او در اواخر دهه 90 با دو آلبوم Dark Days in Paradise در سال 1997 و A Different Beat در سال 1999 به نوعی به تست سبک های مختلف موسیقی پرداخته است.


اولین آلبوم او در قرن 21، با عنوان Back to the Blues بازگشتی دگرباره به سبک بلوز است. گری مور آثار تالیفی بسیاری دارد که از آن میان می توان به آلبوم Best of the Blues در سال 2002 اشاره کرد. آلبوم The Very Best of Gary Moore او نیز نیمی متال و نیمی بلوز بود. در همین سال او به راک آلترناتیو پرداخت و ماحصل کارش در این عرصه انتشار آلبوم Scars در سال 2002 بود. در سال 2004 آلبوم nothing but the blues در سال 2006 نیز آلبوم Old New Ballads Blues را روانه بازار کرد.

گری مور نوازنده گیتار و آهنگساز برجسته ممکن است در آمریکا به اندازه کافی شناخته شده نباشد، اما در دیگر نقاط جهان، خصوصا اروپا چهره بسیار مشهور و محبوب سبک راک به شمار می رود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 اردیبهشت1390ساعت 7:7  توسط استاکر | 

Janis Joplin , 1943 -1970
Janis Joplin , 1943 -1970















جنیس جاپلین در یکی از مشهورترین ترانه های خود، Piece of My Heart میگوید:"یک زن هم میتواند خشن باشد، این را به تو ثابت میکنم، عزیز من" و او این بیت از ترانه اش را در زندگی واقعی خود به اثبات رساند. او با قوانین مردانه زندگی میکرد و در کار موسیقی و زندگی شخصی، پایبند اصول زنانه نبود. به همین دلیل توانست به زوایایی از زندگی و اجتماع دست یابد که عده بسیار اندکی از زنان سفیدپوست فقط جرات فکر کردن به آن را داشتند.

بیهوده نیست که جنیس جاپلین، به عنوان بزرگترین ستاره زن سفید پوست موسیقی راک در دهه 60 شناخته شده است. او علاوه بر این، خواننده توانای بلوز بود و آوای سوزناک، تیز و قدرتمند او، آثاری منحصر به فرد در موسیقی بلوز به وجود آورده است.

جنیس جاپلین، 19 ژانویه 1943 در پورت آرتور (Port Arthur) تگزاس متولد شد. با وجود اینکه او فرزند یک خانواده متوسط و معمولی بود، اما از دوران نوجوانی نشانه هایی از زن نامتعارف و خاصی که بعدها به آن مبدل شد، را در خود داشت. مقدار زیادی از مشکلات و ناخشنودی جنیس را، به عدم توانایی او در گنجیدن در الگوهای سخت گیرانه جامعه کوچک پورت آرتور و درگیریهای ناشی از آن، نسبت داده اند.

جنیس دختری علاقمند به تنهایی بود و برخلاف تمام اطرافیانش به موسیقی فولک و بلوز علاقه داشت. علی رغم اینکه هیچ پیشینه و نشانه ای از کار موسیقی در خانواده آنها وجود نداشت، در سفری به کالیفرنیا، چند کار موسیقی استودیویی ضبط کرد که تا بعد از مرگش پخش نشدند. وجود این آثار، ثابت میکند که او قبل از پیوستن به هر گروهی، کاملا به تواناییهای خود آگاه بوده و با تاثیر گرفتن از خوانندگان قدیمی بلوز مانند بسی اسمیت (Bessie Smith)، موفق به پیدا کردن سبکی شخصی و منحصر به فرد شده بوده است.

در واقع، تاثیر خوانندگان بلوز در او به حدی بود که در سن 17 سالگی به طور جدی تصمیم به خوانندگی گرفت و خانه را به سمت سان فرانسیسکو ترک کرد. در آنجا او با کمک چت هلمز (Chet Helms)، که یکی از مدیر برنامه های موفق و مبلغ هنرمندان راک در دهه 60 بود، به گروه Big Brother & the Holding Company پیوست که از اولین گروههای پر افت و خیز موسیقی توهم زا و تخدیر کننده (Psychedelic) دهه 60 بود. با وجود اینکه موسیقی این گروه، گاهی سست و کمی سرهم بندی شده به نظر میرسید، اما خالی از جذابیت هم نبود، ولی شکی نیست که حضور جاپلین، که حتا در ابتدا خواننده اصلی ترانه های گروه نبود، در ارتقا مقام Big Brother از سطح یک گروه معمولی به گروهی شاخص، شرط لازم به شمار میرفت.

در سال 1967، جنیس با یکی از بهترین اجراهای زنده خود – و شاید بهترین آنها- در فستیوال پاپ مونتری (Monterey) موجب شد که گروه به محبوبیت و شهرتی فوق العاده دست یابد. آنها اولین اثر خود را با کمپانی Mainstream منتشر کردند و سپس قراردادی با مدیر برنامه موفقی به نام آلبرت گروسمن (Albert Grossman)، قراردادی منعقد کرده و به کمپانی کلمبیا (Columbia) رفتند.

آلبوم دوم آنها به نام Cheap Thrills در تمام چارتهای سال 1968 به مقام بالا دست یافت اما کمی پس از این موفقیت، جاپلین به امید کسب شهرت در مقام خواننده سولو، گروه را ترک کرد و با وجود اینکه ترانه هایش همیشه از بهترین ترانه ها یا نوازندگانش از خوش آوازه ترینها نبودند، جنیس موفق شد هیجان انگیزترین اجراها و به یادماندنی ترین حضورهای عصر خود را به نمایش بگزارد. علاوه بر این او با شخصیت خود بیانگر و آگاهانه و شخصیت صریحش و همچنین با حضور بی تکلف و درخشان بر صحنه، مفهوم تازه ای به نقش زن در موسیقی راک بخشید.


جاپلین از بزرگان بلوز نکته های فراوانی آموخته بود و پس از اجرای بی نظیرش در مونتری، همه مخاطبینش به سرعت متوجه شدند که این خواننده آشفته گیسو، به مقامی بالاتر از اینها خواهد رسید برای خود جایگاهی هم رتبه جیمی هندریکس (Jimi Hendrix) و گروه The Who خواهد یافت.

اولین آلبوم جاپلین، I Got Dem Ol' Kozmic Blues Again Mama، با گروه نوازندگان Kozmic Blues ضبط شد و هرچند بهترین اثر او نبود، اما آلبومی بسیار موفق از کار درآمد. این گروه جدید، هرچند در کار موسیقی از Big Brother بهتر بودند، اما به اندازه آنها دلنشین به شمار نمی آمدند و موسیقی سول- راک آنها هرچند بی نقص، اما کمی تحمیلی به نظر میرسید.

متاسفانه این استعداد و موفقیت فراوان نتوانست برای او آرامش و حس خویشتن پذیریی که مشتاقانه در آرزویش بود، را به دنبال داشته باشد. او از تنهایی و انزوای خود شکایت میکرد و میگفت:"من هر شب تمام عشقم را به 25000 نفر تقدیم میکنم، اما تنها به خانه برمیگردم" و درواقع همینطور هم بود، میلیونها نفر جاپلین را میپرستیدند، اما ظاهرا او حس تشخیص عشق واقعی را از دست داده بود و سعی میکرد این جای خالی را با الکل و مواد مخدر پر کند. سالهای بعد برای جنیس دور پایان ناپذیری از الکلیسم، مواد مخدر و روابط خصوصی بی سرانجام بودند.

البته او کمی قبل از مرگ نابهنگامش، در زمینه کاری بسیار موفق شده بود و با تشکیل گروه همه فن حریف و با استعدادی به نام The Full Tilt Boogie Band که بهتر از هر گروه نوازنده دیگری او را همراهی میکردند، آخرین آلبوم خود Pearl را ضبط کند. جاپلین که گاهی به خاطر جیغهای خالی از ظرافتش در طی اجرا، مورد انتقاد قرار میگرفت در آلبوم Pearl ، نشان داد که خواننده ای است با سبکی متفاوت که در این اثر، پختگی و توانایی خود را در اجرای بلوز، سول soul و فولک-راک به نمایش گذاشته است. ترانه های Mercedes Benz، Get It While You Can و Me and Bobby McGee بعضی از بهترین آثار او هستند. متاسفانه او قبل از انتشار این آلبوم، به دلیل استفاده بیش از حد هرویین، در اکتبر 1970، درگذشت.

مرگ جنیس جاپلین هم همانقدر تاثیر گذار بود که زندگی کوتاهش، او موفق شد حس رهایی و بی قیدی را در هم نسلانش به وجود بیاورد و آنها را به سوی آینده روانه کند. میراث جاپلین برای هوادارانش، کوچک اما عمیق است و شامل 4 آلبوم و فیلمهایی از اجراهای زنده و حیرت انگیز او در فستیوالها و برنامه های مختلف است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 14:23  توسط استاکر | 


بیوگرافی Freddie Mercury  ، خواننده گروه راک Queen

 بیوگرافی  خواننده ایرانی الاصل گروه، Freddie Mercury


تا ابد عاشق صدایش خواهیم بود!!!  با صداش و اشعارش گریه  خواهیم کرد! به خصوص با آهنگ بی نظیر Bohemian Rhapsody.

روحیه او تحسین برانگیز بود!! با اینکه 5سال از بیماری لا علاجش خبر داشت کوچکترین تاثیری روی کار او نذاشت و چند ماه قبل از مرگش آخرین آلبومش رو همراه با گروه منتشر کرد!!!حیف این همه استعداد که در چنگال بی رحم ایدز پرپر و تباه شد!

او 1 روز قبل از مرگش اعلام کرد که به بیماری ایدز مبتلاست و فردای آنروز در منزلش در سن 45 سالگی دار فانی را وداع گفت!!!

در سال 1992 در مراسم بزرگداشت او بزرگان راک و متال مانند

,Robert Plant,Tony Iommi,Elton John,James Hetfield با اجرای آهنگ آهنگ های گروه کویین در برابر دیدگان هزاران تماشاگر یاد او را گرامی داشتند.

یادش همیشه در دلهای طرفداران راک و متال زنده است..


freddiemercury.jpg


فردی با نام ایرانی فرخ پورسالار در روز سه شنبه ، پنجم 1946 در شهر زنجه بار Zanzibar در کشور هند به دنیا آمد

پدر و مادر وی با نامهای  Boomi و Jer Bulsara  هر دو ایرانی بودند .

پدر او برای دولت بریتانیا به کار مشغول بود و خواهر فردی ، کاشمیرا در سال 52 به دنیا آمد .

فردی در سن 8 سالگی برای تحصیل به مدرسه انگلیسی زبان St Peter رفت که حدود 50 مایل با بنبیی فاصله داشت ، انجا بود که دوستان وی  ، او را فردی خواندند.

فردی نه تنها در هنر و ورزش سر آمد بود ، به طوری که در 10 سالگی ، قهرمان تنیس روی میز مدرسه شد

بلکه در موسیقی نیز مانند سایر رشته ها سر آمد بود

مدیریت مدرسه با شناخت توانایی فردی ، پدر و مادر وی را آگاه ساخت که او در زمینه موسیقی بسیار با استعداد است و توانست موافقت آنها را برای آموزش فردی در زمینه موسیقی و ساز پیانو جلب کند.

فردی بسیار به پیانو علاقه مند بود و در گروه موسیقی مدرسه خود به فعالیت پرداخت

در سال 1958 فردی و دوستان خود به نامهای :

Freddie Bulsara, Derrick Branche, Bruce Murray, Farang Irani and Victory Rana

اولین گروه راک اند رول مدرسه را راه اندازی کردند که در جشنهای مدرسه و سایر مراسم اجرا داشتند

فردی پس از اتمام تحصیل به زادگاه خود بازگشت ولی فشار دولتی ، خانواده او را مجبور به مهاجرت به انگلستان کرد و فردی به همراه خانواده  در شهر فولام ساکن شد.

فردی در راه پیشرفت و برای بدست آوردن پول به کارهایی نظیر کار در انبار و جابه جا کردن وسیله های سنگین پرداخت

فردی با تلاش و کوشش بسیار در کالج موسیقی ، کار خود را ادامه داد

فردی در زندگی کوتاه خود دست به کارهای زیادی زد ، و در گروه های موسقی مختلفی با گروهها و اشخاص مختلفی همکاری کرد.

فردی با گروه کویین شروع به کار کرد و موفقیت های بزرگی به دست آورد که میتوان به اجرا رویایی این گروه در 13 جولای 85 اشاره کرد که تعداد کثیری از  طرفداران گروه که شمار آنها به 72000 نفر میرسید در کنسرت حضور داشتند و افراد زیادی در همه جای دنیا از طریق تلوزیون این کنسرت باورنکردنی را تماشا میکردند .

گروه کویین با موفقیت های پی در پی اسم خود را در تاریخ موسیقی راک حک کرد

8 اکتبر آخرین اجرا فردی برای گروه کویین بود ، روزی که به سختی درگیر بیماری ایدز بود ولی دوست نداشت که طرفداران گروه از این امر با خبر شوندو این حقیقت را تا روز قبل از درگذشت خود اعلام نکرد

با وجود این که او میدانست که مدت زمان زیادی زنده نخواهد ماند ولی آهنگ سازی و کارهای خوب خود ادامه داد و حتی دست به ساخت ویدیو کلیپ هم زد .

در 24 نوامبر سال 1991 ، فردی در خانه خود به آرامی و برای همیشه به خواب رفت .

در 20 نوامبر 1992 یک مراسم بزرگداشت برای وی برگذار گردید که تمامی هنرمندان راک و  معروف و سرشناس آن زمان مانند رابرت پلنت, تونی آیومی, جیمز هتفیلد ، التون جان  و ... در آن شرکت کردند

مجسمه یاد بود فردی مرکوری در شهر مونترو MONTREUS در کنار دریاچه ژنو در سوئیس واقع میباشد. این مجسمه را به فرم ژستی که وی در یکی از کنسرتهایش گرفته بود ساخته اند


ولی بهترین بزرگداشت وی توسط سه تن از اعضا باقی مانده گروه در سال 1995 بوده که در آن ، آخرین کارها یی که فردی روی آنها کار  کرده بود اجرا شدند

ترانه BOHEMIAN RHAPSODY که خود شعر آن را سرود ابتدا به علت آنکه یک ترانه بلند مدت بود (6 دقیقه) اعضای گروه تصور نمیکردند که در جدول تاپ تن قرار گیرد اما نه تنها به مدت 9 هفته در جدول مقام نخست را حفظ کرد بلکه به یک ترانه به یاد ماندنی و جاودانه بدل گردید. این ترانه در کتاب گینس نیز به عنوان برترین ترانه بریتانیا به ثبت رسیده است.همچنین به عنوان برترین آهنگ راک هزاره انتخاب شد.

بهترین آهنگ های او:

Bohemain Rhapsody , We are the Champions , We will Rock you , The show Must Go on,

فردی به عنوان یکی از 60 تاثیر گذارترین قهرمانان تاریخ آسیا و به عنوان  هجدهمین خواننده برتر تاریخ راک از طرف Rolling Stones و به عنوان برترین مرد شماره یک ( Front Man ) تاریخ راک برگزیده شده است

صدای او در گستره وسیعی بود...از صدای بم گرفته تا زیر ترین صداها را می توانست ادا کند. بهترین آهنگ های کویین نوشته فردی مرکوری است: Bohemian Rhapsody, We Are The Champions,Crazy Little Thing Called Love, Don't Stop Me Now, Somebody To Love, Killer Queen

گروه های مورد علاقه او The Who, The Beatles, Led Zeppelin, Jimi Hendrix, David Bowie بودند.

                              Freddie Mercury

در مورد شهرت و تاثیر او:

آهنگ Bohemain Rhapsody در کتاب رکوردهای گینس به عنوان بهترین آهنگ تاریخ ثبت شده!!!!

آلبوم Greatest Hits او با کویین پرفروش ترین آلبوم در تاریخ فروش بریتانیا است!!

مجله Classic Rock در سال ۲۰۰۹ او را به عنوان بهترین خواننده تاریخ راک انتخاب کرد.

در همان سال در رادیوی Planet Station او پس از Robert Plant در رده دوم بهترین خواننده های راک قرار گرفت.

در مجله Rolling Stones در رتبه ۱۸ قرار گرفت(البته ین مجله رده بندی تقریبا متعصبانه ای منتشر کرد)

مجله Q ویدیو کلیپ آهنگ Bohemian Rhapsody را بهترین ویدیو کلیپ تاریخ انتخاب کرد.

و شاید بزرگترین نشانه ابهت او سال ۱۹۹۲ در کنسرت بزرگ داشتش بود: در این کنسرت که بیش از ۷۰ هزار تماشاگر داشت و کل درآمد آن صرف بیماران ایدزی شد خیلی از بزرگترین اشخاص و گروه ها در این کنسرت شرکت کردند و آهنگ های کویین را اجرا کردند. از بزرگترین های آنها میتوان این ها را نام برد:Robert Plant, Tony Iommi, Elton John, Roger Daltrey, MetallicA, David Bowie, George Michael, Axl Rose

این کنسرت به صورت زنده در ۷۶ کشور دنیا پخش شد و تخمین زده می شود که ۱ میلیارد بیننده داشته!!

او در سال ۱۹۸۷ متوجه شد که به بیماری ایدز مبتلاست اما تا آخرین لحظات مرگش با روحیه کامل ادامه داد و تا یک روز قبل از مرگش یعنی ۵ سال بعد غیر از نزدیکانش کسی متوجه بیماری او نشد! او در تمام این ۵ سال بسیار فعال و با انگیزه بود.این را از شعرهای امیدوارانه و بامعنی او میتونا فهمید(اشاره به آهنگ های Who Wants To Live Forever, Mircale,Show Must Go On و ... دارد)

او موقع مرگش را می دانست. در ۲۳ نوامبر ۱۹۹۱ یعنی یک روز قبل از مرگش مصاحبه او پخش شد که فردی مرکوری مبتلا به ایدز است! غروب فردای آن روز فردی مرکوری در اثر بیماری ذات الریه ناشی از ایدز جان باخت و در ۴۵ سالگی ما را ترک کرد!

               انتشار خبر مرگ فردی مرکوری

مصاحبه او این چنین بود:

" پس از حدس های این دو هفته رسانه ها من لازم دانستم که تایید کنم که به ایدز مبتلا هستم. احساس کردم بهتر این خبر را به خودم و نزدیکانم محصور کنم.الان دیگر موقع رفتن رسیده و من بایدحقیقت را به دوستان و طرفدارانم در سراسر دنیا میگفتم..........."

به بزرگداشت او مجسمه ای از او با فیگور مخصوص و مشهور خودش در ساحل مونتروکس سوییس نصب گردیده...

                           مجسمه فردی مرکوری


یکی از جملات معروف فردی همیشه این بوده که :

Is this the Real Life

Is this Just Fantasy

Caught in a landside 

No escape from reality

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 9:52  توسط استاکر | 

تئودوروس آنجلوپلوس، کارگردان، نمایشنامه‌نویس، تهیه کننده، بازیگر، منتقد، نویسنده، حقوقدان و شاعر برجسته‌ی یونانی، همچنین همسر فوب اکونوموپلو، تهیه کننده ی سینما، در 1935، در آتن یونان چشم به هستی گشود . وی در جوانی پس از گذراندن دوره ی حقوق، ابتدا تحصیلات خود را در مدرسه ی فرانسوی سینما، " L’IDHEC"، و سپس در "ژان راک"، ادامه داد.

   پس از بازگشت به یونان، در روزنامه ی " آلاگی "، به عنوان یک منتقد سینمایی دست به کار شد ؛ که این روزنامه پس از چندی توسط حزب نظامی تعطیل گشت. در این اثنا وی نوشتن "داستان فورمینکس"، فیلمی بلند درباره ی یک گروه راک در سال 1965، را آغاز کرده بود، که هیچگاه پایان نیافت .

   فعالیت وی در عرصه سینما با ساخت فیلمی کوتاه بنام "انتشار"، در سال 1968 ادامه یافت و یک سال بعد اثر برجسته ی خویش، "رستاخیز یک جنایت"، را بر اساس داستانی از "ژان لوپ پاسک"، خارج از چارچوب تریلرهای همدوره اش، درباره ی قتل مهاجری که از آلمان بازگشته، بدست همسرش و معشوقه‌ی وی را به تصویر کشید.

   پس از "رستاخیز یک جنایت"، آنجلوپلوس سه‌گانه‌ای را بر اساس تاریخ معاصر یونان را جلوی دوربین برد. "بازیگران پی سپار (دوره گرد)"، تولید 1975، در جشنواره کن جایزه منتقدان بین الملل، FIPRESCI، را از آن خود کرد . این ساخته خود را به عنوان اثری مطرح در سینمای نوین معرفی نمود، که پیرامون سفر دسته‌ای از هنرمندان در یونان، از 1939 تا 1952، می‌باشد. فیلم با تکیه بر خاطرات اجتماعی، تعمداً و به صورتی سنجیده اصول ترتیب زمانی را زیر پا گذاشته و حتی می توان گفت از وقایع اخیر آغاز شده و به گذشته ی مهیج راه پوییده است و دوران دیکتاتوری "متاگزاس"، اشغال آلمان‌ها، مقاومت یونان و استعدادها و گرایش‌های گوناگون آن، غلبه و پیروزی سلطنت، جنگ های غیر نظامی، شکست کمونیست ها در 1949 و انتخابات 1952 را در بر می‌گیرد.

   آنجلوپلوس برای نخستین بار در تاریخ کوتاه سینمای یونان، تاسوس گودلیس، اثری که تلاشی صادقانه و آرزومند برای به نمایش در آوردن رنج های یونان معاصر دارد، را شرح می‌دهد. کنایه هایی به آتریدا هدایت‌هایی به بیننده ارائه کرده و وی را دعوت به نگاهی به تاریخ اخیر یونان، چه از لحاظ سیاسی و چه از دید اجتماعی، در نور تقدیر و سرنوشت جهان، که ریشه در دوران دیرین و کهن دارد، می‌نماید.

   ابعاد تراژیک و حزن‌انگیز شخصیت‌ها در تضاد و کشاکشی که آن ها را در برابر قدرت سیاسی حکمران در گود مبارزه قرار می دهد، مشاهده می‌شود .

   با این نقاشی آبرنگ چهار ساعته و پس از آن "شکارچیان"، ساخت 1977، که با کشف بدن یک سرباز پارتیزان توسط شش شکارچی آغاز می شود و معرف داستان تاریخ سیاسی یونان در سال های 1949 تا 1977 می‌باشد، برخی از نشانه‌های ثابت سبک‌شناسی، نگارشی و موضوعی سینمای آنجلوپلوس از جمله وزن و ارزش تاریخ، محک قدرت، فضای تئاتر گونه، به شکلی متکی به نفس و بی‌تفاوت نسبت به گروه، عدم پذیرش داستان سرایی قراردادی در حمایت از گونه‌ای که به عمد کنار گذاشته شده، با دوربین های ثابت و شات‌های متسلسل بلند که پدید آورنده حس تناوب زمان می‌باشد، بنا نهاده گشت.

   در 1978 آنجلوپلوس به عضویت هیئت ژوری فستیوال فیلم برلین درآمد و دو سال پس از آن بار دیگر در اثری تاریخی به نام "اسکندر کبیر"، تولید 1980، قدرت خود در فیلمسازی را به رخ همگان کشید. داستان مستبدی که با تغییر مسیر شاهراه قرن، رویای حکمرانی در قالب ستمگری توانمند را در سر می پروراند . شخصی عام زاده که به دست عامه نیز نابود گشت .

   پس از ساخت مستندی کوتاه، در 1982، در آتن، آنجلوپلوس با بازگشت به آکروپولیس همکاری خود را برای نخستین بار با تونینو گوئرا، شاعر و نمایشنامه نویس برجسته، آغاز نمود . اثر آن ها که "سفر به سیترا"، 1984، نام داشت، در فستیوال کن، جایزه ی منتقدان بین الملل برای بهترین داستان را برنده شد . فیلم به زندگی و هدف فیلمسازی می پردازد که قصد ساخت فیلمی در رابطه با پدر خود و شخصی که پس از سی سال تبعید به شوروی  اکنون به سرزمین مادری اش بازگشته را دارد . طیاین روایت، از اجتماعی سخن رانده می شود که به ظاهر تمامی معنویان در آن ناچار به تبعیدند و آنجلوپلوس عموما در آن بیداری و وارستگی خویش را با یونان دموکراتیک بیان می دارد . در این اثر تلاش برای جستجوی هویت، که عمیقا توسط آنتونی نشاندار گشته بود، جایگزین مطالعه ی جمعیت می گردد . سفر، و اغلب به شکل بازگشت به خانه و تعیین مرز، پایه ی نوشته های خالق اثر به نظر می رسد .

  پس از "سفر به سیترا" و در سال 1986، آنجلوپلوس فیلمی را درباره پیرمردی است که خانواده اش را ترک گفته و اکنون در تنهایی خویش بسر می برد، تحت عنوان "پرورش دهنده ی زنبور عسل" کارگردانی کرد. پس از این اثر و در سال 1988، آنجلوپلوس اثری با عنوان "چشم اندازی در مه" جلوی دوربین خویش برد. موضوع این فیلم که درباره سفر دو کودک در پی پدری خیالی است به مثابه نگاره ای از آزمایه ی دنیایی بی سو و فاقد روح می‌ماند که تنها چشم نابغه‌ای چون آنجلوپلوس قادر به تماشای آن است. بعدها که تئو آنجلوپلوس برنده ی شیر نقره ای ونیز شد، برای آشکار ساختن احساس خود، بیانی روشن از کاراکتر ارستس، شخصی که در "بازیگران پی سپار" دو قهرمان فیلم را ملاقات می کند، داشت.

   فیلم بعدی وی، "گام معلق لک لک"، محصول 1991، در مرز دو کشور خیالی و موهوم، در قلب روستایی پر از مهاجر به وقوع می‌پیوندد. جایی که یک روزنامه نگار گمان می کند، سیاستمداری که به نحوی اسرارآمیز ناپدید گشته را یافته است. با این اثر آنجلوپلوس انعکاس اندیشه‌ی تلخ خویش در رابطه با فقدان نقاط عطف در دنیا، از زمان تخریب دیوار برلین را آغاز می کند.

   در 1994، وی فیلمبرداری "نگاه خیره ی اولیس" را در کشورهای منطقه بالکان آغاز نمود . انرو هورتن در نوشته اش در رابطه با این اثر، با بازی هاروی کیتل می گوید : « " نگاه خیره ی اولیس " یک سه گانه ی ادیسه وار است . در یک سطح جستجویی بر ریشه های سینمای بالکان و به واقع خود سینما می نماید. همچنین سفری به تاریخ بالکان و به نحوی برجسته در بر دارنده‌ی تراژدی مداوم بوسنی است و در پایان سفر منحصر به فرد مردی به اعماق زندگی، عشق ها و از دست رفته‌هایش را به تصویر می کشد.»

   "نگاه خیره‌ی اولیس" جایزه ی با ارزش هیات ژوری و منتقدان بین الملل و عنوان فیلم سال اروپا را یدک می‌کشد. آنجلوپلوس در پروژه‌ی برادران لومی‌یر به مناسبت صد سالگی سینما نیز همکاری نمود.

   تئو آنجلوپلوس بالاخره با ساخته‌ی بعدی خود، "ابدیت و یک روز"، نخل طلای خواستنی کن را بدست آورد و یونان را در مراسم جوایز آکادمیک امریکا مطرح ساخت. مایکل ویلمینگتون، "ابدیت و یک روز" را  مطالعه ی مسحورکننده‌ی بصری سفر نگارشگری سالخورده، در حال و گذشته تعریف کرد. در حالیکه دیوید استراتن در ورایتی، "VARIETY "، نوشت : « "ابدیت و یک روز" نشان می دهد که تئو آنجلوپلوس سبک و زمینه‌ی کاری خود را می‌پالاید. درست مانند فیلم‌سازان بزرگ دیگر که دوباره زمینه‌های مشابهی را کاوش کرده‌اند، پس آنجلوپلوس با یکی از شفاف‌ترین، درخشان‌ترین و همچنین عاطفی‌ترین سفرهای بدین سان طولانی خویش، درهای جدیدی گشوده و رشد نموده و پیش می‌تازد.‌»

   پس از موفقیت "ابدیت و یک روز" آنجلوپلوس به مدت شش سال فیلمی نساخت تا اینکه سر انجام در سال 2004 اثری باشکوه با درون مایه‌ای نوستالژیک به نام "دشت گریان" را کارگردانی کرد. این فیلم از حیث درون مایه و قدرت کارگردانی در چنان مرتبه‌ای به سر می‌برد که آنجلوپلوس عنوان تریلوژی یا سه‌گانه را بر آن نهاد، چراکه معتقد بود که اثرش ساخته‌ای است که در آن واحد در بردارنده هر سه عنصر یک سه‌گانه یعنی فاجعه، تهوع و تحول است. "دشت گریان" دورنمایی از سی سال تاریخ سرزمین یونان است که آنجلوپلوس به شکلی سمبلیک آنرا در قالب زندگی دخترکی بینوا و درمانده به نام النی آورده است. النی به نوعی گوشه‌ای از حوادث و پیشامدهایی است که در فاصله سالهای 1919 تا 1949 در یونان اتفاق افتاد. وقایعی چون هجرت، برادر‌کشی، نسل‌کشی، غربت و مانند اینها که در آن سالها بر سر مردم آن منطقه آمد.

 

 

فیلم شناسی (کارگردان)

غبار زمان (2007) / سه دقیقه (2006) فیلم کوتاه / دشت گریان (2004) / ابدیت و یک روز (1998) / نگاه خیره اولیس (1995) / گام معلق لک‌لک (1991) / چشم اندازی در مه (1988) / پرورش‌دهنده زنبور عسل (1986) / سفر به سیترا (1984) / آتن، بازگش به آکروپلیس (1983) / یک روستا، یک روستایی (1981) فیلم کوتاه / اسکندر کبیر (1980) / شکارچیان (1977) / بازیگران پی سپار (1975) / روزهای 36 (1972) / رستاخیز یک جنایت (1970) / انتشار (1968)

 

 منبع بیوگرافی و فیلم‌شناسی: وبلاگ سلام سینما
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اردیبهشت1390ساعت 7:38  توسط استاکر | 
کرت کوبین خواننده و بنیان‌گذار گروه راک نیروانا پنجم آوریل ۱۹۹۴ در سن ۲۷ سالگی به زندگی خود پایان داد. او که با سرعتی باورنکردنی خود را به صدر فهرست ستارگان راک رسانده بود، در اوج موفقیت و در سنین جوانی بر اثر افراط‌کاری ها و خودویرانگری ها جان خود را از دست داد.

مثل بسیاری از همتایانش در عرصه موسیقی راک ازجمله جیم موریسون، جیمی هندریکس و جنیس جاپلین، کوبین نیز در اوج شهرت و محبوبیت خود را نابود ساخت. اما کوبین یک تفاوت عمده با نامهای ذکرشده داشت و آن اینکه او علاقه‌ای به شهرت یافتن به‌عنوان سخنگوی اعتراضات نسل خود نداشت. او همواره نگران بود که مبادا به‌خاطر موفقیت عظیم و استقبال عامه مردم از آثار موسیقی گروهش، وادار به مصالحه و تن دادن به خیلی از بازیهای رایج برای جذب مخاطب بیشتر بشود. کوبین بی‌شک شیطانی در درون داشت، و در بیرون راندن این شیاطین درونی ناکام بود.

Kurt_Cobain___12Caras_Series_by_artcova.jpg

همینها او را به کام افسردگی، مواد مخدر و عاقبت خودکشی سوق داد. ظهور گروه نیروانا در عرصه موسیقی راک اتفاقی نوین بود. تلفیق صداهای خشن و سنگین موسیقی راک با ذائقه جوان‌پسند کوبین (که برداشتی از فرهنگ پاپ به شمار می‌رفت) تعریفی تازه به ژانر موسیقی آلترناتیو بخشید. او به شمایل موسیقی متفاوت در مقابل جریان غالب موسیقی تجاری بدل شد. در سال ۱۹۸۵ کوبین هجده ساله با یک نوازنده بیس به‌نام کریست نووسلیچ آشنا شد و این آشنایی باعث تشکیل گروهی به‌نام نیروانا شد.

اولین آلبوم آزمایشی گروه Nirvana در سال ۱۹۸۸ با عنوان love bass ضبط شد و بعد اولین آلبوم تجاری و رسمی نیروانا با عنوان Bleach در سال ۱۹۸۹ منتشر شد. فروش ۳۵۰۰۰ نسخه از یک گروه ناشناس و تازه‌کار، موفقیتی عظیم به حساب می‌آمد. اما در ابتدا اشعار و موسیقی آلبوم از سوی تهیه‌کننده تهاجمی و درنده‌خو ارزیابی شده بود. اما استقبال مردم از فضای غم‌بار و تیره آهنگهای آلبوم bleach ثابت کرد تهیه‌کنندگان و کارگزاران دنیای موسیقی چندان هم چیزی حالی‌شان نیست و نبض بازار و ذائقه عمومی را در دست ندارند.

پس از افزوده شدن دیو گرول به‌عنوان نوازنده درام به گروه، دومین آلبوم نیروانا با عنوان never mind در سال ۱۹۹۱ ضبط و منتشر شد. درحالی‌که تهیه‌کنندگان حداکثر روی فروش ۱۰۰ هزار نسخه‌ای آلبوم حساب کرده بودند، محبوبیت ترانه smells like teen spirit آن‌قدر زیاد شد که ۱۴ میلیون نسخه از این آلبوم ظرف یک‌سال و نیم به فروش رسید.

145651__nirvana_l.jpg

NIRVANA

نیروانا به یک پدیده نه‌تنها در موسیقی، که در فرهنگ زندگی نوجوانان معاصر بدل شده بود. گروه نیروانا در سال ۹۲ در جشنواره موسیقی راک بریتانیا شرکت کرد و اجرای زنده آنها توجه نسل جوان اروپای غربی را نیز به این گروه شکل گرفته در سیاتل واقع در شمال غربی آمریکا جلب نمود. در همین سال کوبین با خواننده جوان و گمنامی به‌نام کورتنی لاو ازدواج کرد. آن خواننده گمنام این روزها و پس از گذشت ده سال از مرگ همسرش، نام آشنا و فعالی است.

اعتیاد هردو به هروئین باعث شد لطمات شدیدی به تنها فرزندشان فرانسز وارد آید. خودویرانگریهای کوبین از اینجا به بعد به اوج رسید. بسیاری از اجراهای زنده گروه به‌خاطر زخم معده شدید کوبین لغو شد. وقتی انتشار سومین آلبوم گروه به تعویق افتاد، اعضای گروه تعدادی از ترانه‌های کنارمانده قبلی را در یک مجموعه جمع‌وجور سر‌ِهم کردند و با عنوان incesticide به بازار فرستادند. بالاخره در اوایل بهار سال ۱۹۹۳ سومین آلبوم نیروانا با نام In Utero منتشر شد. اختلافات فراوانی بر سر ترانه‌های این آلبوم میان اعضای گروه و تهیه‌کنندگان به‌وجود آمد تا جایی که نزدیک بود این آلبوم منتشر نشود.

فروش این آلبوم به پای موفقیت مجموعه Never mind نرسید، اما گروه هنوز روی خط موفقیت سیر می‌کرد. در پاییز ۹۳ پت اسمیر گیتاریست برای شرکت در تور آمریکا به گروه اضافه شد. اما مواد مخدر و افسردگی کوبین را نابود کرده بود. در طول این تور کوبین چندین‌بار روی صحنه دچار اووردوز شد و برنامه نیمه‌کاره تعطیل شد. در ماه مارس ۱۹۹۴ شب پیش از اجرای زنده در رم کوبین با افراط عمدی در مصرف مواد مخدر و الکل دست به خودکشی زد اما پزشکان ایتالیایی نجاتش دادند.

وقتی از ایتالیا به خانه بازگشت، با تیغ رگ دست خود را زد و این‌بار پلیس آمریکا در حمام را شکست و او را به بیمارستان منتقل کرد. پس از درمان کوبین را به یک مرکز بازپروری روانی فرستادند، اما او ظرف ۴۸ ساعت از آنجا گریخت و به خانه بازگشت درحالی‌که یک تفنگ شکاری خریده بود. کوبین آخرین‌بار روز اول آوریل ۱۹۹۴ تلفنی با کورتنی لاو همسرش صحبت کرد. پنجم آوریل مقدار زیادی والیوم و هروئین مصرف کرد و لوله تفنگ را بر دهان گذاشت و شلیک کرد. جسدش سه روز بعد کشف شد و روز چهاردهم آوریل ۱۹۹۴ در گورستان عمومی سیاتل و در حضور ۷۰۰۰ نفر از طرفدارانش دفن شد.

چند ماه پس از مرگ شبکه MTV کنسرتی از نیروانا در نیویورک با نام MTV unplugged پخش کرد که کرت کوبین و نیروانا را جاودانه ساخت. این در حالی بود که "گرول" گروه جدیدی به نام Foo fighters تشکیل داد. نووسلیچ هم به گروه Sweet ۷۵ پیوست.

موسیقی نیروانا به موسیقی طغیان و اعتراض نسل نوجوان و جوان اواخر دهه ۹۰ تبدیل شد. گروههایی چون Alice in chairs, pearl jam, sound garden به تقلید از سبک نیروانا پرداختند اما نتوانستند موفقیتی در آن ابعاد کسب نمایند. طرفداران سینه‌چاک کوبین تئوری توطئه را تقویت کرده و مرگ او را قتل دانستند. انگشتهای اتهام هم به‌سوی همسرش کورتنی لاو دراز شد.

در فیلم مستندی با نام کرت و کورتنی این اتهام به‌صراحت مطرح شد. کتابی هم در این‌باره با نام عشق و مرگ (Love and Death) به چاپ رسید که با نام فامیل همسر کوبین (Love) استعاره جالبی پدید آورد. اما مرگ کوبین مثل مرگ خیلی از مشاهیر یک معمای پیچیده و دشوار بود. گزارشهای پزشکی حاکی است در لحظه کشته شدن، آن‌قدر هرویین در رگهای کوبین جریان داشت که او قاعدتاً نمی‌توانسته تفنگ شکاری را در دست بگیرد و شلیک کند. او آن‌قدر نشئه بود که به عقیده پزشکان داشت اووردوز کامل می‌کرد و نه توان برداشتن اسلحه را داشت و نه نیازی به این کار بود.

پانزده سال پس از مرگ کوبین سبک راک آلترناتیو به یک کلیشه بدل شده و موسیقی راک با سرعت تمام به‌سوی تجاری شدن پیش می‌رود. همین امر موسیقی نیروانا را در این سالها زنده نگه داشته است.
+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 12:59  توسط استاکر | 


Bob Dylan

اولین فرزند آبراهام زیمرمان و بئاتریس زیمرمان نوزادی ۵/۲۰ اینچی بود که تقریباً ۵/۳ کیلو وزن داشت و سری به تناسب بزرگتر. رابرت آلن زیمرمان در ۲۴ می۱۹۴۱ در ایالت مینه سوتا به دنیا آمد. در ۱۰ سالگی شروع به نواختن گیتار کرد. گیتاری که در خانه ای که پدرش خریده بود پیدا کرده بود. هیچ وقت از پدر و مادرش راضی نبود، تا حدی که میگوید از پدر مادر درستی به دنیا نیامده.

از شش سال سازدهنی و پیانو را آغاز کرد. در ۱۸ سالگی یعنی در جون ۱۹۵۹ بعد از اتمام دبیرستان در فارگو به عنوان پیشخدمت شروع به کار کرد. در آنجا با بابی وی آشنا شد. خوانندهای که گروهی محلی به نام دِشادوز را رهبری میکرد. او به دنبال یک نوازنده پیانو بود برای ترانه ای به نام سوزی بیبی. رابرت جوان برای او در چند اجرا پیانو زد.

بعد از آن باب به مینه سوتا برگشت و به دانشگاه مینه سوتا رفت اما سر کلاسها حاضر نمیشد و بعد از شش ماه درس را رها کرد. به گفته خودش: شبها تا صبح ساز میزدیم و میخوندیم... صبحها هم میخوابیدیم و وقتی برای درس خواندن نداشتیم...


باب آن زمان خود را معرفی میکرد احتمالاً از روی نام عمویش برداشته بود و... بعدها نامش را به bob Dylan تغییر داد. میگویند به خاطر Dylan Thomas شاعر این نام را برگزیده. از تغییر نامش هیچ توضیح درستی وجود ندارد. به گفته خودش: «چرا این اسم خاص رو انتخاب کردم واقعاً نمیتونم بگم! و این چیزها که در موردش میخونم واقعاً اتفاق نیفتاده؛ این نام فقط یک روز به ذهنم رسید و انتخابش کردم...»

باب از دوران کودکی اش خوشش نمیآید و دوست ندارد درباره آن زمان حرف بزند. خودش میگوید: «من هیچ وقت یادم نمیاد که یه بچه بودم؛ فکر میکنم یه نفر دیگه بوده که بچه بوده!!!»

از دوران کودکی علاقه شدیدی به موسیقی داشته. خوانندگانی چون هنک ویلیامز – جیمی روجوز، الویس و به خصوص وودی گاتوی.

او به آهنگهای خوانندگان فولکلور گوش میکند، به خصوص وودی گاتری.


وودی گاتری در ۱۴ جولای ۱۹۱۲ در ایالت اُکلاهاما متولد شده. خواننده، شاعر و آهنگسازی که او را پدر موسیقی اعتراض میدانند. او تبدیل به یک بت برای باب دیلن شد. سال ۱۹۶۰ دیلن متوجه شد که گاتری ۴۸ ساله در حال مردن به خاطر حمله بیماری ارثی اش است. به بیمارستان گری استون در نیوجرسی تلفن زد و خواست که با وودی صحبت کند. اما به او گفتند که آقای گاتری تلفن جواب نمیدهد ولی دوست دارد که عیادت کننده داشته باشد. او با یک چمدان و یک گیتار و ۱۰ دلار به سمت نیوجرسی رفت برای دیدن وودی. هنگامی که به نیویورک رسید، به محله گرینویچ ویلج رفت؛ محله ای در جنوب منهتن که در آن زمان پاتوق هنرمندان بود. در آنجا به کافه وآ رفت و با هنرمندانی چون دیوید ون رونک و رامبلینگ جک الیوت آشنا شد. در آن شب در کافه وآ ترانه های وودی را نواخت. هنگامی که وودی را دید ترانه song to woody را برایش زد؛ اولین ترانه ساخته دیلن که اجرای عمومی شد. وودی گاتری سرانجام در سوم اکتبر ۱۹۶۷ درگذشت.

اولین آلبوم دیلن اوایل سال ۱۹۶۱ توسط کولومبیا ریکوردز با عنوان bob Dylan منتشر شد. در این آلبوم تنها دو ترانه از ۱۳ ترانه ساخته باب دیلن بود. مَچ میلر رئیس کمپانی کولومبیا ریکودز در مورد این آلبوم میگوید: آلبوم اول دیلن خوب فروش نکرد...


در همان سال دیلن با دختری به نام سوز آشنا شد. او در ۲۰ نوامبر ۱۹۴۳ در نیویورک متولد شد. سوز که یک خانواده امریکایی- ایتالیایی داشت، به همراه مادر و خواهرش در امریکا زندگی میکرد. او دیلن را در آلبوم the freewheelin’ bob Dylan یاری کرد. اما سوز در جون ۱۹۶۲ به همراه مادرش برای تحصیل به ایتالیا رفت تأثیر عمیقی که روی دیلن گذاشت حاصلش ترانه های زیبایی چون Don’t think twice its allright و  Ballad In Plain D بود. میتوانید تصویر او را روی جلد آلبوم the freewheelin’ bob Dylan در کنار باب دیلن ببینید.


The Freewheelin' Bob Dylan


تابستان ۱۹۶۳ هنگامی که دیلن از سوز جدا شده بود با خوانندهای به نام جون بائز آشنا شد.

جون بائز در ۹ ژانویه ۱۹۴۱ در یک خانواده مکزیکی- اسکاتلندی به دنیا آمد. او که تنها دو ماه از باب بزرگتر بود، هنگامی که دیلن به گرینویچ رسید، یک ستاره در موسیقی فولک بود. او به دیلن و ترانه هایش علاقه مند بود. در جولای آن سال آنها در فستیوال نیوپورت فولک با هم اجرا داشتند. بعد آن سال جون بائز دیلن را با خود به تور برد و او را مهمان خیلی مخصوص معرفی کرد.

در آن سال به دیلن و بائز لقب «شاه و ملکه فولک»(۱) دادند... دیلن در مورد جون بائز میگوید: «او یک گیتاریست فوق العاده است. هنگامی که او را در تلویزیون میدیدم احساس میکردم که به یک خواننده همراه خودش احتیاج دارد و از زاویه ای دیگر رویم تأثیر گذاشت.» هنگامی که بائز در تور انگلیس دیلن در ۱۹۶۵ به او ملحق شد (مستند don’t look back) او در آنجا کمتر شناخته شده بود. از دیلن انتظار داشت که او را در برنامه هایش معرفی کند. اما او چنین قصدی نداشت و در سفرش به او اعتنا نمیکرد. هنگامی که از بائز درخواست شد که به خانه برگردد، او شکست. بعد از آن هنگامی که دیلن در اثر مسمومیت غذایی بستری شده بود، بائز تصمیم گرفت به دیدن او برود. آنها تا ۱۰ سال دیگر با هم نخواندند تا اواسط دهه ۷۰ در تور رولینگ تاندر.

بائز در سال ۱۹۶۹ آلبومی به نام any day now را منتشر کرد؛ آلبومی از ترانه های دیلن. در ۱۹۷۵ درباره او ترانه ای به نام diamond & rust را سرود.

در مارچ ۱۹۶۵ دیلن با اولین گروه الکتریک خود آلبوم پنجمش را ضبط کرد. آلبوم bringing it all back home. او به همراه مایک بلوم فیلد گیتاریست؛ ساملی درامر؛ الکوپر اورگان؛ بری گلدبری پیانو؛ در نیپورت فستیوال در سال ۱۹۶۵ ظاهر شد. او هنگامی که گیتار الکتریک به دست گرفت، با فریادها و هو کردنهای طرفدارانش و همینطور طرفداران موسیقی فولک مواجه شد. پت سیگر هنگام اجرای دیلن به خاطر اجرای راک اند رول او در جشنواره موسیقی فولک و استفاده از گیتار الکتریک ناراحت شده و تصمیم داشته که با تبرش کابلها را قطع کند. او میگفت: «صدای دیلن را نمیشنوم.»... دیلن بعد از اجرای فقط سه ترانه از سن پایین آمد. ولی بعد از چند دقیقه دوباره روی سن رفت؛ این بار تنها و با گیتار آکوستیک خود. اجرای خشم برانگیز او باعث واکنش منفی از طرف تشکیلات موسیقی فولک شد. چهار روز بعد از حضور جنجال آمیزش در فستیوال نیوپورت او دوباره به استودیو در نیویورک برگشت و ترانه پزتیولی برای خیابان را ضبط کرد که پر بود از ایجاد جنون سوءظن وکینه جویی. «من دلیلش رو میدونم/ که تو پشت من حرف میزنی/ یکی رو لای جمعیت داشتم/ که کنار تو بود»..؟..

سال ۱۹۶۶ در کنسرت او در رویال آلبرت هال یکی از طرفدارانش به خاطر عصبانیت از موسیقی الکتریک دیلن از لابهلای جمعیت فریاد زد: یهودا. و دیلن در جوابش گفت: من تو را قبول ندارم... تو یک دروغگویی...

باب دیلن به خاطر خیانت به موسیقی فولک و ورود به دنیای راک اند رول و موسیقی راک بسیاری از طرفدارانش را از دست داد. اما طولی نکشید که دوباره آنها را به دست آورد...

بعد از تور او در اروپا او به نیویورک برگشت. مدیر برنامه ریزی او کنسرتی بزرگ در تابستان و پاییز برای او برنامه ریزی کرده بود. اما در ۲۹ جولای ۱۹۶۶ هنگامی که او در حال راندن موتورسیکلتش بود ترمزهایش قفل کرد او به زمین خورد.خبر دقیقی از مقدار جراحت منتشر نشد. هیچ کس آمبولانس خبر نکرد. هیچ گزارشی هم توسط پلیس از تصادف وجود ندارد. وسعت جراحت هیچ وقت کاملاً اعلام نشد. ولی تأیید شد که گردنش شکسته شده بود. او بعد از تصادف شروع به نوشتن و ضبط کردن ترانه هایش کرد. اما تا هشت سال کنسرت نگذاشت...

● آثار:

او طی ۴۶ سالی تجربه در موسیقی که تا کنون بیش از ۴۵ آلبوم ثمره اش بوده، با هنرمندان مختلفی همکاری کرد و کنسرت های مختلفی اجرا کرد او همچنین چندین جایزه گرمی را به خود اختصاص داد..

نمیتوان یک سبک را برای باب دیلن انتخاب کرد. او اوایل دهه ۶۰ در موسیقی فولک بود که به یک رهبر برای جوانان آن زمان تبدیل شده بود. و با زبانی تلخ و رک به انتقاد و اعتراض میپرداخت. ترانه های ضد جنگ و حمایت از حقوق بشر او حرف همه مردمان آن زمان بود که دیلن آنها را داد میزد که میتوان به ترانه های  Blowin' In The Wind, Masters Of War, A Hard Rain's A-Gonna Fall… اشاره کرد.



او بعد از چند سال با انتشار آلبوم روی دیگر باب دیلن فرم اشعارش را به سبک عاشقانه تغییر داد. در سال ۱۹۶۵ از گیتار الکتریک در آهنگ هایش استفاده کرد که موجب خشم طرفدارانش شد. و شجاعانه سد بین سبکها را از بین برد. و آلبومهای blonde on blonde و highway ۶۱ revisited را با استفاده از گیتار الکتریک ضبط کرد. او بعد از تصادفش در اواخر دهه ۶۰ آلبومی با نام john wesley harding را منتشر کرد که در آن از گیتار الکتریک استفاده نکرد و متن اشعارش را از کتابهای مذهبی گرفته بود. منتقدان تغییر فرم اشعار دیلن را تأثیری از تصادفش میدانند. او در دهه ۷۰ نیز آلبومهای slow train coming و saved را که اشعاری مذهبی دارند منتشر کرد.

آخرین آلبوم او سال 2009 با نام Christmas In The Heart منتشر شد.

او تاکنون جوایز متعددی از گرامی و گلدن گلاب تا اُسکار را دریافت کرده است. در سال ۱۹۹۹ جزو ۱۰۰ چهره تأثیرگذار از نظر مجله تایمز در قرن بیستم شد. و در سال ۲۰۰۴در لیست بهترین هنرمندان کل تاریخ در مجله رولینگ استون رتبه دوم را به دست آورد. او همچنین بارها نامزد دریافت جایزه نوبل شد.

ترانه های او را خوانندگان بسیاری چون جیمز هند، جانی کش، جان بائز، جان لنون، استیوی واندر، اریک کلاپتون و وایت استرایپ و... خوانده اند.

باب در سال ۱۹۷۲ با ساخت موسیقی متن برای فیلم pat garret and billy the kid ساخته سام پکینپا و اجرای نقش کوچکی در آن وارد سینما شد که ترانه معروفKnockin' on Heaven's Door برای این فیلم ساخته شد که خوانندگان بسیاری آن را خواندند.

او در سال ۱۹۷۷ فیلم renaldo & clara را کارگردانی کرد.

در باره ی او چندین فیلم و مستند ساخته شده است.

مستند  Don’t Look Backساخته ی D.A Pennebaker که در باره تور انگلیس او در سال ۱۹۶۵ است که جان بائز و دونوان در آن حضور دارند.

مستند eat the document که دیلن و پنبکر آن را ساخته اند که در باره تور اروپایی دیگری از دیلن است.

مستند no direction home که توسط مارتین اسکورسیزی در سال ۲۰۰۵ از زندگی دیلن و شرح اتفاقات توسط باب دیلن و کسانی دیگر چون: آلن جیمزبرگ، دپو وان رونک، جان بائز و...از تولد او تا سال ۱۹۶۶ که در دو قسمت ساخته شد.

و اخیرا فیلم I not there به کارگردانی تاد هینز که یک بیوگرافی از دیلن است ساخته شده که در این فیلم شش بازیگر در نقش دیلن در دوره  ای مختلف زندگی اش بازی میکنند و جالب تر از همه این است که یکی از این شش بازیگر خانم کیت بلانشت است که او حدود سالهای ۶۵-۶۶ از زندگی دیلن را بازی میکند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 6:56  توسط استاکر | 

 زمان و مکان تولد:21 دسامبر سال 1947 در فرانچسکو سانچز گمژ در آلگسیراس که شهری از ایالت کادیز در رأس نقطه جنوبی اسپانیا

معرفی آلبوم های ثبت شده به نام پاکو دلوسیا(یا دلوچیا):

La Fabulosa Guitarra de Paco de Lucia (1967)
Fantasia Flamenca (1969)
El Duende Flamenco (1972)
Fuente Y Caudal (1973)
Almoraima (1976)
Castro Marin (1979)
Paco de Lucia Interpreta a Manuel de falla (1980)
Solo Quiero Caminar (1981)
Friday Night in San Francisco (1981)
Passion Grace and Fire (1982)
Siroco (1987)
Zyryab (1990)
Potro de Rabia y Mile (1991)

بیو گرافی پاکو دلوچیا -"Paco De Lucia''
او در 21 دسامبر سال 1947 در فرانچسکو سانچز گمژ در آلگسیراس که شهری ار ایالت کادیز در رأس نقطه جنوبی اسپانیا ست دیده به جهان گشود .نام اصلی او Francisco Sanchez Gomez می باشد و نام اسم هنری او Paco De Lucia تجلیلی است از مادرش لوسیا گومژ و پدرش آنتونیو سانچز یک کارگر روزانه بود که شبها در مناطق مختلف گیتار مینواخت که اصلی ترین علت گرایش پاکو به نوازندگی این ساز است و نیز برادر بزرگ او پاکو كه مشوق او در این عرصه بود .

اولین اجرای او در رادیو آلگسیراس در سال 1958 بود ، او در گروه برادران رامون عضویت داشت و تورهای مختلفی در گوشه و کنار داشتند که تمرین خوبی برای او بود که سبک رقص تند کولیهای اسپانیا یا همان فلامنکو را در پیش گرفته بود .

در سال 1958 وقتی که دلو چیا فقط 11 سال داشت اولین نمایش عمومی خود را به اجرا گذاشت و یکسال بعد برنده جایزه مخصوص جرز فلامنکو شد . در 14 سالگی با دسته بازیگران فلامنکوی خوزه گرکو رقاص مسافرت میکرد و برایشان گیتار می نواخت ، او 3 سال با آنها بود . وقتی که پاکو در تور گرکو در آمریکا بود ، سابیکاس بزرگ را ملاقات کرد که یک گیتاریست با نفوذ که اسمش مترادف با فلامنکو آمریکا بود او را تشویق کرد تا روشهای شخصی خود را ادامه دهد . پاکو دلو چیا نصیحت سابیکاس را در نخستین حضورش در صحنه در تالار کرنجی در سال 1970 انجام داد .

وقتی به اسپانیا بازگشت فستیوال فلامنکو گیتانو را همراهی کرد که تور نمایشی سالیانه فلامنکو بود که 7 سال ادامه داشت . او اولین آلبومش را در سال 1965 در سن 18 سالگی ضبط کرد .

در سال 1967 پاکو شروع به فاصله گرفتن از استادان با نفوذ مثل ریکاردو و ماریو اسکودرو کرد و با فانتاسیا فلامنکا در سال 1969 آلبومی ارائه داد . او روش خودش را مشخص کرد ، تکنیک بسیار عالی او قطعات دلنشین فلامنکوی سنتی را با سازماندهی خوب به نمایش در آورد .

در سال 1968 او کامرون دلاایسلا ، یکی از رهبران خواننده فلامنکو را ملاقات کرد که شراکت آنها بیش از 10 ضبط را بهمراه داشت . در حقیقت آلبوم پوترودرابیای میل در 1991 آنها که از سال 1984 شروع به کار شده بود احتمالا آخرین کار دلو چیا با کامرون دلااسلا بود که در سال 1992 از دنیا رفت .

در آلبوم سال 1972 سبک جدید پاکو بیشتر نمایان شد و همچنین آلبوم سال 73 که عموم پسند تر بود و نیز آلبوم سال 76 که آنرا یک شاهکار در نظر می گیرند . آلبوم سال 80 نشانه بارز آهنگسازان تراز اولیست که عاشق فلامنکو بودند و نیز 1981 که در بر دارنده سازهایی چون باس ، درام و ساکسیفون بود و تاریخچه عالی همکاریش ، مخصوصا با آهنگسازان جاز و البته بیشتر همراه چیک کورآ که پیانیست متبحریست و عضویت در بند John McLaughlin , Larry Coryell and Al DeMeola

كه اغلب نتیجه های مبهوت کننده ای از این همکاریها به اثبات رسیده ، او همچنین برای چند فیلم نیز موسقی ساخت و در جشنواره بزرگ تیترو د لا زارزوالا در سال 1986 در مادرید حضور یافت .

به هر حال پاکو به موسیقی فلامنکو ناب بازگشت و در سال 87 سیروکو را ضبط کرد و در سال 1990 نیز زریاب را که تركیبی از موسیقی مخصوص او بهمراه چیک کورآ پیانیست بود . (زریاب یکی از موزیسین های بزرگ ایران زمین در عهد عباسیان می باشد که پیدایش گیتار را به او نسبت می دهند و پاکو با علم به این موضوع نام آلبوم خود را زریاب گذاشته است .)

پاکو می گوید من هرگز ریشه ها را در موسیقی ام فراموش نمی کنم و سعی می کنم با رعایت سنتها با تحقیق در موسیقی های متفاوت چیزهای جدیدی یافته و آنها را در موسیقی فلامنکو بیاورم و اضافه می کند من یک گیتاریست فلامنکو هستم و نمی توانم سبک دیگری بنوازم که اگر اینکار را بکنم باز صدائی همانند فلامنکو خواهد داشت .
+ نوشته شده در  دوشنبه 26 اردیبهشت1390ساعت 8:36  توسط استاکر | 

 گیتار و خون، 

یادی از ویکتور خارا، خواننده انقلابی شیلی


چنگیز محمودزاده


VICTOR_JARA76.jpg&t=1


همانند بسیاری دیگر، من عرق ریختن آموختم
نه فهمیدم که مدرسه چیست و نه دانستم بازی چه معنایی دارد
در سپیده دم آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند 
و در کنار پدر با کار بزرگ شدم

روزهای آخر زمستان بود؛ یکی از همین روزها که الان می گذرد. 74 سال پیش هوای سانتیاگو سرد بود. آخرین سوزهای زمستانی می گذشتند و در حاشیه شهر در کلبه ای تاریک و سرد آماندا درد می کشید. شوهر فقیرش کاری نمی توانست بکند جز آنکه قابله ای را بر بستر او بیاورد. آماندا آنقدر درد کشید تا ویکتور لیدیو خارا مارتینز به دنیا آمد. 23 سپتامبر 1932 بود؛ 74 سال پیش.

آخرین روزهای تابستان است. گرما فروکش کرده و ابرها آرام آرام در آسمان جولان می دهند، اما در سانتیاگو زمستان است و شهر آخرین نفس های زمستانی خود را می کشد. دنیای آنهایی که در نیمکره جنوبی زندگی می کنند با ما شمالی ها خیلی فرق می کند. حتی فصل هایمان هم یکی نیستند. یکی از همین روزها بود؛ 33 سال پیش. تانک ها روی آسفالت خیابان های سانتیاگو رژه می رفتند و سرمای کم جان زمستانی هیچ راه نفوذی به اورکت های آمریکایی نداشت که سربازان ارتش بر تن داشتند. سرمای شیلی را کارگران معدن های مس خوب می شناسند؛ آنها که معروفند به غلاف کردن دست هایشان برای سیگارهای روشن تا گرمای آتش آن را از پشت پوست های کلفت دستان خود به درون رگ ها بکشند، اما آن روز هوا زیاد سرد نبود؛ 11 سپتامبر (20 شهریور)1973 .

ویکتور از خانه بیرون آمد. شهر خلوت بود؛ خلوت تر از همیشه، اما عده ای دوان دوان این سو و آن سو می رفتند. از ورودی دانشگاه پلی تکنیک داخل شد. چهره های آشنا، همه جمع بودند و همه آماده. فکر می کردند، رویا می بافتند و شاید آرزو داشتند پیروز شوند، اما داستان، چیز دیگری بود. حمله اول را پس زدند و شاد شدند. هوا سرد نبود و انگشت هایشان سردی ماشه ها را احساس نمی کرد. خوشحال بودند، اما وقتی صدای شنی تانک ها را شنیدند، شادی آنها هم به پایان رسید. لوله تانک ها دیوارهای دانشگاه را نشانه گرفت و گلوله ها به پرواز درآمدند. عده ای از دیوار پشتی دانشگاه به خیابان زدند و آنها که ماندند، لوله سرد تفنگ سربازها را پس 

گردن خود احساس کردند. سرمای زمستان نفس های آخرش را می کشید، اما سردی لوله تفنگ ها، استخوان سوز بود. ویکتور را هم بردند. 

پسر، مادرت به راه افتاده است
آنان جاده پهناور را در پیش گرفته اند

و با گام های شتابان از دل ذرت زاران می گذرند
بیا با من بیا

جاده پهناور را درمی نوردیم
آینده دیگری در کار تکوین است

ویکتور خارا 74 سال پیش به دنیا آمد. فرزند مانوئل و آماندا در یکی از خانه های کوچک کارگری حاشیه پایتخت متولد شد. مانوئل کارگر روزمزد بود؛ یک روز نانی به خانه می آورد و یک روز بیکار می ماند. آماندا هم هر کاری از دستش برمی آمد، انجام می داد. می دانید که روزگار سختی است، شاید هم نمی دانید، آن زمان هم همین طور بود. ویکتور هنوز سن و سالی نداشت که پدرش خانواده را ترک کرد تا به مزارع برود و آنجا کارگری کند. 

بیچاره مانوئل الکلی؛ مگر چقدر پول درمی آورد تا به خانه بفرستد. پس آماندا ماند و بچه هایش. از صبح تا شب جان می کند و وقتی به خانه می رسید، دلخوشی ای نداشت جز اینکه گیتار کهنه را از کنار دیوارهای لخت خانه بردارد و برای بچه ها ترانه ای بخواند. ویکتور با موهای فرفری به او زل می زد و زمستان ها، نوک دماغش از سرما قرمز می شد. چه لذت بخش بود. آماندا آواز می خواند و او گوش می داد، اما آماندا هم مرد. ویکتور فقط 15 سال داشت که مادرش مرد. 


من زبان آقایان را آموختم
و همین طور زبان مالکین و اربابان را
آنها، اغلب مرا کشتند
چراکه من صدایم را علیه آنها بلند کردم

اما هنوز صدایش را بلند نکرده بود. آواز می خواند، اما نه آنقدر بلند که بخواهند حنجره اش را ریش ریش کنند. اول خواست حسابداری بخواند، اما شاید چنگی به دلش نزد که آن را رها کرد. تصمیم گرفت کشیش شود، اما آن را هم کنار گذاشت و به سراغ تئاتر رفت. 

سال های دهه 1960 میلادی تازه شروع شده بود که به اروپا سفر کرد. دهه ای که برای آمریکای لاتین به اندازه یک قرن طول کشید و هر روز شاهد انقلابی تازه، کودتایی دیگر یا حمام خونی بود که مردم در آن می غلتیدند. در همین سفر نوشت؛ «اصطلاح «موسیقی اعتراض» دیگر نمی تواند کاربردی داشته باشد چون معنا و مفهوم آن از بین رفته است. به نظر من باید از اصطلاح «آواز انقلابی» استفاده کرد... یک هنرمند باید خالقی قابل اعتماد و در شکل پیشرفته، یک انقلابی باشد... فردی که به همان اندازه چریک های مسلح خطرناک است آن هم به دلیل قدرتی که در برقراری ارتباط با مردم دارد». 


ویکتور خارا

آماندا مرده بود و مانوئل هم اگر هنوز نفس می کشید جایی غیر از اتاق های کثیف کارگری نداشت، اما فرزندشان ویکتور هر دو آنها را زنده کرد. Te Recuerdo Amanda ترانه ای بود که در سفر اروپا سرود و در آن داستان دو کارگر جوان به نام های آماندا و مانوئل و دیدار کوتاه آنها در فرصت اندک استراحت کارگران کارخانه را روایت می کرد. مانوئل برای مبارزه به کوهستان می رود و وقتی صدای سوت کارخانه شنیده می شود، او هم مانند بسیاری دیگر از کارگران به کارخانه بازنمی گردد.

موسیقی راک اروپا و آمریکا در آن سال ها روز به روز رادیکال تر می شد و هنوز نام پرافتخار «موسیقی اعتراض» را بر پیشانی خود حک کرده بود. در همان زمان شیلی هم شکل های تازه ای از موسیقی را تجربه می کرد. گروه هایی مثل «اینتی - للیمانی» و «کویلاپایون» علاقه شدیدی به استفاده از ساز و آوازهای فراموش شده مردم مناطق روستایی و کارگری شیلی داشتند. 

شعر من در مدح هیچ کس نیست
و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید
من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می سرایم
که هر چند باریکه ای بیش نیست

اما ژرفایش را پایانی نیست
شعر من آغاز و پایان همه چیز است
شعری سرشار از شجاعت
شعری همیشه زنده و تازه و پویا

آرام آرام داشت صدایش را بلند می کرد. سال 1966 اولین آلبوم به نام خودش را منتشر کرد و به کویلا پایون پیوست و تا سال 1969 به عنوان مدیر هنری آن کار خود را ادامه داد. یک سال بعد «چه گوارا»، چریک آرژانتینی در بولیوی کشته شد و خارا در یاد بود او اثری منتشر کرد که به دلیل مخالفت کمپانی ضبط آن، امکان اشاره مستقیم به نام این مبارز وجود نداشت، اما جناح چپ احزاب سیاسی شیلی را تحت تاثیر قرار داد. 

1969 تاریخ مهمی در فعالیت نیروهای مخالف دولت شیلی بود. «پرس سوخبیس» وزیر کشور شیلی به صدها پلیس دستور داد به خانواده هایی حمله کنند که در «پورتو مونت» خانه ساخته بودند؛ هفت نفر کشته شدند که یکی از آنها کودکی 9 ماهه بود. خارا ترانه ای با نام «پرسش هایی درباره پورتو مونت» سرود که در آن سوخبیس را به عنوان یک جنایتکار معرفی می کرد؛ «همه باران های جنوب غشیلیف هم کافی نیست/ برای شستن دست هایت». این ترانه به سرعت در میان جامعه گل کرد. 

همین ترانه بود که موجب حمله گروه های رادیکال راست گرا به ویکتور خارا در خیابان شد. از همانجا مورد نفرت احزاب راست کشورش قرار گرفت و در دل جنبش کارگری این کشور، جای پای خود را محکم کرد. 

پرسش من این است
هرگز به فکرتان رسیده که این سرزمین مال ماست
مال کسی است که بخش بزرگی از آن را در اختیار دارد
... حصارها را ویران کن
آنها را در هم بکوب
این سرزمین مال ماست

سال 1970 «سالوادور آلنده» چپ گرا در انتخابات پیروز شد. خارا در برنامه های انتخاباتی او حضور داشت و بارها برنامه اجرا کرد. ترانه معروف Venceremos (ما پیروز خواهیم شد) را در همین زمان سرود که به شعار اتحاد چپ گرای شیلی تبدیل شد؛ «ما پیروز خواهیم شد/ و زنجیرها چاره ای جز گسستن نخواهند داشت/... و ما کنار هم، تاریخ را محقق خواهیم کرد». 

پیروزی آلنده فقط تغییرات اقتصادی به همراه نداشت و رویدادهای فرهنگی بسیاری را نیز به همراه آورد. در آن زمان گروه های تئاتر، موسیقی و شعر در مناطق کارگرنشین تشکیل می شد و گروه های متعدد هنری به مناطق مختلف شیلی سفر می کردند. حرکت هایی مثل «جنبش ترانه نوین» در همین روزها شکل گرفت که خارا هم یکی از سردمداران آن بود. 

در آن زمان آثار مهم ادبیات جهان روی کاغذهای ارزان و با قیمتی که هر فردی قادر به خرید باشد، عرضه می شد و فروش این آثار با فروش کمیک استریپ در دکه های روزنامه فروشی آمریکا قابل قیاس بود. زیاد پیش می آمد که کارگری در حال خواندن داستان های جک لندن، توماس مان، داستایوفسکی یا مارک تواین را در اتوبوس ها دیده شود . نقاش ها روی دیوارهای سانتیاگو نقاشی می کشیدند و ویکتور خارا در بین مردم آواز می خواند، اما همه چیز فقط سه سال طول کشید و سرنوشت همه جنبش های دموکراتیک آمریکای لاتین گریبان شیلی را گرفت؛ «پینوشه» کودتا کرد.

نه برای خواندن است که می خوانم
و نه برای عرضه صدایم، نه

من آن شعر را با آواز می خوانم
که گیتار پراحساسم می سراید

... چراکه ترانه آن زمانی معنا می یابد
که قلبش نیرومندانه در تپش باشد

و انسانی آن ترانه را بسراید
که سرودخوانان شهادت را پذیرا شود

این ترانه که مانیفست خارا نام دارد، مدتی پیش از کودتا سروده شد. «یوان ترنر»، همسر انگلیسی خارا می گوید که او از قبل می دانست در کودتا کشته خواهد شد و به همین دلیل مانیفست خود را سرود. یوان ترنر وقتی از بازداشت همسرش خبردار شد به سفارت انگلیس رفت تا شاید به او کمک کنند، اما انگلستان هم مانند دیگر کشورهای غربی درهای سفارت خود را به روی افرادی بسته نگه داشت که برای نجات از حمام خون سانتیاگو به آنجا پناه می بردند. تانک ها دانشگاه پلی تکنیک را مانند کارخانه ها بمباران کردند و سالوادور آلنده هم در کاخ ریاست جمهوری کشته شد. 

خارا به استادیوم ملی منتقل شد؛ یعنی همان جایی که یک ماه پیش از آن به مناسبت انتخاب «پابلو نرودا» به عنوان برنده جایزه نوبل برنامه اجرا کرده بود؛ همان جایی که از سه سال پیش، استادیوم ویکتور خارا نام گرفته است. استخوان دست ها و انگشت های او را شکستند و برای تضعیف روحیه دیگر بازداشتی ها گفتند که مقابل آنها آواز بخواند و او باز هم همان آواز «ما پیروز خواهیم شد» را خواند. 

33 سال پیش در همین روز (16 سپتامبر) کارگر جوانی جسد تیرباران شده خارا را در کنار خیابان پیدا کرد و چند روز بعد دست نوشته آخرین ترانه او روی تکه ای از روزنامه توسط یکی از آنهایی که از استادیوم شیلی جان سالم به در برده بود، به دست همسرش رسید؛ «پنج هزار تن از ما در این جاییم/ در این بخش کوچک شهر. چه دشوار است سرودی سرکردن/ آنگاه که وحشت را آواز می کنیم/ وحشت آنکه من زنده ام/ وحشت آنکه می میرم من/ خود را در انبوه این همه دیدن / و در میان این لحظه های بی شمار ابدیت / که در آن سکوت و فریاد هست/ لحظه پایان آوازم رقم می خورد».

*نام مقاله، بخشی از یکی از ترانه های ویکتور خاراست
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 9:50  توسط استاکر | 
سایه هم در آغاز، همچون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت.

 

31.jpg


امیر هوشنگ ابتهاج معروف به «ه.الف سایه»، شاعر متخلص به سایه و موسیقی پژوه ایرانی است. او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود.

ابتهاج سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران، پس از کناره گیری داوودپیرنیا و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده‌است.

ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری با اشاره به همان روابط عاشقانه‌اش با گالیا سرود. سایه هم در آغاز، همچون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود؛ دنبال کرد.
سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعه «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوه کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعه او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره‌است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعه «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربر می‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که می‌توان گفت تعدادی از غزل‌های او از بهترین غزل‌های این دوران به شمار می‌رود.
سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با مردم همگام شد. مجموعه «شبگیر» پاسخ‌گوی این اندیشه تازه اوست که در این رابطه اشعار اجتماعی با ارزشی پدید می‌آورد. مجموعه «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.
نمونه‎ای از اشعار او: 
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت 
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد تنه‌ای بر در این خانه تنها زد و رفت 
مجموعه‌های شعری او عبارتند از:
نخستین نغمه‌ها، ۱۳۲۵،سراب، ۱۳۳۰،سیاه مشق، فروردین ۱۳۳۲،شبگیر، مرداد ۱۳۳۲،زمین، دی ۱۳۳۴،چند برگ از یلدا، آبان ۱۳۴۴،یادنامه، مهر ۱۳۴۸ (ترجمه شعر تومانیان شاعر ارمنی، با همکاری نادرپور، گالوست خاننس و روبن)،تا صبح شب یلدا، مهر ۱۳۶۰یادگار خون سرو، بهمن ۱۳۶۰،حافظ به سعی سایه (دیوان حافظ با تصحیح ابتهاج)،تاسیان مهر ۱۳۸۵ (اشعار ابتهاج در قالب نو)
غلامحسین یوسفی درباره شعر سایه می‌گوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلکش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش‌ترکیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوه دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجسته اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریه لیلی، چشمی کنار پنجره انتظار و نقش دیگر.»

اشعار نو او نیز دارای درون‌مایه‌ای تازه و ابتکاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درون‌مایه ابتکاری همگام شده، نتیجه مطلوبی به بار آورده‌است.

در شعر پس از نیما در حوزه غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در آن زمان حضور داشته‌اند انجام داده‌اند که در این بین نام‌هایی چون هوشنگ ابتهاج، منوچهر نیستانی، حسن منزوی، محمدعلی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می‌خورد.

او هم اکنون در آلمان اقامت دارد.


دیرست گالیا! 
در گوش من فسانه‌ی دلدادگی مخوان! 
دیگر ز من ترانه‌ی شوریدگی مخواه! 
دیرست گالیا! به ره افتاد کاروان 
عشق من و تو؟ این هم حکایتی است 
اما در این زمانه که درمانده هر کسی 
از بهر نان شب 
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست....

منبع: ایلنا

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 9:42  توسط استاکر | 

Exupery-mainpage01.jpg


او فرزند سوم ژان دو سنت‌اگزوپری بود و در ۲۹ ژوئن سال ۱۹۰۰ در شهر لیون به دنیا آمد. پدر و مادر او اهل لیون نبودند و در آن شهر نیز سکونت نداشتند، بنابراین تولد آنتوان در لیون کاملاً اتّفاقی بود. چهارده سال بیشتر نداشت که پدرش مرد و مادرش به تنهایی نگهداری و تربیت او را به عهده گرفت. دوران کودکی او با یک برادر و دو خواهر در سن‌موریس و مول که املاک مادربزرگش در آنجا بود سپری شد و او دورهٔ دبستان را در مان به پایان رسانید. در آغاز دورهٔ دبیرستان نزد یکی از استادان موسیقی به آموختن ویلن پرداخت. در ۱۹۱۴ برای ادامه تحصیل به سوئیس رفت. آنتوان در دوران تحصیل در دبستان و دانشکده، گاهی ذوق و قریحهٔ شاعری و نویسندگی خود را با نگاشتن و سرودن می‌آزمود و اغلب نیز مورد تشویق و تقدیر دبیران و استادانش قرار می‌گرفت. در سال ۱۹۱۷ تنها برادرش فرانسوا به بیماری روماتیسم قلبی درگذشت و بار مسئولیّت خانواده یکباره به گردن او افتاد.

اگزوپری قصد داشت به خدمت نیروی دریایی درآید، امّا موفّق نشد به فرهنگستان نیروی دریایی راه یابد. به همین دلیل او در ۲۱ سالگی به عنوان مکانیک در نیروی هوایی فرانسه مشغول به کار شد و در مدّت دو سال خدمت خود، فنّ خلبانی و مکانیک را فراگرفت، چنان که از زمرهٔ هوانوردان خوب و زبردست ارتش فرانسه به شمار می‌رفت. در سال ۱۹۲۳ بعد از اتمام خدمت سربازی قصد داشت به زندگی معمولی خود بازگردد و حتی مدتی نیز به کارهای گوناگون پرداخت، ولی بالاخره با راهنمایی و اصرار یکی از فرماندهان نیروی هوایی که سخت به او علاقمند بود، به خدمت دائمی ارتش در آمد. بعد با پروازهای بسیارش به سرزمینهای گوناگون و به میان ملّت‌های مختلف با زیبایی‌های طبیعت و چشم اندازهای متنوّع جهان و با جامعه‌های گوناگون آشنا شد و طبع حسّاس و نکته سنجش بیش از پیش الهام گرفت و از هر خرمنی خوشه‌ای یافت. سالها در راههای هوایی فرانسه-آفریقا و فرانسه-آمریکای جنوبی پرواز کرد. در ۱۹۲۳ پس از پایان خدمت نظام به پاریس بازگشت و به مشاغل گوناگون پرداخت و در همین زمان بود که نویسندگی را آغاز کرد.

سنت اگزوپری جوان به دختر زیبایی دل بسته بود که خانواده دختر به سبب زندگی نامنظم و پرحادثه هوایی با ازدواج آن دو مخالفت کردند. نشانه‌ای از این عشق را در اولین اثرش به نام "پیک جنوب" Courrier Sud (1929) می‌توان دید. در سال ۱۹۲۵ داستان کوتاهی از او به نام «مانون» در یکی از گاهنامه‌های پاریس چاپ شد امّا کسی او را در زمرهٔ نویسندگان به‌شمار نیاورد، و خود او نیز هنوز به راستی گمان نویسندگی به خود نمی‌برد. در همین اوان بود که برای یک مأموریت سیاسی به میان قبایل صحرانشین مور در جنوب مراکش رفت و چون به خوبی از عهده اجرای این مأموریّت برآمد مورد تشویق فرماندهان و زمامداران وقت قرار گرفت. «پیک جنوب» اثر دیگر اگزوپری یادگار زمانی است که نویسندهٔ هوانورد در میان قبایل صحرانشین مراکش به سر می‌برد. هنگام بازگشت به فرانسه نخستین ره آوردی که با خود آورد، دستنویس کتاب پیک جنوب بود. او این نوشته را به وسیلهٔ پسر عمویش به چند تن از ادیبان و نویسندگان فرانسه نشان داد، و آنان بیش از حدّ انتظار تشویقش کردند. در همین اوان یکی از ناشران سرشناس پاریس قراردادی برای انتشار پیک جنوب و چند نوشته دیگر با او بست و آنگاه اگزوپری به ارزش کار خود پی برد.

در سال ۱۹۲۷ برای انجام مأموریت دیگری به آمریکای جنوبی رفت و در آنجا وقت بیشتری برای پیگیری افکار خویش یافت. دو کتاب جالب او به نام «زمین انسان‌ها» و «پرواز شبانه» یادگار آن زمان است. ، شهرت نویسنده با انتشار داستان "پرواز شبانه" Vol de Nuit آغاز شد که با مقدمه‌ای از آندره ژید  در ۱۹۳۱ انتشار یافت و موفقیت قابل ملاحظه‌ای به دست آورد. حوادث داستان در آمریکای جنوبی می‌گذرد و نمودار خطرهایی است که خلبان در طی توفانی سهمگین با آن روبرو می‌‌گردد و همه کوشش خود را در راه انجام وظیفه به کار می‌برد. پرواز شبانه داستانی است در ستایش انسان و صداقت او در به پایان رساندن مسئولیت اجتماعی و آگاهی دادن از احساس و ندای درون آدمی. این داستان برنده جایزه فمنیا گشت. سنت‌اگزوپری در طی یکی از پروازهایش که با سمت خبرنگار جنگی به اسپانیا رفته بود، مجروح گشت و ماهها در نیویورک دوران نقاهت را گذراند. در این دوره "زمین انسان‌ها" Terre des Hommes را نوشت که در ۱۹۳۸ منتشر شد. نویسنده در این اثر نشان می‌دهد که چگونه انسانی که در فضای بی‌پایان خود را تنها می‌یابد، هر کوه، هر دره و هر خانه را مصاحبی می‌انگارد که درواقع نیز نمی‌داند دوست است یا دشمن. سنت‌ اگزوپری در این داستان تجربه غم‌انگیز زندگی را با تحلیلی درونی آمیخته است که از طراوت ولطف فراوان سرشار است. زمین انسان‌ها به دریافت جایزه بزرگ آکادمی فرانسه نایل آمد.

در سال ۱۹۳۰ بار دیگر به فرانسه بازگشت و در شهر آگه که مادر و خواهرش هنوز در آنجا اقامت داشتند، عروسی کرد. در سال ۱۹۴۱ اثر زیبای او به نام پرواز شبانه که مورد تقدیر و تحسین آندره ژید نویسندهٔ بزرگ فرانسوی واقع شده بود، منتشر گردید و چندی نگذشت که به چند زبان اروپایی ترجمه شد و مقام ادبی و شخصیّت هنری اگزوپری را به اثبات رسانید. در سال ۱۹۳۵ با هواپیمای خود در کشورهای مدیترانه‌ای سفر کرد و بیش از پیش با زیبایی‌های محیط آشنا شد. سپس در کشورهای آلمان نازی و اتحاد جماهیر شوروی و ایالات متحده آمریکا به گردش پرداخت و از هریک از آن کشورها و از این سفرهای تفریحی و سیاسی نوشته‌ای اندوخت و ارمغانی آورد که در روزنامه‌ها و مجلّه‌های پاریس به چاپ میرسید. در سال ۱۹۳۷ از آمریکا بازگشت ولی چون براثر سانحه هوایی که در گواتمالا برای هواپیمای او پیش آمد، سخت آسیب دیده بود، مدّتی بستری شد.

در سال ۱۹۳۹ اثر معروف اگزوپری به نام زمین انسان‌ها برای نخستین بار منتشر شد و چندان مورد توجّه واقع شد که از طرف فرهنگستان فرانسه به دریافت جایزه نایل شد. اگزوپری در همان سال بار دیگر به آلمان رفت و به رهبری اوتو آبتز مرد سیاسی آلمان هیتلری و مدیر انجمن روابط فرهنگی و فرانسه از مدارس برلن و از دانشگاه دیدن کرد. به هنگام بازدید از دانشگاه، از استادان پرسید که آیا دانشجویان می‌توانند هرنوع کتابی را مطالعه کنند و استادان جواب دادند که دانشجویان برای مطالعه هرنوع کتابی که بخواهند آزادند ولی در شیوهٔ برداشت و نتیجه گیری اختیار ندارند، زیرا جوانان آلمان نازی به جز شعار «آلمان برتر از همه» نباید نظر و عقیده‌ای داشته باشند. اگزوپری در همان چند ساعتی که در دانشگاه و دبیرستانها به بازدید گذرانید، از فریاد مدام «زنده باد هیتلر» و از صدای برخورد چکمه‌ها و مهمیزها ناراحت بود، در هنگام بازگشت به اوتو آبتز گفت: من از این تیپ آدمها که شما میسازید خوشم نیامد. در این جوانها اصلاً روح نیست و همه به عروسک کوکی میماند. اوتو آبتز بسیار کوشید تا با تشریح آرا و نظرات حزب نازی نظر نویسندهٔ جوان را با خود همداستان کند ولی موفّق نشد.

پس از تسلیم کشور فرانسه به آلمان، اگزوپری به آمریکا تبعید شد و کتابهای زیبایی چون «قلعه»، «شازده کوچولو» و «خلبان جنگی» را در سالهای تبعید نوشت. سنت‌اگزوپری که به هنگام جنگ خلبان جنگی شده بود، پس از سقوط فرانسه، به آمریکا گریخت و در ۱۹۴۲ حوادث زندگی خود را به صورت داستان "خلبان جنگ" Pilore de guerre منتشر کرد که گزارشی بود از ناامیدی‌ها و واکنشهای روحی خلبانی در برابر خطرهای مرگ و اندیشه‌ها و القای شهامت و پایداری. اثر کوچکی که در آمریکا نوشته شده بود به نام "نامه به یک گروگان" Letter a un otage در ۱۹۴۳ منتشر شد. حوادث این داستان در ۱۹۴۰ به هنگامی می‌گذرد که نویسنده از لیسبون ، پایتخت پرتغال، پرواز می‌کند و آخرین نگاهش را به اروپای تاریک که درچنگال بمب و دیوانگی اسیر است، می‌افکند. به چشم او حتی کشورهایی چون پرتغال که ظاهراً از جنگ برکنار است، غمزده‌تر از کشورهای مورد تهدید یا ویران شده به نظر می‌آید و با آنکه مردمش آسایشی دارند، همه چیز در شبحی غم‌انگیز فرورفته است.

ر ۱۹۴۳ شاهکار سنت‌اگزوپری به نام "شازده کوچولو" Le Petit Prince انتشار یافت که حوادث شگفت‌آنگیز آن با نکته‌های دقیق و عمیق روانی همراه است. شازده کوچولو یکی از مهم‌ترین آثار اگزوپری به شمار می‌رود که در قرن اخیر سوّمین کتاب پرخواننده جهان است. این اثر از حادثه‌ای واقعی مایه گرفته که در دل شنهای صحرای موریتانی برای سنت اگزوپری روی داده است. خرابی دستگاه هواپیما خلبان را به فرود اجباری در دل آفریقا وامی‌دارد و از میان هزاران ساکن منطقه؛ پسربچه‌ای با رفتار عجیب و غیرعادی خود جلب توجه می‌کند. پسربچه‌ای که اصلاً به مردم اطراف خود شباهت ندارد و پرسشهایی را مطرح می‌کند که خود موضوع داستان قرار می‌گیرد. شازده کوچولو از کتابهای کم‌نظیر برای کودکان و شاهکاری جاویدان است که در آن تصویرهای ذهنی با عمق فلسفی آمیخته است. او این کتاب را در سال ۱۹۴۰ در نیویورک نوشته است. او در این اثر خیال انگیز و زیبایش که فلسفه دوست داشتن و عواطف انسانی در خلال سطرهای آن به ساده‌ترین و در عین حال ژرفترین شکل تجزیه و تحلیل شده و نویسنده در سرتاسر کتاب کسانی را که با غوطه ور شدن و دلبستن به مادّیات و پایبند بودن به تعصّبها و خودخواهیها و اندیشه‌های خرافی بیجا از راستی و پاکی و خوی انسانی به دور افتاده اند، زیر نام آدم بزرگها به باد مسخره گرفته است.

به هنگام گشایش جبههٔ دوم و پیاده شدن قوای متّفقین در سواحل فرانسه، بار دیگر با درجه سرهنگی نیروی هوایی به فرانسه بازگشت. در۳۱ ژوئیه‌ی ۱۹۴۴ برای پروازی اکتشافی برفراز فرانسه اشغال شده از جزیره کرس در دریای مدیترانه به پرواز درآمد، و پس از آن دیگر هیچگاه دیده نشد. دلیل سقوط هواپیمایش هیچگاه مشخص نشد اما در اواخر قرن بیستم و پس از پیدا شدن لاشهٔ هواپیمایش اینطور به نظر میرسد که برخلاف ادعاهای پیشین، او هدف آلمانها واقع نشده است زیرا بر روی هواپیما اثری از تیر دیده نمی‌شود و احتمال زیاد می‌رود که سقوط هواپیما به دلیل نقص فنی بوده است. . چهار سال پس از مرگش "ارگ" Citadelle از او انتشار یافت و چنانکه خود نویسنده در آن اظهار کرده بود، اثری ناتمام است که هرگز پایان نمی‌پذیرد. این اثر شامل مجموعه یادداشتهایی است که سنت اگزوپری از تجربه‌ها و اندیشه‌های زندگی خود بر جای گذارده است.

سنت اگزوپری، نویسنده‌ای شاعر و مخترعی با استعداد و مردی متفکر است. در آثار او که همه حاکی از تجربه‌های شخصی است، تخیلهای نویسنده‌ای انساندوست دیده می‌شود که در دنیای وجدان و اخلاق به سر می‌برد و فلسفه‌اش را از عالم عینی و واقعی بیرون می‌کشد. شخصیت پرجاذبه سنت اگزوپری که نمونه واقعی بلندی طبع و شهامت اخلاقی بود، پس از مرگش ارزش افسانه‌ای یافت و آثارش در شمار پرخواننده‌ترین آثار قرار گرفت.

آثار:

  • هوانورد (۱۹۲۶)
  • پیک جنوب ( ۱۹۲۹)
  • پرواز شبانه (۱۹۳۱)
  • زمین انسان‎ها (۱۹۳۹)
  • خلبان جنگ (۱۹۴۲)
  • نامه به یک گروگان (۱۹۴۳)
  • شازده کوچولو (۱۹۴۳)
  • قلعه (۱۹۴۸)(پس از مرگ وی منتشر شد)
  • نامه های جوانی (۱۹۵۳)(پس از مرگ وی منتشر شد)
  • دفترچه ها (۱۹۵۳)(پس از مرگ وی منتشر شد)
  • نامه ها به مادر (۱۹۵۵)(پس از مرگ وی منتشر شد)
  • نوشته های جنگ (۱۹۸۲) (پس از مرگ وی منتشر شد)
  • مانون رقاص (۲۰۰۷) (پس از مرگ وی منتشر شد)

داستان "شازده کوچولو" نوشته اگزوپری توسط چند تن از مترجمان توانای فارسی از جمله محمد قاضی ، ابوالحسن نجفی و احمد شاملو به فارسی برگردانده شده و بارها تجدید چاپ شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 9:41  توسط استاکر | 
دیوید لینچ

دیوید لینچ (متولد۱۹۴۶ در ایالت مونتانا) کارگردان معاصر امریکایی است. اگر چه فیلم‌های لینچ موفقیت بزرگی در گیشه کسب نکرده‌اند، ولی همیشه محبوب منتقدان و فیلم‌دوستان بوده‌اند. در سال ۲۰۰۳ در نظر سنجی که از منتقدان فیلم در سراسر دنیا توسط روزنامه گاردین انجام شد، دیوید لینچ به عنوان بزرگ‌ترین فیلم‌ساز زنده دنیا برگزیده شد.[۱] فیلم‌های وی پر است از نماد‌های سورئالیستی، سکانس‌های رویاگونه و نظایر آن. وی در نقاشی و مجسمه‌سازی نیز آثاری دارد.

کله پاک‌کن،‌ ۱۹۷۸

مرد فیل‌نما،‌ ۱۹۸۰ تل‌ماسه، ۱۹۸۴، بر اساس داستان تل‌ماسه اثر فرانک هربرت مخمل آبی، ۱۹۸۶ تویین‌پیکس (مجموعه تلویزیونی)، ۱۹۹۰-۱۹۹۱ از ته دل وحشی، ۱۹۹۰ توین‌پیکس: آتش با من راه برو، ۱۹۹۰ بزرگراه گمشده، ۱۹۹۷ داستان استریت، ۱۹۹۹ جاده مالهالند، ۲۰۰۱ اینلند امپایر، ۲۰۰۶

جوایز:

نخل طلا، جشنواره کن برای فیلم از ته دل وحشی، ۱۹۹۰ شیر طلایی، جشنواره ونیز برای یک عمر فعالیت هنری،‌ ۲۰۰۶ [1] سه بار نامزد کسب اسکار بهترین کارگردان شد، که البته در هیچ کدام برنده نشد.

 

 

کوئنتین تارانتینو

کوئِنتین جِروم تارانتینو (به انگلیسی: Quentin Jerome Tarantino)، (متولد ۲۷مارس۱۹۶۳ میلادی)، کارگردان، هنرپیشه و فیلم‌نامه‌نویسآمریکایی است که برندهٔ جایزهٔ نخل طلایی بهترین کارگردان، هنرپیشه و همچنین برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین فیلمنامه‌نویس می‌باشد. وی در ابتدای دههٔ ۹۰ با ساخت فیلم هایی با ساختار غیرخطی و پست مدرن و به تصویر کشیدن خشونت تصنعی، به شهرت رسید.

تارانتینو متولد ناکسویل، تنسی می‌باشد.

تولد بهترین دوستم (۱۹۸۷) (هیچ وقت تکمیل نشد) سگ‌های انباری ۱۹۹۲ داستان عامه‌پسند (۱۹۹۴) چهار اتاق (۱۹۹۵) (بخش مردی از هالیوود) اورژانس (۱۹۹۵) (برنامه تلویزیونی) جکی براون (۱۹۹۷) بیل را بکش (۲۰۰۳) زندگی جیمی کیمل (۲۰۰۴)۰(برنامه تلویزیونی) بیل را بکش ۲ (۲۰۰۴) شهر گناه (۲۰۰۵) (کارگردان مهمان) ضد مرگ (۲۰۰۷)


 
 

استنلی کوبریک

فیلمهای کوبریک معمولا جنجالی و همینطور مورد ستایش منتقدان واقع شده اند.کوبریک به دقیق بودن و به نمایش درآوردن همه جزییات دقیق در فیلمهایش معروف بود.به همین علت روش او در فیلمسازی , کند و طولانی بوده , تا آنجا که گاهی میان دو فیلم او سالها وقفه می افتاده است.او در طول ۴۸ سال فعالیت در حیطه کارگردانی تنها ۱۳ فیلم بلند ساخت.ژانرهای گوناگون فیلمایش و انزوای او چه در روش فیلمسازی و چه در مورد شخصیت فردی وی ,او را مشهور ساخته است.استنلی کوبریک یکی از معدود کارگردانان کمالگرا در تاریخ سینما به شمار می آید. او و اورسن ولز , دو نابغه دنیای سینما شناخته می شوند.

استنلی کوبریک در سال ۱۹۲۸ در منهتننیویورک به دنیا آمد. او اولین فرزند از خانوادهٔ چهار نفره جک کوبریک و همسرش گرترود بود.خواهرش باربارا در سال ۱۹۳۴ به دنیا آمد.اجداد کوبریک از مهاجران یهودی ساکن اتریش بودند.پدر او جک , یک پزشک بود و آنها در موقع تولد استنلی در آپارتمانی در خیابان کلینتون ۲۱۶۰ در برانکس زندگی می کردند.پدرش در ۱۲ سالگی شطرنج را به او آموخت که در سراسر زندگی اش به عنوان یک علاقه ماندگار شد. در سن ۱۳ پدرش به عنوان هدیه تولد یک دوربین گارفلکس به او هدیه داد که توجه استنلی جوان را به عکاسی سوق داد.در نوجوانی به موسیقیجاز علاقه پیدا کرد و مدت کمی هم به عنوان یک نوازندهٔ درام مشغول بود

در دوران دبیرستان، کوبریک به وسیلهٔ دوربینی که از پدرش هدیه گرفته بود، به طور جدی به عکاسی پرداخت و به زودی به عنوان عکاس رسمی مدرسه شناخته شد. بعد از فارغ‌التحصیلی، عکس‌های خود را برای مجلهٔ نیویورکی لوک فرستاد. پس از مدتی به بازی‌ حرفه‌ای شطرنج روی آورد و در همین حال فروش عکس به مجلهٔ لوک را نیز ادامه می‌داد، او در سال ۱۹۴۶ به عنوان یکی از خبرنگاران تمام وقت مجله شناخته شد. در شش سال فعالیت کوبریک در مجلهٔ لوک او عکس‌های بسیاری از مناظر و وقایع در آمریکا گرفت. او در این سال‌ها با توبا متز ازدواج کرد و به دهکدهٔ گرنویچ واقع در نیویورک نقل مکان کرد. او با دیدن فیلم‌های سینمایی در نیویورک، تحت تأثیر کارگردانی قرار گرفت.

در سال ۱۹۵۱ "آلن سینگر" دوست کوبریک او را تشویق کرد که یک فیلم مستند کوتاه برای شرکت March of Time بسازد. کوبریک موافقت کرد و با هزینهٔ شخصی فیلم روز نبرد را ساخت. اگرچه پخش‌کننده در همان سال کارش را تعطیل کرد، اما کوبریک توانست فیلم را به قیمت ۱۰۰ دلار به شرکت «آر. ک. او» (به انگلیسی: RKO) بفروشد. کوبریک کار در مجله لوک را رها کرد و دومین مستند کوتاهش را با نام «کشیش پرنده» در همان سال و با سرمایه‌گذاری RKO ساخت. سومین فیلمش «ملوان» اولین فیلم رنگی او به مدت ۳۰ دقیقه، تبلیغی برای «اتحادیهٔ جهانی ملوانان» بود. این فیلم‌ها همراه با چند فیلم کوتاه دیگر که اکنون باقی نمانده‌اند، تنها آثار او در ژانر(گونه) سینمای مستند بودند. او همچنین دستیار کارگردان یکی از قسمت‌های برنامه تلویزیونی «اتوبوس همگانی» درباره زندگی آبراهام لینکلن بود.

«ترس و تمایل (علاقه)» در سال ۱۹۵۳ اولین فیلم داستانی کوبریک بود. ترس و تمایل، داستان گروهی سرباز بود که در جنگی خیالی پشت خطوط دشمن گیر افتاده بودند. در پایان آن‌ها درمی‌یافتند که تصویر دشمنان درواقع همان تصویر خودشان است (بازیگران دو نقش یکی بودند). کوبریک و همسرش توبا متز تنها عوامل فیلم بودند و داستان را دوست کوبریک «هوارد ساکلر» نوشته بود که بعدها نویسندهٔ موفقی شد. فیلم با برخورد خوبی مواجه شد اما توفیق تجاری نیافت. بعدها وقتی کوبریک کارگردان مهمی شد آن را اثر یک تازه‌کار که باعث خجالت او است نامید و نگذاشت که در هیچ‌جا به عنوان آثار قبلی او نمایش داده شود. بعدها به شکل غیررسمی به صورت DVD منتشر شد و دانشجویانی که آن را دیدند معتقد بودند واقعاً کار جالبی نبوده است.

زندگی مشترک او با «توبا» دوست دوران مدرسه‌اش هم‌زمان با ساخت «ترس» پایان یافت. او با «روت سوبوتکا» رقصندهٔ اتریشی در سال ۱۹۵۴ ازدواج کرد. او باید در فیلم بعدی کوبریک با نام «بوسهٔ قاتل» (۱۹۵۵) هنرنمایی می‌کرد. بوسهٔ قاتل، ‌همانند «ترس و تمایل» فیلمی کوتاه با زمانی کم‌تر از یک ساعت بود. و همانند آن با توفیق تجاری و انتقادی کمی مواجه شد. فیلم داستان مشت‌زن سنگین‌وزنی است که در پایان دوران حرفه‌ای خود درگیر یک جنایت می‌شود. این دو فیلم با سرمایه خانوادگی خود کوبریک تهیه شدند.

آلکس سینگر، کوبریک را به تهیه‌کنندهٔ جوانی به نام «جیمز بی هریس» معرفی کرد و آن دو برای تمام عمر دوست هم باقی ماندند. شرکت مشترک آن دو هریس-کوبریک، تهیه کنندهٔ سه فیلم بعدی او بود. آن دو حقوق کتاب «شکست کامل» (به انگلیسی: Clean Break) نوشتهٔ «لیونل وایت» را خریدند، کوبریک و «جیم تامپسون» آن را به داستانی دربارهٔ سرقت از یک مسابقه که پایان وحشتناکی دارد تبدیل کردند. «استرلیگ هیدن» در این فیلم بازی کرد.

«کشتن» اولین فیلم کوبریک با بازیگران و دست‌اندرکاران حرفه‌ای بود. فیلم به‌خوبی از روش داستان‌گویی غیرخطی استفاده کرده بود که در دههٔ ۵۰ نامتداول بود و اگرچه توفیق تجاری نیافت ولی با تحسین منتقدان مواجه شد. تحسین زیاد از فیلم توجه استودیوی «متروگلدین مه‌یر» را جلب کرد و به او پیشنهاد ساخت دو فیلم‌نامه که در اختیار آن‌ها بود داده شد. کوبریک داستان «رازهای آشکار» نوشتهٔ نویسندهٔ آلمانی «اشتفان تسوایگ» را انتخاب کرد. اما آن‌ها پیش از ساخت به توافق نرسیدند

۱۹۹۹- چشمان کاملاً بسته ۱۹۸۷- غلاف تمام فلزی ۱۹۸۰- درخشش ۱۹۷۵- بری لیندون ۱۹۷۱- پرتقال کوکی ۱۹۶۸- ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی ۱۹۶۴- دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم ۱۹۶۲- لولیتا ۱۹۶۰- اسپارتاکوس ۱۹۵۷- راه‌های افتخار ۱۹۵۶- قتل ۱۹۵۵- بوسه قاتل ۱۹۵۳- ترس و علاقه

 

    جوایز

۱۹۸۸- نامزد اسکار فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم غلاف تمام فلزی به همراه مایکل هر و گوستاو هاسفورد. ۱۹۷۶- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم بری لیندون. ۱۹۷۶- نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم بری لیندون. ۱۹۷۶ - نامزد اسکار بهترین فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم بری لیندون. ۱۹۷۲- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم یک پرتقال کوکی. ۱۹۷۲ - نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم یک پرتقال کوکی. ۱۹۷۲- نامزد اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای فیلم یک پرتقال کوکی. ۱۹۶۹- برنده اسکار جلوه‌های ویژه برای فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی. ۱۹۶۹- نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی. ۱۹۶۹- نامزد اسکار فیلم‌نامه اقتباسی برای فیلم ۲۰۰۱: یک اودیسه فضایی به همراه آرتور سی کلارک. ۱۹۶۵ - نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم. ۱۹۶۵ - نامزد اسکار بهترین فیلم برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم. ۱۹۶۵ - نامزد اسکار فیلم‌نامهٔ اقتباسی برای فیلم دکتر استرنجلاو: چگونه یاد گرفتم که از بمب نترسم و آن را دوست داشته باشم به همراه پیتر جرج و تری ساترن


 

اورسن ولز

جرج اورسن وِلْز (به انگلیسی: Orson Welles) ‏ (۶ مه ۱۹۱۵ - ۱۰ اکتبر ۱۹۸۵) کارگردان، فیلم‌نامه‌نویس، هنرپیشه و تهیه‌کنندهٔ فیلم، تئاتر، رادیو و تلویزیون بود. او اولین بار با اجرای رادیویی جنگ دنیاها اثر هربرت جرج ولز در ۳۰ اکتبر ۱۹۳۸ بود که به شهرت رسید. آنهم به این دلیل که عده‌ای از شنوندگان به تصور اینکه با یک خبر واقعی (از حملهٔ بیگانگان فضایی از مریخ) مواجه شده‌اند، وحشت کرده بودند.[۱]

در اواسط دههٔ ۱۹۳۰ دواقتباس تئاتری او به نام‌های وودو مکبث و روایت نمادگرایانهٔ جولیوس سزار در نیویورک شهرت یافتند. وی در سال ۱۹۴۱ کارگردانی، تهیه‌کنندگی و بازیگری در فیلم همشهری کین را به عهده گرفت و ضمناً به عنوان نویسنده نیز در آن همکاری داشت. همشهری کین غالباً در میان نظرسنجی‌های منتقدان فیلم به عنوان عظیم‌ترین فیلم تاریخ سینما شناخته می‌شود.[۲]

بقیهٔ دوران کاری او به دلایل گوناگونی مانند کمبود بودجه، دخالت بی‌جای استودیوها، چه در اروپا و چه در بازگشت کوتاه مدت او به هالیوود زیاد با موفقیت روبرو نبود. با همهٔ این مشکلات اتلو برندهٔ نخل طلایی جشنوارهٔ کن ۱۹۵۷ گردید و نشانی از شر نیز به جایزهٔ برتر جشنوارهٔ جهانی بروکسل نائل آمد. از دید خود ولز دو فیلم محاکمه و ناقوس‌های نیمه شب بهترین فیلم‌هایش بودند. اگرچه ولز توسط استودیوهای بزرگ به حاشیه رانده می‌شد، اما شخصیت جاودانه‌اش از او یک بازیگر پول‌ساز ساخته بود.

در سال‌های واپسین زندگی، ولز در حالیکه فقط بوسیلهٔ بازیگری، تبلیغات و صداگذاری امرار معاش می‌کرد با یک استودیوی هالیوودی به علت سرمایه‌گذاری نکردن بر روی پروژه‌های فیلم مستقلش وارد منازعه شد. در سال ۱۹۷۵ او سومین نفری بود که پس از جان فورد و جیمز کاگنی، جایزهٔ یک عمر فعالیت را از موسسه فیلم آمریکا (اِی اِف آی) دریافت می‌کرد. منتقدان پس از مرگ وی بطور فزاینده‌ای از او تمجید کرده‌اند. او هم اکنون به عنوان یکی از مهم‌ترین هنرمندان هنرهای دراماتیک قرن بیستم شناخته می‌شود. او در سال ۲۰۰۲ در نظرسنجی موسسه فیلم بریتانیا (بی‌اف‌آی) که در مورد ده کارگردان برتر سینما انجام شده بود عنوان بهترین کارگردان تمام تاریخ را کسب کرد.[۳][۴]

ولز همشهری کین را در سال ۱۹۴۱ با شجاعت و همراه ایده‌های نو برای روایت داستان در هالیوود بازنویسی کرد. این فیلم پر از ابتکارات تازه در تصویر برداری و صدا برداری بود. حتی گریم ولز که به طور متقاعد کننده‌ای سنش را چندین دهه بیشتر نشان می‌داد، انقلابی محسوب می‌شد. ولز در نقش «چارلز فاسترکین» تهیه‌کنندگی و کارگردانی فیلم را نیز به عهده داشت. این کلاسیک برای نه جایزه اسکار نامزد شده‌بود که چهار تا از آنها که به ولز ارتباط داشت عبارتند از: بهترین بازیگر، بهترین کارگردان، بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم. اما فیلم تنها برنده یک جایزه اسکار برای بهترین فیلمنامه شد. نکته حائز اهمیت این است که اورسن ولز در هنگام ساخت همشهری کین تنها ۲۵ سال داشته‌است.

قلب‌های پیر - ۱۹۳۴ خیلی زیاد جانسون - ۱۹۳۸ همشهری کین - ۱۹۴۱ امبرسون‌های باشکوه - ۱۹۴۲ غریبه - ۱۹۴۶ بانویی از شانگهای - ۱۹۴۸ مکبث - ۱۹۴۸ اُتللو - ۱۹۵۲ آقای آرکادین - ۱۹۵۵ نشانی از شر -۱۹۵۸ محاکمه - ۱۹۶۳ ناقوس‌های نیمه شب -۱۹۶۶ قصه جاویدان - ۱۹۶۸ برای تقلید - ۱۹۷۵ طرف دیگر باد - ۱۹۷۵- نیمه تمام
 
 

رومن پولانسکی

رومن ریموند پولانسکی (متولد ۱۸ آگوست ۱۹۳۳) کارگردان و بازیگر لهستانی برندهٔ جایزهٔ اسکار است. بخشی از شهرت او که کارگردان فیلم‌های مشهوری چون بچهٔ رزماری (۱۹۶۸) و محلهٔ چینی‌ها (۱۹۷۴) است، به زندگی عجیب و غریبش برمی‌گردد. در سال ۱۹۶۹ چارلز منسون و پیروانش همسر او شارون تیت را به قتل رساندند. پولانسکی در سال ۱۹۷۸ به دلیل اقامهٔ دعوایی علیه او به اتهام برقراری رابطهٔ جنسی با فردی نابالغ به اروپا گریخت. او در سال ۲۰۰۲ به خاطر فیلم پیانیست جایزهٔ اسکار بهترین کارگردانی را دریافت کرد.

الیور توئیست (۲۰۰۵) پیانیست (۲۰۰۲) دروازه نهم (۱۹۹۹) مرگ و دوشیزه (۱۹۹۴) ماه تلخ (۱۹۹۲) خشونت بار (۱۹۸۸) دزدان دریایی (۱۹۸۶) تس (۱۹۷۹) مستاجر (۱۹۷۶) محله چینی‌ها (۱۹۷۴) چه؟ (۱۹۷۲) تراژدی مکبث (۱۹۷۱) بچهٔ رزماری (۱۹۶۸) قاتلین بی باک خون آشام (۱۹۶۷) بن بست (۱۹۶۶) انزجار (۱۹۶۵) چاقو در آب (۱۹۶۲)

+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 9:41  توسط استاکر | 

Andrzej_Wajda_Andrzej_1115054.jpg 


بیوگرافی آندره وایدا Andrzej Wajda

 

آندره وایدا (Andrzej Wajda) در سال 1926 در سوالکی کشور لهستان به دنیا آمد

 

وی13 ساله بود که جنگ جهانی دوم آغاز شد. او بیشتر عمرش را به همراه مادرش با این امید گذراند که شاید پدرش از جنگ زنده بازگردد.

نام پدر وایدا در هیچ یک از فهرست‌های رسمی سربازان لهستانی کشته شده در جنگ اعلام نشده بود و حقیقت درباره او سال‌ها بعد آشکار شد:

  • کاپیتان وایدا در زندانی واقع در غرب اتحاد جماهیر شوروی توسط پلیس مخفی شوروی خونسردانه تیرباران شده بود.

این فاجعه در حالی رخ داده بود که آندره و حدود 22 هزار لهستانی دیگر امیدوارانه انتظار بازگشت عزیزانشان را می‌کشیدند.

وایدا هنر طراحی را از پدرش آموخته بود و همین باعث شد که در کراکوف به تحصیل در رشته هنرهای زیبا بپردازد. اما 3 سال بعد تصمیمش عوض شد و برای ادامه تحصیل به مدرسه فیلم لودز رفت.

وی در دهه 1950 یکی از اعضای اصلی مدرسه فیلم لهستان بود که جمعی از فیلمسازان بسیار مستعد را تشکیل می‌داد که با فیلم‌هایشان اعتباری بین‌المللی را برای سینمای اروپای شرقی به ارمغان آورده بودند.

فیلم‌های وایدا مهم‌ترین رویدادهای تاریخی لهستان در نیمه دوم قرن بیستم را در ساختاری تراژیک که خاص سینمای وایداست، به تصویر کشیده‌اند.

این که وایدا زندگی‌اش را وقف جنبش همبستگی کرده بود، باعث شد که در نخستین انتخابات آزاد لهستان در سال 1989 یکی از کاندیداها باشد.

فیلم‌های او همگی مورد تحسین واقع شده‌اند. در سال 2000 نیز جایزه یک عمر دستاورد سینمایی آکادمی اسکار به او تعلق گرفت. وایدا در عین حال به خاطر فیلم مرد آهنین نخل طلای جشنواره کن 1981 را نیز از آن خود کرده بود. همچنین فیلم دیگرش با نام کاتین در هشتادمین دوره جوایز اسکار، نامزد اسکار بهترین فیلم خارجی شده بود.

 

کاتین، شخصی‌ترین فیلم وایدا محسوب می‌شود. او پدرش را در قتل‌عام کاتین از دست داده و در عین حال، شاهد تلاش‌های ناامیدانه و عبث مادرش برای جست و جوی پدرش که در نهایت به کشف سرنوشت تراژیک پدر منجر شد بود، است.

در سال 1940، 22 هزار لهستانی به فرمان یوزف استالین در جنگل کاتین واقع در غرب اتحاد جماهیر شوروی به جوخه اعدام سپرده شدند و از این تراژدی تا بهار 1943 پرده برداشته نشد.

در بهار آن سال، نازی‌ها در حملات خود به خاک شوروی گورهای دسته جمعی لهستانی‌ها را کشف کردند. آنها اخبار این کشف را به منظور منحرف ساختن توجه افکار عمومی از قتل عام‌هایی که خودشان در مورد یهودیان، اسلاوها، کولی‌ها و دیگر مخالفانشان انجام داده بودند.

وایدا در فیلم کاتین سرنوشت 4 افسر لهستانی و خانواده هایشان را که البته همگی شخصیت‌های داستانی هستند، به تصویر می‌کشد.

از عناصر ثابت سینمای وایدا می‌توان به تصاویر گرافیکی اشاره کرد که حکایت از نمادگرایی وایدا دارد.

برخی از آثار آندره وایدا:

  • یک نسل -۱۹۵۴
  • کانال - ۱۹۵۶
  • خاکسترها و الماس‌ها - ۱۹۵۸
  • دروازه‌های بهشت - ۱۹۶۸
  • عرض موعود - ۱۹۷۴
  • مرد مرمرین -۱۹۷۶
  • مرد آهنین - ۱۹۸۱
  • دانتون - ۱۹۸۳
  • کاتین - 2007

 

منبع:همشهری انلاین

+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 9:35  توسط استاکر | 



کیشلوفسکی در شهر ورشو به دنیا آمد و کودکی خود را در چند شهر کوچک لهستان گذراند. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی می‌رفت. در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتش‌نشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد چون یکی از بستگان او آنجا را اداره می‌کرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود اما آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند.

ترک دانشگاه و کار به عنوان خیاط تئاتر، کیشلوفسکی علاقه‌مند به تحصیل در مدرسهٔ فیلم لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانش‌آموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت.

او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقه‌اش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد.

مستندها

مستندهای کیشلوفسکی در این دوره بیشتر به زندگی روزمره شهروندان، کارگران و سربازان می‌پرداخت. اگرچه او آشکارا فیلم‌سازی سیاسی نبود. اما به‌زودی دریافت تلاش برای ارائه تصویری دقیق از زندگی مردم لهستان او را با حکومت درخواهندانداخت. فیلم تلویزیونی او کارگران ۷۱ که تصویرگر کارگرانی بود که درباره دلایل اعتصابات سال ۱۹۷۰ بحث می‌کردند، با سانسور فراوان به نمایش درآمد.

پس از کارگران ۷۱ او نگاهش را با فیلم مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم شرح حال ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره مردی که مقامات او را بازجویی می‌کنند. اگرچه کیشلوفسکی معتقد بود فیلم پیامی ضداقتدارگرایی دارد، اما همکارانش او را به همکاری با حکومت در طول تولید فیلم متهم کردند.

او بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشته‌است: سانسور کارگران ۷۱ که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد، و حادثه‌ای هنگام ساختن ایستگاه (۱۹۸۱) که باعث شد قسمت‌هایی از فیلم به عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود. فیلم داستانی به او آزادی هنری می‌داد و می‌توانست زندگی روزمره را صادقانه‌تر به تصویر بکشد.

فیلمسازی در لهستان

اولین فیلم غیر مستند او کارکنان (۱۹۷۵) فیلمی تلویزیونی بود و او اولین جایزه‌اش را از جشنواره مانهایم بدست آورد. این فیلم و فیلم بعدی او اثر زخم هر دو درباره واقعیتهای اجتماعی بودند. کارکنان درباره مهندسانی بود که روی ساخت یک صحنه نمایش کار می‌کردند با الهام از تجربیاتش در دانشگاه، و اثر زخم تغییر و تحولات در یک شهر کوچک پس از اجرای یک طرح صنعتی بدون برنامه‌ریزی درست را نشان می‌داد. این فیلمها با شیوه‌ای مستندگونه و با بازیگران غیرحرفه‌ای ساخته شدند. همچون فیلمهای آخر او تصویرگر زندگی روزمره زیر سلطه یک سیستم رو به اضمحلال بود. البته باصراحت بیان نمی‌شد.

خوره دوربین (camera buff) ساخته ۱۹۷۹ (برنده جایزه اصلی از جشنواره جهانی مسکو) و بخت کور (Blind Chance) ساخته ۱۹۸۱ فیلم‌هایی با همین مضامین بودند، با تأکید بر انتخاب اخلاقی یک انسان و نه اجتماع. در همین دوران کیشلوفسکی همراه با چند کارگردان دیگر لهستانی از جمله آندره وایدا به عنوان اعضای جنبش رهایی مطرح شدند. جنبشی که به دغدغه‌های اخلاقی در سینما معقتد بود. ارتباط او با این کارگردانان توجه دولت لهستان را برانگیخت و باعث سانسور و فیلمبرداری یا تدوین مجدد فیلم‌های او در این دوران شد. (فیلم بخت کور تا شش سال پس از ساخت، امکان نمایش داخلی نداشت.)

بی‌سرانجام (No End) ساختهٔ ۱۹۸۴ شاید اولین فیلم صریح سیاسی او باشد. این فیلم نمایشگر دادگاه‌های سیاسی در لهستان در زمان حکومت نظامی، از دیدگاه روح یک وکیل و همسر بیوه‌اش است. هم دولت و هم مخالفان از فیلم به شدت انتقاد کردند. این فیلم آغازگر دوران همکاری نزدیک او با دو همکار بود، یکی کریستوف پیسویچ (فیلنامه‌نویس) و دیگری زبیگنف پرایزنر (آهنگساز). پیسویچ یک وکیل دادگستری بود که کیشلوفسکی در جریان تحقیقات درباره دادگاه‌های سیاسی در زمان حکومت نظامی برای ساختن فیلم مستند درهمین باره با او آشنا شده بود. او فیلمنامه‌نویس اصلی آثار بعدی کیشلوفسکی شد. پرایزنر آهنگساز بی‌سرانجام و اغلب آثار بعدی کیشلوفسکی بود. موسیقی نقش مهمی در فیلم‌های کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پرایزنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیت‌هایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی.

ده‌فرمان (۱۹۸۸) مجموعه‌ای است از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هر یک بر اساس یکی از فرمان‌های «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلم‌های تحسین شده توسط منتقدان در همه دوران‌ها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه‌نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمت‌ها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر با نام‌های «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق» ساخته شدند. او قصد داشت اپیزود نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد.

فیلم‌سازی در خارج از لهستان

چهار فیلم آخر کیشلوفسکی تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازیگران کمتر، داستان‌های فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند.

اولین آنها زندگی دوگانه ورونیک (۱۹۹۰) با بازی ایرنه ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانهٔ سه‌رنگ) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند.

درگذشت

کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند.



او پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند. در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستوف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستوف ویرزبیکی ساخته شده‌است.

اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.

کارگردان و بازیگر لهستانی «جرزی اشتوهر» که در چند فیلم او بازی کرده بود و فیلمنامه‌نویس اصلی Camera Buff نیز بود اقتباس خودش را از فیلمنامه فیلم نشده «حیوان بزرگ» در سال ۲۰۰۰ به فیلم درآورد.

فیلم‌شناسی


مستندها

از شهر اودز ۱۹۶۹ من سرباز بودم ۱۹۷۰ کارگران ۷۱: در نبود ما، چیزی درباره ما نیست ۱۹۷۱
زیرگذر ۱۹۷۳ عشق اول ۱۹۷۴ شرح حال ۱۹۷۵ بیمارستان ۱۹۷۶ آرامش ۱۹۷۶ نمی‌دانم ۱۹۷۷ از دیدگاه کارگر شب‌کار هتل ۱۹۷۸ Talking Heads سال ۱۹۸۰ ایستگاه ۱۹۸۰ روز کاری کوتاه ۱۹۸۱


فیلمها

کارکنان ۱۹۷۵ جای زخم ۱۹۷۶ Camera Buff سال ۱۹۷۹ Blind Chance سال ۱۹۸۱ بی‌سرانجام ۱۹۸۴ ده‌فرمان ۱۹۸۸ فیلمی کوتاه درباره کشتن ۱۹۸۸ فیلمی کوتاه درباره عشق ۱۹۸۸ زندگی دوگانه ورونیک ۱۹۹۰ سه‌رنگ: آبی ۱۹۹۳ سه‌رنگ: سفید ۱۹۹۴ سه‌رنگ: قرمز ۱۹۹۴
+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 8:31  توسط استاکر | 


































http://faramarznassiri.persiangig.com/document/rene.jpg




http://www.bestpriceart.com/shop-online/images/vault/abc_magritte19.JPG



رنه مگریت؛ نقاش سورئالیست

رنه مگریت از شاخص ترین نقاشان سبک سورئالیسم ، ۱۱۰ سال پیش در آستانه فصل سرد زمستان به دنیا آمد.


رنه مگریت که الهام بخش بسیاری از هنرمندان مدرن چون اندی وارهول بوده است، در ۲۱ نوامبر ۱۸۹۸ در شهر لسین بلژیک به دنیا آمد و نقاشی را از ۱۲ سالگی اغاز کرد.
مادر رنه در سال ۱۹۱۲ با سپردن خود به دست امواج رودخانه سابره در بلژیک خودکشی کرد و رنه مگریت در ۱۴ سالگی شاهد بیرون کشیدن جسد مادراش از رودخانه بود .
تاثیر این تصویر را می توان در آثار نقاشی او بین سال های ۱۹۲۷ و ۱۹۲۸ دید. در این آثار، رنه مگریت انسان هایی را تصویرکرده است که صورتشان با لباس هایشان پوشانده شده است.


رنه مگریت ابتدا با عنوان دستیار طراح کاغد دیواری در یک کارخانه مشغول به کار شد اما در سال ۱۹۲۶ با امضای قرادادی با گالری مرکزی بروکسل پایتخت بلژیک ، توانست تمام وقت به کار نقاشی بپردازد.


این نقاش معروف سوررئال اولین نمایشگاه خود را در سال ۱۹۲۷ یعنی ۸۱ سال پیش در بروکسل برپاکرد اما با سردی منتقدان روبرو شد و به همین خاطر به پاریس نقل مکان کرد.
جایی که با آندره برتون بنیانگذار سبک سوررئالیسم و دیگر سوررئالیست ها آشنا شد و این آشنایی سبب شد تا آثار بعدی خود را در چهارچوب این سبک خلق کند.
از جنجالی ترین آثار نقاشی رنه مگریت می توان به تابلوی «این یک پیپ نیست » اشاره کرد.
در این اثر که در سال ۱۹۲۹ خلق شده، مگریت یک پیپ کشیده و زیر آن به زبان فرانسه نوشته است:« این یک پیپ نیست».
میشل فوکو، فیلسوف و متفکر معروف فرانسوی و نظریه پرداز پست مدرنیسم، در مورد این تابلوی رنه مگریت کتابی نیز به همین نام نوشته است که در ایران با ترجمه مانی حقیقی منتشر شده است.
در سایت رسمی رنه مگریت آمده است که این نقاش بلژیکی خود در مورد آثارش می گوید:«نقاشی های من تصاویرمرئی هستند که هیچ چیزی را پنهان نمی کنند. آن ها به نظر اسرارآمیز می رسند. وقتی کسی آثار مرا می بیند یک سئوال ساده می پرسد: معنی این چیست؟ آهیچ معنایی ندارد زیرا رمزالودگی هم فارغ از معناست. غیرقابل درک است.» ( منبع نقل قول : سایت رسمی رنه مگریت )
از دیگر آثار مطرح این نقاش آوانگارد می توان به تابلوهای شرایط انسان، رازهای افق، اتاق شنود، جادوی سیاه و پسرانسان اشاره کرد.
شماری از مجموعه آثار او که در آن عناصر داخل تابلو به رنگ و شکل آسمان آبی در می آیند و یا موجوداتی که نیمه ماهی و نیمه انسان هستند از مشهورترین آثار او به حساب می آیند.
رنه مگریت که در طول عمر ۶۸ ساله خود در حدود ۱۳۰۰ اثر هنری خلق کرد ، در ۱۵ اوت ۱۹۶۷ چهل و یک سال پیش ، بر اثرسرطان در بروکسل درگذشت .
آثار نقاشی او هم اکنون جزو گران ترین تابلوهای نقاشی معاصر به حساب می آیند.
+ نوشته شده در  شنبه 24 اردیبهشت1390ساعت 7:25  توسط استاکر | 
آشنایی با سینمای استنلی کوبریک



استنلی كوبریك این نابغه بزرگ سینما را می توان یك استثنا در تمام طول تاریخ سینمای جهان دانست. بدون شك كوبریك بیش از یك فیلمساز بود. او فیلسوف و متفكری, عمیق بود كه تمام تفكرات خود را از روزنه ای به نام سینما برای مردم دنیا به نمایش درمی آورد. برای آشنایی با این فیلم ساز شهیر و فیلم هایش به مطالعه ادامه مطلب بپردازید .
● استنلی كوبریك، فیلسوفی در چهره یك فیلمساز
برای كوبریك سینما تنها یك وسیله بود برای گفتن تمام آن چیزهایی كه با هیچ زبان دیگری نمی توان بیان كرد. به جرعت می توان گفت او جزو معدود فیلمسازانیست كه فرم و محتوا را همگام با هم به اوج می برد و از كنار هم قرار دادن این دو به آفرینش شاهكارهایش نایل می شود. برای كوبریك فرم ومحتوا به یك اندازه اهمیت دارند و نمی توان آنها را از هم جدا كرد. بلكه این دو همواره باید در خدمت یكدیگر باشند.
با بررسی دقیق تر سینمای كوبریك به مشخصه هایی در سینمای وی پی می بریم كه او را از فیلمسازان دیگر متمایز می كند. این مشخصه ها تنها مربوط به سینمای استنلی كوبریك می باشند و آنها را در سینمای هیچ فیلمساز دیگری نمی توان یافت. در ادامه مطلب به پاره ای از این مشخصه ها اشاره می كنیم:

▪ اقتباسی بودن تمام فیلمنامه ها:
كوبریك تنها فیلمساز تاریخ سینماست كه تمام فیلم هایش اقتباس هایی از مهمترین وبهترین رمانهای ادبی اند. به دیگر سخن می توان گفت او بدون شك استاد مسلم اقتباس های ادبیست زیرا فیلم های او فارغ از منابع اقتباسی شان تبدیل به شاهكارهایی بی نظیر می شوند. واین عمل_اقتباس های ادبی_ از شخصی كه خود می گوید: تا ۱۹ سالگی هیچ كتابی را از روی علاقه نخوانده ام وهمواره از درس و مدرسه فراری بوده ام بسیار عجیب به نظر می رسد.
فیلم های كوبریك به عنوان آثاری ارزشمند وبزرگ در تاریخ سینما ثبت شده اند در حالی كه به طور معمول اكثر رمانهای مهم ادبی كه به فیلم تبدیل شده اند, فیلم هایشان به مراتب ضعیف تر از اصل رمان ها بوده اند.
علت موفقیت كوبریك را در این كار _اقتباس های ادبی_شاید بتوان در اعمال نظر خود كوبریك بر رمان دانست ,زیرا كوبریك این آثار ادبی را تنها بستری برای مطرح ساختن عقاید خود در نظر می گیرد زیرا فیلمهای او همواره امضای كوبریك را با خود به همراه دارند واین را هم هرگز فراموش نكنیم كه كوبریك یك فیلمساز صاحب سبك است. واز یك فیلمساز صاحب سبك چیزی جز این انتظار نمی رود.

▪ تنوع ژانر در فیلم ها:
به راحتی می توان گفت كه كوبریك هركدام از فیلم هایش را در یك ژانر مجزا ساخته و دیگر هیچ گاه آن ژانر را تكرار نكرده است. به طوری كه او در تمام ژانرهای اصلی وشناخته شده سینما مانند: (وحشت, كمدی, تخیلی, تاریخی, جنگی و... ) فیلم ساخته است. همانطور كه گفته شد برای كوبریك سینما حكم یك قالب زبانی را داشته وبه همین علت او آگاهانه در تمام این ژانرها فعالیت كرده است وبرای او پرداختن به این ژانر ها هرگز جنبه تجربه كردن و آشنایی با آن ژانر را نداشته است.
زیرا او سینما را كاملا می شناسد و تمام ژانر های مختلف آن را هضم كرده و این تنوع ژانر تنها به این علت است كه او در پرداخت داستان هایش به این نتیجه می رسد كه می تواند حرف هایش را به وسیله آن ژانر بهتر به مخاطبانش منتقل كند. به طوری كه همواره فیلم های كوبریك از بهترین فیلم های ژانر خودشان در تاریخ سینما به حساب می آیند. . خود كوبریك در جایی می گوید: من هیچ گاه یك ژانر را دوبار تكرار نمی كنم زیرا آنقدر آن كار را كامل و دقیق انجام می دهم كه نیازی به ساخت دوباره فیلمی در آن ژانر نمی بینم.

▪ مدت زمان طولانی فیلم ها:
خواسته و یا ناخواسته مدت زمان طولانی فیلم ها وحتی بعضی از سكانس های فیلم های كوبریك تبدیل به مشخصه ای تكرار شونده در آثار او می شوند. شاید علت این امر را بتوان همان نگاه عمیق ودقیق كوبریك در فیلم هایش دانست واینكه او می خواهد تمام حرفهایش را در آن موضوع به خصوص, یكجا بگوید. زیرا برای او تكرار معنایی ندارد .
▪ نگاه بدبینانه به دنیای معاصر:
كوبریك همواره در تمام فیلم های خود نگاهی تند,سیاه و بدبینانه به دنیای اطراف خود دارد. از نگاه او انسان هرچه از نظر علمی و تكنیكی در زندگی خود پیش برود بیشتر در منجلاب فساد و سقوط پیش خواهد رفت. دنیای معاصر برای كوبریك دنیایی سرشار از خشونت, تباهی و سقوط است. نگاه بدبینانه او به دنیا در اكثر آثار او به وضوح دیده می شود. حتی كوبریك به موضوع انسان معاصر با نگاه هایی روانشناسانه و فیلسوفانه می نگرد.

▪ لابیرنت های درونی فیلم ها و شخصیت ها:
كوبریك خود اعتقاد دارد كه: (كامل ترین شكل بیان پیچیده گویی است).او همواره در پرداخت شخصیت های فیلم هایش سعی در ایجاد این پیچیدگی های درونی دارد. شخصیت های فیلم های كوبریك را می توان به لابیرنت هایی (هزارتو هایی) تشبیه كرد كه همواره دارای پیچیدگی های خاص خود هستند.
این لابیرنت درونی تنها در فیلم درخشش نمود عینی پیدا می كند و به صورت ما به ازای خارجی شخصیت اصلی فیلم جك تورنس (جك نیكلسون) ظاهر می شود و در واقع لابیرنتی كه در هتل قرار دارد نمایانگر شخصیت پیچیده جك تورنس است. این پیچیدگی تقریبا در تمام فیلم های كوبریك جریان دارد تا در آخرین شاهكار او (چشمان باز بسته) به اوج خود می رسد. این پیچیدگی ها باعث می شود تا مخاطب دقیق تر به موضوع توجه كند و این دقت باعث لذت كشف درونیات فیلم در اومی شود. كوبریك در جایی می گوید: (چگونه می توانستم برای تابلو مونالیزا ارزشی قائل باشم در حالی كه لئوناردو در پایین آن نوشته بود می خندد تا رازی را از معشوقش پنهان كند).

▪ تعداد كم فیلم ها:
كوبریك فیلمسازی بسیار كم كار وگزیده كار بود به طوری كه در طی پنجاه سال فعالیت فیلمسازی تنها ۱۳ فیلم بلند ساخت كه این تعداد كم فیلم های او بسیار باعث تعجب است. شاید این گزیده كاری را هم بتوان دلیلی بر دقت كوبریك دانست زیرا همین گزیده كاری است كه با عث می شود تا او بیشتر بر روی مسائل فیلم هایش دقت كند.
علت مهاجرت كوبریك از آمریكا به انگلستان را شاید بتوان در همین مقوله جستجو كرد. كوبریك در طول مدت كوتاه فعالیتش در هالیوود متوجه شد كه هیچ اختیاری از خود نخواهد داشت و همواره باید تحت سلطه نظام سرمایه داری آن جا باشد.
اما او كه می خواست فیلم های خودش را بسازد زیر بار حرف های مسئولان هالیوود نرفت و بر خلاف بسیاری از فیلمسازان دنیا _ كه از اروپا به هالیوود می روند_ از آمریكا به كشور انگلستان مهاجرت كرد وتا پایان عمر فیلم های دلخواهش را ساخت. به طوری كه خود می گوید: (هیچ گاه در تمام عمرم مجبور به ساختن هیچ فیلمی نشده ام وتمام فیلم هایم را با علاقه خود ساخته ام حتی چند فیلمی كه در هالیوود كار كرده ام).پس از ذكر چند مشخصه از سینمای كوبریك كه از مهمترین مشخصه های فیلم های او بود نگاهی گذرا بر فیلمهای استنلی كوبریك داریم تا با آثاروی بیشتر آشنا شویم:

● قتل (كشتن)
قتل اولین فیلمیست كه كوبریك به ساختن آن تفاخر كرد. او بعد از ساختن دو فیلم (ترس و هوس) و (بوسه قاتل)كه به طبع به عنوان اولین فیلمهای بلندیك فیلمسازجوان مایه چندانی نداشت وتنها راه ورودی بود به دنیای فیلمسازی بلند, فیلم قتل را در سال(۱۹۵۶) ساخت كه نه تنها خود كوبریك بسیار از آن راضی بود بلكه باعث ستایش وتمجید اكثر منتقدان شد و كوبریك را به عنوان جوانی مستعد و خوش فكر به دنیای سینما معرفی كرد.
این فیلم اقتباسی است از كتاب(Clean break) نوشته (لایونل وایت). ساختار بسیار دقیق و پیچیده فیلم كه به سخن گفتن در باره یك قتل از زبان افراد مختلف می پردازد و كارگردانی دقیق آن كه نشان از وجود كارگردانی خوش فكردر پشت دوربین دارد این فیلم را تبدیل به فیلمی ماندگار می كند. البته هنوز از آن نگاه ژرف و فیلسوفانه كوبریك در این فیلم خبری نیست وتنها ساختار و تكنیك بسیار دقیق آن است كه باعث حیرت همگان می شود.

● راه های افتخار
راه های افتخار اولین فیلمیست كه كوبریك به طور جدی وبه شكلی بسیار زیبا به بیان تفكرات و دغدغه های خود می پردازد. این فیلم اقتباسی است از رمانی به همین نام نوشته (همفری كاب) كه كوبریك آن را در سال(۱۹۵۷)ساخت. راه های افتخار فیلمی است در مورد انسان ها و روابط شان با یكدیگر در بستری به نام جنگ.
در واقع موضوع جنگ در این فیلم تنها جولان گاهیست برای بیان دیدگاه های تلخ اندیشانه كوبریك نسبت به انسان معاصر . ما در تمام مدت فیلم هیچ یك از سربازان دشمن را نمی بینیم و فیلم تنها در جبهه خودی می گذرد, در واقع جنگ اصلی در همین جبهه خودیست كه اتفاق می افتد. فرماندهانی كه در قصرهای خود نشسته اند وبر سر جان انسان های بی گناهی كه به عنوان سرباز در خط مقدم جنگ شركت دارند معامله می كنند.راه های افتخار راوی از بین رفتن روابط سالم انسانی وجایگزینی رفتار های حیوانی و غیر انسانیست. نگاه كوبریك در این فیلم نگاهی به شدت انسان شناسانه و تلخ است. با وجود اینكه اتفاقات این فیلم در زمان جنگ جهانی دوم می گذرد اما در واقع برای این فیلم زمان ومكانی مشخص نمی توان در نظر گرفت زیرا این روابط سیاه همیشه ودر همه جای دنیا وجود دارند.

● اسپارتاكوس
اسپارتاكوس آخرین فیلم آمریكایی كوبریك است. فیلمی كه تهیه كننده آن (كرك داگلاس) كه بازیگر آن فیلم هم بود بعد از اختلاف نظر با (آنتونی مان) كه كارگردانی فیلم را برعهده داشت مسئولیت این كار را به كوبریك سپرد. كوبریك هم پس از باز نویسی فیلمنامه كار كه بر اساس رمانی از(هاوارد فاست) نوشته شده بود ساخت فیلم را در سال (۱۹۵۹) شروع كرد. وتنها به سكانس افتتاحیه فیلم كه توسط آنتونی مان ساخته شده بود دست نزد.
كوبریك خود این فیلم را فیلمی نیمه تحمیلی توصیف می كند. اما می گوید كه باز هم با وجود تمام فشار هایی كه از طرف تهیه كننده بر او بوده است نظرات خود را در آن فیلم اعمال كرده است. صحت این مطلب را می توان در برخی از سكانس های فیلم مانند سكانس معروف جنگ دید. كوبریك جوان در حالی كه در هنگام ساختن این فیلم تنها ۳۰ سال سن داشت و حتی سابقه ساختن چنین فیلم عظیمی را نداشت توانست به خوبی از عهده این كار برآید و موفق به آفرینش یك فیلمی بزرگ حماسی تاریخی شود. فیلمی كه هنوز هم بعد از گذشت سالیان دراز یكی از بهترین وخوش ساخت ترین فیلمهای تاریخی سینماست. این فیلم اولین فیلم كوبریك بود كه موفقیت اسكاری را برای كوبریك به همراه داشت. البته خود كوبریك هیچ گاه جایزه اسكار را كسب نكرد.

● لولیتا
كوبریك پس از ساخت اسپارتاكوس به دلیل اینكه جو سینمای آمریكا را مخالف عقاید و تفكرات خود می دید ومی دانست كه هیچ گاه نمی تواند در آنجا فیلم دلخواهش را بسازد ومدام باید تحت سلطه تهیه كنندگان قرار بگیرد به هجرتی خود خواسته دست زد و در اواخر دهه ۶۰به انگلستان آمد تا باز هم فعالیت فیلمسازی خود را از سر بگیرد. كوبریك در اولین گام فیلمسازی خود در انگلستان به سراغ رمانی از (ولادیمیر ناباكوف) رفت تا رمان معروف او (لولیتا) را به فیلم تبدیل كند.ودر سال (۱۹۶۲) موفق به ساخت این فیلم شد.
لولیتا روایت گر دلباختگی مردی به دختر خوانده خود است كه باعث به وجود آمدن دلسردی ها و مشكلات روانی برای او می شود. البته به نظر این حقیر لولیتا در بین دیگر آثار كوبریك از چنان جذابیت فوق العاده ای برخوردار نیست اما باز هم در مواردی فیلمی به شدت كوبریكی است.

● دكتر استرنج لاو
كوبریك كمدی سیاه دكتر استرنج لاو را براساس رمان(Red Alert) نوشته( پیتر جورج) در سال(۱۹۶۴) به فیلم تبدیل كرد . دكتر استرنج لاو فیلمی متفاوت از فیلم های هم ژانر خود است. كمدی كابوس واری از دورانی سیاه .۹۰ درصد زمان فیلم در محوطه ای بسته می گذرد كه سران وفرماندهان بزرگ جنگ در كنار یكدیگر برای آینده جهان تصمیم می گیرند. این شاهكار كوبریك با بازی فوق العاده زیبای (پیتر سلرز) در سه نقش متفاوت به اوج خود می رسد. كوبریك همان نگاه سیاه وبدبینانه خود را نسبت به جهان معاصر و این بار در فضایی طنز آلود به نمایش در می آورد. دغدغه های كوبریك در این فیلم همان دغدغه هایی است كه بعد ها در اكثر فیلم های خود با كمی تغییر مطرح می كند.

● ۲۰۰۱ یك ادیسه فضایی
استنلی كوبریك این بار برای ساخت فیلم جدید خود به سراغ رمانی علمی تخیلی ,نوشته (آرتور سی كلارك) می رود. و فیلم ۲۰۰۱ ادیسه فضایی را بر اساس همین رمان در سال(۱۹۶۸) می سازد. این شاهكار بی تردید بهترین فیلم علمی و تخیلی تاریخ سینماست و از بهترین فیلم های كوبریك به شمار می رود. به طوری كه برخی از منتقدان این فیلم را بهترین كار كوبریك می دانند. ۲۰۰۱ یك ادیسه فضایی فیلمیست در مورد تاریخ بشریت و به وجود آمدن انسان و ادامه حیات او تا ابد. در واقع كوبریك فیلمی در مورد زندگی انسان از ازل تا ابد می سازد.
فیلمی كه به نوعی می توان گفت چكیده ای از تمام فیلمهای كوبریك است وتمام حرف های او را یك جا وبه بهترین شكل در خود جای داده است. فیلم با تصاویر میمون هایی آغاز می شود كه تخته سنگ سیاهی را كه گویی نشانی از تمدن است ونماد تخته سیاه رنگ كلاس درس است كشف می كنند. این میمون ها تبدیل به انسان هایی می شوند كه آنقدر پیشرفت می كنند كه به كرات دیگر سفر می كنند وبه انتهای علم می رسند.
در واقع كوبریك این انسان های متمدن را با همان میمون های ابتدای فیلم مقایسه می كند وبر این موضوع اصرار می ورزد كه انسان ها با اینكه به ظاهر متمدن اند اما باز هم همان موجودات وحشی باقی خواهند ماند با این تفاوت كه اینك تبدیل به موجوداتی شده اند كه ماشین ها بر آنها حكومت می كنند. از نكات مهم دیگر فیلم فیلم برداری شاهكار و همچنین ساختن فضا های فوق العاده زیباست. در ضمن كوبریك كه خود در زمینه موسیقی سررشته دارد و موسیقی در آثار او نقش بسیار سازنده ای دارد این بار به صورت استادانه ای دست به انتخاب موسیقی می زند واز استفاده از موسیقی اورجینال پرهیز می كند. كاری كه بعد ها نیزدر پرتقال كوكی تكرار می كند.

● پرتقال كوكی
در سال (۱۹۷۱) استنلی كوبریك پرتقال كوكی رابر اساس رمانی از(آنتونی بورگس) ساخت. پرتقال كوكی شاهكاریست تكان دهنده درمورد رابطه انسان معاصر و خشونت ویا به تعبیری دیگر نگاهیست بدبینانه به جریان داشتن خشونت در دنیای معاصر. این فیلم روایت گرزندگی چند جوان شرور و عصیانگر است كه همواره دست به كارهای شرورانه و تجاوزگرانه می زنند. اما سردسته این گرو بالاخره در موقعیتی تنها قرار می گیرد وتابان تمام بی عدالتی هایی را كه در گذشته انجام داده پس می دهد.
كوبریك با استفاده هوشمندانه از موسیقی بتهوون در فیلم كه در واقع شخصیت اصلی فیلم را عاشق این موسیقی نشان می دهد به این نكته اشاره دارد كه هیچ گاه نمی توان خوی وخصلت شرورانه و خشونت بار را در پشت نقابی با نام هنر پنهان كرد.
كوبریك به دلیل استفاده از صحنه های خشن در این فیلم به شدت از طرف منتقدین مورد هجوم قرار گرفت و عده ای او را به عنوان كسی كه با فیلمش موجب رواج خشونت می شود محكوم كردند. اما كوبریك به شدت به این اتهام اعتراض كرد و در گفتگویی اعلام كرد كه هنوز در هیچ كجای دنیا چنین چیزی با اثبات نرسیده است كه نمایش خشونت باعث ترویج آن می شود بلكه بر عكس دیدن چنین صحنه های خشنی موجب تخلیه روانی افراد می شود وآنها را از انجام چنین كار هایی منصرف می كند.

● بری لیندون
كوبریك در سال (۱۹۷۵) تصمیم گرفت تا رمان قرن هجدهمی (ویلیام تاكه ری) به نام بری لیندون را به فیلم تبدیل كند. فیلم بری لیندون در كارنامه كاری كوبریك فیلمی متفاوت جلوه می كند. فیلمی تاریخی با پس زمینه ای جنگی و حتی عاشقانه كه به سرگذشت زندگی جوانی بانام بری می پردازد وتمام فراز و فرود های زندگی او را در بر می گیرد.
بسیاری از منتقدین از این انتخاب كوبریك متعجب شدند كه یك رمان تاریخی ساده چه جذابیتی برای كوبریك داشته است وبا كدامیك از تفكرات او سازگار بوده كه او دست به چنین انتخابی زده است. اما كوبریك با هوشمندی تمام موفق می شود این فیلم را در جنبه های جهان شناسانه رشد دهد واز این رمان فیلمی بسازد كه به طور كنایی به سرگذشت انسان ها و مواجهه آنها با مسائل زندگی اشا ره می كند.
كوبریك برای گرفتن صحنه های داخلی فیلم در شب دست به اقدامی جدید وفوق العاده می زند. او لنز مخصوصی را به محققان كارخانه زایس سفارش می دهد تا بتواند به وسیله آن لنز تمام سكانس های شب را با نور طبیعی فیلمبرداری كند. به همین علت از تعداد زیادی شمع در صحنه استفاده می كند كه باعث زیبایی بصری فوق العاده فیلم می شود و این صحنه هارا به تابلوهای زیبای نقاشی قرن هجدهم بدل می كند.
این فیلم با آنكه مانند اكثر فیلم های كوبریك در گیشه موفق نبود اما كاندیداتوری ۷ جایزه اسكار را برای فیلم كوبریك به ارمغان آورد. البته همان طور كه گفته شد كوبریك باز هم از دریافت اسكار باز ماند وهیچ گاه این جایزه را دریافت نكرد تا نامش هم ردیف بزرگان دیگری چون هیچكاك, چاپلین و ... كه هرگز موفق به دریافت این جایزه نشده اند ثبت شود. به بیان بهتر می توان گفت جایزه اسكار تاابد در حسرت دست های كوبریك ماند.

درخشش
كوبریك این بار برای ساختن فیلم جدید خود به اقدامی عجیب دست می زد. او منبع اقتباس فیلمنامه خود را رمانی با نام (درخشش) نوشته نویسنده ای جوان به نام (استفن كینگ) انتخاب می كند. استفن كینگ نویسنده ای بود كه تنها به نوشتن رمان هایی ساده وارزان ولی پرفروش دست می زد كه تمام آنها داستان هایی وحشتناك بودند. اما كوبریك باز هم از داستانی ساده نوشته نویسنده ای جوان در سال (۱۹۸۰) دست به ساخت شاهكاری بزرگ می زند كه به نظر این حقیر بهترین فیلم ترسناك تاریخ سینما به حساب می آید.
كوبریك داستان نویسنده ای را روایت می كند كه بر اثر تنهایی و انزوا به جنونی یكباره مبتلا می شود به طوری كه قصد به قتل رساندن همسر وفرزندش را می كند. كوبریك به طرزی استادانه به این داستان درجه دوم لایه هایی روانشناسانه تزریق می كند واز تبدیل شدن فیلم به یك فیلم ترسناك معمولی جلو گیری می كند.
لایه های درونی این فیلم همانطوری كه قبلا نیز گفته شد باعث خلق شخصیت پیچیده جك تورنس می شود كه با بازی استادانه (جك نیكلسون) به اوج خود می رسد. كوبریك در این فیلم از بیان مسائل جهان شناسانه دور می شود و به فیلم خود رنگی روانشناسانه می زند. كوبریك در این فیلم برای اولین بار به طور گسترده ای از دستگاه فیلمبرداری به نام (استیدی كم) استفاده می كند. كه این خود باعث خلق سكانس هایی به یادماندنی می شود مانند سكانس تعقیب پسر توسط پدر برای به قتل رساندن او. این فیلم از معدود فیلم های كوبریك است كه در گیشه موفق می شود.

● غلاف تمام فلزی
كوبریك در سال (۱۹۸۷) یعنی ۷ سال پس از ساختن درخشش دست به ساخت فیلمی جنگی زد كه داستان آن در دوران جنگ آمریكا و ویتنام می گذرد. كوبریك برای ساخت این فیلم به سراغ رمانی از ( گوستاو هاسفورد) رفت. غلاف تمام فلزی روایتگر زندگی تعدادی از سربازان آمریكایی است كه با هم تعلیم می بینند وبا هم به جنگ ویتنام می روند. فیلم به طور مشخص به سه قسمت تقسیم می شود. قسمت ابتدایی فیلم دوران آموزش این سربازان و فشارهایی كه بر روی آنهاست رانمایش می دهد. فشار های روانی كه باعث می شود یكی از سربازان ابتدافرمانده خود وسپس خودش را بكشد.
قسمت میانی فیلم از اعزام سربازن به جنگ شروع می شود و حكایت جنایات آنان است در مقابل مردم بی پناه ویتنام. ودر قسمت پایانی این سربازان پرغرور از كشتن افراد بی گناه وبی سلاح ,توسط فردی كه بعدا مشخص می شود یك دختر ویتنامیست یكایك كشته می شوند. غلاف تمام فلزی فیلمست در نكوهش جنگ ونشان دادن پوچی و ویرانگری آن و همچنین فیلمیست كاملا ضد آمریكایی كه روایت گر سقوط تفكرات جنگ طلبانه آمریكاییست. (جوكر) قهرمان فیلم بر روی كلاهش نوشته است زاده شده برای كشتن و بر روی سینه خود علامت صلح را چسبانده است وهنگامی كه فرمانده او از معنای این كار از او سوال می كند او می گوید كه می خواسته با این كار دوگانگی شخصیت انسان هارا نمایش دهد. همان كاری كه كوبریك به وسیله این فیلم موفق به نمایش آن می شود.

● چشمان باز بسته
كوبریك به عنوان آخرین فیلمش دست به ساخت شاهكاری بی تكرار و به تمام معنا تكان دهنده می زند. او این بار بعد از مدتها خاموشی به سراغ رمانی نوشته (آرتور شنیتزلر) می رود. ودر سال (۱۹۹۸) فیلم چشمان باز بسته را می سازد. این فیلم فیلمی به وضوح روانشناسانه است . كوبریك در این فیلم نگاه خود را از كائنات و مسائل جهانبینانه می گیرد و با دقتی اعجاب آور به روابط زناشویی زن وشوهری كه ساكن نیویورك هستند می پردازد.
این فیلم فیلمیست درباره حسادت, خیانت و به خصوص سكس. كوبریك در آخرین فیلم خود آنچنان عمیق و دقیق عمل می كند كه همگان را حیران ومبهوت می گذارد. وبه راستی می توان گفت چنین وصیت نامه ای می تواند بهترین پایان برای كارنامه درخشان كوبریك باشد. سخن در باره این شاهكار تكاندهنده بسیا است كه به هیچ عنوان جای مطرح شدن در این زمان را ندارد. اما حتمادر آینده ای نه چندان دور به طور كامل و دقیق در مورد این فیلم مطالبی خواهم نوشت.
به هر حال استنلی كوبریك تنها مدتی بعد از پایان فیلم چشمان باز بسته در سال ۱۹۹۹ درگذشت. باپایان یافتن عمر كوبریك و با پایان یافتن قرن بیستم آخرین فیلمساز كلاسیك و بزرگ زنده دنیا هم از میان رفت تا درقرن بیست یكم سینمای دنیا سینمایی بدون كوبریك را آغاز كند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 7:21  توسط استاکر | 

سینما به روایت برگمان


سینمای اینگماربرگمان، سینمای ریز جهان تئاتر، سینمای هنر، سینمای هنرمند، سینمای زیستن بارویاهای کودکی و سینمای زندگی باعذاب واقعیت های بزرگسالی است. در این مطلب شما با نگاه برگمان به سینما و فیلمسازی از زبان خودش اشنا می شوید، در این مختصر با هم سفری می کنیم به استودیو های درونی اینگمار برگمان. ادامه مطلب را از زبان برگمان پی می گیریم
فیلمسازی برای من نیازی طبیعی است؛ نیازی قابل قیاس با گرسنگی وتشنگی. برای بعضیها، بیان خویشتن یعنی کتاب نوشتن، کوهنوردی، کتک زدن بچه ی خود یا رقص سامبا. اما من خود را با فیلمسازی بیان می کنم.
فیلمسازی فرو رفتن با عمیق ترین ریشه هایتان به دنیای کودکی است. اگر مایلید به این استودیوی درونی که در نزدیکترین گوشه و کنار زندگی خالق اثر واقع شده است قدم بگذارید. بگذارید برای یک لحظه اسرارامیزترین و نهان ترین این اتاقها را بگشاییم تا بتوانیم نگاهی به یک تابلوی نقاشی از ونیز، یک کرکره ی کهنه پنجره، و یک اپارات اولیه برای نمایش فیلمهای پرتحرک بیندازیم.
حساب کرده ام اگر فیلمی را که یک ساعت به طول می انجامد ببینم، در حقیقت بیست دقیقه را در تاریکی کامل سر کرده ام. بنابراین، در ساختن یک فیلم خود را به گناه تقلب می الایم؛ از وسیله ای استفاده می کنم که برای بهره برداری از عدم کمال فیزیکی انسان طراحی شده است، وسیله ای که با ان می توانم تماشاگر خود را از احساسی مشخص به احساس دیگری که از نظر وسعت در نقطه ی مقابل ان قرار دارد، منتقل کنم، چنان که گویی تماشاگر را بر پاندولی نشانده ام.
می توانم تماشاگر را بخندانم، فریاد وحشتش را دراورم، تبسم بر لبانش بنشانم، افسانه ها را به باورش بیاورم، بیزار و عصبانیش کنم، او را برنجانم، در او اشتیاق بیافرینم، یا کاری کنم که در صندلی اش فرو رود یا از خستگی خمیازه بکشد. پس من یا فریبکارم یا ـ وقتی تماشاگر از نیرنگ اگاه است ـ یک توهم ساز. من رازافرینی و نغزگویی می دانم و گرانبهاترین و حیرت انگیزترین اسبابی را که از اغاز تاریخ در دست های یک شعبده باز دیده شده است در اختیار دارم.
خالق اثار سینمایی درگیر وسیله ای بیانی است که نه تنها به خود او، بلکه به میلیون ها مردم دیگر مربوط می شود، و اغلب همان ارزویی را دارد که دیگر هنرمندان دارند: « می خواهم امروز موفق شوم.
می خواهم اکنون به شهرت برسم می خواهم همه را خشنود و محظوظ کنم، می خواهم در یک ان مردم را به هیجان و حرکت وادارم.» در نیمه راه این ارزو و تحقق ان، مردم را می توان یافت که از فیلم فقط یک چیز می خواهند :« من پول داده ام، می خواهم از خود بیخود شوم، سر از پا نشناسم، فیلم مرا درگیر خود کند، می خواهم مشکلات خود، خانواده ام، کارم را فراموش کنم، می خواهم از خود بگریزم. من تماشاگر که در تاریکی نشسته ام، همچون زنی که در استانه ی زایمان است، می خواهم فارغ شوم.» فیلمسازی که از این خواست ها اگاه است و از پول مردم ارتزاق می کند، در وضعیتی دشوار قرار می گیرد.
وضعیتی که محظوراتی برایش به وجود می اورد. او همواره ناچار است در ساختن فیلم خود واکنش های مردم را به حساب اورد. من شخصا، به سهم خود، دائما این را از خودم می پرسم که: ایا می توانم خود را ساده تر، بی غل وغش تر و مختصرتر بیان کنم؟ ایا انچه را که اکنون می خواهم بگویم همه می فهمند؟ و مهمتر از ان این سؤال که: تا چه میزان حق دارم سازش کنم و تکلیف و وظیفه ام نسبت به خود از کجا شروع می شود؟ هر تجربه ای لزوما خطرکردن های بسیار در خود دارد، زیرا همیشه بین هنرمند و مردم فاصله ایجاد می کنم، و دور نگاه داشتن مردم می تواند به ناباوری و انزوا در برج عاج بینجامد.
هیچ چیز اسانتر از ترساندن تماشاگر نیست. تماشاگر را عملا می توان هراسان کرد. چون بیشتر مردم ترسی نهفته در وجود خود دارند که همواره اماده ی سر بیرون کردن است. خنداندن مردم، و خنداندن انها به نحو درست به مراتب دشوارتر است. قرار دادن تماشاگر در حالتی بدتر از انچه هنگام ورودش به سینما بود، اسان است. مشکل قرار دادن او در حالتی بهتر است و این درست همان چیزی است که تماشاگر هربار به هنگام نشستن در تاریکی سینما می خواهد. حالا چند بار و با چه تدبیری این رضایت را به او می دهیم؟
استدلال من این است: اما در عین حال، به قطع می دانم که این استدلال خطرناک است چون احتمال خطر محکوم شناختن تمامی خطاها، اشتباه گرفتن ایدئال با غرور، و مطلق دانستن مرزهایی که مردم و منتقدین تعیین می کنند را در خود دارد، حال انکه نه این مرزها را می توانی تشخیص دهی و نه انها را از آن خود بدانی، زیرا شخصیت تو مدام در حال تغییر و گردش است.از یک طرف وسوسه می شوم که خود را تطبیق دهم و همان چیزی شوم که مردم می خواهند. ولی از طرف دیگر احساس می کنم که این کار پایان همه چیز خواهد بود و نوعی بی تفاوتی کامل را از سوی من می رساند.
برای همین، خوشحالم که با مغز و احساساتی دقیقا یکسان به دنیا نیامده ام، و در هیچ کجا نوشته نشده است، که فیلمساز باید راضی، خوشحال یا قانع باشد. چه کسی گفته است که نمی توانی سروصدا راه بیندازی، مرزها را درنوردی، با اسیابهای بادی بجنگی ادمهای مکانیکی را به ماه بفرستی، رویا و خیال بپروری، با دینامیت بازی کنی یا پاره های تن خود یا دیگران را ندری؟
چرا تهیه کنندگان فیلم را نترسانی؟ کرشان این است که بترسند، و پول می گیرند که زخم معده داشته باشند. اما فیلمسازی همیشه چیزهایی از قبیل مشکلات رودرویی، معضلات، نگرانیهای اقتصادی، مسئولیتها و ترسها نیست. بازیها، رویاها و خطرات نهان در سینه هم وجود دارند.

نوشته شده توسط محمد حیدری مطلب فوق بخشی از کتاب « برگمان به روایت برگمان » به ترجمه ی مسعود اوحدی و به نشر سروش بود که در اختیار سینمادوستان قرار گرفت
وب سایت سینمائی هنر هفتم
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 7:19  توسط استاکر | 
درباره «اینگمار برگمان»



از نظر تاثیرگذاری بر سایر کارگردانان، بی‌تردید «اینگمار برگمان» از جمله شاخص‌ترین کارگردان‌هاست. فیلمسازان بزرگی چون وودی آلن، آندری تارکوفسکی، استنلی کوبریک و استیون اسپیلبرگ از جمله این کارگردان‌ها به‌شمار می‌آیند. کیشلوفسکی درباره برگمان می‌گوید: «این مرد از جمله معدود کارگردان‌هایی – شاید تنها کسی- است که به اندازه داستایوفسکی و کامو از «سرشت انسان» سخن به میان آورده است».
ارنست اینگمار برگمان در ۱۴ جولای ۱۹۱۸ و در شهر اوپسالای سوئد متولد شد. آشنایی وی با سینما در دوران کودکی و با هدایت مادربزرگش شکل می‌گیرد. در واقع مادربزرگ اینگمار او را به تماشای نمایش‌های مختلف می‌برد که البته این امر دور از چشمان پدر که دیدی سختگیرانه داشت، صورت می‌گرفت. وی در سال ۱۹۳۷ وارد کالج دانشگاه استکهلم می‌شود تا در زمینه هنر و ادبیات مشغول به تحصیل شود. گرچه برگمان فارغ‌التحصیل نمی‌شود اما دست به نگارش چند نمایشنامه و یک اپرا می‌زند و خود را به عنوان یک دستیار کارگردان تئاتر، مطرح می‌سازد.
در سال ۱۹۴۱ فعالیت برگمان در زمینه سینما آغاز می‌شود اما اصلی‌ترین موفقیت وی به همکاری او با آلف شوبرگ، کارگردان مطرح سوئدی باز می‌گردد؛ چراکه برگمان نویسندگی فیلم آشفتگی (۱۹۴۴) را برعهده می‌گیرد. این فیلم با کارگردانی شوبرگ ساخته شد و موفقیت بین‌المللی آن موجب به وجود آمدن نخستین‌ فرصت کارگردانی برای برگمان شد. وی در سال ۱۹۵۵ و با ساخت فیلم «لبخندهای یک شب تابستانی» موفق شد نامزد جایزه نخل طلای جشنواره کن شود. او سه بار دیگر نیز نامزد این جایزه شد اما نتوانست این جایزه را از آن خود کند هرچند که او و وودی آلن تنها کارگردان‌هایی هستند که جایزه «نخل‌نخل‌ها»ی این جشنواره را در کارنامه خود دارند اما موفقیت‌های این کارگردان از نظر اسکار جلوه بیشتری دارد؛ چراکه وی موفق شد تا سه بار (۱۹۶۰، ۱۹۶۱، ۱۹۸۳) و با فیلم‌های «همچون در یک آینه»، «شم باکرگی» و «فانی و الکساندر» در بخش بهترین فیلم خارجی این جایزه را از آن خود کند.
تکنیک سینمایی اینگمار برگمان نیز در نوع خود جالب توجه است. وی معمولا فیلمنامه‌هایش را شخصا می‌نوشت اما نکته جالب توجه در این است که او پیش از آنکه فرآیند اصلی نگارش را آغاز کند، ماه‌ها و حتی سال‌ها به فیلمنامه فکر می‌کرد. ساختار فیلم‌های اولیه او با احتیاط بسیاری طراحی شده‌اند و بیشتر بر اساس فیلمنامه‌های خود برگمان یا با همکاری فیلمنامه‌نویسان دیگر هستند اما در کارهای بعدی و در مواردی که هنرپیشه‌ها می‌خواستند کارها را به صورتی متفاوت (از خواست او) انجام دهند برگمان این اجازه را به آنها می‌داد که این امر نتایج خوبی نیز به همراه داشت. با پیشرفت کار برگمان و در آخرین فیلم‌هایی که او ساخت، حتی اجازه بدیهه‌گویی نیز به هنرپیشه‌ها داده می‌شد. در بسیاری از فیلم‌های برگمان شاهد استفاده دینامیک از سایه‌ها، استفاده از نمای بسته صورت و ساعت هستیم که این امر تبدیل به نوعی نشانه برای فیلم‌های او شده است.
از نظر مالی، برگمان هرگز نگرانی نداشت؛ چراکه به اعتقاد خودش و در وهله اول او در ایالات متحده که فهرست درآمد فیلم‌های پرفروش مساله مهمی به شمار می‌آمد، زندگی نمی‌کرد و همچنین در فیلم‌های او سعی بر استفاده از کمترین بودجه بود.
این کارگردان از دید بسیاری از اهالی سینما یکی از بزرگ‌ترین کارگردان‌های تاریخ به شمار می‌رود به‌صورتی که از سویEntertainment Weekly به عنوان هشتمین کارگردان بزرگ تاریخ نام‌برده شده و مجله تایم نیز در ۱۱ جولای ۲۰۰۵ وی را به عنوان بزرگ‌ترین کارگردان زنده جهان مطرح کرد. اما در میان کارگردان‌های دیگر، برگمان از فدریکو فلینی، ویکتور شوستروم و آکیرا کوروساوا به عنوان مهم‌ترین کارگردان‌ها از دید خود نام می‌برد. او همچنین نظرات جالبی را پیرامون آثار کارگردان‌های دیگری چون اورسمن ولز، ژان لوک گدار، آندری تارکوفسکی و آلفرد هیچکاک بیان می‌کند. به عنوان مثال درباره فیلم «همشهری کین» می‌گوید: «همشهری کین که من یک کپی از آن را دارم محبوب همه منتقدان است و همیشه در صدر همه آمارهاست، اما من فکر می‌کنم که این فیلم یک فیلم کاملا کسل‌کننده است. از همه مهم‌تر، عملکردهایش فاقد ارزش هستند. میزان احترامی که فیلم به‌دست آورده کاملا غیر قابل باور است.» او همچنین گدار را کسل‌کننده می‌نامد و می‌گوید: «من هرگز چیزی از فیلم‌هایش دستگیرم نشد... او فیلم‌هایش را برای منتقدان ساخته است». برگمان در اکتبر ۲۰۰۶ تحت عمل جراحی قرار می‌گیرد اما سرانجام این کارگردان بزرگ در ۳۰‌جولای سال ۲۰۰۷ و همزمان با کارگردان بزرگ دیگری به نام میکل آنجلو آنتونیونی درگذشت. او در این زمان ۸۹ سال داشت و در سوئد بسر می‌برد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اردیبهشت1390ساعت 7:18  توسط استاکر | 

آرمان های سیاسی یک فیلمساز


اولیور استون، فیلمسازی كه فیلم هایی همچون پلاتون، وال استریت، جی.اف.كندی، قاتلین بالفطره، نیكسون و اخیراً «مركز تجارت جهانی» را بر پرده سینماها آورده است جزو معدود كارگردانان عصیانگر و افشاگری است كه امور سیاسی را دستمایه آثار خود قرار می دهند و نگاه انتقادی خود را از پشت دوربین معطوف دولت آمریكا و سیاست های آن می كنند. استون، فیلمسازی كه ۳ بار اسكار گرفته است به كرات موضع سیاسی و انتقادگرای خود را نسبت به دولت آمریكا بخصوص سیاست های اخیر جورج بوش و جنگ آمریكا با عراق اعلام كرده و جزو نخستین فیلمسازانی است كه یازده سپتامبر و تبعات پس از آن را در فیلمی پرفروش و به شیوه ای داستانی روایت كرده است. مصاحبه ای كه در پی خواهید خواند، مصاحبه نشریه گاردین با این فیلمساز درباره تازه ترین فیلم هایش، آرمان های سیاسی او در عالم سینما و جنبه های هنری كارهایش است.
شما همیشه در فیلم هایتان به برخی از مهم ترین مسائل و دغدغه های سیاسی آمریكا از ویتنام تا یازده سپتامبر پرداخته اید. تنها۲ خلأ محسوس فیلم هایی درباره عراق و بوش است. ▪ خیلی ها معتقدند فیلم های بعدی شما كه در صف انتظار برای ساخته شدن به سر می برند یكی درباره عراق و دیگری درباره بوش و یا فیلمی مشتركاً درباره آن هاست. آیا چنین چیزی اتفاق خواهد افتاد؟
البته این یك تعریف بود اما جدا از هر چیزی حس می كنم «مركز تجارت جهانی» (جدیدترین فیلم اولیور استون در سال ۲۰۰۶) مقدمه ای برای ورود به این دنیاست. واقعاً وقتی این گونه وقایع سیاسی روی می دهند به مقطع «پس» از آن علاقه مندم بخصوص پس از یازده سپتامبر یعنی دوازده سپتامبر به بعد. مطمئن نیستم ساخت فیلمی درباره عراق پاسخی به این نیاز درونی باشد اما فكر می كنم ماحصل آن است. برای من خیلی پاسخ ها در جنگ افغانستان نهفته است. فكر می كنم باید ماهیت آن جنگ و این كه چطور جنبه سیاسی و نظامی یافت و همین طور ماهیت جنگ با پاكستان، هند و ایران شفاف شود. این ها سوژه های خوبی هستند. ۱۱ سپتامبر و همه اتفاقات پس از آن به عراق ختم شد اما برای من این اولویت سوم است. در ضمن فیلم های بسیاری درباره عراق چه به صورت مستند و چه به صورت اینترنتی ساخته شده است و به نوعی تلویزیون این واقعه را به انحصار خود درآورده است همان طور كه در مورد یازده سپتامبر اتفاق افتاد.
▪ پیش از آن كه به فیلم «مركز تجارت جهانی» بپردازیم آیا می دانید فیلم بعدی تان چه خواهد بود؟
خیر، و این چیزی است كه در آن با هر فیلمساز دیگری اشتراك دارم. در حال حاضر در مقطعی از تردید هستم. بر روی ۳ یا ۴ پروژه سینمایی كار می كنیم و در حال انجام تحقیقاتی هستیم. فیلمنامه ها را خودمان می نویسیم و یا كسانی را برای نوشتن آن ها استخدام می كنیم. گاهی نوشتن آن ها خیلی زمان می برد و گاهی سریع اتفاق می افتد. به بازیگر، بودجه، استودیو و خیلی چیزهای دیگر احتیاج دارید. همه این جزئیات باید در كنار هم بنشینند و این درست مانند یك تجربه است. از هر ۱۰ پروژه یكی تنها به نتیجه و سرانجام می رسد و ما در این مرحله از كار هستیم كه مرحله دشواری است.
▪ بهتر است با فیلم تازه شما «مركز تجارت جهانی» شروع كنیم. داستان ۲ مردی از اداره پلیس نیویورك كه در جریان سقوط برج های دوقلو در آنجا گیر می افتند. فكر می كنم این فیلم برای بسیاری از كسانی كه كارهای شما را دنبال می كردند غافلگیر كننده و تعجب برانگیز بود. همان طور كه می دانید فرضیه های مختلفی در مورد این حادثه مطرح شده: دولت آمریكا آن را انجام داد، اسرائیل آن را انجام داد، این هواپیما نبود كه به پنتاگون اصابت كرد و ... با این حال شما فیلم خود را با توجه به حقایق و اسناد رسمی اعلام شده درباره این حادثه ساخته اید؟
ما با دقت و وسواس زیاد خود را مقید به روایت داستان این ۴ فرد كردیم. ۲ مرد و همسرانشان و داستان آن ها بسیار موثق و تأیید شده است. همچنین در ساخت این فیلم از ۵۰ـ۴۰ امدادگر كه آن موقع در محل حاضر بودند كمك گرفتیم. ما در این فیلم با اطلاعات و اسناد موثق كار می كنیم؛ با آنچه می دانیم. شاهدان عینی به ما می گفتند: «این اتفاق در آن روز افتاد» با جان مك لاگلین و ویل جیمنو و همسرانشان چندین بار حرف زدم. فكر نمی كنم آن ها هیچ وقت چیزی از بوش یا سیاست به من گفته باشند. اصلاً موضوع صحبت من و آن ها در این باره نبود. در حقیقت مك لاگلین كه قبلاً هم در بمب گذاری سال ۱۹۹۳ مركز تجارت جهانی حضور داشت این بار هم فكر می كرد كه این یك بمب گذاری دستی است. او هیچ وقت فكر نمی كرد با یك هواپیما این حادثه رخ داده باشد. لحظه با شكوهی هست كه ویل جیمنو بیرون می آید و می گوید: «پس ساختمان ها كجا رفتند؟» آنها نمی دانستند. این فیلمی است كه از نگاه آن هایی كه در این ۲۴ ساعت آنجا بودند، روایت می شود. پرداختن به سیاست در این فیلم كار اشتباهی بود. اگر می خواهید داستانتان به این ۲۴ ساعت محدود شود باید به گفته های آن هایی كه در این واقعه گرفتار شدند اكتفا كنید.
متوجه این قضیه می شوم. شما به داستان آن ها وفادار ماندید با این حال اگر قرار بود حدس بزنم شما چه جنبه ای از ۱۱ سپتامبر را برای فیلم شدن انتخاب می كردید قطعاً این جنبه ای را كه اشاره كردید و به عبارتی دیگر این زاویه خاص دید شما به ذهنم خطور نمی كرد. این جنبه خوش بینانه واقعه است و نشان می دهد خیلی از مردم نجات یافتند و كشته نشدند.
مقاطعی در دهه ۹۰ بودند كه وضع خیلی بهتر بود ... آن موقع وقتی كه «ریگان» هنوز بر سر كار بود فیلم «سالوادور» را ساختم كه حكومت ریگان در آمریكای مركزی را به باد حمله و انتقاد گرفته بود. به نظر می آید ۲۰۰۶ دوره بدتری نسبت به ۲۰۰۱ است. آن موقع دنیا نسبت به مرگ عده ای بی گناه در افغانستان و حتی در ۱۱ سپتامبر آمریكا دلسوزی بیشتری نشان می داد اما حالا مشكلات جدی تری داریم. مرگ و میر بیشتر، حملات تروریستی افزون تر و شكست های مشروطه خواه بیشتر در كشور خودم. این موجب رسوایی و بی اعتباری و همین طور بدنامی بیشتر شد، چه اتفاقی افتاده؟ و این برای من خیلی مهم تر و دردناك تر از این است كه در سال ۲۰۰۱ ماجرای ۱۱ سپتامبر توطئه محور بود یا خیر. من خودم چندان اطلاعی ندارم و مطمئنم كه تئوری های مختلفی دراین زمینه مطرح شده است و مطالب بسیاری در رسانه ها و مطبوعات درز كرده و من نمی خواهم در فیلمم به اینها بپردازم. آنچه محرز شده این است كه القاعده به انجام این حمله تروریستی اعتراف كرده است و افتخار آن را به خود نسبت داده است.
پیام فیلم بسیار شفاف است. آنها در ایجاد فضای رعب و وحشت، بی ثباتی و دغدغه روحی - روانی در دنیا موفق بوده اند و واكنش احمقانه جورج بوش هم بر وخامت اوضاع افزوده است. پس آنها پیروز شدند. این داستان درست برعكس كشتن جی.اف.كندی است. در آنجا یك آدم تحصیل نكرده و مجردی را داشتیم كه گفت: «من این كار را نكردم. من یك آدم ساده لوح هستم.» او سپس برای ۴۸ ساعت با پلیس دالاس ناپدید می شود و بعد هم كشته می شود. این داستان عكس آن است. ما هنوز خیلی چیزها را نمی دانیم پس چرا در این فیلم به سیاست بپردازم. اگر قرار بود در سال ۲۰۰۴ فیلمی درباره بوش بسازم امروز از ساختن آن پشیمان می شدم چون امروز اطلاعات خیلی بیشتر از سال ۲۰۰۴ است. هرماه در آمریكا درحدود ۱۰ كتاب درباره جورج بوش و جنگ او با عراق و سیاست های دولت او به چاپ می رسد و هركدام از این كتاب ها بر عمق دانش من از وضع كلی جهان و آنچه اتفاق افتاده می افزاید و نشان می دهد همه چیز به سادگی پیدا كردن بن لادن و تحویل دادن او به دست جورج بوش نیست.
▪ حال به ترتیب زمانی پیش برویم. نكته ای كه می خواهم اشاره كنم این است كه من همیشه برای كارهای شما ۲ مقطع قائل می شوم. قبل از ساخت فیلم پلاتون و بعد از آن. قبل از پلاتون شما چند تجربه فیلمنامه نویسی و كارگردانی هم داشتید. اما در سال ۱۹۸۶ و در ۴۰ سالگی بود كه به عنوان كارگردانی طرازاول مشهور شدید. به اصطلاح كارتان رونق گرفت. آیا در این فاصله اتفاقی افتاد؟
بله. فكر می كنم از دست خودم عصبانی و كلافه شدم. قبل از پلاتون فیلم های Midnight Express ، صورت زخمی را ساختم. پس واقعاً استعداد كارگردانی داشتم اما می خواستم پیشرفت های بیشتری داشته باشم. البته تا آن زمان ۲ شكست كاری هم داشتم. ۲ فیلم ترسناك. موضوع آنها تقریباً شبیه به هم بود وقتی این ۲ فیلم با استقبال مواجه نشدند قسم خوردم كه دیگر فیلم وحشتناك نسازم. من یك سادیست بالفطره نیستم [باخنده] و فكر می كنم باید چنین چیزی باشد تا یك فیلم ترسناك خیلی خیلی خوب بسازید. باید مردم را زهره ترك كنید و باید علاقه به این كار داشته باشد. سال ۸۶ سال سرنوشت سازی بود.
▪ شما در ویتنام خدمت كردید. آیا پیش بینی می كردید ویتنام و جنگ آن به سوژه فیلمسازی شما تبدیل شود؟
فیلم پلاتون به این راحتی ها ساخته نشد. فیلمنامه آن در سال ۷۶ نوشته شد و فیلم آن تا ۱۰ سال با جواب منفی كمپانی های فیلمسازی برای ساخته شدن مواجه شد. این دیگر یك جوك كهنه بود. راستش نخستین موقعیت برای ساخت این فیلم با پیشنهاد تهیه كننده ای به نام جان دالی پیش آمد. او فیلمنامه های سالوادور و پلاتون را خواند و بعد از من پرسید تمایل دارم كدامیك را اول بسازم. همین هم برای من به عنوان یك فیلمساز جوان یك رؤیا بود. اول سالوادور را انتخاب كردم چون تقریباً متقاعدشده بودم «پلاتون» بدشگون بود. پلاتون چندین و چندبار تا مرحله ساخته شدن پیش رفت اما درنهایت ساخته نشده بود. آخرسر هم فیلمنامه نویسی به نام مایكل كامینو - كه فیلمنامه «سال اژدها» را با او نوشتم - بود كه مرا متقاعدكرد فیلمنامه پلاتون را باردیگر بیرون بكشم. خدا به زندگی این تهیه كننده انگلیسی یعنی «جان دالی» خیر و بركت دهد كه حاضر شد ۲ فیلم «پلاتون» و «سالوادور» را بسازد. این ۲ فیلم در مكزیكو به صورت قاچاقی ساخته شدند.
▪ یكی از چیزهایی كه در دو فیلم «پلاتون» و «متولد چهارم ژوئیه» نشان داده می شود و بر آن تأكید می شود شمار زیاد افرادی است كه جنگ ویتنام زندگی آنها را تباه كرد - تعداد خودكشی ها بیشتر از تعداد مرگ و میرها شد. آیا این جنگ چنین تأثیر ویرانگری هم بر شما گذاشت؟
خیلی خوش شانس بودم كه توانستم سه فیلم درباره این جنگ بسازم كه كمك بسیاربزرگی بودند. فكر می كنم امروزه كهنه سربازهای ویتنامی بسیاری باشند كه زندگی عادی خود را سپری می كنند. اما از درون خرد و متلاشی شده اند و مرده اند. آدم هایی كه آدم های دیگر را می كشتند، شهروندان را می كشتند، غیرنظامی ها را می كشتند... ویتنام به دخمه ای از مردگان تبدیل شده بود. تعداد كشتارهای كوركورانه بسیار زیاد بود، شاید بیشتر از عراق. این ماهیت جنگ است. در نگاه به گذشته باید بگویم آدم هایی بودند كه مایل به كشتن هرچیزی بودند و آدم هایی دیگر كه علاقه ای به این كار ندارند اما از سر اجبار آن را انجام می دهند. زندگی گاه این چنین است. خیلی از بچه های عراقی امروزه سربازهای بهتری از آنچه ما بودیم هستند. نفرت از دشمن به حد و مرزی رسیده است كه بسیاری از آنها حتی از غیرنظامیان هم نفرت دارند و تفاوتی قائل نمی شوند.
▪ آیا وقتی به آن دسته از مردم آمریكا، منظورم رئیس جمهور و دار و دسته اش است كه جنگ عراق را به پا كردند فكر می كنید عصبانی می شوید؟
كار از عصبانیت گذشته است. ۲۰۰۲ سالی بود كه واقعاً به خشم آمدم. او پیش از آنكه قطعنامه سازمان ملل منتشر شد سربازانش را داشت به خاورمیانه می فرستاد. آنها در حال حاضر مشغول بررسی دوباره آن مقطع حساس هستند. سخنرانی كالین پاول و همه این حرف ها. با این حال قبل از سخنرانی پاول هم آمریكا باز به عراق سرباز اعزام كرد. وقتی این سربازان به آمریكا فرستاده شدند می دانستند اتفاقی درشرف وقوع است. این مسأله را مشاور سابق كاخ سفید ریچارد كلارك و خیلی های دیگر گوشزد كرده بودند و گفتند كه بوش این جنگ را در ذهنش دارد. او می خواست هرطوری شده آمریكا را با عراق درگیر جنگ كند. این مرا عصبانی می كند چون وقتی جورج بوش اخیراً به ویتنام سفركرد از او پرسیدند: «جنگ ویتنام برای شما چه معنایی داشت؟ و بوش همان مردی است كه همه این فتنه ها را به پا كرد، نقشه جنگ را طراحی كرد و او جواب مسخره ای داد «فكرمی كنم نشان می دهد كه اگر مقاومت كنید پیروز می شوید.» این درسی بود كه او از جنگ ویتنام گرفت!
▪ ۲ فیلم موفق دیگر از شما درباره ترور جان اف كندی و دیگری درباره نیكسون است بجز نیكسون و جورج بوش، تنها رئیس جمهور آمریكا كه به وفور درباره او نوشته شده بیل كلینتون است. آیا تصمیم ندارید فیلمی درباره او بسازید؟
راستش فكر می كنم فیلم «رنگ های اصلی» از مایك نیكولز اثر خوبی درباره كلینتون بود. فكر می كنم این فیلم نگاهی گذرا به دولت كلینتون دارد.
اگر قرار باشد فیلم دیگری درباره یكی از رئیس جمهورها بسازم ترجیح می دهم درباره جورج بوش باشد. می خواستم كاندیدای منچوری را از نو بسازم اما تهیه كننده آن قبول نكرد چون همان موقع بازسازی دیگری در راه بود. می خواستم این بار به جای آنجلا لانزبوری، باربارا بوش باشد. او خانواده بوش را می گرداند و این پسره «جورج» كاندیدای منچوری است. او آدم كوته فكری است كه شست وشوی مغزی شده است.▪ سؤال دیگری كه از شما دارم درباره منتقدها است. وقتی فیلم اسكندر را ساختید واكنش آنها نسبت به این فیلم اصلاً خوب نبود و این چه تأثیری بركار شما گذاشت؟
اسكندر برای من فیلم سختی بود اما من آدمی نیستم كه با این چیزها از رو بروم. مجدداً به سراغ فیلم رفته و نسخه سومی ساختم كه فوریه سال آینده در آمریكا به بازار خواهد آمد. كمپانی فیلمسازی برادران وارنر خیلی از این مسأله خوشحال است. ساختار فیلم را عوض كرده ام و آن را آنگونه كه باید می شد ساخته ام. فیلم جدید ۳ساعت ونیم است كه البته بین ۲ساعت اول و یك ساعت و نیم آخر یك وقفه كوتاه وجود دارد. از آنجایی كه ۲نسخه جدید فیلم با نبرد در گائوگاملا شروع می شود به جای آن كه در اواسط فیلم این نبرد باشد- كل فیلم هم از این زاویه جدید تغییر كرد. البته این نسخه سوم فقط به صورت دی وی دی موجود است.
▪ پس اعتراف می كنید كه كار از اساس اشتباه بود؟
اشتباه نبوده بلكه بهتر شده است. منظورم این است كه نسخه كارگردان بهتر از نسخه سینمایی است. البته اسكندر اگرچه نزد منتقدان محبوب نبود اما در گیشه ها فروش خوبی داشت و یكی از ۲۰فیلم برتر سال شد و همین موجب شد تا نسخه سومی از آن بسازم. اسكندر آنقدر آدم مهمی است كه به این راحتی ها نباید او را فراموش كرد پس چه خوب است كه تصویر بهتری از او ارائه دهیم چون لیاقتش را دارد.
▪ چگونه ساختن فیلم «قاتلین بالفطره» كه تأثیر گسترده ای بر جامعه داشت بر شما به عنوان یك كارگردان تأثیر گذاشت؟ آیا ساختن این فیلم بر حرفه شما به لحاظ پرداختن به جنبه های زیبایی شناسی یا موضوعی در فیلم های آتی تان تأثیرگذار بود؟
اشاره شما به «قاتلین بالفطره» كمی دو پهلو است. این فیلم اثری كاملاً داستانی است در نتیجه محدودیت یا قید و بندی در كار نداشتیم. به هنگام ساخت این فیلم خیلی چیزها با خودم بود و می توانستم سلیقه ای عمل كنم. همچنین این فیلم را در مقطعی ساختم كه خودم در حال سپری كردن دوران پرفراز و نشیبی در زندگی شخصی ام بودم در نتیجه آشفتگی و همینطور عشق فراوانی را به این فیلم تزریق كردم. در دهه ،۱۹۸۰ دهه ای بود كه مردم وقت بسیاری را پای تلویزیون ها صرف می كردند و در آن زمان خبرها بر محور سودآوری بود، وقتی كه خیلی كم سن وسال تر بودم تلویزیون یك منبع اعتماد مردمی بود یا حداقل باید اینگونه می بود. آنها به هر كسی مجوز راه انداختن شبكه های خبری را نمی دادند مگر آن كه كسانی بر كارشان نظارت می كردند. بنابراین كیفیت معنی و مفهوم داشت. اما وقتی ریگان روی كار آمد این باور خیلی زود رنگ باخت. نظام خبرسازی در آمریكا تغییر یافت و انقلابی در آن به وجود آمد. منظورم این نیست كه قبلاً هم عالی بوده بلكه منظورم این است كه پایان عصر هرگونه خبر جدی ای فرارسیده، در نتیجه آنچه در حال حاضر در آمریكا داریم اخبار سوپراستارها است وهر خبر یا موضوع مهمی خیلی سطحی گزارش می شود. قاتلین بالفطره زاییده خشم و آشفتگی و هرج و مرج است و خیلی برای من گران تمام شد چون بلافاصله بعد از جان اف كندی به بازار آمد. كمپانی برادران وارنر از ساختن این فیلم راضی نبود. آمریكایی ها خیلی ادیبانه به آن نگاه كردند و آن را یك فیلم خشونت محور یافتند. قاتلین بالفطره هرگز قرار نبود چنین فیلمی شود. این فیلم آیینه خشونت بود اما از سوی مردم عین خشونت و جسارت تلقی شد و از سوی مطبوعات هم طرد شد. البته باوجود همه این واكنش های منفی، جوانان آن را دوست داشتند اما در كل كمپانی برادران وارنر هیچ وقت از آن حمایت نكرد و دی وی دی آن واقعاً فروش نرفت. همچنین تا ۵سال درگیر شكایت حقوقی ای بودیم كه جان گریشام از این فیلم كرده بود. او وكیلی بود كه دوستش توسط ۲نوجوانی كشته شد كه ادعا كرده بودند پس از دیدن این فیلم متأثر از آن شده بودند و تصمیم گرفتند همچون قهرمانان فیلم عمل كنند. چنین ادعاهایی به كرات شده بود اما هرگز ثابت نشد. ما به جرم تشویق به قتل تحت تعقیب بودیم. ۶سالی درگیر این ماجرا بودیم و پرونده پیش از رفتن به دادگاه عالی به ۵ دادگاه دیگر فرستاده شد. این ماجرا برای كمپانی برادران وارنر حداقل ۲میلیون دلار تمام شد. من هم مبلغ قابل توجهی را صرف دفاع از خودم كردم. گریشام اعتقاد داشت فیلم یك كالاست. می گفت اگر شما تولید كننده یك جاروبرقی باشد وجاروبرقی شما معیوب باشد و برای فرد مشكلی ایجاد كند و آسیبی به او برساند باید به او غرامت بدهید. واقعاً چنین فرضیه ای با عقل جور درنمی آید. اگر بتوانید ادعا كنید كه یك فیلم موجب شد كسی را بكشم در آن صورت می توانید بگویید «موسیقی بتهوون مرا دیوانه می كند و باید همسایه ام را می كشتم، یا «داستایوفسكی خواندم و باید كاری می كردم.» با چنین ادعاهایی مسلماً عصر فیلمسازی پایان می یافت.
با چنین دیدگاهی حتماً منظورتان این است كه فیلمتان از سوی مردم بد تعبیر شد. آیا این موجب نشد درباره فیلم های بعدی تان تجدیدنظر كنید و یا فیلم های بعدی تان از این مسأله تأثیر پذیرد؟
دقیقاً همینطور است. آدم مگر چندبار مار گزیده می شود؟ درد دارد و حس خوبی نیست. نیكسون فیلمی جنجالی بود اما جنجال آن از نوع دیگری بود. دوباره به دروغگویی، فریب مردم و اغفال جوانان متهم شده بودم این مسأله پس از مدتی زجرآور و خسته كننده می شود. منظورم این است كه هر كسی خسته می شود. این ماجرا ۲۰سالی ادامه داشته آیا این شما را عوض می كند؟ بله اگر شما اجازه دهید. روز به روز عاقل تر و باهوش تر می شوید و سعی می كنید راه هایی پیدا كنید تا فیلمی را بسازید بدون این كه احساسات مردم را جریحه دار كنید. در مورد فیلم مركز تجارت جهانی نیز اتهام هایی به من وارد شد و از من ایراداتی گرفته شد، فكر نمی كنم كه دیگر بتوانم یك فیلم اولیوراستونی دیگر بسازم، بنا به هر دلیلی چون هر بار چنین فیلمی می سازم یك فیلم اولیوراستونی نمی شود. اگر یك فیلم اولیور استونی درباره مركز تجارت جهانی می ساختم مرا به یك احمق توطئه گر متهم می كردند. واقعاً نمی دانم چه كار كنم. شما به غیر از خودتان چه كس دیگری می توانید باشید.
▪ با توجه به این كه فیلم هایتان خاص و در مورد موضوعات بخصوص است آیا مشكلی با گروه سنی تعیین شده برای فیلم هایتان از سوی شورای نظارت سینمایی نداشتید؟
خوشحالم كه اعلام می كنم فیلم تازه ام یعنی «مركز تجارت جهانی» نخستین فیلم كارنامه فیلمسازی ام است كه این شورا آن را برای افراد بالای ۱۳سال مناسب تشخیص داد. همچنین این فیلم در دنیا فروش خوبی در حدود ۱۶۵ میلیون دلار داشت. چنین فروشی برای چنین فیلمی زیاد هم هست. در مورد دیگر فیلم هایم مثل «قاتلین بالفطره» خیلی اذیت شدم. این فیلم ۱۵۵ سكانس حذف شده داشت. موفق شدم یك نسخه از این فیلم بدون تعیین گروه بندی سنی را از طریق كمپانی لایونزگیت در آمریكا عرضه كنم. اما دیگر آن نسخه موجودنیست. حالا هم فیلم دست برادران وارنر است و آنها هیچ فیلمی را بدون تعیین گروه بندی سنی آن پخش نمی كنند. با خودم فكر كردم این سكانس های حذف شده خیلی احمقانه بود. اصلاً چیزی در آنها نبود. همیشه به من می گفتند: «آقای استون، این فیلم آشفته بازار شده. كمی از آشفتگی ها را كم كن.» اما این پیام فیلم است، تمام دنیا زیر و رو می شود.
▪ آیا تصمیم ندارید در آینده ای نزدیك فیلمی را به زبان فرانسه و یا در فرانسه بسازید آیا تا به حال به این فكر افتاده اید كه از بریژیت باردو دعوت كنید تا در فیلمی از شما بازی كند؟
مادرم فرانسوی است و با پدرم در جریان جنگ جهانی دوم آشنا شد. بنابراین من شیفته زبان فرانسوی هستم و واقعاً فیلم های فرانسوی دهه ۵۰ و ۶۰ و حتی قبل از آن را دوست دارم. شاید بیشتر از فیلم های جدید. فرانسه كشوری عالی برای فیلمسازی است. حاضرم در فرانسه فیلم بسازم اما باید به بودجه كمتری قناعت كنم و بلندپروازی های رایج خودم را كنار بگذارم چون در سینمای فرانسه حتی تیتراژگذاری هم مشكل است. اگر می توانستم فیلمی درباره كودكی خودم در آنجا بسازم عالی می شد و واقعاً این كار را می كردم.
▪ شما با بازیگران بسیار خوبی در طول همه این سال ها كار كرده اید كه خود الهام بخش هنرپیشگان جوانی بوده و هستند كه در آغاز راهند. به نظر شما چه تفاوتی بین یك بازیگر خوب كه بازی خوبی ارائه می دهد با بازیگر طراز اولی كه به شخصیت خود جان می دهد و می تواند با مخاطبان سرتاسر جهان ارتباط برقرار كند، وجود دارد؟
عوامل زیادی دخیل اند. یك بازیگر خوب با استعداد ذاتی و خدادادی می تواند در نقش بدی ظاهر شود اما باز هم بازی خوبی ارائه دهد. هدف، واگذار كردن نقش به یك بازیگر است كه بتواند استعدادهای طبیعی بازیگری اش را بیرون بكشد وبه او در بازی اش بال و پر دهد در نتیجه او می تواند نقش آفرینی متفاوت و منحصر به فردی ارائه دهد كه هیچ كس ندیده است. این هدف آرمانی بیشتر كارگردانان است. رسیدن یك نقش خوب به یك بازیگر درست مثل ازدواج به خوش شانسی و موعدش بستگی دارد. مارلون براندو، بازیگر خوبی بود كه پس از مقطعی به همكاری نكردن با كارگردانانش مشهور شد. فكر می كنم یك نقش آفرینی خوب یك جور همكاری دو طرفه میان یك بازیگر خوب و یك كارگردان خوب است. هر دو به هم تكیه می كنند. اما همیشه آن جادوی موفقیت اتفاق نمی افتد. شما سال ها در فیلمی بازی می كنید وهیچ اتفاقی نمی افتد اما به یكباره در یك فیلم خاص می درخشید. این اتفاق در مورد نیكولاس كیج هم با فیلم «مركز تجارت جهانی» یا فیلم های دیگرش رخ داده است. او در این فیلم می درخشد و این را مدیون نقشی است كه خیلی خوب در آن جا افتاده است.
لازمه فیلم هایی مثل جی.اف.كندی و نیكسون تحقیق و تفحص فراوان بود. معمولاً پیش از آماده شدن فیلمنامه این فرایند تحقیقاتی چقدر به طول می انجامد و چگونه توانستید در فاصله بین سال های ۱۹۹۶ - ۱۹۸۶ تعداد زیادی فیلم بسازید.
وقتی خودم هم نگاه می كنم تعجب می كنم. ۱۰ فیلم ظرف ۱۰ سال و این خیلی عجولانه است. واقعاً عطش سیری ناپذیری برای فیلم ساختن داشتم. قبل از این مقطع تا چند سال پروژه های مختلف فیلمساز عالم از سوی كمپانی ها رد شده بودند و این مرا حریص كرد. ۳۸ سالم بود كه واقعاً آن فرصت طلایی فیلمسازی به من روی آورد و من می ترسیدم كه این موقعیت از من گرفته شود در نتیجه بر حجم كارهایم می افزودم. در فیلم نیكسون واقعاً توانم را از دست داده بودم. خسته بودم. سال بعدش یك رمان نوشتم و فقط برای مدتی می خواستم دوربین یا فیلمی نبینم. فیلم های مستند و كم هزینه ساخته و تجربه های مختلفی آموختم. درباره بخش تحقیق هم واقعاً تمام تلاش مان را می كنیم با این حال چیزهایی درباره كندی و نیكسون هست كه هنوز هم در پرده ابهام باقی مانده است. تا یك جایی پیش می روید، پرس و جو می كنید، تحقیق و مصاحبه می كنید اما یك دفعه درها به رویتان بسته می شود و دیگر نمی توانید جلوتر بروید. اینجاست كه باید به دانش و شمه فیلمسازی تان اعتماد كنید.
▪ به نظر شما دنیا چه درسی می تواند از اسكندر بگیرد؟
اسكندر فرمانده ای در خط مقدم بود. بوش هرگز به ویتنام نرفت. اگر در جنگی مثل اسكندر بجنگید پیروز می شوید. هر وقت كسی به اسكندر خیانت می كرد او از در مصالحه و میانه روی وارد می شد اما اگر در این مصالحه ها باز هم خیانت روی می داد و حقه ای در كار بود او از حق خودش كوتاه نمی آمد. او برمی گشت و شورشگرانش را به خاك سیاه می نشاند. او هیچ وقت هیچ خرده حسابی را بی جواب نمی گذاشت و تا جایی كه در توان داشت دشمنانش را سركوب می كرد. او در هیچ جنگی نباخت. اسكندر چنین مردی بود. به او می گویند یك فرمانده واقعی.
شما در طول همه این سال ها فیلم های موفقی ساخته اید و نتیجه زحماتتان را هم گرفته اید. ▪واقعاً به چه انگیزه و عشقی این چنین در كارتان پشتكار دارید؟
جواب خاصی برای این سؤال ندارم. در طول این ۲۰ سال كارهایی كرده ام كه حس می كردم باید انجام می دادم و حالا به جایگاهی رسیده ام كه به خیلی از آرمان هایم رسیده ام. باید به این خاطر واقعاً سپاسگزار باشم. ۳ نسخه از فیلم اسكندر، نیكسون، كندی، كاسترو ... واقعاً فیلم های بسیاری ساخته ام. دوست دارم كار بعدی ام به لحاظ كیفی همان قدر خوب باشد كه سایر كارهایم و وزنه ای در كارنامه فیلمسازی ام باشد.

ترجمه: شیلا ساسانی نیا
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 11:41  توسط استاکر | 

پیر پائولو پازولینی


در ادامه این مطلب با پیر پائولو پازولینی فیلمساز توانای سینمای ایتالیا آشنا خواهید شد. پیر پائولو پازولینی ، شاعر نویسنده ، منتقد و سینماگر برجسته ایتالیایی در طول عمر نسبتا کوتاه خود ، آثار بسیاری در زمینه سینما و ادبیات خلق کرد و تاثیر عمیقی بر فیلمسازان نسل پس از خود گذاشت . با اینکه بسیاری پازولینی را در زمره مهم ترین شاعران و نویسندگان ایتالیا می دانند ، اما وی در ایران بیشتر به عنوان یک سینماگر شناخته شده است .
او از کارگردانان کمتر شناخته شده سینمای ایتالیاست ولی هیچ چیزی از بزرگانی چون جوزپه تورناتوره ، فدریکو فلینی و دیگران کم ندارد. در میان آثار هنری پازولینی بیشتر از کارگردانی ، نگارش سناریو و طرح داستان وجود دارد.پازولینی در طول ۵۳ سال عمر خود بیش از ۴ سناریو و طرح نوشت که موفق شد ۲۶ طرح را شخصا به تصویر در بیاورد . او در ۵ فیلم نیز به ایفای نقش پرداخت .
پازولینی در اکثر فیلمها و طرحها و سناریو هایش بیانگر موضوعات اجتماعی ، دغدغه های مردم ، برخورد نسلهای پس از جنگ بود با آنچه بر سر ایتالیا آمده و آنها نمی توانستند این حقارت را هضم یا حتی درک کنند. همین علاقه بیش از حد او به مسائل اجتماعی باعث گرایش او به سمت ساخت فیلمهای مستند شد.
پازولینی در یک خانواده اشرافی و ثروتمند که پدرش به عنوان یکی از اشراف زاده های بولونیا و مادرش از رعایا بود در سال ۱۹۲۲ به دنیا آمد .
او در هفت سالگی به شعر گفتن پرداخت و نوشتن را در سنین نوجوانی آغاز کرد.
او هیچگاه موفق نشد تحصیلات خود را به اتمام برساند و در عوض به شغل معلمی در محله های فقیر نشین و کارگری پرداخت و نوشتن داستانهای کوتاه را در همان زمان آغاز کرد ، بعدها پازولینی در کنار نگارش داستانهای کوتاه به نوشتن رمان پرداخت . او تمام عمرش را در میان مردم عادی به زندگی پرداخت و هرگز کنت نماند.
درباره سبک سینمایی و شعری پازولینی گفته شده که به هیچ سبک خاصی وابسته نیست . در سینما دارای نگاهی ویژه و رمز آلود بوده و به سینمای شاعرانه و تجلی شعر در سینما اعتقاد داشت . خود درباره سبک سینمایی فیلمهایش چنین می گوید : همه کارهای من از نظر سبکی ناخالص هستند . من سبک واقعا شخصی ندارم هرچند که سبکم به سادگی قابل تشخیص است . اما این به خاطر این نیست که اسلوب خاصی ابداع کرده ام اگر تکه ای از یک فیلم مرا ببینید ، تنها از لحن آن بلافاصله می فهمید که ا زمن است ، اما نه به این خاطر که من هم مثل چارلی چاپلین یا ژان لوک گدار سبک خاصی دارم . سبک من از ترکیب و آموزش سبک های گوناگون پدید آمده است .
فیلم های پازولینی چنانکه منتقدان اشاره می کنند، ریشه در فرهنگ ایتالیا دارد و همین وابستگی به فرهنگ ملی و بومی ، درک آثار او را برای منتقدان انگلیسی و آمریکایی دشوار ساخته است. سینمای پازولینی ، سینمایی است حماسی و اسطوره ای که به شدت با جنسیت و ارزش های دهقانی در هم آمیخته است.
پازولینی در سال ۱۹۵۵ فیلمنامه « شبهای کابیریا » را برای فدریکو فلینی فقید می نویسد و بهاین ترتیب همکاری او با کارگردانان نئورئالیست سینمای ایتالیا آ؛از می شود. بعد ها او توانست همکاری خود را با مائورو بولون یی نی نیز ادامه دهد . در کارنامه بازیگری پازولینی علاوه بر بازی در فیلمهای خود ایفای نقش در دو فیلم از کارلو تینرانی نیز وجود دارد. پازولینی علاوه بر نگارش فیلمنامه به تدوین ، فیلمبرداری و نیز آهنگسازی آثار سینمایی پرداخت و در سال ۱۹۶۱ برای اولین بار روی صندلی کارگردانی نشست و « باج خور» را ساخت.
از آثار او می توان به « انجل به روایت متی » محصول ۱۹۶۴ ، « اودیپ شهریار» ۱۹۶۶ ،« خوکدانی » ۱۹۶۹ ، « دکامرون » ۱۹۷۰، « سالو» ، « ۱۰روز سودوم» و ... اشاره کرد.
پازولینی برای ساخت فیلم انجیل به روایت متی که مراحل ساخت آن سه سال طول کشید ، از سوزانا – مادرش – برای ایفای نقش مادر مریم استفاده کرد ، و شاید بتوان رعیت بودن مادرش و ازدواج با یک کنت را دلیل اصلی انتخاب او برای ایفای نقش دانست. در هنگام تهیه این فیلم که به روایت زندگی مسیح به صورت مستند می پردازد و گاه داستان گویی های پازولینی در دل این فیلم حال و هوایی خاص به فیلم می بخشد.انجیل به روایت متی در جشنواره ۱۹۶۴ ونیز برنده جایزه ویژه ء هیأت داوران شد.
از طول سه سال ساخت این فیلم یک فیلم مستند سینمایی تهیه شده است که به اعتقاد منتقدان از خود فیلم اصلی بهتر است.
دکامرون فیلم دیگر او فیلمی خوش ساخت و سرگرم کننده است که در ۸ اپیزود ساخته شده است که کل داستان در قرن چهاردهم میلادی اتفاق می افتد. اپیزود قتل یک جوان به دست سه برادر متعصب بسیار جالب از آب در آمده است . این فیلم ۱۱۱ دقیقه ای در سال ۱۹۷۱ در جشنواره برلین موفق به دریافت جایزه مخصوص هیئت داوران جشنواره شده است.
سالو یا صد و بیست روز در شهر فساد(سدوم) آخرین اثر این شاعر، فیلسوف و سینماگر شهیر ایتایایی است. داستان فیلم از نوشته های مارکی دوساد، نویسیسنده مشهور فرانسوی است و فیلم نامه را هم پازولینی به کمک رولان بارت نوشته. داستان فیلم در۱۹۴۴ و چهار ماه آخر حکومت فاشیستی ایتالیا اتفاق می افتد. ایتالیا در دست متفقین افتاده و آنچه از حکومت فاشیستی بر جای مانده به «جمهوری سالو» واقع در منطقه کوچکی در شمال ایتالیا، محدود می شود . چهار تن از سردمداران محلی: یک دوک، یک اسقف، یک دادستان و یک رئیس جمهوردست به بازداشت گسترده جوانان میزنند و از آن بین هشت دختر و هشت پسر سالم و جذاب را بر می گزینند و به همراه مزدوران فاشیست، خدمتکاران و یک نوازنده پیانو و سه زن نقال (که با حکایت کردن ماجراهای جنسی خودشان اشتهای شهوانی جمع را بالا می برند) در ویلایی دورافتاده گرد هم می آیند .
نقالی سه زن شامل محفل دیوانگی، محفل مدفوع و محفل خون است که پس از اتمام هر حکایت اسیران به انجام آنچه در حکایت ذکر می شود مجبور می شوند . در نهایت چهار مرد به ترتیب در موضع ناظر قرار میگیرند و شکنجه هایی که سه نفر دیگر بر سر اسرا می آورند را تماشا میکنند.
فیلم در سال ۱۹۷۶ اکران شد و غوغایی به پا کرد. مجله معروف هاستلر که در آن دوران در اوج بود از پشت صحنه های فیلم عکس های تکان دهنده ای چاپ کرد. اکران فیلم در کشورهای مختلف ممنوع یا سانسور شد. فیلم اثری درخشان است. ساخته شده تا بیننده از دیدنش منزجر شود و در این امر بسیار موفق عمل کرده. سکانس های غیر متعارفی شامل انسانهایی که چون سگ در بندند و واداشته شده اند که عوعو کنان گوشت خام بخورند، ازدواج دو جوان که هفت ساقدوش و هفت ینگه برهنه آنان را همراهی می کنند و واداشته می شوند که در جلوی چشم چهار سردمدار آمیزش کنند، مجلس نجاست خاری و شکنجه در حیاط ویلا از منحصر به فردترین صحنه های تاریخ سینما هستند. نماهای شکنجه و نجاست خاری عموما نمای دور هستند تا تاثیر مهوعی بر بیننده بگذارند. تمام صحنه ها با طنزی تلخ خلق شده اند و بیان صحنه های درد آور در آرامش کامل بیشترین تاثیر را دارد.
خشونتی که پازولینی در این فیلم از طریق روابط جنسی و سادیسم به آن دست پیدا کرده به لحاظ پرداخت هم ردیف کارهای پکین پا، و حتی فراتر از آن است، چنانکه می گویند آلمانها پازولینی را به خاطر این فیلم کشتند.
پازولینی به دو دلیل امروزه برای خود ایتالیایی ها نیز ناشناخته محسوب می شود اول کشته شدن او در سن ۵۳ سالگی و نیز جشنواره ای بودن فیلمهای او.
دغدغه ء اکثر آثار پازولینی چه در زمینه سینما و چه داستان برخورد قشرها ی مختلف جامعه ، کاستی ها ، ظلم ثروتمندان بر فقرا و مضامین اجتماعی دیگر می باشد و این سبک ساخته ها بیشتر به درد جشنواره ها می خورد تا اکران های سراسری.
علیرغم اینکه هیچ کدام از فیلمهای او در ایران به نمایش عمومی در نیامدند ، ولی منتقدان و مطلعان جدی سینما در ایران با او و آثارش آشنایی دارند.
تقریبا به جز کتاب «پازولینی» نوشته ای از «والد استک» به ترجمه بهمن طاهری که به همت شمیم بهار در مجموعه سینما منتشر شد و اکنون نایاب است و فیلمنامه« پدر وحشی» ، تقریبا هیچ کتاب دیگری درباره این فیلمساز به زبان فارسی وجود ندارد.
یقینا گرایش های هم جنس گرایانه و دیدگاهای مارکسیستی پازولینی عامل اصلی بی توجهی محافل رسمی نشر و سینمای ایران به این سینماگر سرشناس بوده و محدودیت هایی در زمینه نشر آثار او فراهم آورده است .
پازولینی قبول ندارد که سینما تنها تصویر است . به عقیده او سینما ، یک تکنیک سمعی بصری است که در آن صدا و کلام هم به اندازه ء تصویر اهمیت دارد .
سرانجام پیر پائولو پازولینی شاعر، نویسنده ، منتقد ، آهنگساز، تدوینگر و کارگردان فقید سینما در ۱۹۷۵ در سن ۵۳ سالگی در یکی از مراکز تفریحی رم از سوی دو نوجوان ترور شد و قبل از اکران آخرین اثرش یعنی ۱۲۰ روز سودوم درگذشت و آرزوی او در مورد ساختن فیلمی درباره سقراط عملی نشد .

نوشته شده توسط مرتضی بهمنی وب سایت بوتیمار
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 11:36  توسط استاکر | 

اورسن ولز


در آمریكا بدنیا آمد. او دوران كودكی عجیبی داشت. پدرش ریچارد ولز صاحب چندین كارخانهٔ واگن سازی و مادرش پیانیست، علاقمند به فعالیتهای اجتماعی و از طرفداران و فعالان حق رأی زنان بود.
والدین اورسن تمایل داشتند كه مرتب به نقاط مختلف جهان سفر كنند، با افراد مشهور ارتباط داشته باشند و دیگران آن‌ها را اشخاصی برجسته بدانند. آن‌‌‌ها به برادر بزرگ اورسن، دیكی ولز فشار زیادی وارد می‌‌‌‌كردند چرا كه می‌‌‌خواستند او در آینده شخصیتی مهم و معروف باشد و او نمی‌‌‌توانست انتظارات والدین خود را برآورده كند و عاقبت كارش به بیمارستان روانی كشیده شد. پس از مدتی كه ریچارد ولز به شدت به الكل روی آورد، والدین اورسن از هم جدا شدند. اورسن ولز در سال ۱۹۱۸ و در سه سالگی برای اولین بار در اپرای شیكاگو روی صحنه ظاهر شد. مادرش به او خواندن آثار شكسپیر و نواختن پیانو را یاد داد اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و مادرش هنگامی كه او تنها نه سال داشت در بیمارستان در گذشت.
او با وجود تمام مشكلات, تحصیلات رسمی را گذراند ولی در سال ۱۹۲۶، درست زمانی كه دوران كودكی غم‌‌انگیز او به تدریج به سوی تنهایی دوران نوجوانی پیش می‌رفت بزرگترین شانس زندگی‌اش به او روی آورد و در یازده سالگی در دبیرستان «تاده» ثبت نام كرد. و آنجا بود كه به مدیر مدرسه «راجرهیل» معرفی شد.
در دبیرستان بود كه ولز به تئاتر دانشكده راه پیدا كرد و توسط هیل توانست نمایشنامه‌‌های فراوانی را بنویسد و در همان سال نمایش خودش را با نام «دكتر جكیل و مستر هاید» كارگردانی و اجرا كرد طوری كه توجه روزنامه‌های محلی را به خود جلب نمود و آنها او را اعجوبه خواندند. در دبیرستان در طول سالهای ۱۹۲۶ تا ۱۹۳۱، ولز حدود ۳۰ نمایش را كارگردانی و اغلب بازی كرد. در سال ۱۹۳۱، اورسن به ایرلند سفر كرد و خودش را تئاتر گیت(Gate Theater) در دوبلین به عنوان بازیگری حرفه‌أی معرفی كرد در آن هنگام او تنها ۱۶ سال داشت.
او برای مهاجرت به لندن و تصاحب صحنه‌های«برادوی» تلاش بسیاری كرد اما موفق نشد و سرانجام به اسپانیا سفر كرد. او در سال ۱۹۳۴ توانست اولین فیلم كوتاه خود را به نام «قلب پیر» كه چهار دقیقه‌ بود با همكاری دانش آموزی به نام «ویلیام وَنس» و با بازی «ویرجینیا نیكلسون» و دانش آموز دیگری كه چندی بعد با ولز ازدواج كرد، كارگردانی كرد. سالهای بعد وقتی درباره اولین تجربه فیلمسازی ولز از او سوال كردند، او با بی اعتنایی آنرا فقط یك طنز و برخاسته از حرارت دوران جوانی خواند و گفت«من آن كار را اصلاً یك فیلم به حساب نمی‌‌آورم… »
او كار با «جان هاسمن» را آغاز كرد و تئاتر مِركری (Mercury Theater) را با كمك او بنا نهاد. در سال ۱۹۳۶، ولز با بازی در نمایش تاریخی «مكبث» و سپس «گهواره تكان می‌خورد» موقعیت خود را در تئاتر تثبیت كرد. او با اعتماد به نفس و انرژی ظاهراً بی پایان خود همراه دیگر بازیگران تئاتر مركری و از رادیو و بعد وارد هالیوود شد تا اولین فیلم بلند خود را با آن‌ها به سرانجام برساند. در طول سالهای ۱۹۳۶ تا ۱۹۴۷، ولز فعالانه در بیش از صد نمایش درام رادیویی به عنوان نویسنده، بازیگر و كارگردان حضور داشت.
این رادیو بود كه باعث شد تا شهرتی ملّی نصیب ولز شود. بعضی از بازیگرانی كه در نمایش‌های رادیویی یا تئاتریِ ولز بازی كردند بعدها در معروفترین فیلم‌های او نیز ظاهر شدند. فهرست نمایش‌‌های رادیویی او نشان دهندهٔ وسعت و تنوع موضوعات آن‌هاست، از شكسپیر گرفته تا ادبیات كلاسیك اروپا و آمریكا.
این مجموعه همچنین نمایش‌های ترسناك را هم در برمی‌گیرد. در سال ۱۹۳۷ ولز میان مجموعه‌‌های رادیویی به عنوان صدایی آشنا و معتبر شناخته شده بود. نمایش معروف «سایه» بر اساس یك كتاب كمدی آمریكایی از «والتر گیبسون» شكل گرفت. اما مهم‌ترین واقعه برای خود ولز و شاید كلاً برای رادیو نمایش «جنگ دنیاها» بود كه ولز آن را بر اساس رمان مشهور اچ.جی به همین اسم تهیه كرد. او در سال ۱۹۳۸ با یك اقتبای رادیویی از این رمان كه به هجوم موجودات فضایی و حمله آنها به شهر نیوجرسی می‌پردازد موجی از وحشت و هیجان میان شنوندگانی ایجاد كرد كه از خیالی بودن این نمایش بی‌ خبر بودند و تصور می‌كردند یك گزارش زنده رادیویی را گوش می‌‌دهند.
پیش از این نیز در سال ۱۹۵۳ فیلمی سینمایی بر اساس این رمان به كارگردانی «مایرون هاسكین» ساخته شده بود. ولز توسط توانایی‌هایی كه در تئاتر و رادیو بدست آورده بود علاوه بر اینكه در فیلم‌های بسیاری درخشید، فیلمنامه‌های فراوانی نیز نوشت. این فیلمنامه‌ها چندین داستان از ادبیات انگلستان را در برمی‌گرفت مانند: مكبث (۱۹۴۸)، «جین ایر» و «ناقوس در نیمه شب» (۱۹۶۵) كه كلاسیكی دست كم گرفته شده بود. برخی از معروفترین نمایشهای رادیویی ولز نیز عبارتند از: «اُلیور تویست»-«جولیوس سزار»-«جهنم روی یخ»-«عروس مرگ»-«سایه»-«راهپیمایی زمان»-«دراكولا» و…
ولز «همشهری كین» را در سال ۱۹۴۱ با شجاعت و همراه ایده‌های نو برای روایت داستان در هالیوود بازنویسی كرد. این فیلم پر از ابتكارات تازه در تصویر برداری و صدا برداری بود. حتی گریم ولز كه به طور متقاعد كننده‌أی سنش را چندین دهه بیشتر نشان می داد، انقلابی محسوب می‌شد. ولز در نقش «چارلز فاستركین» در شاهكار خود یعنی «همشهری كین» تهیه كنندگی و كارگردانی را نیز به عهده داشت.
▪ این كلاسیك برای نه جایزه اسكار نامزد شده بود كه چهار تا از آنها كه به ولز ارتباط داشت عبارتند از:
بهترین بازیگر، بهترین كارگردان، بهترین فیلمنامه و بهترین فیلم. اما فیلم تنها برنده یك جایزه اسكار برای بهترین فیلمنامه شد. «جوزف كاتن»(Joseph Cotton) كه به نقش روزنامه نگار در برابر اورسن ولز بازی می‌كرد اینگونه شخصیت ولز را در فیلم‌‌ تفسیر می‌كند. «تمام چیزی كه كین از زندگی‌اش می‌خواست، عشق بود. قصه زندگی كین این است كه چطور او عشقش را از دست داد و دیگر چیزی برای بخشیدن نداشت». جوزف كاتن كه از تئاتر مركری با ولز دوستی داشت در هفت فیلم دیگر بعد از همشهری كین نیز با او همكاری كرد.
«همشهری كین» در واقع اولین فیلم او بود كه به طور عمومی به نمایش درآمد.و این در حالی بود كه ولز بیست و پنج سال بیشتر نداشت.
اورسن ولز با وجود اینكه در زمان خود كمتر مورد توجه قرار گرفت، امروز یكی از كسانی است كه از لحاظ جنبه‌‌‌های بصری سینما بسیار مورد تحسین است. «همشهری كین» در واقع اولین فیلم او بود كه به طور عمومی به نمایش درآمد. اما برخی از همكاران ولز كه از منافع خود در فیلم ناراضی بودند، سعی كردند كارشكنی كنند و در افكار عمومی با تبلیغات خود روزنامه‌‌‌ها فیلم را ضعیف جلوه دهند. اما با این وجود، این فیلم موفقیتی شاخص محسوب می‌شد و این در حالی بود كه ولز بیست و پنج سال بیشتر نداشت.
فیلم «امبرسونهای باشكوه» در سال ۱۹۴۲ بر اساس رمانی از «بوت تاركینگتن» (Tarkington Booth) به كارگردانی ولز و با بازی خودش همراه «كاتن» و «آن باكستر»(Anne Baxter) ساخته شد. اگر چه فیلم شدیداً توسط مقامات استودیویی كه فیلم در آن ساخته می‌شد جرح و تعدیل شد و حدود سه حلقه فیلم از تدوین اصلی خود ولز قطع شد اما هنوز این فیلم از لحاظ اجرای نقش‌‌‌های بازیگرانش، درجه یك به حساب می‌‌آید و همچنین از نظر زمینه سازی و سبك خاص عكاسی آن منحصر به فرد است.
این فیلم چهار نامزدی اسكار را در پی داشت از جمله بهترین فیلم و دیگری برای فیلمبرداری سیاه و سفید آن. اورسن ولز این امتیاز را داشت كه هم در بهترین فیلم آمریكایی یعنی«همشهری كین»(براساس نظر سنجی انستیتوی فیلم آمریكا در ۱۹۹۸) ظاهر شده است و هم در بهترین فیلم انگلیسی یعنی«مرد سوم»(۱۹۴۹) (بر اساس نظرسنجی انستیتوی فیلم انگلستان در ۱۹۹۹). او پس از بازی «فردا برای همیشه است» در سال ۱۹۴۶ توانست كارگردانی فیلم هیجان انگیز«غریبه» را بر عهده بگیرد.
«تماس زشت» فیلمی بود كه ولز در سال ۱۹۵۷ در باره پلیسی فاسد و رشوه خوار، نوشته بود و یكی از فیلم‌‌های مورد علاقه او به حساب می‌آمد. فیلم در آمریكا با استقبال روبرو نشد اما در ۱۹۵۸ جایزه ویژه«جشنواره جهانی بروكسل» را دریافت كرد. «مرد سوم» ششمین فیلم ولز بود كه در سال ۱۹۴۹ به كارگردانی كارل رید(Carol Reed) ساخته شد. با وجود اینكه ولز در این فیلم نه كارگردان بود و نه تهیه كننده, اما حضورش در نقشی اساسی, آن را به چنین شاهكاری تبدیل كرد. «مرد سوم» كه چهارمین همكاری ولز با جوزف كاتن نیز به شمار می‌آید فیلمی سرّ‌ی و غیر متعارف بود كه علاوه بر این دو بازیگر آلیدا والی(Alida Vali) و تروا هاوارد(Treva Howard) نیز در آن ایفای نقش می‌كردند.
منتقد مشهور فرانسوی اندرو بازین اشاره می‌كند كه «اورسن ولز مراحل بسیار سختی را پشت سر گذاشت تا بتواند شخصیت حیرت انگیز«هری لیم» را در مرد سوم شكل دهد و برای اولین و شاید آخرین بار این بازیگر محبوب توانست نقشی ایفا كند كه با آن بتواند خود را در اذهان عمومی ماندگار نماید» او به این دلیل در فیلم درخشید كه تا پس از گذشت بیش از نصف فیلم در آن ظاهر نشد و تنها در سه صحنه اصلی باقیمانده بازی كرد. غیاب طولانی او در فیلم كه به نوبهٔ خود بی سابقه است یكی از نشانه‌های بارز هنر سینما به شمار می‌آید.
وقتی این فیلم بالاخره از سوی آكادمی واجد شرایط شناخته شد، در كالیفرنیای لس‌آنجلس روی پرده رفت و نامزد دریافت سه جایزه اسكار در سال ۱۹۵۰ گردید. ضمناً فیلم‌های دیگری كه ولز با كاتن همكاری داشت داستانی در باره جاسوسی در زمان جنگ جهانی دوم در فیلم «سفری به درون توس» در سال ۱۹۴۲ و وسترن «دوئل در خورشید» در سال ۱۹۴۶ بود كه البته ولز در فیلم «دوئل در خورشید» تنها راوی داستان بود. یكی از آخرین فیلم‌های قابل توجه و همچنین برجسته ولز «مردی برای تمام فصول»(۱۹۴۶) بود.
آكادمی در سال ۱۹۷۱ لوح تقدیر خود را به خاطر ارزش‌‌‌های هنری والا و تنوع طرح‌‌‌‌های سینمایی به او اهدا كرد. او سعی كرد فیلمی با اقتباس از كتاب «آقای خیال پرداز» بسازد وكار روی آن در سال ۱۹۵۵ آغاز نموده و تا دهه هفتاد ساخت آن را دنبال كرد، اما با وجود تلاش‌‌هایی كه در طول این سال‌‌‌‌ها انجام شد نسخهٔ ناتمام آن در سال ۱۹۸۴ در اسپانیا نیمه كاره رها شد.
در دهه هفتاد او در باره هالیوود فیلمی به نام«طرف دیگر باد» با بازی « جان هاسمن» ساخت و باز هم با وجود اتمام فیلم، مشكلات قانونی پیدا كرد. مشكلی كه ولز همواره هنگام ساخت فیلم‌هایش با آن مواجه بود این بود كه استودیوها اغلب كنترل فیلم‌هایش را از او می‌‌گرفتند، سانسورهای شدید اعمال می‌كردند و یا انتهای فیلم را به میل خود تغییر می‌دادند. مثلاً پایانی كه ولز برای «امبرسون‌های باشكوه» در نظر گرفته بود شكل دیگری داشت. «تماس زشت» نیز ابتدا توسط مسئولان تغییر یافت اما ظاهرا در نهایت ً به چیزی شبیه به حالت اولیه كه سازندگان فیلم قصد آن را داشتند تبدیل شد.
در سال ۱۹۸۴، انجمن كارگردانان آمریكا جایزه‌أی برای قدردانی به او اهدا كردند. مسلماً ولز هنرمندی با استعداد و بی همتا بود اما گویا محكوم شده بود تا مدت زیادی، آرزوها و اهدافش مورد بی توجهی قرار بگیرد. شاید به این دلیل كه او هرگز به قوانین موجود در هالیوود تن در نمی داد. اگر همه برای ولز چنین احترام و ارزشی قائل هستند، جای سؤال است كه چرا عده كمی او را یاری كردند؟ جای تأسف است، در حالی كه ولز از بزرگترین كارگردانان سینما به حساب می‌آید خودش از فعالیت در سینما ناراضی و پشیمان است. مطمئناً اكثریت موافقند كه او در طول دوران فیلمسازی‌اش شایسته رفتار بهتری بود. وقتی ولز وارد هالیوود شد در واقع تجربه‌های سالها كار در تئاتر و رادیو را با خود به همراه آورد.
برخی ممكن است معتقد باشند كه او آن چنان كه ادعا می‌شود، بدعت گذار بزرگی نبوده است چون بیشتر ابتكارات او، تكنیك‌هایی بودند كه یا در دیگر رسانه‌ها مانند رادیو استفاده می‌شد و یا حیله‌های قدیمی بودند كه در آنها افراط شده بود. دانش‌های سینمایی او شاید همگی ابتكار خودش نبودند ولی او از حداكثر قابلیت پرده سینما استفاده كرد، تا رؤیای بی همتایی كه در ذهن می‌پروراند عملی كند. سینما اوج هنر مدرن است كه اجزایی مثل موسیقی، تئاتر، عكاسی و هر چیزی را كه از زمان زندگی بشر در غارها و ثبت افكارشان روی دیوارها به صورت نقاشی پدید آمد در برمی‌گیرد.
▪ فیلم‌های ولز به عنوان بازیگر/ كارگردان:
ـ قلب پیر (۱۹۳۴)- خیلی زیاد جانسون (۱۹۳۸)-همشهری كین (۱۹۴۱)
ـ امبرسون‌های باشكوه (۱۹۴۲)-غریبه (۱۹۴۴)-بانویی از شانگ‌های(۱۹۴۵)
ـ مكبث(۱۹۴۷)-اُتلّو (۱۹۵۲)-گزارش محرمانه (۱۹۵۵)
ـ تماس زشت(۱۹۵۷)- محاكمه (۱۹۶۲)- قصهٔ جاویدان (۱۹۶۸)
ـ برای تقلید (۱۹۷۵)- طرف دیگر باد (۱۹۷۵-نیمه تمام)


ایران کلاسیک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 11:34  توسط استاکر | 

سهراب شهید ثالث


● زندگی نامه کوتاه از زندگی کارگردان نامی و صاحب سبک سینمای ایران مرحوم سهراب شهید ثالث
او از آغازگران موج نو سینمای ایران بود. در هر كجای دنیا كه فیلمی ساخته می‌شود و مورد استقبال قرار می‌گیرد،دیگران نیز آن راه را ادامه می‌دهند. ولی در ایران این اتفاق نمی‌افتد، در دهه ۱۳۴۰ كسی علاقه‌ای به كار با ما نداشت تا این كه فیلم‌های «قیصر» و «گاو» ساخته شدند كه تاثیر گذار بودند. ما هم به تدریج احساس كردیم كه برای ادامه سینما باید خودمان به فكر باشیم .
كانون سینماگران پیشرو را تاسیس كردیم كه «طبیعت بی‌جان» سهراب شهید ثالث اولین نتیجه‌اش بود این سخنان بخشی از گفته‌های ناصر تقوایی بود كه در مراسمی كه چند سال قبل در بزرگداشت شهید ثالث برگزار شد، مطرح كرد.
شهید ثالث ۷ تیر ماه سال ۱۳۲۲ در تهران متولد و ۱۰ تیرماه ۱۳۷۷ درغربت درگذشت.سهراب شهید‌ثالث، کارگردان هم دوره و هم عصر با ناصر تقوایی، علی حاتمی، بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی، پرویز كیمیایی، مسعود كیمیایی و عباس كیارستمی بود. فیلم‌سازی را با هم‌نسلان خود شروع كرد و در مسیری متفاوت از حاتمی، مهرجویی،‌ تقوایی و بیضایی و از حیث آزامیش‌گری و بدعت در مسیری گام نهاد، كه كیمیایی و كیارستمی رفتند.
همان طور كه تقوایی در همان نشست ضمن اشاره به فیلمسازان نسل موج نو سینمای ایران گفته بود:« این فیلمسازان همگی هم‌سن و سال بودند و جریان موج نو در عرض چهار پنج سال بسیار رشد پیدا كرد. این فیلمسازان اگرچه با هم دوست بودند و رفت‌ و آمد داشتند ولی آثارشان هیچ شباهتی با هم نداشت. آنها می‌خواستند كار خود را با صداقت و خلوص انجام دهند.سهراب شهید ثالث در اندكی بیش از نیم قرن عمرش، ۲۲ فیلم كوتاه و بلند مستند و دوازده فیلم سینمایی ساخت.
دست كم دو فیلم نخست كه در ایران ساخت؛ در شمار آثار ماندگار سینمای ایران است. شهید ثالث در فاصله سالهای ۱۳۴۶ -۱۳۴۳ تحصیلات عالی خود را در مدرسه پروفسور كراوس وین در رشته سینما آغاز كرد و در فرانسه ادامه داد. دربازگشت به ایران در وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد و فیلم مستند ساخت. بیست و سومین فیلم او قرار بود یك اثر بیست دقیقه‌ای باشد كه به یك فیلم داستانی تبدیل شد، یك فیلم نود دقیقه‌ای به نام « یك اتفاق ساده» فیلمی آرام با نماهای ساكن و ثابت در فضای گرفته بندرانزلی با نور ملایم و در هوای ابری. « یك اتفاق ساده » به نمایش عمومی در نیامد و مورد بی‌مهری و بی‌اعتنایی قرار گرفت. شهید ثالث دو سال بعد «طبیعت بی‌جان» را ساخت و زمانی فیلم در ایران به نمایش درآمد كه او به آلمان غربی مهاجرت كرده بود و «در غربت» را می‌ساخت.
وی ،فعالیت در سینما را از سال ۱۳۴۵ با ساخت فیلم كوتاهی به نام «آیا» آغاز كرد. كارش را به عنوان نویسنده و مترجم سینما بین سالهای ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۴ ادامه داد. در سال ۱۳۵۵ بعد از درخشش فیلم‌های اول و دومش یك اتفاق ساده» (۱۳۵۲) و « طبیعت بی‌جان» (۱۳۵۴) به آلمان مهاجرت كرد.
از فیلم‌های شهید ثالث در آلمان می‌توان به «در غربت» ۱۳۵۴، «قرنطینه» ۱۳۵۵، «زمان بلوغ» ۱۳۵۵، آخرین تابستان گرابه» ۱۳۵۹، « یك زندگی، چخوف » ۱۳۶۰ اشاره كرد. وی چند سال قبل از مرگش از آلمان به آمریكا رفت و در شیكاگو اقامت گزید و از آن پس دیگر فیلمی نساخت. فیلم گلهای سرخ برای آفریقا»، ۱۳۷۰ ، مورد توجه زیاد منتقدان غربی قرار گرفت و توانست جوایزی برای شهید ثالث به ارمغان بیاورد. وی در آخرین روزها عمرش با سرطان دست به گریبان بود و در سال ۱۳۷۷ دار فانی را وداع گفت.
شهید ثالث كه به تعبیر خودش چخوف برایش « مساله‌ای است شخصی و خصوصی» و نمی‌تواند خود را از زیر باراثرات فرهنگی دیدگاه‌های او خلاص كند، گفته است:« من فیلمهایم را از زاویه نگاه یك نظاره‌گر می‌سازم و با این روش اجازه می‌دهم مخاطبانم خودشان به قضاوت بنشینند.» آیدین آغداشلو نیز سالها قبل در مراسم بزرگداشت این فیلم‌ساز گفته بود:« سهراب، مردم‌گریزی بود كه مردم را دوست داشت.
او می‌دانست كجا ایستاده و چه می‌كند.» آغداشلو مطرح كرده بود: پنج مقاله درباره او نوشتم و بیم داشتم كه از یاد برود و بعدها مطمئن شدم كه از یاد نخواهد رفت. سهراب همیشه در كارهایش حدیث نفس می‌كند. او از شعار، سانتی‌مانتالیزم و احساسات گرایی بسیار نفرت داشت و هر چیز نحیف و پیش‌ پاافتاده‌ای او را رنج می‌داد. او مهر سرشاری نسبت به هر موجودی داشت كه در معرض مخاطره قرار می‌گیرند.
او مردم‌گریزی بود كه هرگز مردم را تحقیر نكرد. سهراب شهید ثالث رفقای اندكی داشت و معتقد بود كه تناقض هر هنرمند از طریق اثرش حل می‌شود. سهراب بی‌جایگزین بود و شیوه‌اش را در دورانش كسی تكثیر نكرد. حرف تلخی به كسی نمی‌زد و با كسی تندی نمی‌كرد. انسان شریفی به تمام معنا بود و وقتی سهراب درگذشت، جهان جای تنگ‌تری شد.»
دربخشی از مقاله‌ای كه مرتضی ممیز درباره شهید ثالث نوشته است ضمن اشاره به فیلم‌های شهید ثالث، شخصیت‌های فیلم‌های ساخته شده در ایران وی را، آدم‌های خوبی كه تلخ هستند توصیف كرده است و شخصیت‌های فیلم‌های خارجی او را آدم‌های بی‌رحم و تلخ عنوان كرد. آدم‌هایی كه خشن، آزاردهنده و به بن بست رسیده‌اند.


وب سایت سینمائی هنر هفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 11:29  توسط استاکر | 
مردی که در صدسالگی فیلم می‌سازد


هرگاه از کارگردان پرتغالی مانوئل دی اولیویرا یاد می‌شود، ناخودآگاه عبارت «پیرترین فیلمساز فعال جهان» نیز به زبان می‌آید. مهم‌ترین کلمه این عبارت را باید صفت «فعال» دانست.
اولیویرا که دسامبر گذشته صد ساله شد، از سال ۱۹۹۰ (۸۲ سالگی‌اش) حداقل سالی یک فیلم ساخته است. درخشش دیرهنگام او در این حرفه، پس از یک دوره طولانی کناره‌گیری از سینما، تمام نظریاتی را که درباره دوران خلاقیت یک هنرمند بیان شده، به چالش می‌طلبد. خلاقیت مهارنشدنی اولیویرا که در فیلم‌هایش به زیبایی تجلی می‌یابند، به‌راستی قابل تحسین است.
گرچه اولیویرا در اروپا یکی از استادان هنرمند، هم‌پایه بونوئل، درایر و برسون شناخته می‌شود اما در ایالات‌متحده کمتر کسی او را می‌شناسد.
به‌رغم حضور مرتب اولیویرا در جشنواره فیلم نیویورک، کمتر فیلمی از او در سینماهای آمریکا اکران عمومی یافته است. بدین ترتیب برنامه بزرگداشتی که به زودی در سینماتک BAM برای اولیویرا برگزار خواهد شد می‌تواند فرصت مناسبی برای تماشای بسیاری از فیلم‌های کمتر دیده‌شده او باشد. طی این بزرگداشت ۱۸ فیلم از ۲۸ فیلم الیویرا در کنار ۴ فیلم کوتاه او، از جمله «کار در رودخانه دورو» (۱۹۳۱) نخستین فیلم اولیویرا، نمایش داده خواهد شد. خود اولیویرا نیز احتمالا هنگام نمایش جدیدترین فیلمش «کریستف کلمب ـ معما»
ـ که بخشی از آن در نیویورک فیلمبرداری شده ـ در این برنامه حضور خواهد داشت.
سیر عجیب کارنامه فیلمسازی اولیویرا ـ او در چهل سال اول فعالیتش تنها ۳ فیلم بلند و تعدادی فیلم کوتاه ساخت ـ تا حدودی متاثر از تاریخ پرتغال است. اولیویرا در اوپورتو و در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد. او در جوانی به ورزش‌هایی مانند پرش با نیزه و اتومبیل‌رانی می‌پرداخت و حتی مدتی نیز به عنوان آکروبات کار کرد. ورود اولیویرا به سینما همزمان با به قدرت رسیدن آنتونیو سالازار، دیکتاتور پرتغال، در سال ۱۹۳۲ بود. شرایط کشور باعث شد سال‌ها طول بکشد تا اولیویرا بتواند نخستین فیلم نئورئالیستی خود «آنیکی-بوبو» (۱۹۴۲) را بسازد. اوضاع در دهه‌های بعدی نیز چندان بر وفق مراد اولیویرا نبود، به ویژه که او مخالفتش را با حکومت استبدادی پنهان نمی‌کرد.
اولیویرا اخیرا در گفت‌وگویی چنین گفت: «هیچ وقت اهل سیاست نبوده‌ام. تنها دلمشغولی‌ام انسانیت بوده و به همین خاطر مخالف هرگونه فعالیت ضدبشری هستم.»
اولیویرا در دوران بیکاری اجباری، همراه با همسرش در مزرعه‌ای که به ارث برده بود، مشغول زراعت شد. «در این دوران درس‌های بی‌شمار درباره کشاورزی، ارتباطات انسانی با کشاورزان و حتی درباره قوانین تغییرناپذیر طبیعت درباره زمین آموختم.» طی این سال‌ها او تقریبا هیچ‌گونه فعالیت فیلمسازی را تجربه نکرد اما توانست بینش خود را تا حد ممکن توسعه دهد. «زمان زیادی برای فکرکردن و مطالعه درباره ماهیت هنری سینما داشتم. در نتیجه نسبت به بسیاری از اصول قطعی گذشته‌ام دچار شک و تردید شدم.»
این تفکرات باعث شد تا اولیویرا الگوهای جدیدی برای کار در سینما بیابد: «سادگی تراژدی‌های یونان باستان و رئالیسم رنسانس.»
وقتی اولیویرا در سال ۱۹۳۱ نخستین فیلم خود «کار در رودخانه دورو» را با تدوین شاعرانه ساخت، نظریه‌های مونتاژ شوروی، تاثیر زیادی بر فیلمسازان آن دوره گذاشته بودند. با گذشت زمان، همان‌طور که سینمای الیویرا متفکرانه‌تر شد، شیوه تدوینش هم آرام‌تر شد و از آنچه خود «شیوه‌ای عجیب که تصاویر باید بلامنقطع پشت سر هم می‌آمدند» توصیف می‌کرد فاصله زیادی گرفت.
«آداب بهاری» (۱۹۶۳)، دومین فیلم اولیویرا، از محوری‌ترین آثار اوست. این فیلم اگرچه به ظاهر تئاتری فیلم شده است اما حالتی مستندوار نیز دارد و کنایه‌های سیاسی نیز در آن راه داشته‌اند. تعلیق میان فیلم داستانی و مستند
ـ میان سطوح گوناگون واقع‌گرایی و فرم‌های نمایشی ـ از دلمشغولی‌های همیشگی اولیویرا بوده است و به وضوح در «انقلاب میخک» (۱۹۷۴)، فیلمی که بلافاصله پس از سقوط سالازار برای جبران گذشته‌ها ساخت، قابل مشاهده است.
فیلم‌های اولیویرا معمولا با صفاتی مانند نقاشی‌وار یا تئاتری توصیف می‌شوند. قاب دوربین برای اولیویرا همانند صحنه تئاتر است و بازیگران او عموما به صورتی شمرده و دکلمه‌مانند و حتی گاهی رو به دوربین، صحبت می‌کنند. این شیوه بیان مستقیم نیز بخشی از نظریات اولیویرا درباره «سینمای متقابل» است: «هیچ فیلمی بدون حضور تماشاگران کامل نخواهد شد.»
شهرت جهانی اولیویرا از سال‌های ۱۹۹۰ و زمانی آغاز شد که او از ستارگان فیلم‌های هنری مانند مارچلو ماسترویانی، کاترین دونوو، میشل پیکولی و جان مالکوویچ در کنار بازیگران ثابت پرتغالی‌اش (به ویژه لوئیس میگوئل سینترا و لئنور سیلوریا) بهره گرفت. با وجود این فیلم‌های او که مملو از اطلاعات تاریخی، فلسفی و الهیات هستند هیچ‌گاه در بازار فیلم‌های هنری با موفقیت همراه نبوده‌اند. شاید بتوان گفت اولیویرا به عنوان هنرمندی که از قید پیری آزاد شده، همان‌گونه که «کایه دو سینما» زمانی درباره او نوشت، «فراتر از قوانین رفتاری و اقتصادی» سینما است.

منبع:هرالدتریبیون، ۶ مارس دنیس لیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 10:55  توسط استاکر | 
کلینت‌ ایستوود، کارگردان‌ افسانه‌ای‌ با ۵ دهه‌سابقه‌ در هالیوود



(كلینت‌ ایستوود) كارگردان‌ ۷۴ ساله‌ سینما،مسن‌ترین‌ فیلمسازی‌ است‌ كه‌ در تاریخ‌ اسكارجایزه‌ بهترین‌ فیلم‌ را از آن‌ خود كرده‌ است‌. این‌هنرپیشه‌ و بازیگر مطرح‌ دنیای‌ هالیوود از دوران‌جوانی‌ تا به‌ امروز كه‌ پا به‌ میان‌سالی‌ گذاشته‌ است‌،چه‌ در فیلم‌های‌ وسترن‌ و چه‌ با كارگردانی‌های‌خود، فردی‌ برجسته‌ بوده‌ و توجه‌ همگان‌ را به‌خود جلب‌ كرده‌ است‌، جوانان‌ دیروز نیز او را درفیلم‌ (خوب‌ بد زشت‌) تحسین‌ می‌كنند.

او تاكنون‌ چندین‌ بار به‌ عنوان‌ بهترین‌ هنرپیشه‌مرد نقش‌ اصلی‌ و بهترین‌ هنرپیشه‌ مرد نقش‌ مكمل‌جوایز زیادی‌ را دریافت‌ كرده‌ است‌. كلینت‌ایستوور همیشه‌ نقش‌ محوری‌ را در فیلمها داشته‌است‌ اما اكنون‌ غبار سفید پیری‌ بر روی‌ موهای‌این‌ هنرپیشه‌ جوانان‌ پسند نشسته‌ اما ذره‌ای‌ ازجذابیت‌ چهره‌اش‌ كم‌ نشده‌ است‌.

● متولد سانفرانسیسكو
(كلینتون‌ ایستوود جی‌ آر) در ۳۱ می‌۱۹۳۰در بیمارستان‌ (سنت‌ ماری‌) سان‌ فرانسیسكو درایالت‌ (كالیفرنیا) چشم‌ به‌ جهان‌ گشود. پدرش‌(كلینتون‌ ایستوور) و مادرش‌ (مارگارت‌ روت‌رانر) از تولد فرزندشان‌ خوشحال‌ شدند و طبق‌رسوم‌ خانوادگی‌ نام‌ پدر خانواده‌ بر روی‌ فرزندتازه‌ بدنیا آمده‌ گذاشتند. كلینت‌ فرزند اول‌خانواده‌ بود و سه‌ سال‌ بد دختری‌ با موهای‌ بور وچشمانی‌ آبی‌ پا به‌ عرصه‌ خانواده‌ (ایستوود)گذاشت‌. به‌ این‌ ترتیب‌ كلینت‌ صاحب‌ خواهری‌شد كه‌ نام‌ او را (جین‌ روت‌) نهادند.
گفتنی‌ است‌ كه‌ در رگهای‌ كلینت‌ خون‌اسكاتلندی‌ و هلندی‌ جریان‌ دارد. پدرش‌ هلندی‌تبار و مادرش‌ اسكاتلندی‌ بودند. كلینت‌ كه‌ عزیزدردانه‌ خانواده‌ بود به‌ بهترین‌ مدرسه‌سان‌فرانسیسكو فرستاده‌ شد. در مدرسه‌ واحدآموزش‌ بازیگری‌ داشت‌. (دیویدكهر) استاد وی‌شد و به‌ این‌ ترتیب‌ كلینت‌ از همان‌ دوران‌ ابتدایی‌با بازیگری‌ آشنا شد. وی‌ علاقه‌ و استعدادی‌ كه‌داشت‌ در چند فیلم‌ وسریال‌ نقشی‌ كوچكی‌ ایفاكرد. او توانست‌ در فیلم‌ سواحل‌ سال‌فرانسیسكونقش‌ یك‌ بچه‌ كارگر را به‌ خوبی‌ اجرا كند.
كلینت‌ نوجوان‌ هدف‌ بزرگی‌ را دنبال‌ می‌كرد.او می‌خواست‌ پا در عرصه‌ سینما بگذارد. لذاتصمیم‌ گرفت‌ برای‌ تحصیل‌ در دبیرستان‌ راهی‌شهر هنر هفتم‌، لس‌ آنجلس‌ شود. پدرش‌ در یك‌آپارتمان‌ دانشجویی‌ برای‌ كلینت‌ اتاقی‌ اجاره‌كرد تا در لس‌آنجلس‌ به‌ راحتی‌ به‌ تحصیل‌ علم‌ وهنر بازیگری‌ بپردازد.
كلینت‌ با ورود به‌ مدرسه‌ هنر پیشگی‌ درلس‌آنجلس‌ تازه‌ متوجه‌ شد از این‌ هنر چیزی‌نمی‌داند، اما ناامید نشد و با بازی‌ در چند تئاترخیابانی‌ به‌ تجربیاتش‌ افزود و چند نقش‌ كوچك‌ وپیش‌ پا افتاده‌ در فیلمهایی‌ چون‌ چراغ‌ و شهرآشوبگران‌ داشت‌.
پس‌ از دهه‌ طلایی‌ هالیوود، تااواسط دهه‌۱۹۵۰، ایستوود در فیلم‌ معروف‌ و قابل‌ توجهی‌بازی‌ نكرده‌ بود. اولین‌ فیلم‌ ایستوور با نام‌ (رطیل‌)در سال‌ ۱۹۵۵ ساخته‌ شد و نقش‌ بسیار كمرنگی‌ رابر عهده‌ داشت‌. البته‌ بازی‌ در این‌ فیلم‌ پس‌ از به‌اتمام‌ رسیدن‌ دوران‌ سربازی‌اش‌ بود.
و در سال‌ ۱۹۵۱ وارد ارتش‌ شد. در آن‌ رازمان‌ جنگ‌ شبه‌جزیزه‌ كره‌ در اوج‌ خود بود لذاكلینت‌ از سوی‌ ارتش‌ آمریكا به‌ سواحل‌ مونتری‌كالیفرنیا فرستاده‌ شد تا آموزش‌ نظامی‌ ببیند.
سپس‌ به‌ كره‌ رفت‌ تا در جنگ‌ شركت‌ كند.محیط خشك‌ نظامی‌ با روحیه‌ لطیف‌ و هنری‌كلینت‌ مغایرت‌ داشت‌، از این‌ رو او دچارافسردگی‌ و اضطراب‌ شده‌ بود و می‌خواست‌ هرچه‌ زودتر به‌ خانه‌اش‌ بازگردد. شانس‌ با او یار بودو فرمانده‌ گروه‌ نظامی‌ با مرخصی‌ او موافقت‌ كردو كلینت‌ به‌ آمریكا بازگشت‌. در آن‌ زمان‌خانواده‌اش‌ در سیاتل‌ ساكن‌ بودند. اما از یك‌مرخصی‌ كوتاه‌ دوباره‌ به‌ ارتش‌ بازگشت‌ و این‌ باردر آشتبار نیروی‌ دریایی‌ آمریكا مشغول‌ به‌ خدمت‌شد .او در دوران‌ خدمت‌ سربازی‌اش‌ با چندهنرپیشه‌ مطرح‌ آن‌ روزگار همچون‌ مارتین‌ میلنر،دیویدجانسن‌ و ریچاردلانگ‌ آشنا شد. همین‌دوستی‌ سبب‌ كسب‌ تجربه‌ بیشتر برای‌ كلینت‌ بود.
با به‌ پایان‌ رسیدن‌ دوران‌ سربازی‌، كلینت‌ به‌لس‌آنجلس‌ بازگشت‌ و در دانشگاه‌(لس‌آنجلس‌سیتی‌) در رشته‌ بازیگری‌ وكارگردانی‌ به‌ تحصیل‌ پرداخت‌ و مدرك‌ خود را بانمرات‌ عالی‌ دریافت‌ كرد.
او تا زمانی‌ كه‌ در سریال‌ تلویزیونی‌ rawhide در سالهای‌ ۱۹۵۹ تا ۶۶ بازی‌ نكرده‌ بودهمچنان‌ در گمنامی‌ بسر می‌برد.
كلینت‌ ایستوود شهرت‌ واقعی‌ خود را با بازی‌(فیلم‌ دروسترن‌های‌ اسپاگتی‌) بدست‌ آورد.
(یك‌ مشت‌ دلار) در سال‌ ۱۹۶۴ و بخاطر(چند دلار بیشتر) در سال‌ ۱۹۶۵ و (خوب‌ بدزشت‌) به‌ سال‌ ۱۹۶۶ به‌ او شهرت‌ جهانی‌ بخشیداو در این‌ فیلم‌ زیاد حرف‌ نمی‌زد و چون‌ اسم‌خاصی‌ هم‌ نداشت‌ به‌ مردی‌ بدون‌ نام‌ یا

او برای‌ شروع‌ كار با (پونیورسال‌ پیكچرز) قرارداد بست‌.
(ایستوود) شخصیت‌ خود را در هالیوود فقطبه‌ عنوان‌ یك‌ كابوی‌ نگه‌ نداشت‌ او در سال‌۱۹۷۱ با بازی‌ در نقش‌ (هری‌ كثیف‌) ژانرجدیدی‌ در فیلمهای‌ پلیسی‌ بنانهاد. شخصیت‌(هری‌ كثیف‌) پلیسی‌ بود كه‌ برای‌ اجرای‌ قانون‌ ازكارهای‌ غیر قانونی‌ استفاده‌ كرد.

● ازدواج‌ ایستوود
او در آن‌ زمان‌ با (ركساناتویس‌) هنرپیشه‌زیبایی‌ هالیوود ازدواج‌ كرد و صاحب‌ فرزندی‌ به‌نام‌ (كیمبر) شد. اما این‌ ازدواج‌ دوام‌ نیافت‌ و پس‌از جدایی‌، با (مگی‌ جانسون‌) آشنا شد و پیمان‌زندگی‌ مشترك‌ بست‌. دو فرزند به‌ نام‌های‌ (تایلی‌)و (آلیسون‌) ثمره‌ این‌ ازدواج‌ می‌باشد. اما این‌ازدواج‌ هم‌ مانند دیگر ازدواج‌های‌ هالیوودی‌دوام‌ نداشت‌ وی‌ پس‌ از جدایی‌ از (مگی‌جانسون‌)، دلباخته‌ (دیناریوز) شد و با وی‌ازدواج‌ كرد. كاترین‌ و اسكات‌ نیز ثمره‌ ازدواج‌ اوبا دینا می‌باشد. در مورد وی‌ می‌گویند: او تاكنون‌۵ بار ازدواج‌ كرده‌ و از این‌ ازدواجها ۹ فرزنددارد. وی‌ در حال‌ حاضر با (دیناریور) زندگی‌می‌كند و از داشتن‌ فرزندان‌ متعدد احساس‌رضایت‌ دارد. در ضمن‌ دو فرزند خوانده‌ به‌نامهای‌ (فرانچسكا) و (مورگان‌) نیز دارد. وی‌چندی‌ پیش‌ برای‌ یافتن‌ یك‌ زندگی‌ آرام‌ و بدون‌هیاهو مدتی‌ را به‌ دهكده‌ كوچكی‌ در اسكاتلندپناه‌ برد تا در آنجا بدور از زندگی‌ ماشینی‌ وفرزندان‌ متعددش‌ در آرامش‌ بسر برد.گرچه‌ بایدگفت‌: كلینت‌ از لحاظ مالی‌ همه‌ فرزندانش‌ راتامین‌ كرده‌ است‌ و برای‌ هر كدام‌ در بهترین‌منطقه‌ بورلی‌ هیلز و سانفرانسیسكو خانه‌ای‌ ویلایی‌خریداری‌ كرده‌ است‌.

● بزرگترین‌ موفقیت‌ ایستوود
بزرگترین‌ موفقیت‌ (كلینت‌ ایستوود) در جایگاه‌كارگردانی‌ رقم‌ خورد. وی‌ در سال‌ ۱۹۹۲ باساختن‌ فیلم‌ (نابخشوده‌) و در سال‌ ۲۰۰۴ با(عزیز میلیون‌ دلاری‌) هر بار موفق‌ شد جایزه‌اسكار بهترین‌ كارگردان‌ و بهترین‌ تهیه‌ كنندگی‌ رااز آن‌ خود كند. آكادمی‌ اسكار در سال‌ ۱۹۹۵ بادادن‌ اسكاری‌ دیگر به‌ او برای‌ كار تهیه‌ كنندگی‌ ازاو تشكر كرد.
حضور (ایستوود) در فیلمها به‌ ۵ دهه‌ می‌رسد.او در این‌ مدت‌ یكی‌ از پركارترین‌ها بوده‌ است‌.
گفتنی‌ است‌ وی‌ ۱۴ بار مسئولیت‌ كارگردانی‌،تهیه‌ كنندگی‌ و بازیگری‌ را در یك‌ فیلم‌ بطورهمزمان‌ انجام‌ داده‌ است‌. همچنین‌ یكی‌ ازموفقیتهای‌ او هدایت‌ قطعه‌ موسیقی‌ Kellys hero بود. او حتی‌ مدتی‌ را به‌ خوانندگی‌پرداخت‌ و سپس‌ از سوی‌ مردم‌، شهردار (كارمل‌)در كالیفرنیا شد. او در یك‌ رای‌گیری‌ ۷۲ درصدآراء را آورد و به‌ مدت‌ ۲ سال‌ در مقام‌ شهردار به‌فعالیت‌ پرداخت‌. اما به‌ عقیده‌ خودش‌ دنیای‌سینما و هنر بازیگری‌ دلچسب‌تر از سیاست‌می‌باشد. از این‌ رو خود را از سیاست‌ دور كرد ودوباره‌ جذب‌ سینما شد.
● نكاتی‌ از زندگی‌ او

كلینت‌ ایستوود با ۵ بار انتخاب‌ شدن‌ به‌ عنوان‌محبوب‌ترین‌ بازیگربه‌ همراه‌ (برت‌ رینولدز)محبوب‌ترین‌ هنرپیشه‌ طول‌ تاریخ‌ است‌.
▪ داشتن‌ جایگاه‌ دوم‌ در مجله‌ (امپایرانگلیس‌) در بین‌ ۱۰۰ ستاره‌ هالیوود.
▪ در طول‌ بازی‌ در فیلمهای‌ (خوب‌، بد، زشت‌،)و (سه‌ گانه‌ مردی‌ بدون‌ نام‌) كه‌ فیلمبردای‌اش‌ ۳سال‌ به‌ طول‌ انجامید، حتی‌ یكبار هم‌ پالتوی‌ خودرا نشت‌. برگزیده‌ شدن‌ نشست‌.
▪ از نام‌ او در ترانه‌ها و شوهای‌ مختلف‌استفاده‌ شده‌ است‌.
▪ وی‌ در سال‌ ۲۰۰۰ از سوی‌ انجمن‌ جان‌اف‌ كندی‌ مدال‌ افتخار دریافت‌ كرد.
▪ برداشتهایش‌ به‌ ندرت‌ به‌ پیش‌ از سه‌برداشت‌ می‌رسد
▪ بزرگترین‌ درخت‌ (اكالیپتوس‌) قاره‌ آمریكادر زمین‌ محل‌ زندگی‌ او است‌.
▪ مسن‌ترین‌ كارگردانی‌ است‌ كه‌ دو بار اسكارگرفته‌ است‌ اما برای‌ بازی‌ در حسرت‌ اسكار است‌.
▪ از فیلم‌های‌ معروف‌ وی‌ می‌توان‌ به‌:فیلمهای‌ هنگ‌ جانبازان‌، هیچ‌ وقت‌ خداحافظی‌نكن‌، فرار از آلكاتراز، جوكید، كادیلاك‌ صورتی‌،نابخشوده‌، در خط آتش‌، جهان‌ كامل‌، قدرت‌مطلق‌، جنایت‌ واقعی‌، كابوهای‌ فضایی‌، دخترمیلیون‌ دلاری‌ و.... اشاره‌ داشت‌. man with no name شهرت‌ پیدا كرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 10:37  توسط استاکر | 

از کلیشه به شعر


من باید آدم بیماری باشم، چون می‌خواهم یک بار دیگه «مخمل‌آبی» را ببینم
(پالین کیل)
دیوید لینچ در چارچوب سنتی‌ترین آداب و قواعد ادبیات آمریکایی، نامتعارف‌ترین فیلم‌ها را خلق می‌کند و این ظاهراً یکی از رازهای خاص لینچ است. او در همان چارچوبی فیلم می‌سازد که بخش عمده‌ای از سنت داستان‌نویسی آمریکایی در آن نوشته شده، همان مفهوم اسکیزوفرنیک معصومیت هم به مثابه وضعیتی آرمانی و هم به مثابه عنصری خطرناک و غیرقابل اطمینان، چیزی که در نهایت فراهم‌کننده بستر زوال است. از این جنبه لینچ شبیه همان توصیفی است که دی‌اچ لارنس از هرمان ملویل می‌کند: «نویسنده عارف تعالی‌گرایی اخلاقی که همانی که سطرسطر نوشته‌هایش کارزار نبرد نیکی و شر است.»
شر همچون نیرویی مادی، مشخصه‌ای واقعی که حضوری موثر در واقعیت دارد (یا به تعبیر زرتشتی‌اش، عنصری ایجابی که در ماده تجسم می‌یابد) حضوری تعیین‌کننده در کل فرهنگ آمریکایی دارد: از کاتن مانز در اواخر قرن هفدهم گرفته که به هنگام محاکمه جادوگر سالم درباره «جهان نو»یی موعظه می‌کند که در آن تپه‌ها در قلمرو سایه شیطان و لژیون انسان‌نمای اوست، تا «گودمن براون جوان» هاوثورن در قرن نوزدهم، «رادریک آشر» ادگار آلن‌پو،‌و داستان‌های فلانری اوکانر و البته حتی نمونه متقدم و غیرداستانی‌اش جهان ذهنی آقای جورج بوش، جایی که از تعبیر «محور شر» برای بیان سویه دینی و آخرالزمانی موجود در جنگ با تروریسم یاد می‌کند.
شیاطین لینچ، این جذاب‌ترین موجودات فیلم‌هایش، نیز از درون این سنت می‌آیند. مرد اسرارآمیز در «بزرگراه گمشده»، بابیب پرو در «دیوانه ازته‌دل»، فرانک بوث در «مخمل آبی» و البته دیگر شیاطین فیلم‌هایش، همگی سیر منطقی «نهنگ ملویل»، هیولاهای داستان‌های وحشت‌زا، بیگانه‌های داستان‌های علمی ـ تخیلی و حتی نمونه‌های استحاله یافته شر در ادبیات معاصر، لیبیدوی مهارناپذیر قهرمانان هنری میلر و پارانویای شخصیت‌های دانلد بارتلمی و تامس پینچن‌اند.
این وسواس ذهنی سنت آمریکایی نسبت به گناه و شر البته ریشه پروتستانیستی دارد. اما نکته مهم در تاریخ ادبیات و هنر آمریکا، پیچشی است که در رابطه هنرمند ـ نویسنده باشد وجود دارد و البته فیلم‌های لینچ یکی از بهترین جایگاه‌های تجلی آن است. نخست اینکه نوعی فردگرایی آمریکایی متأثر از کارلایل و دوتوکویل وجود دارد که به همان فرد در مقام پیامبر و رسول می‌انجامد، همان قهرمان نمونه‌ای آمریکایی که یک‌تنه به کارزار شر می‌رود، جایی که طغیان این فرد به قول هابرماس، هم باعث از بین رفتن شر می‌شود، هم مانع از ادغام او در نهادهای مدرن می‌شود و همواره فاصله او در مقام فرد ـ اسطوره ـ پیامبر را با جمع حفظ می‌کند (همان قهرمان وسترن، جان وین، گری کوپر و...). این رویایی است آمریکایی که وعده عهد جدید را تحقق یافته می‌داند: بهشت گمشده‌ای که آدم آمریکایی آن را از نو بازمی‌یابد.
اما در کنار این سنت شبه رمانتیک، که نمونه‌های ادبی‌اش امرسون، ویتمن و ثورواند، سنت دیگری وجود دارد که بخش عمده‌ای از مهم‌ترین دستاوردهای ادبی و هنری از جمله دیوید لینچ به آن تعلق دارد، همان سرگیجه هستی‌شناختی، یا به بیان «کالونیستی‌اش»، شر و گناهی که کل رویای آمریکایی را آلوده کرده است، جایی که دیگر امکان بروز هیچ معصومیت طبیعی و خودانگیخته‌ای وجود ندارد، یا تاثیر همان وعده «عهد عتیق» یعنی بهشت گمشده‌ای که دیگر به دست نمی‌آید. این همان سنتی است که لینچ در آن دغدغه‌هایش نسبت به شر، گناه و رستگاری را نشان می‌دهد. گرچه هرچقدر نمایش شر و گناه در فیلم‌هایش مهیب و آزاردهنده است، رستگاری به مضحک‌ترین و لوده‌ترین شکل ممکن به نمایش درمی‌آید، تو گویی رستگاری چیزی است واهی و ناممکن که تنها در «پایان خوش» ابلهانه و اجباری‌هالیوودی تحقق می‌یابد، مثل رستگاری پایانی در مخمل آبی که عامدانه از نوع رستگاری دروغین «پایان خوش» فیلم‌های کابرا است، یا همین پایان سرخوشانه اینلندامپایر، در قاموس رقصی دسته‌جمعی که ظاهراً قرار است رستگاری از نوع MTV را مضحکه کند.
اما جهان منحصربه‌فرد لینچی کجا خلق می‌شود؟ این «امر متعالی مبتذل»، یعنی جایی که شر خود سویه‌ای رهایی‌بخش و انقلابی است و رستگاری عطیه‌ای مبتذل، در چه نقطه‌ای لینچی می‌شود؟ با بازگشت معنی‌دار لینچ به دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ فیلم‌های لینچ، از «مخمل آبی» و «بزرگراه گمشده» گرفته تا «مالهالند درایو» و «اینلندامپایر» جهانی را به نمایش می‌گذارند که عناصر بصری آن یادآور فرهنگ دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ است. از ترانه‌ها، مدل مو و لباس گرفته تا ماشین‌ها و حتی اشارات ضمنی موجود در این فیلم‌ها. در فیلم‌های لینچ، البته به نحوی کنایی، شوقی دردناک به گذشته وجود دارد. نوستالژی به ارزش‌هایی که دیگر وجود ندارند. این شور و شوقی است حاصل اضطراب مواجهه با قواعد جهان حال. در فیلم‌های لینچ نوعی بی‌اعتمادی نسبت به زمان حال را شاهدیم و البته حس تحقیر به آینده. (در «اینلند امپایر» این بی‌اعتمادی از فیلم بیرون می‌زند و دامان تماشاگر را هم می‌گیرد و بدین‌ترتیب تماشای فیلم را به کنشی مضطراب تبدیل می‌کند).
جهان بصری ـ سمعی لینچ در فیلم‌هایش یادآور دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰، یعنی دوران اوج جنگ سرد است، جایی که بهترین فرصت برای مرزبندی خیر و شر در هویت و فرهنگ آمریکایی فراهم شده بود: شر اساسا سرخ است و در بیرون از مرزها و در بلوک شرق حضور دارد، و خیر هم همان کل منسجم درون مرزها. فیلم‌های لینچ به لحاظ بصری ـ سمعی در آن جهان می‌گذرند، اما به نحوی کنایی تاریخ به عنوان نقطه اتکا و گرانیگاه این عناصر بصری ـ سمعی از آن کسر شده است. یعنی حافظه بصری ـ سمعی‌مان، ما را به آن دهه‌ها می‌برد، اما از سوی دیگر با کسر تاریخ واقعی از آن منظومه بصری ـ سمعی پا در هوا و معلق می‌مانیم. این کسر شدن زمان از منظومه بصری ـ سمعی در جهان لینچ، همانند فرآیند تبدیل کلیشه به شعر است.
در «اینلند امپایر» همچون «مخمل آبی» و «بزرگراه گمشده»، لینچ روال نوستالژیک رایجی را واژگون می‌کند که در آن پاره‌ای از گذشته که نقش ابژه نوستالژی را ایفا می‌کند، از زمینه تاریخی‌اش، از پیوستگی زمانی‌اش، کسر می‌شود و در نوعی زمان حال بی‌زمان اسطوره‌ای و ابدی ادغام می‌شود. به همین دلیل ما در فیلم‌های لینچ، زمان حال را با چشمان تماشاگر دهه ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ می‌بینیم.
یعنی به جای انتقال پاره‌ای از گذشته به زمان حال اسطوره‌ای و بی‌زمان شده، ما در مقام تماشاگر زمان حال را طوری می‌بینیم که گویی بخشی از گذشته اسطوره‌ای است. قدرت ویرانگر و مضطرب‌کننده فیلم‌های لینچ از این واقعیت مایه می‌گیرد که فیلم‌های او در زمان حال با چشمان گذشته اسطوره‌ای دیده می‌شوند. این دیالکتیک قدرتمند نگاه و چشم در لینچ، چیزی است که او را از آن شگرد صرفاً نوستالژیک پست‌مدرنیستی جدا می‌کند. یعنی همان تمهیدی که به گذشته همچون امری تزئینی نگاه می‌کند.
تفاوت فیلم‌های لینچ با انواع و اقسام فیلم‌های گذشته‌گرای نوستالژیک دیگر در برخورد او با منطق نگاه به مثابه ابژه است. در «اینلند امپایر» یا «مخمل آبی» و یا «بزرگراه گمشده»، ابژه واقعی جاذبه نه صحنه نمایش داده شده، بلکه نگاه ساده و معصومی است که مجذوب این ابژه‌هاست.
برخلاف مثلا فیلم «ضدمرگ» تارانتینو که ظاهرا قصد دارد نگاه تماشاگر ۲۰۰۷ را منطبق کند بر نگاه تماشاگر دهه ۱۹۷۰، و در این راه همه کار می‌کند از نازل کردن تعمدی کیفیت فیلم تا خط و خطوط روی نگاتیوی که ظاهرا قرار است همان نوستالژی مطلب نسبت به نگاه ناب تماشاگر دهه ۱۹۷۰ را بازبنمایاند که فیلم‌ها را با این کیفیت می‌دید، اما از قضا کل این فرآیند «انطباق نگاه دو نسل» در تارانتینو در خود صحنه ادغام می‌شود و از این بابت ابژه جاذبه همچنان خود صحنه‌ای است که این نگاه در آن ادغام شده و نه خود نگاه ساده. درست مثل همان ترقند احیا و بازسازی و لایه‌برداری نقاشی‌های قدیمی در موزه‌ها، که می‌خواهند با لایه‌برداری نقاشی از طریق فنون پیچیده لیزر همان نگاهی را بازتولید کنندکه مثلا تماشاگر سه قرن پیش به آن نقاشی داشته است، رسیدن به همان اسطوره نگاه ناب که برای تارانتینو همان نگاه دهه ۱۹۷۰ است، اما برای لینچ در دیالکتیک اضطراب‌آور نگاه و چشم حاصل می‌شود، همانجا که از سوی دیگر کانون نزاع و نبرد همیشگی خیر و شر نیز است.

مازیار اسلامی
شهروند امروز
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 10:36  توسط استاکر | 
استاد سینمای سیاسی

فرانچسكو رزی را می توان در كنار میكل آنجلو آنتونیونی از بزرگترین كارگردان های سینمای ایتالیا دانست. ۱۶ فیلم او در چهار دهه اخیر كارنامه ای ارزشمند را برای او رقم زده است و در اكثر آنها هدف اصلی او به تصویركشیدن دنیای سیاست ازبهترین زاویه ممكن و بررسی تأثیرات اجتماعی و اقتصادی آن است. تأثیرگذاری او بر كارگردانان معاصر ژانر سیاسی از كاستا گاوراس و جیلو پونته كورو تا الیور استون و كن لوچ كاملاً واضح است و این كارگردانان نیز به دفعات به این مسأله اذعان داشته اند. فیلم های او، به یك عبارت تاریخ نگاری كشورش در قرن بیستم را تشكیل می دهد از جنگ اول جهانی ( اومینی كونترو) فاشیسم (مسیح در ابولی توقف كرد) ، آزادی ایتالیا (لوچیانو خوش شانس) بازگشت اردوگاههای كار اجباری (آتش بس) مبارزات استقلال طلبانه سیسیل (سالواتوره جولیانو) بازار نفت و ظهور جهان سوم (ماجرای ماتئی ) تقابل منافع خصوصی و عمومی در سیاست های داخلی ( دستها برفراز شهر) ، تروریسم و تهدیدی برای ثبات سیاسی (جسدهای ربوده شده) و یا قاچاق مواد مخدر ( به فراموشی سپردن پالرمو) . رزی از جهات بسیار وارث دو هنرمندی است كه در تولد نئورئالیسم نقش بسزایی داشتند او از لوچیانو ویسكونتی كه د ر فیلم زمین می لرزد (۱۹۴۸) دستیارش بود و در وسوسه (۱۹۵۴) كه سكانس های جنگ را كارگردانی كرد حس احترام به تاریخ و رعایت قواعد آن را آموخت و از فیلمهای روبرتو روسلینی نیز ایجاد رابطه نزدیك با جهان معاصر را یاد گرفت. فیلمهای رزی گرچه ، از نقطه نظر مستندگونه ای به وقایع نگاه می كنند ولی هرگز به سبك فیلمهای مستند ساخته نمی شوند و داستان آنها در زمان حاضر رخ نمی دهد اما مربوط به گذشته چندان دور هم نیست . این شیوه كار رزی قبل از هرچیز به او اجازه می دهد تفسیر بهتری در مورد ریشه مشكلات و تحلیل علت و معلول ها داشته باشد. دو فیلم اول او (۱۹۵۸) Lasfida و تبهكاران (۱۹۵۹) الهام گرفته از تریلرهای سنتی آمریكا با محور اجتماعی است كه نمونه هایی از آن در دهه ۱۹۵۰ توسط الیاكازان، جان هیوستون و ژول دسن عرضه شده بود . این الگوبرداری از فرهنگ آمریكا باعث شد تا چند دهه بعد چند كارگردان ایتالیایی - آمریكایی با توجه به همین شیوه تحولی عمده در سینمای آمریكا ایجاد كنند كه از میان آنها فرانسیس فورد كاپولا از تحسین كنندگان رزی بود و مارتین اسكورسیزی نیز او را یكی از استادان بزرگ سینمای معاصر لقب داده بود. اما با وجود فیلمهای ارزشمند اولیه، فرانچسكو رزی راه خود را با فیلم سالواتوره جولیانو (۱۹۶۲ ) یافت و این فیلم اصیل ترین كار او تا آن زمان بود. خود او در مورد این فیلم می گوید: شیوه كار من حركت پاندول وار در بین واقعیت و بازتاب واقعیت است و این شیوه در حین فیلمبرداری در سیسیل به اوج خود رسید. ساكنان مونتل پر صحنه هایی را برای من نوشتندكه هرگز در تصورم نمی گنجید. امكان فیلمبرداری در دهكده ای كه جولیانو متولد شده و زندگی كرده بود و مادر و خانواده اش همچنان زندگی می كردند و كنترل كار من از سوی اهالی یك امتیاز بزرگ برایم محسوب می شد و خود من هم از این مسأله راضی بودم چون نمی خواستم سكانسی را در این فیلم ابداع كنم من اجازه این كار را نداشتم چرا كه حقایق تاریخی چنین اجازه ای به من نمی دادند و واقعیت نبایستی تفسیر می شد. با وجود اینكه فیلمهایی مثل سالواتوره جولیانو و لوچیانو خوش شانس در مورد زندگی و مبارزات دو شخصیت برجسته تاریخ ایتالیاست ولی هیچكدام بیوگرافی محسوب نمی شوند بلكه فقط از شخصیت های تاریخی ایتالیا برسر درك بهتر ماهیت زندگی سیاسی در ایتالیا استناد كرده اند.رزی چندان تمایلی به ارائه راه حل های ساده در فیلمهایش ندارد بلكه ترجیح می دهد فیلمهایش را با چند علامت سؤال به پایان برساند و در این راستا رزی همواره در آثارش به دنبال یافتن حقایق ، كنار زدن دروغ ها و فاش كردن عملكرد سیاستمداران در سایه است و از این رو تعجبی ندارد كه مافیا حضوری تقریباً همیشگی در فیلمهایش دارد . همچنین در غالب كارهای او به انگیزه های سیاستمداران ، تشنه بودن آنها به قدرت ، كنترل شان بر جامعه و مردم - چه در زمان جنگ و چه به هنگام صلح - و جنایات برنامه ریزی شده اشاره می شود كه نمونه هایی از این دست را می توان پیش از او تنها در كارهای برتولت برشت و یا فریتس لانگ دید. برخی از منتقدان فیلمهای او را آمیزه ای از منطق و احساس می دانند، بهترین توضیح برای این تناقض را در كودكی او جست وجو می كنند. رزی در سال ۱۹۲۲ در شهر ناپل متولد شد. این شهر جنوبی در آن دوره به شدت تحت تأثیر فلسفه قرار داشت اما از طرفی مردمانی احساسی و خرافاتی داشت و به همین خاطر رزی به دفعات در فیلمهایش به جنوب ایتالیا رجعت می كند، منطقه ای كه خود ایتالیایی ها آن را به دلیل فقر، خشونت و خرافی گری مردمش، آفریقای ایتالیا می نامند. اما این منطقه به عقیده رزی نه تنها نمونه ای از كل ایتالیا بلكه نمونه ای از تمام جهان است. داستان سالواتوره جولیانو در سیسیل می گذرد و داستان فیلمهای دستهایی بر فراز شهر و Lasfida در ناپل می گذرد و فیلم بیش از یك معجزه نیز در حومه ناپل فیلمبرداری شد. انریكوماتئی - صنعتگر فیلم ماجرای ماتئی - كه می خواهد سیاست های بین المللی نفت را به خاطر مصالح ایتالیا برهم بزند در سیسیل می میرد و خانواده فیلم سه برادر در منطقه آپولیا زندگی می كنند و در فیلم مسیح در ابولی توقف كرد، كارلو لوی نقاشی لیبرال از شمال است كه در رژیم موسولینی به تبعیدگاه درجنوب ایتالیا در دهكده لوكافیا فرستاده می شود . سیاستمدار آمریكایی - ایتالیایی فیلم به فراموشی سپردن پالرمو برای دید و بازدید به زادگاهش پالرمو می آید ولی در آنجا توسط مافیا به قتل می رسد. حتی اگر رزی جنوب ایتالیا را ترك می كند و برای فیلمبرداری چندكار از جمله لحظه حقیقت و كارمن به اسپانیامی رود به این دلیل بود كه فراموش نكرده كشورش سه قرن در اختیار پادشاهی اسپانیا بوده است و این دوره تأثیری انكارناپذیر بر فرهنگ و تاریخ ایتالیا داشته است.در كنار سیاست و خشونت، عنصر مرگ نیز حضوری مداوم در فیلمهای رزی داردو هرچند كه شاید تفسیرهای اقتصادی و یااجتماعی درمورد برخی از آنها بتواند توجیه كننده باشد اما در مورد برخی دیگر سؤالاتی بدون پاسخ از سوی رزی مطرح می شود. چه كسی مسؤول مرگ سالواتوره جولیانو (در فیلم سالواتوره جولیانو) و یا ساكنان ویاسن آندره (در فیلم دستها برفراز شهر) است؟ چه كسانی مسؤولیت مرگ سروان ها اتوگنلی و ساسو در فیلم (Umini contro) و یا غول نفتی انریكوماتئی در سانحه رانندگی در نزدیكی باسك ( ماجرای ماتئی) و یا لوچیانو در سانحه هواپیمای (لوچیانو خوش شانس) و یا بازرس وگاس و قاضی ها در جسدهای ربوده شده را می پذیرد؟

موضوعات مطرح شده توسط رزی در فیلمها به قدری با اتفاقات و شرایط زمانه ما تطابق دارد كه گاهی اوقات می توان فیلمهای او را همسو با جریانات فعلی تفسیر كرد. پائولین كیل منتقد مشهور سینما در این مورد می نویسد: رزی یكی از بزرگترین تاریخ نگاران سینماست.هیچ كس نمی تواند فاجعه كشتار در داخل دره و یا گریه مادر بر جنازه پسرش (سالواتوره جولیانو) ، شكسته شدن سكوت شب با انفجارهای متعدد (UminiContro) زیبایی معماری مدرن ( ماجرای ماتئی ) دیدار از قبر مومیایی ها(جسدهای ربوده شده) كشف ناگهانی دهكده ای در كوهستان (مسیح در ابولی توقف كرد ) و یا مرگ كارمن در گاوبازی (كارمن ) را فراموش كند. هیچ كس به اندازه رزی به حساسیت رمانتیك و مرگ به یك اندازه نپرداخته است و شاید بهترین توصیف برای فیلمهای او جملات پایانی فیلم «ode on a Grecian urn» باشد كه می گوید: زیبایی حقیقت است و البته حقیقت زیباست.


دیلی تلگراف - ترجمه : امیررضا نوری زاده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 10:35  توسط استاکر | 

ویم وندرس


● مصاحبه با ویم وندرس شاخص ترین و سرشناس ترین کارگردان حال حاضر سینمای آلمان و کارگردان فیلمهای پاریس تگزاس و ...

ارنست ویلهلم وندرس یا همان گونه که خود ترجیح می دهد ویم وندرس برای سینما دوستان دنیا نامی بیش از اندازه آشناست و بی نیاز از تعریف. وندرس متولد ١٤ آگوست ١٩٤٥ دوسلدورف در شمال راین-وستفالیای آلمان است.
در فرایبورگ، مونیخ و دوسلدورف فلسفه و طب خوانده، اما در ١٩٦٨ رها کرده تا در آکادمی سینما و تلویزیون مونیخ فیلمسازی را یاد بگیرد. اولین فیلمش را با نام Schauplätze در همین سال ها ساخته، اما چهارسال بعد با فیلم هراس دروازه بان از پنالتی شناخته شد. وندرس که یاسو جیرو اوزو و نیکلاس را استادان معنوی خود می داند، تا امروز جوایز متعدد و با ارزشی از جشنواره های بین المللی سراسر جهان دریافت کرده و هم اینک مدیر آکادمی فیلم اروپاست.

وندرس که پر افتخارترین نماینده امروز سینمای آلمان به شمار می رود، چند سالی است که در آمریکا رحل اقامت افکنده و در اغلب فیلم هایش نگاهی نقادانه به وضعیت اجتماعی امروز ایالات متحده دارد. وندرس تا امروز شش بار ازدواج کرده و همگی همسران وی در فیلم هایش بازی کرده اند. آخرین فیلمی که از وی به نمایش در آمد، نیا التماس کن نام داشت، که گفتگویی جالب درباره این فیلم و ساخته قبلی اش سرزمین وفور را برایتان انتخاب و ترجمه کرده ایم. وندرس هم اکنون سرگرم به پایان رساندن آخرین فیلمش ٨ است.

● می توانید درباره رابطه تان با فیلم های وسترن صحبت کنید؟ آیا نیا التماس کن را در ژانر فیلم های وسترن قرار می دهید؟ آیا می توانیم نیا التماس کن را به عنوان وسترنی اگزیستانسیالیستی ارزیابی کنیم؟

▪ نیا التماس کن به معنی کامل کلمه یک وسترن نیست، اما خیلی به ژانر وسترن نزدیک است. چیزی که در این ژانر برایم امروزی و مهم است- و آن را اگزیستانسیالیتی نام گذاری می کنید- تمی است که وسترن همیشه از نزدیک با آن درگیر بوده و آن مسئله ابدی "خانه/سرزمین" است. مردها همیشه مجبور می شوند پا در جاده ها بگذارند و زن ها پشت سر جا گذاشته می شوند...

● سوال "من به کجا تعلق دارم؟" از ورای قصه تمام قهرمان های وسترن به چشم می خورد. مردها بیشتر از زنها[مثلاً هوارد] مهم ترین بخش زندگی خودش را از دست می دهند.وقتی در راه هستند خیلی دیر متوجه گذشت زمان، از میان رفتن زندگی و عشق شان می شوند. زنها هم اکثراً برای نگهداری از بچه ها و ماندن در جایی که ترک شده اند، پشت سر جا گذاشته می شوند. تم اصلی نیا التماس کن عشق است، منتهی بر عکس اغلب وسترن ها اینجا دیدگاه زن به شکلی واضح بر گفتگوها تاثیر گذاشته است. نمی دانم آیا این ها فیلم ها را به وسترنی اگزیستانسیالیستی تبدیل می کند یا نه؟
این دومین بار بعد از پاریس تگزاس است که با سام شپرد کار می کنید. به نظر شما نقاط مشترک تان چیست؟ با هم کار کردن برای شما چه چیزی دارد؟
زمان زیادی بین دو همکاری وجود دارد. رابطه نویسنده/کارگردان در پاریس تگزاس آن قدر فوق العاده بود که در زمینه همکاری مجدد دچار تردید شدیم. یک تجربه فوق العاده را با خواست زیاد و تمایل به تکرار سریع آن می توانید از میان ببرید. به همین خاطر صبر کردیم. یک روز در نیویورک در کنسرت لو رید با هم برخورد کردیم. متوجه شدیم که دیدار مجدد همدیگر چقدر خوب بود. اما "هیجده سال گذشت، بیا یک بار دیگر با هم کار کنیم" هم نگفتیم.
چند ماه بعد وقتی به تنهایی مشغول گردش در مونتانا بودم شروع به نوشتن یک قصه خانوادگی کردم، ناگهان زنگی در مغزم به صدا در آمد: یک نویسنده معرکه برای این جور کارها سراغ دارم. این طوری بود که به سام تلفن کردم، از من دعوت کرد تا برای نشان دادن قصه پیش او بروم. رفتم و نشانش دادم. بگذارید روشن کنم که نحوه برخورد من با قصه را خیلی نپسندید. فقط ایده یک پدر گمشده و پسری نامعلوم را نگه داشتیم. بقیه چیزها همه عوض شد و ناگهان خودمان را در میانه بحث درباره شخصیت تازه ای که باید خلق می کردیم، پیدا کردیم. چیزی هم که من دنبالش بودم، در واقع همین بود. یعنی نوشته بیست صفحه ای که دستم بود فقط بهانه ای بود تا پیشنهادی به سام بدهم.

● نقاط مشترک ما چیست؟ فکر میکنم علاقه به غرب آمریکا به عنوان پس زمینه ای اسطوره ای برای قصه هایی که "بزرگ تر از زندگی" دیده می شوند و این علاقه مشترک به قصه های خانوادگی. مثلاً رابطه پدر/ پسر فقط در فیلم ما نیست، بلکه یک تم اصلی کارهای سام شپرد است. خیلی از نمایشنامه های او مثل "غرب واقعی" یا "هنری ماس مرحوم" روی این موضوع بنا شده اند. اگر به فیلم های من مثل حرکت غلط، سلاطین جاده ها و تا پایان جهان نگاه کنید این تم را می بینید.

▪ راستش بخواهید من و سام با تروایس و هانتر پاریس تگزاس به این حوزه پا گذاشته بودیم، البته با این تفاوت که طبیعت بحث متفاوت بود. رودرروئی ها همواره سطحی باقی می ماند. یک قصه خانوادگی داریم، این درست است. اما تراویس قهرمان پاریس تگزاس، سعی می کند خانواده ای را که بر اثر یک حسادت دیوانه وار از هم پاشیده، دوباره گرد هم جمع کند. ولی قهرمان وسترن ما هوارد، از این که فرزندی هم داشته باشد اطلاعی ندارد. هوارد در طول فیلم خودش را نابود می کند، بر عکس تروایس کم کم خودش را جمع و جور می کند. میان این دو شخصیت یک تضاد قطعی وجود دارد.
نوشتن با سام یک تجربه ویژه است. سام دست کم در آغاز روی روند حوادث فکر نمی کند. بلکه روی شخصیت ها کار می کند. شکل دادن هوارد کمی وقت مان را گرفت. وقتی موفق شدیم هوارد را در برابر چشمان مان تصور کنیم، سام شروع به نوشتن اولین صحنه ها کرد. بعد من صفحات نوشته شده را خواندم، با هم روی آنها گفتگو می کردیم و تغییراتی روی آنها می دادیم و بعد از اینها بود که روی صحنه بعدی فکر می کردیم. سام صحنه بعدی را می نوشت، من می خواندم، بعد به صحنه بعدی می رسیدیم.
مرحله نوشتن فیلمنامه شکلی پیوسته داشت. صحنه پشت صحنه، بدون این که بایستیم و به جلوتر ها نگاه کنیم... این یک مرحله غیر طبیعی بود، و برای کارگردان تا جایی که فکرش را بکنید سخت. این را اینجا می گویم و می خواهم ثبت بشود که باید حقیقتاً صبور بودن را یاد بگیرید! آن موقع است که یاد می گیرید غیر از شخصیت های تان نباید به هیچ چیز اطمینان کنید. در این وضعیت می توانید اطمینان داشته باشید که قصه از ابتدا تا انتها در خدمت شخصیت هاست. ما سه سال بعد به انتهای راه رسیدیم، در این فاصله دو فیلمنامه را نصفه کاره رها کردیم. چون فکر کردیم که وارد یک بن بست شده ایم.

البته بعد از این که فیلمنامه را تمام کردیم، نشستیم و روی کلیت آن تمرکز و روی آن بحث کردیم. طبیعی است که بعد از این نقطه بعضی جاهای فیلمنامه را دست کاری کردیم. تازه بعد از این مرحله بود که شروع کردیم درباره فیلم به شکل روند حوادث فکر کنیم. کشف این که مغزهای ما به شکلی شبیه به هم کار می کند، تجربه شگفت انگیزی بود. این تجربه لذت بخش را کش دادیم و سه سال دیگر هم روی فیلمنامه کار کردیم. البته نه به شکل ممتد، اما در جاهای مختلف ایالات متحده و محیط های متفاوت.
 
● در ١٩٨٤ بعد از دیدن پاریس تگزاس روی پرده گفتید که برای اولین بار چیزی را که روی پرده می بینید دقیقاً همان چیزی است که تصورش را کرده بودید. آیا همین را می توانید در مورد نیا التماس کن هم بگویید؟ و اگر جواب بله است، چقدر از این رضایت به کار سام شپرد روی فیلمنامه بستگی دارد؟

▪ واقعاً از نیا التماس کن خیلی راضی هستم. فیلم در واقع از آن چیزی که تصورش را هم می کردم فراتر رفت. در این لحظه گفتن این که چه چیز کار سام است و چه چیز کار من غیر ممکن است. اما به شکل کلی می توانم بگویم که سهم اصلی سام در کار با شخصیت ها و سهم من در کار با مکان هاست. به این شکل همدیگر را تکمیل می کنیم.

● هیچ کارگردان آلمانی این قدر روی زندگی آمریکایی موجود در ناخودآگاه اروپا زوم نکرده است. درباره مستعمره شدن ناخودآگاه ما توسط آمریکایی ها -همان طور که یکی از شخصیت های سلاطین جاده ها می گوید- فیلم های زیادی ساخته اید. در نیا التماس کن، پاریس تگزاس و سرزمین وفور ترجیح داده اید روی آمریکا تمرکز کنید. چه چیز روایت قصه هایی درباره آمریکا را این قدر جذاب می کند؟

▪ از وقتی ایالات متحده در زمینه های نظامی، سیاسی و اقتصادی برای خودش نقش برادر بزرگ تر عاقل را در نظر گرفته، هم در اروپا و هم دیگر کشورهای دنیا آمریکا در اذهان حضور دارد. اما آمریکا از نظر اخلاقی و فرهنگی چگونه الگویی است؟ وقتی از غرب آمریکا صحبت می کنیم برای خود کشور هم یک استعاره است. کابوی بر خلاف آن چه فکر می کنید یک قهرمان به درد نخور نیست؛ بلکه کاملاً بر عکس کاخ سفید برای این شخصیت نمادین آمریکایی یک بعد تازه و متفاوت در نظر می گیرد.

اگر نیا التماس کنید را بررسی کنید می توانید میان تصویر قهرمان آمریکایی و وضعیت واقعی آن اسطوره، اختلاف بزرگی مشاهده کنید. از نظر اخلاقی شاهد یک شخصیت منحط و سقوط کرده هستید، از طرف دیگر این شخصیت گرفتار بدبختی برای سرپا نگاه داشتن یک تصویر به درد نخور متعلق به گذشته تلاش می کند. اگر فیلم کوجک سرزمین وفور را در کنار نیا التماس کن قرار بدهید، جغرافیای تازه ای از آمریکا کشف می کنید که به طرف درون در حال انفجار است. نگاه آمریکا به خود جنبه کامل و بالغی ندارد. اگر به نمونه تراژیک آن نگاه کنیم، حقیقت در نیواورلئانز خودش را آشکار می کند: در بیرون زور و قدرت بی پایان و در داخل یک سقوط فجیع و پوچی اخلاقی.

● می توانیم بگوییم که جغرافیای آمریکا، مخصوصاً بیابان در فیلم به نوبه خود یک شخصیت است؟

▪ البته. برای من جغرافیا اهمیت زیادی دارد. خیلی از فیلم های من با خواست کشف یک جای مشخص[یک شهر یا یک منطقه] و یافتن قصه ای که می خواهم در آنجا و نه هر جای دیگر روایت کنم، شروع می شود. بیابان پاریس تگزاس به نوعی استعاره شخصیتی است که در فیلم دیده می شود. بله، با جغرافیا مثل یک شخصیت برخورد می کنم. در نیا التماس کن هم شهرک پرت و دورافتاده بیوت در مونتانا استعاره هوارد گمشده و به درد نخور است.

● هوارد اسپنس در تمام طول زندگی اش از وابستگی های خانوادگی فرار کرده ، ولی در پایان خودش را نیازمند داشتن یک خانواده می بیند. این نیاز نهایی را چطور می بینید؟ می توان این احتیاج را پیامی محافظه کارانه و سنتی تعبیر کرد؟

▪ فکر نمی کنم. فیلم پیام"هر مردی به خانواده نیاز دارد" را با خود حمل نمی کند. هوارد هم در پایان تبدیل به یک پدر اصلاح یا متحول شده نمی شود. بر عکس، از اول تا آخر فیلم یک ماجرای کمیک بیش از حد نومیدانه و احمقانه است. فیلم بیشتر بعضی ایده آل های آمریکایی مانند قهرمان، پدر و حقیقت را به گونه ای طعنه آمیز به دست گرفته.

شمایل های قهرمانانه فیلم زنان سه نسل هستند، آنها کسانی هستند که شهامت رویارویی با واقعیت و بر زبان آوردن آن را دارند. پاهای شان روی زمین قرار دارد. هیچ کدام از مردها از عهده بحث با آنها برنمی آیند. پدر و پسر وقتی بالاخره با هم روبرو می شوند، اولین کاری که می کند پرتاب کردن مشت به همدیگر است. با همدیگر دعوا می کنند، این جوابی است که به بحث می دهند. مردها از هر گونه مسئولیت فرار می کنند. نیا التماس کن برای انتقال هر گونه پیام سنتی بیش از اندازه تراژیک/کمدی است.

● چگونه تصمیم گرفتید که نقش هوارد اسپنس را به سام شپرد بسپارید؟ هوارد چقدر به شپرد شبیه است؟

▪ نه من و نه سام هیچ نقطه مشترکی با هوارد نداریم. این برای ما یک کشف بزرگ یود؛ به هیچ وجه با این شخصیت همذات پنداری نمی کردیم. فاصله طنزآمیز خوبی را با او حفظ کردیم.
 
وقتی پاریس تگزاس را می نوشتیم مرتباً به سام می گفتم که دلم می خواهد تراویس را او بازی کند. اما آن زمان از بازی نکردن در نقش شخصیتی که نوشته بودیم خیلی مطمئن بود. خیلی التماس کردم، ولی خیلی لجاجت کرد. چیزی که باعث شد ناراحتی ام از دست سام را فراموش کنم شانس ما در پیدا کردن هری دین استانتون بود. اما وقتی شروع به نوشتن نیا التماس کن کردیم، کسی که از همان اول اعلام کرد که می خواهد نقش هوارد را بازی کند خود سام بود. برای قانع کردن او نیازی نداشتم که پا روی گلویش بگذارم. سام از همان ابتدا آماده بود.

اما با خواندن صفحاتی که مرتباً سام از ماشین تحریرش بیرون می آورد، با خودم می گفتم" این را چطوری بازی خواهد کرد؟ آیا جسارت بازی کردن چنین نقشی را دارد؟". سام را روی پرده خیلی دیده بودم، اما هر بار در نقش هایی جدی مثل خلبان، سرباز، کابوی، قاضی یا ژنرال. هواردی که شروع به شکل گرفتن در این صفحات کرده بود یک تیپ کاملاً کمیک بود. اگر حرف خود سام را به کار ببریم، یک شخصیت "فارس" بود.

اگر این شخصیت توسط بازیگری که خودش را خیلی جدی نگیرد و یک قدم از خودش دور نشود بازی می شد، فیلم دچار دردسر بسیار بزرگی می شد. یک بار همه جسارتم را جمع کرده و از سام پرسیدم" فکر می کنی از عهده این شخصیت می تونی بربیایی؟" او هم جواب داد"از کجا بدونم، من هم به اندازه تو توی تاریکی ام. این را دارم می نویسم، چون هیچ کس چنین نقشی به من نمی دهد به همین خاطر مجبورم خودم برای خودم بنویسم!" بعد وقتی داشتیم فیلمبرداری می کردیم، سرش را مرتبا تکان می داد و می گفت"این را کی نوشته؟ حتی نمی تونم تقصیرش را گردن کس دیگری بیندازم!" ولی راستش تمام نگرانی های من خیلی زود از میان رفت. سام روی وجه کمدی فیلمنامه اش هیچ وقت زیاد تکیه نکرد، البته از این که به طرف جدی و قابل اطمینانی هم برود هرگز ابا نکرد. در نهایت هواردی که بازی کرد بدون این که از فرط کمیک بودن احمقانه دیده شود، تا حد امکان شکسته و شکننده یعنی انسان بود.

● آیا می توانیم بگوییم از سرزمین وفور تا امروز میان تماشاگران آمریکایی فیلم های تان و تماشاگران دیگر کشورها دو دستگی ایجاد شده؟ تماشاگران آمریکایی با فیلم هایی در مورد آمریکا چطور برخورد می کنند؟

▪ قطعاً فیلم های مرا به عنوان فیلمی آمریکایی نمی بینند. بلکه به عنوان نگاه یک اروپایی به کشورشان ارزیابی می کنند. هرگز نتوانستنم[ونخواهم توانست] آن طور که یک کارگردان آمریکایی فیلم می سازد، فیلم بسازم. در آمریکا بعضی آدم ها، از دیدن تصویرشان که در آینه دیگران منعکس شده خوشحال می شوند، بعضی ها هم کاملاً بر عکس، یک عکس العمل شوونیستی از خودشان بروز می دهند و می گویند"به غریبه هایی که چطور زندگی کردن را نشان مان بدهند، احتیاج نداریم!"این را چند بار شنیدم و چند نقد این طوری هم خواندم.

● پل شخصیت اصلی سرزمین وفور یک نگهبان خود گمارده قانون است. او بدون داشتن هیچ مشروعیتی برای حفظ کشور خودش تلاش می کند و آدمی است که رد رفتار مشکوک را دنبال می کند. ایا می توانیم بگوییم که این نگهبان خود گمارده قانون استعاره ای از دولت آمریکاست؟

▪ خیلی سعی کردم به این آدم به عنوان یک جنگجوی سابق ویتنام به شکلی متفاوت نگاه کنم. نخواستم او را به گونه ای سیاه و سفید تصویر کنم. می خواستم تماشاگر او را به شکل یک قربانی ببیند؛ قربانی ملیت گرایی اغراق شده، قربانی تبلیغات، قربانی نا آگاهی. می خواستم تماشاگر بداند که پل آدمی با نیت های خوب است. می خواستم او را دون کیشوتی نشان بدهم که سیاست های راست[و رئیس جمهور آن] در برابر او آسیاب های بادی قرار داده اند. یعنی برای این که او را کاریکاتور سیاه و سفید بدترین وضعیتی که آمریکا می تواند در آن قرار بگیرد، نشان بدهم هر کاری از دستم بر می آمد کردم. در فیلم همزمان سعی کردم چهره خوب آمریکا را هم تصویر کردم، یعنی خواهر زاده جوان و لیبرال او لنا که دنیا دیده است و متوجه است که شمایل آمریکا در دنیا در سال های اخیر چقدر بد دیده می شود.

● در فیلم های آخرتان بر خلاف زیر آسمان برلین و فیلم های قدیمی تان که به روایت های اپیزودیک تکیه داشتند، بیشتر روی قصه متمرکز می شوید. چه چیز در نگاه تان به سینما از آن زمان تا امروز عوض شده؟


▪ راستش زیر آسمان برلین نماینده یک وضعیت کاملاً خاص است. فکر نمی کنم یک بار دیگر بتوانم فیلمی شبیه به آن بسازم. مثل این که هیچ کس نتوانست آن فرمول را بار دیگر به دست آورد، چون که آن فیلم بدون داشتن هر گونه هر گونه الگو یا تعریفی ساخته شد. حتی فیلمنامه ای هم در دست نداشتیم. فیلم را روز به روز نوشته بودیم. حالا یاد گرفته ام که به روایت قصه اعتماد بیشتری پیدا کنم، اگر منظورتان این باشد؟ اغلب فیلم های اولیه ام، یک روایت سر راست را رد می کردند. بیشتر در راه هایی پر پیچ و خم جلو می رفتند.

ترجمه امیر عزتی
وب سایت سینمائی هنر هفتم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 9:31  توسط استاکر | 
واقعیت به سبک ایتالیایی

واقعیت به سبک ایتالیایی


● درباره روبرتو روسلینی به بهانه سالروز تولدش
آندره بازن در كتاب معروفش (سینما چیست) در فصلی از نئورئالیسم و سینمای ایتالیا نوشته فصل جداگانه ای را با عنوان در دفاع از روسلینی نگاشته است. در این بخش متن نامه ای آمده كه او در اوت ۱۹۵۵ خطاب به «گوئیدواریستاكو» سردبیر مجله «سینما نوو» نوشت.

«آندره بازن» در قسمتی از نامه اش آورده است:
«واقعیت این است كه هیچ كارگردان ایتالیائی دیگری را نمی توان یافت كه در آثارش «فرم » و «محتوا» چنین رابطه نزدیكی با یكدیگر داشته باشند و من دقیقاً بر همین مبناست كه نئورئالیسم روسلینی را تعریف میكنم.»
روبرتو روسلینی بدون هیچ تردیدی در كنار «ویسكونتی»، « فلینی» و «دسیكا»، از مهمترین كارگردانان سینمای ایتالیاست كه موج تازه ای را در این عرصه به وجود آورد.
 
«روبرتو روسلینی» در هشتم ماه می ۱۹۰۶ در رم به دنیا آمد. از همان ابتدا به كارهای فنی علاقه فراوان داشت. از كودكی در سالن تاریكی كه پدرش طراحی كرده بود می نشست و ساعتها را با دیدن فیلمهای كوتاه آماتوری سپری میكرد. او كه سالهای طلایی زندگی اش را تحت حكومت فاشیستی موسولینی گذراند، در ۳۴سالگی به عنوان تدوینگر، دوبلور و فیلمنامه نویس وارد عرصه سینما شد.او كار در سینما را با تدوین آغاز كرد و در ۱۹۳۹ موفق شد با همكاری «ماریوباوا» (فیلمبردار) چند فیلم كوتاه بسازد و حدود دوسال بعد توانست نخستین فیلم بلندش را هم كارگردانی كند.

«روسلینی» كه از همان اوایل خودش را به عنوان یك فیلمنامه نویس و فیلمساز موفق نشان داده بود در ۱۹۴۶-۱۹۴۵ با همكاری «فدریكوفیلینی» فیلمنامه «رم ، شهر بی دفاع» و «پائیزا» و در همین سالها هم این دو فیلم معروف را جلوی دوربین برد«روبرتو»ی ۴۳ ساله در ۱۹۴۹ در هنگام فیلمبرداری فیلم «استرو مبولی» با «اینگرید برگمن» - ستاره معروف سینما- آشنا شد و یك سال بعد با او ازدواج كرد. او طی همین سالها علاوه بر كارگردانی سینما، حضور در چندین تئاتر را هم تجربه كرد و به كارگردانی چند نمایش هم پرداخت. علاقه اش به تئاتر باعث شد از ۱۹۵۴ به بعد هر از چند گاهی تئاتر را هم تجربه كند.

بسیاری از كارشناسان و منتقدان دهه پنجاه و شصت سینمای اروپا، «روسلینی» را از بزرگترین كارگردانان تاریخ سینمای ایتالیا میدانند و او را عامل موفقیت و تولد دوباره سینمای ایتالیا در دوره پس از جنگ معرفی می كنند. «روسلینی» با ساخت فیلمهایی چون «رم شهر بی دفاع» (۱۹۴۵)، «پائیزا» و «آلمان سال صفر» (۱۹۴۷) به ایجاد مكتب نئورئالیسم كمك شایانی كرد و این مكتب ضمن برانگیختن تحسین جهانیان با نگاه نقادانه اش به دولتهای معاصر ایتالیا، باعث به وجود آمدن درگیریهای زیادی هم شد.

«روسلینی» از سال ۱۹۵۶ كار در تلویزیون را هم آغاز كرد و در سالهای بعد نیز آن را ادامه داد. در۱۹۵۸بعد از ۹ سال زندگی مشترك از «اینگرید برگمن» جدا شد و از ۱۹۶۴ فقط برای تلویزیون كار كرد. او كه خودش فیلمنامه بیشتر آثارش را نوشته بود، در آخرین سالهای زندگی اش تعدادی فیلمنامه نیز برای پسرش كه آهنگساز بیشتر فیلمهایش بود، نوشت.نام «روبرتوروسلینی» همواره با ایتالیا و سینمای نئورئالیسم همراه است و اهمیت آثار او در تاریخ سینمای ایتالیا و جهان انكار ناشدنی است. روسلینی پس از ۴۳ سال فعالیت در عرصه سینما در چهارم ژوئن سال ۱۹۷۷ در ۷۷ سالگی درگذشت.


▪ دیگر فیلمها و آثار این كارگردان مشهور ایتالیایی عبارتند از:
ناو سفید (۱۹۴۱) ،
بازگشت یك خلبان (۱۹۴۲) ،
 مرد صلیب (۱۹۴۳) آرزو (۱۹۴۳) ،
 فرانچسكو ، بنده خدا (۱۹۵۰) ،
 هفت گناه كبیره (۱۹۵۱)
اروپا ۵۱ (۱۹۵۲) ،
آزادی كجاست ؟ (۱۹۵۳) ،
سفری در ایتالیا (۱۹۵۳)
 مازن ها (۱۹۵۳) ،
 ژاندارك در آتش (۱۹۵۴) ،
 ترس (۱۹۵۴) ،
هندوستان (۱۹۵۸)
 ژنرال دلارووره (۱۹۵۹) ،
 در رم شب بود (۱۹۶۰) ،
زنده باد ایتالیا (۱۹۶۰) ،
وانینا وانینی (۱۹۶۱) ،
روگوپاگ(۱۹۶۲) ،
 روح سیاه (۱۹۶۲) ،
 به قدرت رسیدن لویی چهاردهم (۱۹۶۶) ،
 جزیره (۱۹۶۷) ،
اعمال مقدسین (۱۹۶۸) ،
 سقراط (۱۹۷۰) ،
سال یك (۱۹۷۳) ،
مسیح موعود (۱۹۷۵).



آی سان نوروزی
روزنامه قدس
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 9:27  توسط استاکر | 


نگاهی به آثار و اندیشه‌های مسعود کیمیایی


گروهبان» (۱۳۶۹) چهاردهمین فیلم کیمیایی که به عوارض پس از جنگ نظر دارد اما هم‌چنان دچار چنین عارضه‌یی است، داستان رستم، گروهبان بازنشسته‌ی ارتش را روایت می‌کند که با خاتمه‌ی جنگ در وضع روحی ناراحت به زادگاهش بازمی‌گردد. همسر او که سرپرستی فرزندشان را به عهده داشته، در کارگاه تعویض روغنی برادرش به کار مشغول است. رستم تصمیم می‌گیرد زمینی را که سال‌ها پیش قولنامه کرده بازپس گیرد، اما طرف دیگر قرارداد خواست او را اجابت نمی‌کند. رستم و پسر چهارده‌ساله‌اش به جنگل، بر سر زمین می‌روند و مشغول قطع درختان جنگلی می‌شوند. ایادی صاحب زمین او را به‌شدت مضروب می‌کنند. همسر رستم که از این وضع به تنگ آمده قصد دارد همراه مادرش، که از مهاجران روس است، پس از باز شدن مرز ایران و شوروی به آن سوی مرز برود. رستم با دوست نظامی بازنشسته‌ی خود به منزل مالک زمین می‌روند و پس از کشته شدن دوستش قباله‌ی زمین را بازپس می‌گیرد. او سپس به مرز می‌رود و همسرش را به خانه بازمی‌گرداند.

«حمیدرضا صدر» در کتاب «تاریخ سیاسی سینمای ایران» درباره‌ی گروهبان نوشته است: «مضمون بازگشت مرد جنگی خسته و زخمی به خانه در گروهبان، آشناترین الگوی پرداختن به مقوله‌ی ناسازگاری با شرایط نو بود. احمد نجفی با نام کنایه‌آمیز رستم - که نشانی از شخصیت اسطوره‌یی شاهنامه نداشت - و گویی با پالتوی بلند و کلاه لبه‌دارش از سفر هزار ساله‌یی برمی‌گشت، نگاه خیره و ماتش را به محیط اطرافش می‌دوخت و تصویر سرباز باصلابت را می‌شکست. رابطه‌ی سرد او با پسر حالا بزرگ‌شده‌اش، عزم همسرش برای بازگشت به موطن مادری (روسیه) و سرانجام از کف رفتن تکه ‌زمینی که پیش از رفتن به جنگ آن را خریده بود، زندگی جدید - و دور از جبهه - را هم به مبارزه‌ی دیگری می‌کشاند. تلاش برای حفظ خانواده‌ی متلاشی‌شده، عزت نفس زیر سؤال رفته و یگانه مایملک خانواده، جنگ دیگری به شمار می‌رفت. وقتی پسر نوجوان تن خونین پدر را پس از مبارزه‌ی نابرابری آرام بر زمین می‌گذاشت، و گویی او را از صلیبی پایین می‌کشید، لحظه‌های نبرد در جبهه را به یاد می‌آوردیم. در فصل نهایی در مرز آذربایجان شوروی که فرو ریختن مرزها را دستمایه‌ی خویش قرار داده بود، عشق به خاک، زمین و وطن و احساس نفرت از آن‌ها توأمان موج می‌زد. بنابراین رفتن مرد زخمی و خسته به مرز در پرده‌ی آخر برای بازگرداندن زن تکانمان نمی‌داد. می‌دانستیم در بازگشت، اگر بازگشتی در کار بود، آرامشی انتظارشان را نمی‌کشد».

«رد پای گرگ» (۱۳۷۰) که پانزدهمین ساخته‌ی مسعود کیمیایی محسوب می‌شود، داستانی به شرح زیر دارد:
رضا از طرف دوست دوره‌ی جوانی‌اش، صادق‌خان، به تهران دعوت می‌شود. بیست سال پیش، رضا سه روز قبل از عروسی با طلعت به زندان افتاده و پس از آزادی در شوشتر مانده است. رضا پس از ورود به تهران توسط چند مرد زخمی می‌شود و خود را به محل کار طلعت در یک خیاط‌خانه می‌رساند و طلعت و دخترش نگین را ملاقات می‌کند. نگین که پرستار است زخم‌های او را می‌بندد. طلعت می‌داند که دعوت صادق‌خان از رضا دامی است تا رضا را از پا درآورند. صادق‌خان در یک گروه شرکت‌های تجاری با همکاران خود دچار مشکل شده است. آن‌ها به دنبال سوابق صادق‌خان هستند. رضا نه فقط از زندگی گذشته‌ی صادق‌خان مطلع است بلکه عامل اجرای خلاف‌های او نیز بوده است. رضا که خود را درگیر این دسیسه می‌بیند درمی‌یابد که صادق‌خان مسبب سال‌ها محکومیتش بوده است. او در شب عروسی پسر صادق‌خان وارد مجلس جشن می‌شود و صادق‌خان را از پا درمی‌آورد و پس از آن با طلعت، نگین و نامزدش داریوش، از محل حادثه دور می‌شود.

از این فیلم آن عبارت معروف «فیلمساز بی‌حوصله» در ادبیات نقد فیلم‌های کیمیایی قوت می‌گیرد، به طوری که از این به بعد به نظر می‌رسد که انسجام داستانی در آثار کیمیایی کم‌تر از گذشته شده و انگیزه‌های عمل‌گرایی شخصیت‌هایش سست‌تر می‌شود و تماشاگر بیش از گذشته توانایی هم‌ذات‌پنداری با عمل فردی قهرمانان آثار کیمیایی را از دست می‌دهد، چون وقتی آن عمل فردی در مقابل عامل ظلم و فساد رخ می‌دهد تماشاگر از خود می‌پرسد آیا این ظلم آن‌قدر پررنگ تصویر شده است که چنان عمل انتقام‌جویانه‌یی را در پی داشته باشد و آیا راه بهتری برای کنش‌گری این قهرمان وجود نداشت تا او را به چنان فرجام تلخی نکشاند!؟ گاهی هم انگیزه‌های اجتماعی را در شخصیت‌های آثارش کمرنگ‌شده‌تر از قبل می‌یابیم و نوعی واپس‌گرایی فردی را در این قهرمان‌ها شاهد هستیم و حتی آن‌ها را مقصر می‌دانیم که نمی‌توانند با شرایط زمانه‌ی خود منطبق شوند و حتی در فرجام تلخشان هم خودشان را مقصر می‌دانیم و در ذهن خود به نوعی شمایل‌شکنی از آن‌ها دست می‌زنیم. حالا و پس از گذشت ۱۷ سال از زمان ساخت رد پای گرگ، آن سکانس اسب‌سواری «فرامرز قریبیان» با حالی نزار و لباسی خونین در میان اتومبیل‌هایی که سمبل روزگار مدرن بودند، بیش از پیش جلوه‌یی کاریکاتوری، قدیمی و مستعمل می‌یابد.

کیمیایی با شانزدهمین اثرش، «تجارت» (۱۳۷۳)، عمل عدالت‌خواهانه‌ی فردی قهرمانش را به خارج از مرزها برد: مردی که روزنامه‌نگار است برای دیدار تنها فرزندش، سیاوش، از آمریکا به آلمان می‌رود. پدر از جدایی همسرش می‌گوید و زندگی‌اش را پس از آن برای پسر بازگو می‌کند؛ در ضمن درمی‌یابد سیاوش نیز در حال جدایی از همسرش است و برای هزینه‌ی سقط جنین او دچار مشکل مالی شده است. دو مرد آلمانی که نئونازی به نظر می‌رسند، به پدر و پسر حمله می‌کنند و کیف پدر را می‌ربایند. پدر زخمی می‌شود و پسر برای فراهم کردن هزینه‌ی معالجه‌ی او به همکلاسی‌هایش رو می‌اندازد، اما نتیجه‌یی نمی‌گیرد. صاحبکارش در رستوران نیز به او پولی نمی‌دهد. تنها کسی که باقی مانده، دوستش رضاست که با مشورت پدرش، ویدیو و دوربین ویدیویی خانواده را می‌فروشد و پول به دست آمده را به سیاوش می‌دهد. پدر سیاوش پس از معالجه به سراغ دو مرد آلمانی می‌رود و پس از مضروب ساختن آن‌ها کیفش را پس می‌گیرد. هنگام بازگشت به ایران، سیاوش نیز در فرودگاه به پدرش می‌پیوندد.

موج مهاجرت ایرانیان به خارج از کشور برای دست یافتن به یک آرمان‌شهر تخیلی، در زمانه‌ی ساخت تجارت فرصت مناسب را در اختیار کیمیایی قرار داده بود تا این بار بهانه‌یی بیابد که به ارج‌گذاری بر اقدام فردی ‌قهرمانش علیه «نامردِ» خارجی رو کند اما این «قیصر»ی که ناگهان از میان محله‌های جنوب شهر دهه‌ی ۴۰ تهران برخاسته بود و در جامه‌ی یک روزنامه‌نگار بی‌هویت مهاجر می‌خواست بر اهمیت هویت ایرانی در بطن یک جامعه‌ی مدرن غیرخودی تأکید کند، مجموعه‌یی از تناقض‌های باورناپذیر را حاصل می‌کرد؛ به‌خصوص وقتی که «فرامرز قریبیان» با جثه‌ی کوچکش در برابر دو نئونازی قوی‌هیکل‌ قد علم می‌کرد، بیش از پیش این ناهمگونی و تناقض باورناپذیر را می‌نمایاند. تکلیف کیمیایی با قهرمان نیمه‌روشنفکر - نیمه‌لمپنش - آن‌چنان نامشخص بود که در عنوان‌بندی فیلم فرامرز قریبیان را در جامه‌ی یک قهرمان کُشتی جوان می‌دیدیم اما در فیلم او یک روزنامه‌نگار میانسال بود که هیچ نشانه‌یی از جایگاه اجتماعی سابق را در پایگاه روشنفکرانه‌ی امروزش نمی‌توانستیم بیابیم و در عمل‌گرایی امروزش هیچ کدام از دو زمینه‌ی یادشده - ورزشکار یا روزنامه‌نگار - قابل شناسایی نبود.

«ضیافت» (۱۳۷۴)، هفدهمین ساخته‌ی کیمیایی، چنین داستانی داشت: هفت دوست سال‌ها پیش قرار گذاشته‌اند که چند سال بعد در روز مشخصی بار دیگر در پاتوق همیشگی‌شان گرد هم بیایند. در روز تعیین‌شده همه با هیئت‌های تغییریافته حاضر می‌شوند، به غیر از رامین که اکنون وکیل شده و برای شرکتی به مدیریت مهیاران کار می‌کند. رامین ناخواسته وارد کارهای خلاف قانون رییس شرکت گردیده و اکنون که دیگر حاضر به همکاری با آن‌ها نیست او را تهدید به مرگ کرده‌اند و او از ترس جانش به مکان امنی پناه ‌برده و همسرش را به جای خود بر سر قرار می‌فرستد تا از دوستان قدیمی‌اش برای نجات او کمک بگیرد. در میان دوستان قدیمی، علی که مأمور پلیس است تصمیم می‌گیرد او را از این مخمصه نجات دهد اما همسر رامین به دست عوامل مهیاران به قتل می‌رسد و رامین که همه چیز را از دست رفته می‌بیند، با گذاشتن مدارک و اسناد در اختیار علی و کمک او، مهیاران و همدستانش را به دام می‌اندازد.

فیلم ضیافت به‌شدت از ناحیه‌ی اغتشاش در فیلمنامه دچار مشکل بود، چون از جایی تمام شخصیت‌ها به جز رامین و علی در حاشیه قرار می‌گرفتند و می‌شد با کمی تغییر آن‌ها را از داستان حذف کرد زیرا هیچ یک نقشی در پیشبرد ادامه‌ی داستان به گونه‌یی فعال نداشتند. در این‌جا علی در نقش یک مأمور پلیس جامه‌ی «فرد»ی عمل‌گرا را به تن کرده بود که دستِ کم در این گوشه‌ی دنیا به دلیل ماهیت جمعی و دیوانی که دستگاه پلیس دارد و این ماهیت به سختی به یک مأمور پلیس اجازه‌ی عمل فردیِ خارج از حیطه‌های شناخته‌شده‌ی قانونی را می‌دهد، به نظر نمی‌رسید که این جامه به تن پلیس قهرمان با عمل‌گرایی شخصی کیمیایی چندان اندازه باشد. در این فیلم شخصیت‌های علی و رامین در تقابل با هم به پهنای حنجره فریاد می‌زدند و گفت‌وگوهایشان را در بالاترین حد نمایشی ادا می‌کردند تا شاید تماشاگر بتواند با این آدم‌های متعلق به گذشته‌های دور که به زمان حاضر پرتاب شده بودند نزدیکی حاصل کند که هرچند از لحاظ هم‌ذات‌پنداری تماشاگر نتوانست چندان موفق باشد، اما موجب شد توانایی‌های بازیگرانش و به‌ویژه «فریبرز عرب‌نیا» در این عرصه مناسب خودنمایی کند و آغازگر موفقیت‌های آینده‌ی وی در سال‌های بعد در سینمای ایران شود.

«سلطان» (۱۳۷۵) نام اثر بعدی کیمیایی، هجدهمین فیلم بود. آقای باهری در آخرین لحظات زندگی پانصد متر از زمین خانه‌ی خود را به آقای سلماسی، سرایدارش، می‌بخشد. جهانمهر و جهانگیر، پسران آقای باهری، برگه‌ی واگذاری پانصد متر زمین را به مریم دختر آقای سلماسی می‌دهند، اما یک جیب‌بر به نام سلطان وقتی مریم از ترمینال به خانه می‌آمده مدارک را از او می‌زند و برای برگرداندن سندها مقدار زیادی پول مطالبه می‌کند که پسران آقای باهری حاضر به پرداخت آن نیستند و می‌خواهند با ترساندن سلطان مدارک را از او پس بگیرند، اما سلطان مدارک را به مریم می‌دهد و از او می‌خواهد که از حق خودش دفاع کند و نگذارد پسران آقای باهری سهم او را به برج‌سازان تهران بدهند. از طرفی جهانگیر بی‌خبر از این که سلطان مدارک را به مریم سلماسی داده است با چند تن از برج‌سازان و واسطه‌های خریدار زمین با سلطان درگیر می‌شوند و سلطان هم با نارنجکی که از دوست شهیدش به‌جا مانده به استقبال آن‌ها می‌رود.

سلطان نیز تلاش دیگر کیمیایی در جهت تطابق قهرمان آرمان‌خواهش با شرایط زمانه بود. «برج‌سازی» در جامعه‌ی پس از جنگ ایران که دوران سازندگی را از سر می‌گذراند، یکی از انشعابات انحرافی این جریان را نیز به همراه داشت: عارضه‌ی مدرنیزاسیون با رویکرد ظاهری توجه سوداگران را در این مقطع به سوی خود جلب کرده بود، عارضه‌یی که سنت‌هایی را که نمادهای آن خانه‌های دلباز با حوض و باغ و پنج‌دری و ... بود ویران می‌ساخت و به جای آن هویتی خودباخته ناشی از نوعی فرهنگ سرمایه‌داری را می‌نشاند که حاضر بود هر ارزش انسانی را برای کسب مطامع شخصی زیر پا بگذارد. دنیایی که بر این اساس استوار شده بود، دنیایی نبود که قهرمان کیمیایی را تاب تحملش باشد اما جای این سؤال هم باقی بود که آیا با مرگ این قهرمان در اثر کنش فردی‌اش همه‌ی برج‌سازان با چنان ویژگی‌هایی نابود می‌شدند و سنت‌های ارزشمند دوباره ابقا ‌شده و میل به سوداگری غیرانسانی و سست شدن بنیان‌های خانواده با ضربات چنین نگرش‌های مادی و بیماری بی‌هویتی حاصل از تأسیس این دنیای شبه‌مدرن درمان می‌شد؟! شاید از آن‌جا که فیلم‌های بعد از انقلاب کیمیایی نمی‌توانستند همچون اثر نمونه‌ی او در سینمای قبل از انقلاب یعنی «سفر سنگ» قابلیت تعمیم‌پذیری داشته باشند اقدامات فردی قهرمانان آثارش تا حدودی نامعقول و دیوانه‌وار می‌نمود، حال آن که به نظر می‌رسید حرکت جامعه به سوی رفتارهای جمعی و مدنی‌تر در گذر زمان سیری شتابنده به خود می‌گرفت و از این حیث قهرمانان کیمیایی بیش از گذشته نیاز داشتند تا قابلیت تحلیل‌های اجتماعی‌تر و تعمیم‌پذیرتری را بیابند که در اکثر آثار پس از انقلاب او و از جمله سلطان این خصیصه به چشم نمی‌خورد. اما فارغ از مبحث درونمایه‌یی، سلطان، یک بازیگر بااستعداد دیگر را به سینمای ایران معرفی کرد؛ «هدیه تهرانی» که پرسوناژ بازیگری‌اش از همین فیلم آغاز شد و در فیلم‌های بعدی‌اش قوام یافت و به کمال رسید، قهرمان زن صورت‌سنگی که در مقابل قوانین صلب جامعه‌ی مردسالار به‌پامی‌خاست و آن‌قدر ایستادگی می‌کرد تا یا پیروز شود یا به فرجامی برسد که به پیروزی پهلو می‌زند.

محمد هاشمی
سورۀ مهر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 9:23  توسط استاکر | 
بهرام بیضایی ،زندگی نامه و کارهای سینماییش

● بیضایی در یك نگاه
در جوانی پژوهش هایی در زمینه تئاتر در ایران ، ژاپن و چین داشت که هنوز پس از چهار دهه در دانشگاه های كشور تدریس می شود. حالا دهه ۵۰ خورشیدی است. مردانی عزم دیگر كرده اند و جنگل خدا را گواهی می دهد. اینجا دیگر برق شور دامنه هاست... در ابتدای این دهه است كه بیضایی به سینما روی آورد و دلیل این کار به قول محمود دولت آبادی این بود که " بیضایی زمانیکه دیگر نتوانست تئاتر روی صحنه ببرد ، سراغ سینما رفت." در دهه ۵۰ خورشیدی، بیضایی پس از ساخت دو فیلم کوتاه ، فیلم "رگبار" را جلوی دوربین برد ، که همراه با "قیصر" مسعود كیمیایی و "گاو" داریوش مهرجویی در زمره بهترین آثار سینمای موج نو ایران قرار گرفتند. در "رگبار" كه به سرگذشت و سوداهای آقای حكمتی( با بازی زنده یاد پرویز فنی زاده) معلم جوانی از طبقه متوسط شهری می پردازد، برای اولین بار یك مامور امنیتی (ساواكی) با عینك تیره و تیپ مشخصی در فاینال سكانس فیلم ظاهر می شود و این خود شكستن تابویی بزرگ است در اوج قدرت و میدان داری سازمان اطلاعات و امنیت نظام پادشاهی (ساواك) در میهن ما. پس از "رگبار"، بیضایی "غریبه و مه" را جلوی دوربین می برد که فیلمی طولانی و سنگین است . "پروانه معصومی" بازیگر اصلی فیلم اذعان می کند که در آن زمان اصلا معنای فیلم را نفهمیده است. پس از آن بیضایی با الهام گرفتن از هشت و نیم فلینی فیلم کلاغ را می سازد، در "كلاغ" نیز باز با همان بن مایه های همیشگی كارهای او رو به رو هستیم. کمی بعد اثر جاودانه دیگری به نام چریکه تارا جلوی دوربین می رود. كه این بار نیز به رغم ظرایف فراوان در این اثر كه بارها مورد تحسین احمد شاملو هم قرار گرفت، ارتباط گرفتن با مخاطب مسیر دشواری را می پیماید و در حیث و بیث پیروزی انقلاب بهمن ، در سال ۱۳۵۷ خورشیدی است كه بیضایی شاهکار خود ، فیلمی را که هیچگاه نمایش داده نشد ، " مرگ یزدگرد" را ساخت. فیلم، درباره مرگ یزدگرد به دست آسیابانی است. بیضایی با نگاه ژرف خود در لالوهای تاریخ بی سرانجام میهنی كه یكصد سال پس از انقلاب مشروطیت و پس از آن ناكامی های پس از این انقلاب، كودتای بیست و هشتم مرداد۳۲،مبارزات دهه پنجاه و حالا انقلابی كه قرار بود طرحی نو در اندازد "مرگ یزدگرد" را نوشت و كارگردانی كرد تا در آن مقطع زمانی مخاطب را رهنمون شود به آن گاه كه سپاهی سیاه پرچم آمدند و... با پیروزی بهمن ۵۷ و پس از آن استقرار حكومت دینی در ایران بهرام بیضایی نیز چون بسیاری دیگر از هنرمندان پیشروی كشور با مشكلات عدیده ای در حوزه كار تخصصی خود و نیز حوزه زندگی خصوصی اش رو به روشد. فشارها از هر سو اوج گرفت. مسائل زندگی خصوصی او مانند دین و... وارد كار شد. متعاقب این همه بود كه فرزندان را راهی خارج از كشور كرد و اما خود ماند تا گواهی دهد چراغ هنرمند متعهد ایرانی در این خانه می سوزد و لاغیر. آن هنگام كه سلطان پور و هاتفی در غربت میهن هم سرنوشت شدند و ساعدی در غربت پاریس خلاص شد و رفت، بیضایی خوب می دانست كه سرانجام این غربت،یكی در وطن و دیگری آن سوی وطن چه چیز است. اما می مانم و تاوان می دهم! سینماگر و اندیشمند ما، تجربه هدایت را به خوبی از بر بود. و مگر نه آنكه وقتی هدایت را بر كاغذ به تصور در آورد از خشم "حاجی آقا" گفت خطاب به او.:« آقا این مرتیكه خطرناكه، حتما بلشویكه؛ از مال پس و از جان عاصی؛ باید سرش را زیر آب كرد...» "باشو،غریبه كوچك" ، "شاید وقتی دیگر" ، "مسافران" و "سگ کشی" و "وقتی همه خوابیم"،فیلمهایی هستند که بیضایی در این سی سال جلوی دوربین برده است. - رگبار (۱۳۵۱) - غریبه و مه (۱۳۵۴) - كلاغ (۱۳۵۶) - چریكه تارا (۱۳۵۷) - مرگ یزدگرد (۱۳۶۱) - باشو غریبه كوچك (۱۳۶۵) - شاید وقتی دیگر (۱۳۶۶) - مسافران (۱۳۷۰) - گفتگو با باد (فیلم كوتاه، ۱۳۷۷) - سگ كشی (۱۳۷۹) - وقتی همه خوابیم ● حافظه تاریخی نداریم "باشو،غریبه كوچك" ،فیلمی كه با سرمایه ای اندك جلوی دوربین رفت،بدهكاری های زیادی را روی دست بیضایی گذاشت و به علت مضمون ضد جنگش چهارسال از مجوز نمایش محروم شد را كارشناسان سینما بهترین اثر سینمایی درباره جنگ ایران و عراق عنوان كرده اند. بیضایی در این كار با چشم پوشیدن از هیجانات رایج در غالب فیلم های جنگی چندان پرشتاب و عمیق از فاجعه سخن می گوید كه عمق نگاه او با بازی های درخشان سوسن تسلیمی، اثرات تكان دهنده خود را تا هنوز حفظ كرده اند."مسافران" دیگر فیلم بیضایی دو سال را به علت آنچه "ابتذال" از سوی وزارت ارشاد وقت عنوان شده بود پشت درهای ممیزی ماند و پس از آن این بیضایی خسته بود كه در فصلی دیگر از تاریخ تماشایی میهن، "سگ کشی" را جلوی دوربین برد. تنها مرور حضور پیوسته نظامیانی كه در قریب به اتفاق سكانس های این فیلم در بك گراند صحنه حضور پرررنگی داشته و مشغول رژه رفتن هستند كافیست تا حرف و سخن بیضایی در این اثر نمودار شود. پر بیراه نیست كه او در جلسه مطبوعاتی فیلم در فستیوال فیلم فجر ،اصحاب رسانه را مخاطب قرار داد و گفت كه ما حافظه تاریخی نداریم! در این فاصله با اینكه بارها حرف از جلوی دوربین بردن اثری دیگر از این فیلمساز در جریان بود اما هر بار به دلائلی كه این دلائل تقریبا برای اهالی فن روشن است او تا كنون موفق به جلوی دوربین بردن فیلم دیگری نشده است. در سالهای پس از انقلاب، بیضایی چهار پی اس را روی صحنه برد كه هر یك با استقبال پر شور علاقه مندان رو به رو شد.بندار بیدخش ، بانو آوئی، شب هزار و یکم و مجلس شبیه ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین. ● می خواهم فریاد كنم
بهرام بیضایی،در نمایش "مجلس شبیه ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین" ،خود، پیش از آغاز نمایش،هرشب به روی صحنه رفت و اجرای نمایش را به یاران در خون غلتیده اش،مختاری،پوینده و... تقدیم كرد. روایتی از سرگذشت تراژیك دگراندیش ایرانی با اشاراتی به واقعه قتل های سیاسی روشنفكران در پاییز ۷۷ با نگاه بی بدیل بهرام بیضایی كافی بود تا هرشب كه گروه روی صحنه می رفت ناظران پیشبینی كنند كه امشب شب آخر است. هرشب اجرا، تن تماشاچیان مشتاق كه سالن را لبریز كرده بودند لرزید و لرزید و هر شب اشك بود كه روان شد. كار با اینكه به شكل غیر منتظره ای با شروع فصل فرهنگی جدید، از ادامه اجرا باز ماند اما با استقبال بی سابقه ای از سوی مردم رو به رو شد و بیضایی كه از هر سو آماج حملات تازه منتقدانی قرار گرفته بود كه او را متهم به "شعار دادن" و.. می كردند بی وقع گذاشتن به همه این "اظهار فضل ها" تنها از زمانی سخن گفت كه آدمی می خواهد فریاد كند. فریاد! ● متعهد به اصول اخلاقی آنگونه كه اهالی فن شهادت می دهند،وسعت دانش بهرام بیضایی از تاریخ تا ادبیات، از سینما تا تئاتر از شعر تا داستان و اسطوره و آیین، از معماری تا نقاشی و ... ، به همراه تیزبینی ویژه اش ، هوش بالا ، تجربه ، درک عمیق و تحلیلی ، مقاومت بی همتایش و از همه مهم تر ویژگی های اخلاقی پاك و منحصر به فردش در میانه تب و هیاهوی "بی اصولی های هنرمندانه"! ، استدلال "دوران پست مدرنیزم است،هنرمند باش،هر كاری می خواهی انجام بده"، موقعیت او را به شدت نسبت به موقعیت همكاران سینماگر دیگرش متمایز كرده و فاصله ای فرسنگی را میان او و دیگر همردیفانش بوجود آورده است. از مواجهه بیضایی با فشارهای طاقت فرسا در طول تمام این سالها بسیار گفته اند و از ایستادگی او در كوران همه آن بزنگاهها. از آن هنگام كه در آن برج بلند، همراه با مسعود كیمیایی، چشم در چشم آن مامور بلند پایه دوخت و در حالی كه می لرزید "پیشنهاد مشهور" را رد كرد و گفت "از ما گذشته است، به فكر فرزندان ایران زمین باشید!..." ● این وطنت نبود؟
بهرام بیضایی به رغم نبودن فضای ارائه كار، با نگارش سناریو های متعددی در سالهای اخیر همچنان به كار خود به شكلی مستمر ادامه داده است هر چند این آثار مجال تصویر شدن بر پرده نقره ای یا رفتن روی صحنه تئاتر را تاكنون پیدا نكرده اند. از آثار در خور توجه او در طول این سالها باید به نگارش طرح فیلمنامه ای بر اساس زندگی و اندیشه صادق هدایت،بزرگ ترین رمان نویس مدرن ایرانی معاصر اشاره كرد. دم خور بودن بیضایی با شمار زیادی از بزرگان ادب و سیاست این سرزمین از زنده یاد احمد شاملو كه حضورش را یگانه توصیف كرده است تا زنده یاد احسان طبری كه با احترامی بی نهایت به حضور پر رنگش در عرصه فرهنگ و سیاست این دیار می نگرد موقعیتی بی همتا را بوجود آورده است تا بیضایی در این اثر با تلفیقی ظریف از آرا و اندیشه های هدایت ما را با پرسوناژهای مشهور آثار او همراه كند تا با زن اثیری،پیرمرد خنزر پنزری، زن لكاته،حاجی آقا و خود هدایت و دو سایه همراهش سفری جادویی را میزبان شویم و از سرگذشت وطن بخوانیم. و شاید روزی،روزگاری بر پرده نقره ای هم...حرف و سخن را وا می گذاریم و تنها به طنین كلمات بهرام بیضایی و روایتش از هدایت گوش می سپاریم. این وطنت نبود؟ وطن،وطن،وطن من! وطن! تو دوست، دوست، دوست نمی داریم! قلهء قرمزی بودم بر شانه های اساطیر، برآمدگاه خورشید. ریگی سیاه در گذرگاهم کردی وطن! افق را از شانه ام شُستی تو قله، قله، قله را تاب نمی آوری! حلقه ای که بر گلویم می تنگی ادامهء دستان آسمانی توست. این بیت آشفته در شعر بلند جهان مویهء جانفرسای توست نیست؟! وطن جان! شغاد من! این چاه که رخش و مرا به مرگ می کشد دهان فرزندخوار توست نیست؟! تو هی بگو غریبه نوازی مگر این کهکشان شکسته با ستاره های سرگردانش در غربتی جهانگستر، حاصل تیپای تو نیست؟ هست! جهان پهلوانا! پدر! خنجرت پهلویم را پهنهء خون کرده است و پهنای درد! تو بازهم که پوست مرا زمرگ آکندی و بر دروازه های جهان آویختی! وطن! دروغ نگو! تو دوست، دوست، دوست نمی داریم! وقتی که تاج شکوهمند به سر داشتی خواب من از تسمه های شبانگاهی و سرب های سحرگاهی ات خونین بود اکنون که شب به خود پیچیده ای بیداریم از حدیث مرگ و آیات نیستی ات خونین تر است. وطن جان! تو در زندانهایت به من تجاوز کردی نکردی؟! تو دهانم را پر از خون و توبه کردی خاک نشابور، دشت خاوران و گرمابهء کاشان را پوشش تن خونینم کردی نگو که نکردی؟! تو دوست، دوست، دوست نمی داری مرا ، خودت را! نمی داری. نمی توانی بداری! عشق من! تو را تازیانه ای می بینم که برگرده ام فرود می آید شکلِ تیر خلاصی تو! شکلِ اسبی که گیسوانم را به دمش بسته اند و برخارزار تاریخ می دود! خدایت ببخشاید سلمان پارسیِ ! تو اهورایت را فرش سم شترها کردی نگو که نکردی! دروغ نگو عزیزم! تو آتش دانش و دوستی را زیر سنگ سیاه خموشاندی همین ساعتی پیش اسید به زیبائی درخشانم پاشیدی. نپاشیدی وطن؟! حالا هی نگو: «این که می گوئی نیستم فرزندم!» پس چیستی؟ مام میهن! تو دوست دوست دوست نمی داری فرزندانت را. تو آواز خوانت را تکه تکه نکردی؟! این تو نبودی، نیستی مگر که بر خود غلتیده ای با پهلویت پهنهء خون و پهنای درد؟! عزیزکم، دلم را کُشتی حتا برایم سینه ای باقی نگذاشتی که دمی سر برآن بگذاری و بموئی حیف! اگر وطنم نیستی چیستی؟! اگر فرزند تو نیستم کیستم؟! مانی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 8:59  توسط استاکر | 

شخصیت پردازی در سینمای انتونیونی



شخصیت هایی تنها و تا حدی گوشه گیر. آن ها به دنبال چیزی هستند که خودشان نمی دانند. گویی زندگی بدون هدفی دارند. گاهی به هدف خود می رسند و گاهی نیز پی به پوچی هدف خود می برند و حتی تا مرز این پیش می روند که قسمتی از زندگی شان توهمی بیش نبوده است. چنین شخصیت هایی را با تمام عجیب بودن می توان قبول کرد و با آن ها نیز تا حدی همذات پنداری کرد و شاید تنها دلیل این نوع نگرش بیننده نیز ٬ فلسفه عمیق عشق در نظر آنتونیونی باشد که می تواند به بیننده القا کند. عشقی مدرن که حد و مرز نمی شناسد و حتی ممکن است در یک نگاه یا یک برخورد بوجود آید و حتی پس از سال ها از بین برود و به راحتی فراموش شود. عشقی که باعث می شود بدون هیچ ترسی ٬ از طرف یکی از زوج ها در جلوی همسر آشکارا بیان شود شود.
در شب لیدیا ( ژان مورو ) به دنبال چیزی است که خودش نمی داند. گویی در زندگی اش هیچ هدفی ندارد و بود و نبودش هیچ تفاوتی با هم ندارد. تنها چیزی که او را نگه داشته بود عشق او به شوهرش بود که اکنون از بین رفته است. او همسرش را تنها می گذارد و در خیابان ها و محله های قدیمی برای یافتن خودش و هویتش و شاید هدف و گمشده اش جستجو می کند. والنتینا ( مونیکا ویتی ) در شب دختر جوانی است که هیچ توجهی به آن چه در اطرافش می گذرد ٬ ندارد و خودش نیز می گوید که دوست دارم از میان صدا ها بعضی ها را انتخاب کنم و گوش کنم. او نیز اعتراف می کند که در ذهنش هیچ چیزی وجود ندارد و حتی عشقش نیز با محکم تر شدن رابطه اش با شخصی از بین می رود.
در آگراندیسمان شخصیت آن عکاس جوان را می بینیم که درگیر مارجرایی در عکس هایش می شود و زمانی که آن ها را در می یابد و می تواند ارتباط بین آن ها را درک کند ٬ متوجه می شود که عکسی وجود ندارد و هیچ اثری از آن اتفاق که مدتی ذهنش را درگیر کرده بود وجود ندارد. گویی بخشی از زندگی اش توهمی بیش نبوده همان طوریکه با مصرف ماریجوانا هم دچار چنین توهمی می شود و این حس در ما القا می شود.
او خود نیز با این فراموش کردن ها و توهم ها کنار می آید و آن را قبول می کند. دو دختر جوان در آگراندیسمان می بینیم که بار ها برای عکس گرفتن مراجعه می کنند اما در نهایت عکسی گرفته نمی شود بلکه به ارتباط بین آن دو دختر و عکاس جوان می انجامد ٬ آن ها حتی خود نیز هدفی ندارند و شاید تنها هدف آن ها سرگرمی است. آن ها برای عکس گرفتن حتی مسافتی به دنبال اتومبیل عکاس جوان می دوند اما زمانی که می توانند عکس بگیرند ٬ این کار را نمی کنند.
این ها بیانگر همان شخصیت هایی بی هدف هستند که خودشان نیز درگیر یافتن هدفی در زندگی هستند و وقتی نیز که به آن هدف ظاهری خود می رسند ٬ پی می برند که این هدف اصلی نبوده و به کار دیگری مشغول می شوند.
شخصیت زن در فیلم های آنتونینی به گونه ای است که از قدرت بسیار بالایی برخوردار است و طوری که می تواند هر طور که بخواهد مرد مورد علاقه اش را به خود وابسته کند. قدرت جنسی زن در ارتباط های رودرو در فیلم های آنتونیونی طوری نمایش داده می شود که در اولین دید می تواند طرف مقابل را مردد کند و حتی مردی را که همسری دارد. مونیکا ویتی در سه گانه آنتونیونی نماینده بسیار آشکاری از زنی با قدرت بسیار زیاد است و با عشوه های مخصوص و نوع صحبت کردن خود هر مردی را می تواند جذب کند و به موقع از خود براند و این همان قدرت است. در مارجرا در سکانسی شاهد جمع شدن تعداد زیادی از مرد ها به دور او هستیم و او بی تفاوت از آن ها قدم می زند. این همان نشانه جذب مردان از طرف زن زیبا و نیز بی اراده بودن مرد ها برابر چنین موقعیتی است.
در آگراندیسمان مانکن هایی را می بینیم که بدون هیچ احساسی در جلوی دوربین عکاسی عکاس جوان قرار می گیرند و در مقابل آن ها دختری را می بینیم که با احساست خود می تواند عکاس جوان را جذب خودش کند ٬ گویی در دنیایی دیگر قرار دارد و این نشان دهنده قدرت جنس مخالف برای جذب کردن هر مردی به سمت خودش است.
در شب ٬ والنتینا ( مونیکا ویتی ) با توجه به قدرت استفاده اش از جاذبه های جنسی می تواند جیووانی ( ماستریانی ) را مغلوب خود کند و او را به خود جذب کند.
برعکس موقعیت زنان در فیلم های آنتونیونی قدرت مردان را می بینیم که در مقابل شهوت رنگ می بازند و فراموش می شوند.
جیووانی ( ماستریانی ) در شب می بینیم که در بیمارستان در مدتی بسیار کوتاه اسیر خواسته های شهوانی دختری در یکی از اتاق های بیمارستان می شود و تنها چیزی که از او در این ارتباط سریع می بینیم تنها تسلیم شدن در برابر قدرت جنسی و این جاذبه است. این در حالی است که جیووانی خود نماینده گروهی از روشنفکران است و نویسنده بزرگ و جوانی است و می تواند با همه چیز برخوردی منطقی داشته باشد ٬ اما باز در مقابل عشق ٬ این احساسات است که ایجاد رابطه می کند.
ر واقع همواره این زن است که قدرت انتخاب دارد و این انتخابش را بر مرد تحمیل می کند و حتی باعث به هم خوردن زندگی دو نفر می شود و در آخر نیز دوباره همین زن است که تصمیم به ادامه این رابطه می گیرد و این نشان دهنده قدرت زن است. همان طور که در پایان ماجرا می بینیم که باز همان کلودیا است که دستش را بر پشت مرد می گذارد و بدین معنی که او را بخشیده و این رابطه ادامه دارد.
سینمای آنتونیونی به گونه ای است که با توجه به ریتم فیلم ها می تواند در موضوعاتی چون عشق و احساسات به بررسی بسیار عمیقی بپردازد و طوری دیالوگ ها قرار داده می شوند که بوجود آمدن چنین احساسات قوی را نمی توان غیر عادی دانست. یکی از دلایل موفقیت سه گانه آنتونینی نیز همین ریتم کند آن ها و نیز شخصیت پردازی بسیار قوی در این فیلم ها است.

نوشته شده توسط مرتضی بهمنی پی نوشت: این مطلب را بعد از دیدن شش فیلم از آنتونیونی در مورد پنج فیلم از آن ها نوشتم. برداشت من از شخصیت پردازی در سینمای آنتونیونی تنها به همین چند فیلم محدود می شود و ممکن است کلی نیز باشد اما اکنون با توجه به دیدن تنها همین چند فیلم می توانم این مطلب را در همین پنج فیلم ماجرا ٬ شب ٬ کسوف ٬ صحرای سرخ و آگراندیسمان بسط دهم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 8:56  توسط استاکر | 
کابوس‌های غریب دیوید لینچ

دیوید لینچ کارگردان صاحب سبک و شهیر آمریکایی، از جمله کارگردان های مطرح در سینمای مستقل آمریکا و به دور از  سینمای افسار گسیخته و رو به زوال فعلی هالیوود محسوب می شود. لینچ در ۲۰ ژانویه ۱۹۴۶ در میسولا ، ایالت مونتانای آمریکا متولد می شود . کارگردانی که در کنار افرادی چون هال هارتلی، جیم جارموش، کوئینتین تارانتینو، جوئل کوئن و ...در زمره کارگردان های مستقل سینمای آمریکا طبقه بندی می شود. البته خود لینچ همچون سایر افراد نامبرده هیچگاه مایل نبود نامش در چنین لیستی قرار بگیرد. چون آن را تنها سیاستی هالیوودی جهت جلب تماشاگر و فروش فیلم می داند.
در بررسی آثار لینچ باید به شناختی حداقل از فرم، سبک و اجرا رسید.آثار وی از دیدگاه سبک شناسی به دسته آثار پست مدرن و سورئال تعلق دارند. آثاری که ذهن بیننده را پیشاپیش به سمت لوئیس بونوئل در سینما و سالوادور دالی و رنه مگریت در نقاشی می کشاند. تلفیق طنز و نگاهی بدبینانه به محیط اطرافش خاطره فراموش نشدنی شاهکار های لوئیس بونوئل را در یاد انسان زنده می سازد.
هر چند خودش می گوید فیلم های زیادی از بونوئل ندیده است و چیز کمی از سورئالیسم می داند اما لینچ تلخ اندیش نیز نمی تواند منکر سورئالیسم نهفته در آثارش شود. کارگردانی که دیوانه وار عاشق استنلی کوبریک آخرین پیامبر سینما و نیز بیلی وایلدر فقید بود .فیلم های لینچ از لحاظ بصری به جهت آشنایی او با دو مقوله نقاشی و انیمیشن و اینکه هنر و علاقه اصلی او این دو مورد می باشند، سرشار از صحنه های گرافیکی، جلوه های تصویری و رنگی می باشند. از عالی ترین نمونه های انیمیشن ساخت در آثار وی فیلم های شش شخص بیمار می شوند ، داستان پسربچه و دامبلد هستند. میزانسن های بسیار قوی در آثاری چون داستان استریت و شاهراه گمشده همراه با استفاده بسیار مناسب از موسیقی تعلیق آور (در تمامی آثار) و نیز کاربرد بجا و عالی از استیدی کم و همراه شدن آن با تکنیک فیلمبرداری آبژه یا P.O.V. (در تمامی آثار) و نهایتا همراه شدن این موارد با کارگردانی بسیار قوی، آثار لینچ را از لحاظ فرم اجرایی در سطح مطلوبی قرار می دهد . اما شاید مهمترین نکته در بین تمامی خصلت ها و تکنیک های کاری یک هنرمند ایده، اندیشه و فکر اثر وی باشد .
لینچ در فیلم هایش دنیای را به تصویر می کشد که آمیزه ای است ناآرام از معصومیت و تباهی، زیبایی و انحطاط، عشق و نفرت و چشم انداز های تیره و تار، که چندان قابل توضیح نیستند. گریز و فرار وی از قدرت و عوامل آن و نیز سیستم های منفعل کننده بشری و هراس و گریز آدم های فیلم هایش از این سیستم ها همواره نکته ای اساسی در آثار وی می باشد. دست و پای انسان معاصر به واسطه ی سیستم هایی خود ساخته از او بسته و منفعل است و همگی این مسائل یاد آور جملات معروف فریدریش ویلهلم نیچه بزرگمرد تاریخ اندیشه در کتاب غروب بتهاست که می گوید : اگر انسان برای چرای زندگی خود دلیلی بیاورد کم و بیش به هر چگونه ای می سازد. و یا در جایی دیگر : من از همه ی سیستم سازان گریزانم و از آنان روی گردان .سیستم سازی خلاف درست کرداریست.
هراس شخصیت بتی/داین از سیستم هالیوودی گزینش بازیگر در فیلم جاده مالهالند ، هراس شخصیت فرد/پیت از باند تبهکار ساخت فیلم های پورنو در شاهراه گمشده ، هراس دختر و پسر جوان از باندی مرموز و ناشناخته در فیلم مخمل آبی ، هراس پسربچه از سیستم خانواده در داستان پسر بچه ، هراس مرد فرانسوی از کابوها در مرد فرانسوی و کابوها و نهایتا نابود شدن و به عبارتی بهتر تباه شدن انسان های فیلم های وی همراه با آسیب رسانی به محیطشان، بیانگر اساس اندیشه فکری لینچ می باشد. در واقع شخصیت های ساخته و پرداخته ذهن او آدم هایی هستند به شدت آسیب پذیر ، سردرگم و دلزده از روزمرگی.
از نگاه دیگر و بررسی آثار وی از منظر سبک شناسی قدم به حیطه ی سورئالیسم و پست مدرنیسم می گذاریم . علاوه بر این دو مورد، هنر روانشناسی در فیلم های وی نمود روشنی دارند. شاید فلسفه وجودی سینمای لینچ این گفته او باشد : روانشناسی رمز و راز را از بین می برد و کیفیات جادویی ذهن را ویران می سازد . با روانشناسی ذهن انسان را طبقه بندی می کنند و به تعاریف مشخصی دست می زنند. راز و قدرت ذهنی با روانشناسی از دست می رود و امکان تجربه و جستجوی قلمرو بی پایان در این قلمرو بی انتها از دست می رود. حال قدم به اصلی ترین و برجسته ترین تکنیک کارگردانی دیوید لینچ می شویم و آن چیزی نیست جز : شکست های زمانی پی در پی در پس واقیت و رویا. در واقع لینچ با تقسیم فیلم خود به دو بخش یعنی :
شخصیت هایی بظاهر آرام که در شهر و محیطی آرام تر و صمیمانه تر از هر شهر دیگری در دنیا در کنار هم زندگی می کنند. اما آنچه در دل این شهر می گذرد بسیار دردناکتر و دهشتناکتر از آن است که قابل تصور برای هر کسی باشد حتی برای همان ساکنان آن شهر آرام. تاثیر اندیشه های زیگموند فروید و فریدریش ویلهلم نیچه دو روانکاو و اندیشمند بزرگ تاریخ بشری بر آثار لینچ نیز به روشنی دیده می شوند.
بررسی خودآگاه و ناخودآگاه، تاثیر ایندو برهم، تفکیک شدن و یکی شدن ایندو، جنون ذهن بشری، گریز انسان از واقعیت، گرفتاری در چنگال سیستم ها، قدرت ها و عوامل آن ها نمونه هایی عالی در آثار وی هستند. نمونه هایی که در فیلم هایی چون پرسونا (اینگمار برگمن)، باشگاه مشتزنی (دیوید فینچر)، سگ آندولسی (لوئیس بونوئل) و ...به وضوح دیده می شوند.
● از آثار این کارگردان می توان به موارد زیر اشاره نمود:
▪ فیلم های بلند: مردکله پاک کنی، الفبا، آدم قطع عضو شده، مادر بزرگ، مرد فیل نما، دون، مخمل آبی، قلبا وحشی، قلل دوگانه، آتش با من گام بردار، لومیر و شرکا، داستان استریت، شاهراه گمشده، جاده مالهالند.امپراطور درون
▪ سریال های تلویزیونی: قلل دوگانه، تاریخچه آمریکایی ها، سمفونی صنعتی شماره یک، رویا های یک قلب شکسته شده، هتل روم.
▪ فیلم های کوتاه: کابوها و مرد فرانسوی، دامبلد، شش شخص بیمار می شوند، خرگوش ها، اتاق تاریک، رامشتین. ۱) رویا، توهم یا خواب ۲) واقعیت و بخش کردن هر بخش به چندین پاره و نهایتا درآمیزی تکه ها بصورت منطقی و گاها غیر منطقی اثری کاملا گیج کننده ارائه می دهد که شاید با یک یا دو بار دیدن مشکل مفهومی و داستانی بیننده را برطرف نکند. افسردگی انسان ها و بخصوص زنان ، جنون، سادیسم، سکس، خشونت، ذهن بیمار و توهم زا، ناامیدی، عشق و ترس همگی در شخصیت های انسانی لینچ دیده می شوند .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 8:53  توسط استاکر | 
بونوئل کیست ؟

لوییس بونوئل در سال ۱۹۰۰در یکی از شهرهای اسپانیا دیده به جهان گشود.دوران کودکی را در زادگاه خود سپری کرد و از همان کودکی به سوی سینما گرایش پیدا کرد.مدتی بعنوان دستیار نزد ژان اپشتاین کار کردو تا اندازه ای با فنون سینما آشنا شد.
در سال ۱۹۲۲ «آندره برتون» با همکاری «لویی آراگون » و «بنژامین پره » مکتب سوررئالیسم را بنیاد نهاد و بونوئل که ذهن طغیانگرش از مدتها قبل علیه مبانی مذهبی ، اجتماعی و اخلاقی غربی و منطق بورژوایی هنر بپا خواسته بود آنرا پذیرفت.نخستین فیلم سوررئالیستی را به نام «صدف و مرد روحانی » عنوان کرده اند که در سال ۱۹۲۷ بر اساس سناریویی از آنتوان آرتو و توسط ژرمن دولاک ساخته شده است.این فیلم سرگذشت حیرت انگیز جوانی معیوب است که برای جلب نظر زنی زیبا با ژنرالی صاحب قدرت به مبارزه بر می خیزد.در این فیلم حملات شدید به کلیسا و مسیحیت به صورتی خواب گونه و کابوس وار و شاعرانه انجام می شود.
در سال ۱۹۲۹ «من ری » با الهام از یک شعر « روبر دسنوس» فیلم سوررئالیستی «ستاره دریایی » را ساخت که در آن دنیا بشکلی سیال در هم فرو می رود و فرمهایی عجیب ایجاد می شود که در آن انسانها چون ماهیهای آکواریوم در هم می پیچند و کابوسهای خوفناک با طنز و احساسی شاعرانه در هم می آمیزند.
اما بونوئل با ساخت «سگ آندلسی » UNCHIEN ANDALOU در سال ۱۹۲۸ گام بزرگی در بیان سوررئالیستی بر می دارد. او و « سالوادور دالی» موفق شدند که انقلاب سوررئالیستی را به سینما بکشانند.آنها نقطه دیدشان را از یک تصویر رویایی اخذ کردند که بنوبه خود تصویر دیگری را بدنبال آورد تا کلیت پبوسته ای شکل گرفت.اگر تصویر یا ایده ای ناشی از خاطره یا الگوی فرهنگی آنها بود یا دارای رابطه ای خود آگاه با یک ایده قبلی بود کنار گذاشته می شد و بدینسان به یک تجربه ناب سوررئالیستی رسیدند.در پیدایش فیلم هیچگونه توجه منطقی ، زیبایی شناختی به مسائل تکنیکی مد نظر نبوده و و یک عملکرد آگاهانه «ناخودآگاه روانی » را ایجاد می کند .از اینرو نمی کوشد یک رویا را تداعی کند هر چند از مکانیسمی شبیه مکانیسم رویا بهره می گیرد.این فیلم قدرت سینما را در بیان سوررئالیستی جلوه گر ساخت. فیلم بعدی بونوئل که در سال ۱۹۳۰ به کمک دالی ساخت «عصر طلایی » L`AGED`OR نام داشت.که در آن هم تصاویر کابوس گونه و هولناک در هم می آمیزد و بونوئل بعمد علیه نهادها و ایدئو لوژیهای اجتماعی و اخلاقی نظام بورژوایی دنیای غرب بپا می خیزد.
او در سال ۱۹۳۲ فیلم مستند« LAS HURDES، سرزمین بدون نان » را می سازد که از برجسته ترین فیلمهای کوتاه و مستند تاریخ سینماست.پس از آن به یشنهاد کمپانی برادران وارنر برای کار در زمینه صداگذاری فیلم به پاریس می رود .بین سالهای۱۹۳۷ _۱۹۳۵ چهار فیلم داستانی و یک فیلم کوتاه می سازد که اسمش را در عنوان بندی آنها نمی آورد.در سال ۱۹۳۸ برای مدتی به نمایندگی دولت به هالیوود می رود اما با روی کار آمدن فرانکو بار دیگر به کمپانی برادران وارنر می پیوندد.در این سالها او تنها به ساخت فیلمهای تجاری می پردازد تا اینکه در سال ۱۹۵۰ با فیلم فراموش شدگان بار دیگر مطرح می شود و جایزه بزرگ کن را با سر و صدا می برد.فیلمی در مورد کودکان و نوجوانان مکزیک و زندگی خشن و بی سرانجام آنها.در فیلم، بونوئل به شیوه هموطنش پیکاسو عناصر واقعیت را تشریح عضوی می کند و با بازسازی آن بر پرده با تدوینی تکان دهنده به بیان خشن واقعیت می پردازد و با نگاهی ژرف تا اعماق مسائل اجتماع فرو می رود ، آن را می کاود و با تخیلات و تصورات رویایی خود در هم می آمبزد.
«صعود به آسمان »فیلم دیگری است که در سال ۱۹۵۱ می سازد و با وجود ارزش هنری فوق العاده از نظر شهرت به پای فراموش شدگان نمی رسد.این فیلم سرگذشت مسافرت گروهی است که با یک اتوبوس از روی تنگه ای در بالای کوهستان و به هنگام رعد و برق عبور می کنند.تصاویر رویایی بونوئل در لحظاتی حساس با قطع فیلم به آن حالتی کابوس گونه می بخشد.
در سال ۱۹۵۲ فیلم «مرد بیرحم » را می سازد که داستان آن در محیط کشتارگاه اتفاق می افتد.اما در فیلم «او » EL (۱۹۵۳ )بونوئل به تجزیه و تحلیل روانی مردی به نام فرانچسکو می پردازد که فردی مومن و مورد احترام است ولی نسبت به همسر جوانش سوء ظن دارد تا حدی که دچار جنون شده و شبها از ترس میله بافتنی همسرش را به سوراخ کلید فرو می کند تا چشم موجودات خیالی ترس آور را کور کند. اوج فیلم در صحنه بحران روحی مرد است که حسادتش نسبت به همسرش در یک کلیسا به جنونی مبدل می شود و چهره کشیش و مردمی که برای دعا آمده اند در چشم او بصورت موجوداتی کریه در می آید که در گوش هم نجوا می کنند و لبخند میزنند. فیلم بعدی بونوئل ، رابینسون کروزوو(۱۹۵۳ )بر خلاف «او »که ضد مسیحیت و بورژوازی بود تنها جنبه افسانه ای داشت.در همین سال بلندیهای بادگیر امیلی برونته را نیز دستمایه فیلمی قرار داد.اما دو سال بعد در سال ۱۹۵۵با فیلم « آرچیبالدو دلاکروز » بار دیگر به تمهای «او » برگشت.آرچیبالدو که هنوز کودکی بیش نیست در خیال خود مرگ دلخراشی را برای زنان طراحی می کند اما هر بار پیش از اجرای نقشه دچار شک و تردید می شود و تعجب اینجاست که هر بار این زنان زیبا به طریقی مشابه آنچه آرچیبالدو در ذهن داشته کشته می شوند.رویاهای آرچیبالدو در واقع انعکاس تخیلات جنسی اوست.خیال و واقعیت در فیلم جوی متراکم و خفقان آور ایجاد کرده اند.فیلم سرشار از طنزی تلخ و گزنده و استعاراتی از مارکی دوساد است که تاثیر زیادی بر بونوئل داشته است.
بونوئل از سال ۱۹۵۶ به بعد در فرانسه دو فیلم تجاری « نامش سرخی صبح است»و«هاله طاعون جنگل » را می سازد که در آنها داستانهایی ساده را در قالبی سوررئالیستی بیان می کند.اما در سال ۱۹۵۹در مکزیک فیلم «نازارین »NAZARIN را می سازد که شاهکاری دیگر است.نازارین کشیشی مکزیکی است که سعی دارد فرامین مذهبش را بی هیچ سازشی با محیط تحقق بخشد.حمایت مستقیم او از رنجدیدگان ،دشمنی کلیسا را علیه او تحریک می کند و او مجبور است نقش یک انقلابی را بازی کند.پس از آنکه او را به زنجیر می کشند زن فقیری هدیه کوچکی به او می دهد که از نظر بونوئل نمایشگر انسانی ترین همبستگیهای بشری است و این در حالی است که نازارین نسبت به ایده آلهای انسانی قوانین مسیحیت دچار تردید شده است. در سال ۱۹۶۰ بونوئل فیلم «دختر جوان » را می سازدکه در مورد مرد سیاهپوستی است که به یکی از سواحل جنوب آمریکا فرار کرده و او را متهم کرده اند که به زن سفیدپوستی تجاوز کرده است.در همین سال «ویریدیانا »را می سازد که در آن عشق به همنوع و دیگر موازین اخلاقی را به سخره می گیرد.اوج فیلم یکی صحنه عریان کردن ویریدیانای بیهوش توسط عمویش با موسیقی رکوئیم موتزارت و دیگری صحنه شام آخر فقرا با موسیقی هاله لویای هندل است.اشارات مذهبی بونوئل همچون تاج خار ویریدیانا و صحنه شام آخر با جزئیات و خواندن خروس و...اشاره ای است بر تاثیرات ناخوداگاه بونوئل در ساخت فیلم.
فیلم بعدی بونوئل که در سال ۱۹۶۱ ساخته می شود «فرشته مرگ » نام دارد که از نظر فرم و موضوع شبیه «عصر طلایی » است.گروهی از ثروتمندان یک شهر در قصر بزرگی به دور هم جمع شده اند و تحت تاثیر یک نیروی نامریی نمی توانند از آنجا خارج شوند.عصبانیت و دلهره آنها را فرا گرفته و به نظر می رسد که آنها قربانی هوسهای خود شده اند. اینبار بونوئل با پرداخت ویژه خود از دیدگاهی سوررئالیستی انتقادات اجتماعی و مذهبی خود را بیان می کند.
او دو سال بعد «دفتر خاطرات یک مستخدمه » را می سازد که مورد توجه و تحسین منتقدین قرار می گیرد.در این فیلم بونوئل بی هیچ ترحمی به پستیها و حقارتهای انسانی اشاره می کندو انسان برای او موجودی است متظاهر و تهوع آور حتی مستخدمه خوش قلبی که از پاریس آمده تا در خانه اربابی کار کند! بونوئل سرگذشت افراد این خانه را چیزی عجیب نمیداند و طرز زندگی آنها و روابط اخلاقی بین آنها را بطور سمبلیک نشانه زندگی امروز آدمیان می داند.
«شمعون صحرا »در مورد یک قدیس است و «زیبای روز » BELLE DE JOUR در مورد کابوسهای خیانت یک زن به شوهرش است که به خودفروشی روی می آورد.
بونوئل پس از آن«راه شیری » را می سازد و بعد «تریستانا » TRISTANA که در مورد دختر یتیمی است که مورد تجاوز پیرمردی ثروتمند قرار می گیرد.تریستانا عاشق مرد نقاشی می شود اما بسختی بیمار می شود و مجبور می شوند یک پایش را قطع کنند. و تریستانا بار دیگر مجبور میشود بسوی مرد پیر ثروتمند برگردد و با او ازدواج کند بدون اینکه توانسته باشد استقلال خود را در زندگی دردناکش حفظ کند.
پس از آن بونوئل فیلمهای «جذابیت پنهان بورژوازی » ،«شبح آزادی » و «میل مبهم هوس » را ساخت و در سال ۱۹۸۳ با کوله باری از آثار ارزشمند و در حالی که همچنان به آرمانهای سوررئالیسم وفادار بود دار فانی را بدرود گفت.
+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اردیبهشت1390ساعت 8:52  توسط استاکر | 

1899 چارلز اسپنسر چاپلین در 16 آوریل در لندن متولد شد . پدر و مادرش ، چارلز و هانا ، بازیگران تئاتر بودند .

1894 چارلی ناخواسته ، برای اولین بار ، به جای مادرش ، که صدایش گرفته روی صحنه می رود .

پدرش ، که دائم الخمر است ، خانواده را ترک می کند ، مادر دیگر قادر به تهیه خرج و مخارج چارلی و سیدنی ( پسری از ازدواج اولش که چهار سال از چارلی بزرگ تر است ) نیست . آنها به یک یتیم خانه می روند .

1898 چارلی در یکی از تئاترهای لندن استخدام می شود . به سفرهای کوتاه می رود .

1906 فردکارنو ، یکی از تهیه کنندگان مشهور ، چارلی و سیدنی را استخدام می کند . آنها برای اولین بار در خارج از کشور ، در پاریس نمایش می دهند .

1913 چارلی با گروه کارنو به آمریکا می رود . مک سنت ، رئیس شرکت کیستون ، چارلی را برای سه ماه با حقوق صد و پنجاه دلار در هفته ، استخدام می کند .

1914 چاپلین کارش را برای شرکت کیستون در لس آنجلس شروع می کند . از آنجا که مدام با کارگردان ها جدل دارد ، خیلی زود کارگردانی و فیلمنامه نویسی فیلم هایش را به عهده می گیرد .

چاپلین شخصیت افسانه ای ولگردی با شلوار گشاد و مندرس ، کفش های بزرگ و کلاه و عصا را به وجود می آورد .

1915 با شرکت اِسانی ، در شیکاگو قرارداد می بندد و چهارده فیلم برای آنها می سازد . حقوقش به 1250 دلار در هفته می رسد .

1916 با شرکت میوچرال قرارداد می بندد . حقوقش به پانزده هزار دلار در هفته افزایش می یابد . چاپلین این دوران را درخشان ترین دوران زندگی اش توصیف می کند ، چون می تواند هر فیلمی را که دلش می خواهد بسازد و هر چیزی بنویسد .

1917 قرارداد با شرکت فرست نشنال برای ساخت هشت فیلم دو حلقه ای .

1918 ازدواج با میلدرد هریس هجده ساله  


1919 دی . دبلیو . گریفیث ، داگلاس فربانکس و مری پیکفورد به همراه چاپلین شرکت یونایتد آرتیستز را تاسیس می کنند .  

bfi-00m-s9w.jpg 

 The United Artists in 1930. Clockwise from back - Charles Chaplin, Darryl Zanuck, Samuel Goldwyn, Douglas Fairbanks, Joseph Schenck and Mary Pickford

1920 جدایی از میلدرد هریس

1921 سفر به اروپا . چارلی در انگلستان با استقبال بی نظیری روبرو می شود .

1923 اولین اکران زن پاریسی . این اولین فیلمی است که چارلی در آن نقش کوتاهی دارد .

1924 ازدواج با لیلیتا مک موری ( لیتا گری ) شانزده ساله ، که از او حامله است . برای اولین بار مطبوعات آمریکا دست به چاپ ماجراهای عاشقانه چارلی می زنند . 


bfi-00n-hfb.jpg 

Lita Grey Chaplin 

1925 تولید اولین پسر چارلی ، چارلز اسپنسر چاپلین

1926 تولد دومین پسرچارلی ، سیدنی ، جدایی از لیتا گری

1927 طلاق از لیتا گری بعد از جدل مفصلی در دادگاه و پرداخت حدود دو میلیون خسارت

1928 درگذشت مادر چارلی

1931 سفر به اروپا و همه جای جهان ، مردم در همه کشورها به خوبی از او استقبال می کنند .

1933 شروع نوشتن فیلمنانه عصر جدید ، آشنایی با پائولت گودار

1936 ازدواج با پائولت گودار 


1940 اولین اکران دیکتاتور بزرگ

1941 جدایی از پائولت گدار

1943 چاپلین با اونا اونیل هفده ساله ( دختر درام نویس مشهور ، یوجین اونیل ) آشنا می شود . ازدواج با اونا که برای او هشت فرزند ( جرالدین ، مایکل ، ژوزفین ، ویکتوریا ، اوژن ، ژان ، آنت و کریستوفر) به دنیا می آورد .  



1947 مطبوعات چاپلین را دوست کمونیست ها و گمراه کننده جوان ها معرفی می کنند . شروع دشمنی با هالیوود .

1949 کمیته مبارزه با جنبش های ضد آمریکایی همچنان چارلی را آزار می دهد . چارلی در تلگرامی می نویسد .

من کمونیست نیستم و در عمرم وارد هیچ جناحی و حزبی نشده ام . من صلح طلبم . امیدوارم این دیگر مایه عذابتان نباشد .

1952 چاپلین با خانواده اش به اروپا می رود .

1953 چاپلین ویلایی در ساحل ژنو می خرد .

1956 کار روی فیلمنانه سلطانی در نیویورک ، در لندن .

1964 چاپ اتوبیوگرافی چاپلین ، سرگذشت من .

1966 کار روی فیلمنانه کنتسی از هنک کنگ 

 1971 چاپلین در جشنواره کن اعلام می کند که یازده فیلم از مهم ترین فیلم هایش را برای مردم نمایش می دهد .

1972 دریافت جایزه اسکار

1977 درگذشت چاپلین در 25 دسامبر در خانه اش ، در نزدیکی وِوِی  

 

 

برگرفته از کتاب چاپلین ترجمه سیامک گلشیری



**********************************



شخصیت پردازی درخشان او، همراه با حركات پانتومیم كه چارلی تبحر بی مانندی در آن داشت، از ولگرد كوچولو انسانی ساخت كه با جهان پیرامون خود بكلی بیگانه است بهترین فیلمهایی كه چاپلین در كمپانی اسانی ساخت: ولگرد ،شغل ، بانك ، شبی در نمایش. این فیلمها را در سال 1915 ساخت. این فیلمها چندان مورد استقبال قرار گرفتند كه سال بعد در خواست هفته ای ده هزار دلار به اضافه پیش پرداختی معادل 150000 دلاری پس از امضای قرارداد برای ساختن 12 فیلم برای كمپانی میو چوال را كرد.

بهترین فیلمهای او در كمپانی میوچوال عبارتنداز: بازرس فرودگاه 1916، مامور آتش نشانی 1916، ساعت یك صبح 1916، سر سره بازی 1916، سمساری 1916، خیابان اوباش 1917، مهاجر 1917، ماجراجو 1917، چارلی از این فیلمها آثاری به یاد ماندنی به وجود آورد. همچنین اورا به شهرت جهانی رساند و برای اولین بار استعداد درخشانش را آشكار كردند.

هجویه یی از مردم بسیار فقیر در مقابل مردم بسیار غنی؛ ضعف در مقابل قوی، كه چاپلین رانزد مردم نزد مردم فقیر عزیز كرد و بلعكس. به طور مثال در فیلم مهاجر؛ دورویی آمریكایها نسبت به مهاجران و بی رحمی مسولان ادارهای مهاجرت رانشان می دهد.به محض رسیدن كشتی (چارلی چاپلین) به آیلند او با غرور و امید به مجسمه ی آزادی نگاه میكند و نوشته ای ظاهر می شود : سرزمین آزادی، بلافاصله نمایی از پلیسهای مرزی نیویورك را می بینیم كه عده زیادی از مهاجران را همچون گله گوسفند به پیش می رانند.در نمای بعدی چارلی نیم نگاه دیگری به مجسمه آزادی می افكند، اما این بار مشكوك و حتی تحقیر آمیز.



زندگی نامه و حوادث مهم زندگی الی مرگ اورا به ترتیب ذیل میخوانیم:


· بتاریخ 16 اپریل 1889 درلندن متولد شد.
· برای اولین باردرسال 1896 به سن هفت سالگی روی استیج ظاهرگردید.
· درسال1908 به یكی از محبوبترین بازیگران انگلستان مبدل گردید.
· درسال 1910 برای اولین بار به امریكا رفت.
· درسال 1913 به هالییوود رفت و اولین فلمش را ساخت و درسال اول اقامتش درهالییوود جمعاً 35 فلم كامیدی ساخت كه كركترآدم كج پا با كلاه شپو، بروت مخصوص، بوت های كلان و مسخره، گشتارخاص و پتلون فراخ را به علاقه مندان معرفی نمود.
· درسال 1915 با ( ایسینی استودیوز) شروع به كاركرد و دریك سال 14 فلم ساخت.
· درسال 1916 با شركت ( Mutual Films) كاركرد و درظرف یكسال 670000 دالركماهی نمود.
· درسال 1917 با ( ملدرید هیریس) ازدواج نمود ( كه درسال 1920 ازهمدیگرجداشدند.) درآن سال با شركت
(First National) با عقد قرارداد یك میلیون دالری شروع به كاركرد وهشت فلم را درظرف یك سال ساخت، كه درآنها نویسنده، تهیه كننده، كارگردان و هنرپیشه بود، درحقیقت همه كاره آن فلم ها خود چاپلین بود.
· درسال 1919 ( شركت یونایتید آرتیست) را بنیان گذاری كرد.
· درسال 1921 سفری به اروپا داشت كه با استقبال گرم مردم روبروشد.
· درسال 1924 با ( لیتا گری (Lita Grey ازدواج نمود.
· دربین سالهای 1925 الی 1931 بهترین فلم های خود را بنام های (Gold Rush) یا " ازپس طلا" ، ( The Circus) یا سركس، و ( The City Lights) یا چراغ های شهرساخت. چارلی الی سال 1936 درهیچیك از فلمهای خود حرف نزد و همین یكی از ویژگی های برجسته كركتروی بود و بالاخره در فلم ( The Modern Times) یا زمان مدرن فقط یك بیت خواند.
· درسال 1936 با ( پلیتی گودارد) ازدواج نمود كه درسال 1942 ازهم جدا شدند.
· درسال 1943 با ( اونا اونیویل) ازدواج نمود. با آنكه ازسال 1913 الی سال 1952 درهالییوود آمریكا بود، اما هرگز تابعیت آمریكا را نپذیرفت.
· درسال 1952 به سویس رفت و كم كم درآمریكا ازمحبوبیت وی كاسته شد، و آنهم بخاطرانگیزه ها وعقاید سیاسی ای كه داشت.
· درسال 1957 دوباره به انگلستان رفت و فلم ( The king in New York) را ساخت كه درآمریكا به نمایش درنیامد. فلم ( Countess from Hong Kong) را نیز همراه با صوفیا لورین ساخت.
· درسال 1972 به هالییوود بازگشت و یك جایزه اسكارافتخاری به وی اهدا گردید.
· درسال 1975 به لندن رفت و ملكه وی را لقب افتخارداد.
· بالاخره چاپلین در25 دسامبر1977 در " وی وی" سویس درگذشت و در" كروسیر" سویس به خاك سپرده شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 14:14  توسط استاکر | 
«لئانید لسیپویچ پاسترناک» بنیانگذار شعر جدید روسیه
یک زندگی در فوریه ۱۸۹۰ در خانواده «لئانید لسیپویچ پاسترناک» استاد دانشکده نقاشی، معماری و مجسمه‌سازی و «رزا ایزیدرونا کاوفمان» پیانیست مشهور روسی، پسری متولد شد که نامش را بوریس (باریس) گذاشتند.

تولستوی، ریکله و اسکرپابین از جمله هنرمندان مشهوری بودند که از دوستان خانوادگی پاسترناک‌ها محسوب می‌شدند.

بوریس پاسترناک در سال ۱۹۰۶ تحصیلات متوسطه را به پایان رسانید و در سال ۱۹۰۹ برای تحصیل فلسفه وارد دانشکده فلسفه و تاریخ دانشگاه مسکو شد. در سال ۱۹۱۲ برای تکمیل دانش فلسفی راهی ماربورگ آلمان شد. یک سال بعد، پاسترناک به فلسفه بی‌علاقه شد و فعالیت ادبی خود را آغاز کرد.

آشنایی او با نمایندگان برجسته سمبلیسم و فوتوریسم، از جمله ولادیمیر مایاکوفسکی زمینه‌ساز چاپ پنج شعر در سالنامه «لیریکا» می‌شود. از سال ۱۹۱۴ که اولین کتاب شعر چاپ شد تا ۱۹۳۱ که وی از مسکو به قفقاز مهاجرت کرد بیش از ۱۰ مجموعه شعر توسط وی منتشر شده بود در همین سال است که به عضویت گروه فوتوریستی «سنتریفوگا» درمی‌آید.
پاسترناک در یکی از شعرهایش چنین می‌سراید:

«از خانه
پای به میدانچه نهادم
تو گویی
دیگر باره پا به جهان می‏نهادم»
جهان ادبیاتی که بوریس پاسترناک کشف می‌کند، جهان ادبیات تغزلی و اشعار روح‌انگیز است؛ پاسترناک که پیش تر در بازگشت به مسکو از همسر اولش یوگنیا ولادیمیرونا جدا شده بود، در سال ۱۹۳۴ با زیناییدا نیکلایونا نیگاوز ازدواج می‌کند. او اعتقاد داشت که انسان زاده شده است که زندگی کند نه اینکه خود را برای زندگی آماده نماید.در همین سال در اولین کنگره نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی، پاسترناک به عنوان بزرگ‌ترین شاعر معاصر روس معرفی می گردد.

در سال ۱۹۴۱، با آغاز جنگ جهانی دوم پاسترناک به شهر چیستاپل نقل مکان می‌کند. در این زمان به سرودن اشعار میهن‌پرستانه مثل «قصه ترسناک» و «پاسگاه مرزی» می‌پردازد و به عنوان خبرنگار نظامی داوطلبانه به جبهه اعزام می‌شود.

در سال ۱۹۴۶ پاسترناک کار روی شاهکار خود یعنی رمان دکتر ژیواگو را آغاز می‌کند. این کتاب در سال ۱۹۵۷ در ایتالیا چاپ می‌شود و باعث می‌شود که جایزه نوبل ادبیات در سال ۱۹۵۸ نصیب پاسترناک شود، هرچند که او به دلیلی که شرحش خواهد آمد، از دریافت جایزه نوبل خودداری می‌کند. به غیر از پاسترناک ایوان بونین، میخائیل شولوخوف، سولژنتسین و ایوسف برونسک، از نویسندگان روس هستند که برنده این جایزه شدند.

● شعرهای توامان
پاسترناک آن‌گونه که خود می‌نویسد وقتی دست به سرودن شعر می‌زند: «نه همین یک بار، بلکه پیوسته و در اغلب اوقات مثل آدمی که نقاشی می‌کند یا آهنگ می‌سازد». شعر می‌سراید. این نوع سرایش توامان و سریع توسط پاسترناک به آشنایی او با فوتوریست‌های روس باز می‌گشت که به نوعی خلق مکانیکی در هنر دست می‌زدند.

نخستین مجموعه شعر او «توامان در ابرها» بود که در سال۱۹۱۴ به چاپ رسید. دو شعر این مجموعه در توصیف تجربه او در اروپای غربی بود. «ونیز» و «ایستگاه قطار»؛ نیکالای آیسیف شاعر، پاسترناک را شاعر تغزلی اصیل در شعر جدید روسیه و شعر او را وارث ارجمند ناوگان عظیم سمبلیست‌های روس اعلام کرد. دیگر مجموعه شعر او که به سال ۱۹۱۷ منتشر شد «بر فراز حصارها» نام داشت. پاسترناک بعدها گفت که عنوان دفتر شعرش به تقلید از سمبلیست‌ها، نوعی خود نمایی بوده؛ چنانچه اشاره شد، پاسترناک توانست با تقلیدی موفق از شاعر فوتوریست روس، مایاکوفسکی توامان به سرایش شعر بپردازد؛ برخی از این اشعار در مجموعه «بر فراز حصارها» در سال ۱۹۱۷ به چاپ رسید. در همین سال‌ها بود که پاسترناک دست از این روش تقلیدی برداشته و به ذوق آزمایی در شعر بلند روایی روی آورد. از آن میان می‌توان منظومه‌های بیماری والا (۱۹۲۸- ۱۹۲۴) و ستوان اشمیت (۱۹۲۷- ۱۹۲۶) را نام برد.
پس از آن مجموعه شعر «خواهر من، زندگی» که در ۱۹۱۷ و ۱۹۱۸ سروده شده بود، از پاسترناک منتشر شد. این اشعار نگاه پاسترناک را به فاصله میان دو رویداد انقلابی فوریه و اکتبر در روسیه، نشان می‌دهد. کتاب با استقبال پرشور جوانان فرهیخته شعر دوست روبه‌رو شد. و آن را کتاب دانش جهان و شکرگزاری و شادمانی خطاب کردند؛ پاسترناک در تلاشی صادقانه برای به شعر سرودن آشوب‌های زمان انقلاب چنین می‌سراید:

«همراه مردم
جاده‌ها
درختان
و اختران گردهم آمدند
و خطابه‌هایی شیوا خواندند»
پاسترناک در شعرهای خواهر من، زندگی؛ رویدادهای انقلاب را چنان با تجربیات خود در آمیخت که می‌توانست آن رویدادهای بیرونی را آنچنان که احساس می‌کرد بیان کند. منتقد مشهور، سرموریس باورا، درباره او می‌گوید: «این دقیقاً همان اهمیتی است که پاسترناک برای آن رویدادها قائل بود. آن رویدادها رویدادهای طبیعی هستند و بنابراین سراسر شکوه و رمز و رازند. آنها نمود نیروهایی هستند که می‌توانیم در طبیعت مادی مشاهده کنیم».

دفتر شعر «تم‌ها و واریاسیون‌ها» که در ۱۹۲۳ منتشر شد، مرکب از شش چرخه شعر است که شگفت‌ترین آنها «تم‌ها و واریاسیون‌ها» است که به مضمون وحدت میان نیروهای خلاق هنری و عناصری آرام طبیعت تاکید دارد و نشان می‌دهد که یک قطعه شعر تا چه حد می‌تواند در ساختار و تمهیدات از موسیقی تاثیر پذیرد. شعرهایی مانند بیماری و گسستن از زیباترین اشعار این مجموعه به‌شمار می‌روند. «تم‌ها و واریاسیون‌ها» شهرت شاعری پاسترناک را که با خواهر من، زندگی آغاز شده بود تثبیت کرد.

پاسترناک بنیانگذار شیوه جدید و نظام جدید شعر روس است که هماهنگی تازه و پخته‌ای در شعر روسیه را ایجاد کرده است.

از سایر آثار پاسترناک می‌توان به داستان‌های «نامه‌هایی از تولا» و «کودکی لوورس»؛ تصنیف منظومه تاریخی- انقلابی «سال ۱۹۰۵»؛ رمان منظوم «اسپکترسکی»؛ رمان «امان‌نامه»؛ «تولدی دیگر»؛ «در ارتش»؛ «قطارهای اول وقت»؛ «پهنای زمین»؛ مجموعه شعر«وقتی هوا صاف می‌شود» و... اشاره کرد.

● فرجام نافرجام
پاسترناک شاعری با روحی لطیف و انسانی بود، که در یکی از مهم‌ترین و خشن و پرآشوب‌ترین دوران تاریخ حیات بشری بر زمین می‌زیست. در میانه زندگی او بود که انقلاب کمونیستی در روسیه رخ‌داد؛ پس از وقوع انقلاب کمونیستی در روسیه، بوریس محتاطانه با واقعیت اجتماعی و ادبی اتحاد شوروی برخورد کرد.

مهم‌ترین اثر پاسترناک بی‌شک رمان دکتر ژیواگو است که نه سال زحمت نویسنده را از سال‌های ۱۹۴۶ تا ۱۹۵۵ به خود اختصاص داد.

زمانی که ناشر ایتالیایی فلترینلی در سال ۱۹۵۸ کتاب دکتر ژیواگو را در ایتالیا منتشر کرد؛ و در همان سال جایزه نوبل ادبیات به این کتاب اختصاص یافت. دولت اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی، پاسترناک را به شدت تحت فشار قرار داد تا این جایزه را نپذیرد.
بوریس پاسترناک خود در شعر جایزه‌ِنوبل دراین‌باره چنین می‌سراید:

«فنا شدم
چو حیوانی دربند
در جایی هم‌اینک
نور هست و آزادی و مردم
ولی از پس من
تنها هیاهوی پی‌گران به گوش می‌رسد
و راه گریزی برایم نیست.»
مقامات شوروی عقیده داشتند شاهکار پاسترناک، دکتر ژیواگو یک کتاب ضد انقلابی است. کنگره نویسندگان اتحاد جماهیر شوروی، بوریس پاسترناک را در سال ۱۹۵۸ از جمع خود اخراج کردند.

با این وجود در سال ۱۹۶۵ داستان دکترژیواگو به کارگردانی دیوید لینز و نقش‌آفرینی بازیگران بزرگی از جمله عمر شریف، جولی کریستی، جرالدین چاپلین، الک گینس و... روی پرده سینما جاودان شد و این فیلم چند جایزه اسکار را به خود اختصاص داد. و پس از فروپاشی اتحاد شوروی در سال ۱۹۹۱ آکادمی نوبل جایزه بوریس پاسترناک را به بازماندگان او اهدا کرد.
ویل دورانت در ستایش شاهکار بوریس پاسترناک، دکتر ژیواگو گفته: اگر کلمه‌ای برای توصیف این اثر جالب موجود باشد، همانا کلمه زندگی است و بس.

با این وجود نکته جالب دیگری هم از سوی مخالفان پاسترناک همواره مطرح می‌شده و آن اینکه سازمان‌های اطلاعات و جاسوسی آمریکا (سیا) و انگلیس نقش بسزایی در فراهم ساختن زمینه برای اعطای جایزه نوبل به این نویسنده داشته‌اند. دولت شوروی چاپ کتاب دکتر ژیواگو را در این کشور ممنوع کرده بود و فقط نسخه انگلیسی زبان آن وجود داشت. از همین‌رو آژانس‌های اطلاعات و جاسوسی آمریکا و انگلیس با توجه به قانون جوایز نوبل، که آثار ادبی باید به زبان اصلی شان ارائه شوند، تلاش زیادی کردند تا نسخه روسی زبان دکتر ژیواگو به چاپ برسد.

و بالاخره، بوریس لئانیدویچ پاسترناک در تاریخ ۳۰ مه ۱۹۶۰ درحالی که کمتر با کسی معاشرت داشت در اثر سرطان ریه در پردلکینا ـ که سال‌های پایانی عمر در آن‌جا او خود را با باغبانی و دیدار با ادبا سرگرم می‌کرد ـ چشم از جهان فرو می‌بندد. مقبره پاسترناک در منطقه پردی کینو، که مخصوص به خاکسپاری نویسندگان بزرگ روسیه است، قرار دارد.

بوریس پاسترناک در ادب روس جایگاهی والا دارد و به‌حق یکی از بزرگ‌ترین شاعران سده بیست به شمار می‌آید. او در اشعار و آثار منثورش موفق شد برای نخستین بار آمیزه‌ای یکپارچه از ادبیات کلاسیک روسیه و جهان را با دستاوردهای سمبلیسم و هنر آوانگارد روسیه ارائه دهد. رمان دکتر ژیواگو طی سال‌هایی متمادی یکی از پرطرفدارترین رمان‌های جهان بود و از بسیاری جهات یگانه نماینده ادب دهه بیست شوروی به‌شمار می‌آید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 14:3  توسط استاکر | 

26206-claude-chabrol-637x0-1.jpg 


کلود شابرول  Claude Chabrol  (۲۴ ژوئن ۱۹۳۰ - ۱۲ سپتامبر ۲۰۱۰) کارگردان فرانسوی و یکی از بنیان‌گذاران موج نوی فرانسه بود. او از زمان آغاز به‌کار نشریه معتبر کایه دو سینما از نویسندگان آن بود. کلود شابرول سه بار ازدواج کرد و سه فرزند پسر از اوبه یادگار مانده. همسر دومش استفان اودران، بازیگر بسیاری از فیلم‌هایش بود.


حرفه

کلود شابرول که طی پنجاه سال کار در حوزهٔ فیلم‌سازی، بیش از ۷۰ فیلم و برنامه تلویزیونی ساخته‌است با تولید متوسط یک فیلم در سال تا سال ۲۰۰۹ از پرکارترین فیلم‌سازان فرانسوی به‌شمار می‌آید. او پس از آنکه با کمک ارثیه‌ای که به همسر اولش رسیده بود، نخستین فیلم خود را ساخت، به تهیه‌کنندگی چند فیلم از کارگردانانی مانند ژاک ریوت، فیلیپ دوبرکا و ژاک دونیول والکروز پرداخت. نخستین فیلم شابرول به نام سرژ زیبا با ستایش گستردهٔ منتقدان سینمایی روبه‌رو شد و پس از آن به‌عنوان گواهی برای وجود جریانی به نام موج نو در سینمای فرانسه شناخته شد. از دیگر فیلم‌سازان نام‌آور موج نوی فرانسه می‌توان به فرانسوا تروفو و ژان‌لوک گدار اشاره کرد. فیلم‌های کلود شابرول بر نشان دادن جنبه‌های زندگی بورژوازی (طبقهٔ متوسط) فرانسه تأکید داشت و با پرده‌برداری از ماهیت این طبقه، کوشید تا دورویی‌ها، خشونت‌ها و کینه‌هایی را که در پشت این پرده در فوران بود را به نمایش درآورد. کارهای او را از دیدگاه سبکِ معمایی و دلهره‌آمیز بودن، همتای آثار آلفرد هیچکاک کارگردان معروف انگلیسی می‌دانند. تیری فرمو، برگزارکنندهٔ جشنواره بین‌المللی فیلم کن در مصاحبه با رسانه‌های فرانسوی سبک کار کلود شابرول را بسیار کلاسیک تر از همتایان موج نویی خود توصیف کرد و افزود: «اما در این کلاسیک‌گرایی او چنان تهور، آزادی‌عمل و کارآزمودگی دیده می‌شود که به چشم من فیلم‌های سبک ترسناک او در سینمای فرانسه برای همیشه بی‌همتا باقی خواهند ماند و تاریخ این را اثبات خواهد کرد.» شابرول فیلمنامه‌های گوناگونی نوشت ولی در کارهایش از آثار بزرگ ادبی فرانسه مثل مادام بواری نیز استفاده کرد. او در برخی از فیلم‌‌هایی که کارگردانی یا تهیه می‌کرد نقش‌های کوچکی را بازی کرده. از فیلم‌های برترش می‌توان به دختران بد، قصاب و از شکلات شما متشکرم اشاره کرد. او در سال ۲۰۰۴ به خاطر مجموعه کارهایش، جایزه فیلم اروپایی را دریافت کرد.

فیلم‌شناسی

  • سرژ زیبا (۱۹۵۸)
  • پسرعموها (۱۹۵۹)
  • محکم‌کاری (۱۹۵۹)
  • زنان خوش قلب (۱۹۶۰)
  • جوانان زن‌باز (۱۹۶۱)
  • هفت گناه کبیره (۱۹۶۲، کوتاه - فصل: حرص)
  • چشم پلید (۱۹۶۲)
  • اوفلیا (۱۹۶۳)
  • لاندرو (۱۹۶۳)
  • زیباترین کلاهبرداری دنیا (۱۹۶۴، کوتاه - فصل: مردی که برج ایفل را فروخت)
  • ببر گوشت تازه دوست دارد (۱۹۶۴)
  • پاریس از نظر ... (۱۹۶۵، کوتاه - فصل: لاموئت)
  • ماری شانتال علیه دکتر کا (۱۹۶۵)
  • ببر خود را دینامیت معطر می‌کند (۱۹۶۵)
  • خط فاصل (۱۹۶۶)
  • رسوایی (۱۹۶۷)
  • راه کورینت (۱۹۶۷)
  • دختران بد (۱۹۶۸)
  • همسر بی‌وفا (۱۹۶۹)
  • که حیوان بمیرد (۱۹۶۹)
  • قصاب (۱۹۷۰)
  • جدایی (۱۹۷۰)
  • درست پیش از شب (۱۹۷۱)
  • دهه شگفت‌انگیز (۱۹۷۱)
  • دکتر پوپول (۱۹۷۲)
  • عروسی خونین (۱۹۷۳)
  • نادا (۱۹۷۴)
  • بی‌گناهان با دست‌های آلوده (۱۹۷۵)
  • جادوگران (۱۹۷۶)
  • جنون زنان بورژوا (۱۹۷۶)
  • آلیس با آخرین گریز (۱۹۷۷)
  • رابطه‌های خونی (۱۹۷۸)
  • ویولت نوزی‌یر (۱۹۷۸)
  • اسب غرور (۱۹۸۰)
  • ارواح کلاه‌دوز (۱۹۸۲)
  • خون دیگران (۱۹۸۴)
  • بازرس لاواردین (۱۹۸۶)
  • نقاب‌ها (۱۹۸۷)
  • داستان زنان (۱۹۸۸)
  • فریاد بوف (۱۹۸۸)
  • روزهای آرام در کلیشی (۱۹۹۰)
  • دکتر ام (۱۹۹۰)
  • مادام بوواری (۱۹۹۱)
  • بتی (۱۹۹۲)
  • چشم ویشی (۱۹۹۳)
  • دوزخ (۱۹۹۴)
  • مراسم (۱۹۹۵)
  • چیز دیگری نیست (۱۹۹۷)
  • از شکلات شما متشکرم (۲۰۰۰)
  • گل شر (۲۰۰۲)
  • ساقدوش (۲۰۰۴)
  • کمدی قدرت (۲۰۰۶)
  • دختر دو شقه (۲۰۰۷)
  • بلامی (۲۰۰۹)

منبع: ویکی پدیا

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 7:14  توسط استاکر | 


ژان رنوارJean Renoir‏ (۱۵ سپتامبر ۱۸۹۴ - ۱۲ فوریه ۱۹۷۹) کارگردان پر آوازهٔ فرانسوی بود.


زندگی‌نامه

ژان رنوار فرزند دوم آلین ویکتورین شاریگو و پیر آگوست رنوار نقاش امپرسیونیست پرآوازهٔ فرانسوی در محله مون مارتر درپاریس به دنیا آمد. در کودکی همراه با خانوادهٔ خود راهی جنوب فرانسه شد اعضای خانوادهٔ رنوار موضوع بسیاری از نقاشیهای پدر ژان بودند .در جنگ جهانی اول ژان به ارتش سواره نظام رفت و در آنجا پایش تیر خورد و بعد او به عنوان خلبان شناسایی خدمت کرد. او با دیدن فیلمهای چارلی چاپلین به سینما علاقه پیدا کرد. دههٔ سی میلادی که به عنوان نقطهٔ اوج سینمای کلاسیک فرانسه محسوب می‌شود مملو از فیلمهای درخشان ژان رنوار است. او هنگام جنگ جهانی دوم به آمریکا رفت و در هالیوود به فیلم‌سازی پرداخت. او در سال ۱۹۴۶ به تابعیت آمریکا درآمد. در سال ۱۹۴۹ رنوار سفری به هند داشت و در آنجا فیلم تحسین‌برانگیز رودخانه را ساخت و بعد از آن شروع به فیلم‌سازی در اروپا کرد. آخرین فیلم رنوار در سال ۱۹۶۹ به نمایش آمد و او بعد از آن بیشتر به نوشتن رمان و خاطرات خود پرداخت. در آن زمان او در بورلی هیلز کالیفرنیا زندگی می‌کرد و در همانجا نیز از دنیا رفت و جسد او به گورستان خانودگی‌اش در فرانسه منتقل شد .


فیلم‌شناسی

ژان رنوار در حدود ۴۰ فیلم را کارگردانی کرد. اولین فیلم او که صامت بود در سال ۱۹۲۴ به نمایش درآمد. او همچنین در ۱۰ فیلم نیز بازی کرد و تهیه کنندگی چند فیلم اول خود را به عهده داشت .


  • توهم بزرگ
  • رودخانه
  • قاعده بازی
  • رقص فرانسوی

جوایز

  • ۱۹۷۵ جایزه افتخاری اسکار برای یک عمر فعالیت هنری
  • ۱۹۴۶ نامزد اسکار کارگردانی برای فیلم جنوبی‌ها
  • ۱۹۶۲ نامزد جایزه خرس طلایی جشنواره برلین برای فیلم
  • ۱۹۵۱ برنده جایزه بین‌المللی جشنواره ونیز برای فیلم رودخانه
  • ۱۹۵۱ نامزد جایزه شیر طلایی جشنواره ونیز برای فیلم رودخانه

منبع: ویکی پدیا

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 7:13  توسط استاکر | 

سرگئی میخایلویچ آیزنشتاین (۲۳ ژانویه ۱۸۹۸ - ۱۱ فوریه ۱۹۴۸) کارگردان و تئوریسین سینمای اهل شوروی بود.

زندگینامه

او در ریگا پایتخت لاتویا کشور کوچکی در همسایگی لیتوانی و روسیه به دنیا آمد . پدرش یک معمار آلمانی و سرمعمار شهر ریگا بود و مادرش یک مسیحی ارتودکس بود. او در ۷ سالگی به همراه مادرش به پترزبورگ آم د. تنها فرزند خانواده بود و تنها همدمش در دوران کودکی زنی بود که از او پرستاری می‌کرد . در ۶ سالگی و در سفری که با پدر و مادرش به پاریس داشت برای اولین بار با سینما آشنا شد. از همان کودکی به نقاشی علاقه زیاد داشت و تا پایان عمر هم این علاقه از بین نرفت. در ۱۱ سالگی پدر و مادرش از هم جدا شدند ، مادرش پترزبورگ را ترک کرد و او توسط بستگان پدرش بزرگ شد. در ۱۹۱۵ (۱۷ سالگی) به خواست پدرش به انستیتو مهندسی عمران شهر پتروگراد وارد شد تا شغل پدرش را پیش بگیرد اما در طی دوران تحصیل ساعات فراوانی را در سالن تئاتر و سینما گذراند.


 

چنان که خود او می‌گوید «اگر انقلاب اکتبر نبود نمی‌توانستم آن سنتی را که مرا وا می‌داشت شغل پدرم را ادامه دهم بشکنم. مایه و توانایی شکستن این سنت در من وجود داشت اما فقط انقلاب به من این آزادی را داد که سرنوشتم را به دستان خودم بگیرم». پس از ۱۹۱۷ ایزنشتین در ارتش سرخ داوطلب شده و به عنوان تکنیسین به خدمت واحد مهندسی درآمد. به زودی استعدادهای هنری او شناخته شد و ایزنشتین به واحد تئاتر بخش سیاسی جبهه غرب فرستاده شد در آنجا به طراحی واگن‌های قطار تبلیغاتی و آثار تئاتری آماتوری مشغول شد. پس از ۱۹۲۰ و پایان جنگ داخلی، ایزنشتین از ارتش خارج شده و کارش را را در جنبش تئاتر پیشرو پی گرفت. او بر این عقیده بود که آنچه مردم و انقلاب از تئاتر می‌خواهند آن چیزی است که در نمایش‌های سنتی یافت می‌شود یعنی در سیرک. او می‌خواست که تئاتر «مونتاژی (ملغمه‌ای) از جذابیت هاً باشد و پیوسته تماشاگر را شوکه کند. » نمایش" در هر مرد خردمند به قدر کفایت سادگی هست؟" که در ۱۹۲۳ در تور نمایشی ایزنشتین به اجرا درآمد بازیگرانش تعداد زیادی آکروباتیست، و بندباز و دلقک بودند. اما به زودی از امکاناتی که تئاتر در اختیارش می‌گذاشت سرخورده شد و راه سینما را در پیش گرفت.


وی هدفش را در سینما خلق «هنری انقلابی بدون مصالحه»و «وارد کردن ضربات پی در پی بر آگاهی و احساسات تماشاگر عنوان می‌کند.» ایزنشتین فیلم «اعتصاب» اولین فیلم بلند خود را در ۱۹۲۴ ساخت. این فیلم از سوی روزنامه پراوادا «اولین اثر انقلابی سینمای ما» توصیف شد.یکی از خصوصیات بارز فیلم اعتصاب و در ضمن از خصوصیات منحصر به فرد سینمای ایزنشتین این است که او به جای روایت کردن ماجرای قهرمانهای فردی، سبک و سیاقی که چه در آن زمان و چه همین حالا بر سینما مسلط است، تلاش داشت تا با شخصیت‌های تیپیک و قهرمانان جمعی کار کند و این در هماهنگی کامل با مضمون فیلمهای او یعنی رخدادهای تاریخ انقلاب روسیه بود. اما در ضمن او به دنبال شیوه‌های جدیدی برای فیلمبرداری و تدوین فیلم بود. تئوری مونتاژ او که اهمیت و شهرت جهانی یافت محصول همین تلاش هاست.او می‌گفت:«برای من مونتاژ صرفا به هم چسباندن صحنه‌های فیلمبرداری شده متوالی نیست بلکه همجوار کردن دو صحنه مستقل از هم هست تا به این ترتیب معنای جدیدی از مجموع دو صحنه در ذهن بیننده حاصل شود»او این ایده را از شیوه خط نویسی ژاپنی و زمانی که به خاطر علاقه مندی به تئاتر ژاپن مشغول یادگیری زبان ژاپنی بود الهام گرفته بود. در خط نویسی ژاپنی وقتی نشانه گرافیکی«چاقو»در ترکیب با نشانه گرافیکی«قلب»قرار می‌گیرد، نشانه گرافیکی جدیدی ساخته می‌شود که منظور از آن"اظطراب"است. او در سال ۱۹۲۵ فیلم"رزمناو پوتمکین"را ساخت که شهرت جهانی پیدا کرد. در ۱۹۲۷ فیلم"اکتبر"را به مناسبت دهمین سالگرد انقلاب ساخت . در این فیلم ایزنشتین توانسته‌است با تکنیک خاص خود در مونتاژ از ترکیب نمایش مبارزات جمعی کارگران و صحنه‌های پرتحرک زد و خورد و تظاهرات با اشیا و عناصر نمادین مثل مجسمه ناپلئون، صلیب، ... یک شاهکار بسازد . وی پیش از ساخت این فیلم بارها و بارها فیلم"تعصب"گریفیث فیلمساز آمریکایی را تماشا کرد ، کسی که علاقه مندی ایزنشتین به سینما با تماشای آثار او آغاز شد. اما نمایش فیلم انتقادات فراوانی به دنبال داشت. جو انقلابی در حال شکسته شدن بود. پیش از آغاز نمایش فیلم تروتسکی از قدرت کنار گذاشته شد و بسیاری از ارجاعات به او در فیلم اجبارا حذف شد. به فیلم ایراد گرفته شد که روشنفکرانه‌است . فیلم بعدی او که به اجبار تغییر نام داده شده و"کهنه و نو" نام گرفت درباره سیاست‌های کشاورزی روسیه شوروی بود و با سانسور زیاد مواجه شد.


در سال ۱۹۲۹ سفری در چند کشور اروپایی داشت و از آنجا به آمریکا مسافرت کرد و با چاپلین و والت دیسنی آشنا شده و تحت تاثیر آثار والت دیسنی قرار گرفت. امیدوار بود که در آمریکا بتواند در فضای آزادتری کار فیلمسازی اش را ادامه دهد و تجربه‌ای از سینمای ناطق کسب کند. اما فیلمنامه‌هایی که برای شرکت آمریکایی پارامونت نوشت پذیرفته نشد و در کار در آمریکا شکست خورد. در همان زمان از سوی همسر «آپتن سینکلر» رمان نویس آمریکایی حمایت شد تا فیلمی در مکزیک بسازد. او طرح مفصلی برای این فیلم که «زنده باد مکزیک» نام گرفت تهیه کرد . اما فیلمبرداری به جای ۴ ماه ۱۳ ماه به طول انجامید و به همین خاطر کار نیمه تمام متوقف شده و کار تدوین فیلم هم بدون ایزنشتین انجام گرفت و خلاصه آنکه فیلم درب و داغون شد. ایزنشتین حسابی روحیه خود را باخت چون انتظار نداشت طرحی که به قول خودش پرشورترین طرح زندگی اش بود به چنین سرانجامی بیانجامد.


او در اواخر ۱۹۳۲ به شوروی بازگشت . اما بازگشت به شوروی از مشکلاتش کم نکرد. مقامات به دلیل غیبت طولانی اش با بدگمانی با او برخورد می‌کردندو سه سال طول کشید تا بالاخره طرحی از او برای تبدیل به فیلم مورد موافقت قرار گرفت. ایده او روایتی تاریخی از ساخته شدن شهر مسکو و تکامل و توسعه آن بود اما این طرح هم به سرانجام نرسید. در این مدت بیشتر وقت خود را به تدریس سینما می‌گذراند. در ۱۹۳۶ توانست ساخت فیلم «بژین مدوف» اولین فیلم صامت خود را آغاز کند. این فیلم درباره گروهی از جوانان پیشگام بود که از یک مزرعه اشتراکی در مقابل گولاک‌ها (دهقان‌های ثروتمند) دفاع می‌کردند. ایزنشتین ااز این زمینه برای نشان دادن درگیری میان یک پسر جوان و پدرش استفاده کرد که ملهم بود از احساسات و افکار خودش نسبت به پدرش. در انتهای فیلم پسر توسط پدر به قتل می‌رسد. اما فیلم توسط مقامات دستکاری و تخریب شد چون سیاست آنها تغییر کرده و آنها خواستار نگرش دیگری به مزارع جمعی بودند . حاصل دو سال کار ایزنشتین از دست رفت و او دوباره به تدریس و نقاشی بازگشت. فیلم بعدی او الکساندر نوسکی (۱۹۳۸) روایتی تاریخی از مقاومت مردم روسیه در مقابل متجاوزین «توتون» بود و به وضوح پیش نشانه‌ای از خطر کشورگشایی آلمان فاشیستی تلقی شده و تحسین شد اما به خاطر توافق نامه‌ای که کمی بعد میان استالین و هیتلر منعقد شد این فیلم به محاق رفت تا آنکه بار دیگر با آغاز جنگ جهانی دوم و تجاوز آلمان نازی به روسیه شوروی اجازه پخش پیدا کرد. آخرین پروژه سینمایی ایزنشتین، «ایوان مخوف»، یک پروژه سه قسمتی بود. قسمت اول فیلم در ۱۹۴۴ نمایش داده شد و مورد تحسین استالین قرار گرفته و جایزه استالین را نصیب ایزنشتین کرد چون با نگرش استالین به تاریخ روسیه مطابقت داشت. اما قسمت دوم آن (۱۹۴۶) تا سالها پس از مرگ ایزنشتین اجازه پخش پیدا نکرد. ظاهرا استالین در قسمت اول فیلم با شخصیت ایوان مخوف همذات پنداری کرده اما قسمت دوم انتظارات او را برآورده نمی‌کرد. ایزنشتین در دفترچه شرحی از ملاقاتی که در پی ایرادات استالین به قسمت دوم فیلم در کرملین انجام شد ارائه کرده‌است. یکی از شاگردان ایزنشتین می‌گوید که وی خطر کرده و در قسمت دوم فیلم تصویری از زوال حکومت استالین ارائه کرده بود که ممکن بود در آن زمان به قیمت جانش تمام شود. در پی ممنوعیت پخش قسمت دوم فیلم، صحنه‌های فیلمبرداری شده قسمت سوم نیز از بین رفت. در این دوران ایزنشتین به مکتوب کردن نظرات سینمایی و نیز خاطراتش پرداخت. حاصل آن چهار کتاب «شکل سینماً، »معنای سینماً، «یادداشت‌های یک کارگردان فیلم» و «خاطرات فناناپذیر» است. کار بر روی این آثار با چند بار سکته قلبی همزمان شد که باعث شد او به کارش سرعت بیشتری دهد . در ۱۹۴۸ پس از یک سکته قلبی در ۵۰ سالگی درگذشت.


فیلم‌شناسی

  • اعتصاب (۱۹۲۴)
  • رزمناو پوتمکین (۱۹۲۵)
  • اکتبر (ده روزی که دنیا را تکان داد) (۱۹۲۸)
  • خط مشی عمومی (کهنه و نو) (۱۹۲۹)
  • الکساندر نوسکی (۱۹۳۸)
  • ایوان مخوف ۱ (۱۹۴۳)
  • ایوان مخوف ۲ (۱۹۴۶)

کتاب‌شناسی

  • فرم فیلم(۱۹۴۹)
  • یادداشت‌های یک کارگردان فیلم(۱۹۵۹)

منبع:ویکی پدیا

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اردیبهشت1390ساعت 7:10  توسط استاکر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
کتاب سینما
شعـــــر نو
کافـــــــــه سینما
سینـــــما نگار
خانه ی شاعران جهان
وبلاگ اشعار کامل شاعران
انجمن شاعران ایران
مجله ادبی وازنا
کانون فرهنگی چوک
هجوم / مجله ادبی شمال ایران
نوشتا / مجله بین المللی ادبیات
مجله ادبی پیاده رو
گنجور / آثار سخنسرایان پارسی
آوانگاردها / ادبیات پیشرو ایران
دانوش / سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه
یانوس / نشریه تخصصی شعر
مجله الکترونیکی عقربه
مَدّ و مِه/ دفتری برای ادبیات و سینما
هشتاد / ادبیات رادیکال ایران
ادبیات ما / صدای نسل جدید ادبیات ایران
کندو / بنیاد ادبی، هنری
بخارا/ مجله فرهنگی و هنری
سایت سارا شعر
جس جو
مجله اینترنتی برترین ها
سیمرغ/جامع ترین پورتال ایرانی
انجمن پارسیان
گالری عکس
خانه کاریکاتور ایران
مجله اینترنتی تصویر نما
معرفی کتاب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1393
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
آرشيو
آرشیو موضوعی
سینمای ایران
شعر معاصر ایران
موسیقی
بیوگرافی
عکاسی
نقاشی
ادبیات
گرافیک
مطالب دوستان
یادداشت های خودم
سینمای جهان
شعر جهان
کاریکاتور
قطعه ای از یک کتاب
گزیده ای از گفته های بزرگان
پیوندها
باغ ســـــــــبز
آخــــر زمان
افق شکسته / ادبیات و ترجمه
کافهپائیز
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
برادر خاطرت هست؟
قلب من چشم تو
در کوچه باغ شعر
جوانه
موسیقی متال
بوی ریحان در باغ پیچید
کافی کتاب
کافی (کتاب) شعر
شمس لنگرودی
سید علی صالحی
شهاب مقربین
علی باباچاهی
اسماعیل خویی
نیما یوشیج
نصرت رحمانی
یدالله رویایی
نادر نادرپور
احمدرضا احمدی
حافظ موسوی
جواد مجابی
سایت رسمی احمد شاملو
وبسایت رسمی احم شاملو
وبلاگ احمد شاملو
گزیده اشعار احمد شاملو
در جدال با خاموشی / شاملو
حدیث بی قراری / شاملو
خسرو گلسرخی
سهراب سپهری
فریدون مشیری
عباس معروفی
عباس صفاری
بیــــــــــژن جلالی
فرخ تمیـمی
ایرج جنتی عطایی
سید محمد مرکبیان
گروس عبدالملکیان
یغما گلرویی
رسول یونان
شعرهای رضا چایچی
شعرهای شاپور احمدی
شعر شروم
پاگرد / سارا محمدی اردهالی
برف روی خط استوا / مهدیه لطیفی
بی تابانه ها / مریم اسحاقی
زیباترین شعرهایی که خوانده ام
از تو گفتن و از تو نوشتن
ترجمه های علی عبدالهی
ترجمه های رضا طاهری
هدایت و کافکا
اشعار نزار قبانی
شعرهای نزار قبانی (نزاریه ها)
ناظم حکمت
یادداشت های احمد پوری
دیالوگ های ماندگار
ســـــــینما
بلاگ دیالـــوگ
هفتمین ققنــــوس
نوشته های مژگان عباسلو
ترجمه شعر
نگینه شعر
شعر سبز
شعر و دنیای من
بهترین شعرهایی که خوانده ام
گنجینه بهترین شعرها
مستی با جرعه ای شعر
رویــــــای باد
حســـــــــرت باران
رمان زیبــــــا
پرنـــــــــده نیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM