X
تبلیغات
یادداشت های استاکر - کوتاه در باره سه گانه آبی،سفید،قرمز " کریستف کیشلوفسکی"

 کوتاه در باره سه گانه آبی ـ سفید ـ قرمز:

 سه گانه ی معروف کیسلوفسکی به نام سه رنگ آبی، قرمز و سفید فیلمی است که او به مناسبت بزرگداشت انقلاب فرانسه ساخته است و هر رنگ آن که نشان از رنگهای پرچم فرانسه دارد سمبل سه شعار معروف آزادی، برابری و برادری است.

ـ سفید سرگذشت آرایشگر لهستانی به نام كارول (زاماچوفسكی) است كه در پاریس زندگی می كند اما قادر به سازگاری با محیط بیگانه نیست. مشكلات زیاد و تاثیرشان بر زندگی زناشوئی او باعث می شود كه همسرش دومینك (دلپی) نیز او را طرد كرده و تنها بگذارد. كارول به سختی و با خفت بسیار به لهستان بر می گردد و از طریق شركت در معاملات مستغلات ثروت بادآورده ای به دست می آورد و...

ـ قرمز سرگذشت زنی فرانسوی به نام والنتین (ژاكوب) است. او كه یك مدل عكاسی است به شكلی تصادفی با ژوزف كرن (ترنتینان) آشنا می شود. ژوزف قاضی بازنشسته عجیبی است كه اوقاتش را با استراق سمع مكالمه های تلفنی همسایه ها می گذراند. آنها با وجود تفاوتهای زیاد در خلق و خو و سن و سالشان به هم نزدیك می شوند و...

آبی سرگذشت زن جوان فرانسوی به نام ژولی (بینوش) است كه در اثر تصادف شوهر موسیقیدان (كتر) و فرزندش را از دست می دهد و خودش نیز به شدت آسیب می بیند. بعد از مرخصی از بیمارستان دیگر هیچگونه دلبستگی به دنیا احساس نمی كند و تصمیم می گیرد زندگی بی لذت و همدم را تجربه كند. برای همین خانه و زندگی اش را رها كرده و به طور ناشناس در آپارتمانی در پاریس اطاق می گیرد اما...

 

کیشلوفسکی و آبی

بیوگرافی كریستف كیشلوفسكی :

 کیشلوفسکی در۲۷ ژانویه سال ۱۹۴۱ در شهر ورشو لهستان به دنیا آمد و در چند شهر کوچک رشد کرد. همراه با پدر مهندسش که مبتلا به سل بود به شهرهای مختلفی در پی بهبودی می‌رفت . در ۱۶ سالگی در یک دوره آموزش آتش‌نشانی شرکت کرد اما پس از ۳ ماه آن را رها کرد. در سال ۱۹۵۷ بدون هدف شغلی ، وارد دانشگاه ورشو در رشته کارشناسی تئاتر شد ؛ چون ، یکی از بستگان او آنجا را اداره می‌کرد. سپس تصمیم گرفت کارگردان تئاتر شود ؛ اما ، آن زمان دوره کارگردانی تئاتر نبود ، پس تصمیم گرفت سینما را به عنوان راه واسط انتخاب کند. پس از ترک دانشگاه و کار به عنوان خیاط تئاتر، کیشلوفسکی علاقه‌مند به تحصیل در مدرسه فیلم لودز بود جایی که دو کارگردان دیگر لهستانی، آندره وایدا و رومن پولانسکی را تربیت کرده بود. دو بار درخواستش رد شد. برای نرفتن به خدمت سربازی در این زمان او دانش‌آموز هنر شد سپس یک رژیم غذایی سخت گرفت تا معافیت پزشکی بگیرد. پس از چند ماه تلاش برای سربازی نرفتن بالاخره برای بار سوم مدرسه لودز درخواست او را پذیرفت. او از سال ۱۹۶۴ تا ۱۹۶۸ در آنجا بود. جایی که حکومت آزادی هنری نسبتاً ‌زیادی به آن مدرسه اعطا کرده بود. پس از آن کیشلوفسکی به سرعت علاقه‌اش را به تئاتر از دست داد و تصمیم گرفت فیلم مستند بسازد. مستندهای کیشلوفسکی در این دوره بیشتر به زندگی روزمره شهروندان، کارگران و سربازان می‌پرداخت. اگرچه او آشکارا فیلمسازی سیاسی نبود. اما به‌زودی دریافت ، تلاش برای ارائه تصویری دقیق از زندگی مردم لهستان او را با حکومت درخواهد انداخت. فیلم تلویزیونی او «کارگران ۷۱» که تصویرگر کارگرانی بود که درباره دلایل اعتصابات سال ۱۹۷۰ بحث می‌کردند، با سانسور فراوان به نمایش درآمد. پس از «کارگران ۷۱» او نگاهش را با فیلم مستقیماً معطوف به مقامات حکومتی کرد. فیلم «شرح حال» ترکیبی بود از نمایش مستند از گردهمایی دفتر مرکزی حزب کمونیست و داستانی درباره مردی که مقامات او را بازجویی می‌کنند. اگرچه کیشلوفسکی معتقد بود فیلم پیامی ضداقتدارگرایی دارد، اما همکارانش او را به همکاری با حکومت در طول تولید فیلم متهم کردند. او بعدها گفت که به دو دلیل مستند را کنار گذاشته‌است: سانسور «کارگران ۷۱» که باعث تردید او در چگونگی بیان حقیقت در یک رژیم اقتدارگرا شد، و حادثه‌ای هنگام ساختن ایستگاه (۱۹۸۱) که باعث شد قسمتهایی از فیلم به عنوان مدرک در یک حادثه جنایی استفاده شود.

فیلم داستانی ، به او آزادی هنری می‌داد و می‌توانست زندگی روزمره را صادقانه‌تر به تصویر بکشد. اولین فیلم غیر مستند او «کارکنان» (۱۹۷۵) فیلمی تلویزیونی بود و او اولین جایزه‌اش را از جشنواره مانهایم بدست آورد. این فیلم و فیلم بعدی او «اثر زخم» هر دو درباره واقعیتهای اجتماعی بودند. «کارکنان» درباره مهندسانی بود که روی ساخت یک صحنه نمایش کار می‌کردند با الهام از تجربیاتش در دانشگاه، و «جای زخم» تغییر و تحولات در یک شهر کوچک پس از اجرای یک طرح صنعتی بدون برنامه‌ریزی درست را نشان می‌داد. این فیلمها با شیوه‌ای مستندگونه و با بازیگران غیرحرفه‌ای ساخته شدند. همچون فیلمهای آخر او تصویرگر زندگی روزمره زیر سلطه یک سیستم رو به اضمحلال بود. البته با صراحت ، بیان نمی‌شد. «Camera Buff» ساخته ۱۹۷۹ (برنده جایزه اصلی از جشنواره جهانی مسکو) و Blind Chance ساخته ۱۹۸۱ فیلمهایی با همین مضامین بودند، با تأکید بر انتخاب اخلاقی یک انسان و نه اجتماع. در همین دوران کیشلوفسکی همراه با چند کارگردان دیگر لهستانی از جمله آندره وایدا به عنوان اعضای جنبش رهایی مطرح شدند. جنبشی که به دغدغه‌های اخلاقی در سینما معتقد بود. ارتباط او با این کارگردانان توجه دولت لهستان را برانگیخت و باعث سانسور ، فیلمبرداری یا تدوین مجدد فیلمهای او در این دوران شد البته اگر سانسور نمی‌شد. (فیلم Blind Chance تا شش سال پس از ساخت نمایش داخلی نداشت.) «بی‌سرانجام» (۱۹۸۴) شاید اولین فیلم صریح سیاسی او باشد. نمایشگر دادگاههای سیاسی در لهستان در زمان حکومت نظامی، از دیدگاه روح یک وکیل و همسر بیوه‌اش. هم دولت و هم مخالفان از فیلم به شدت انتقاد کردند. این فیلم آغازگر دوران همکاری نزدیک او با دو همکار بود، یکی کریستف پیسویچ (فیلنامه‌نویس) و دیگری زبیگنیو پرایزنر (آهنگساز). پیسویچ یک وکیل دادگستری بود که کیشلوفسکی در جریان تحقیقات درباره دادگاه‌های سیاسی در زمان حکومت نظامی برای ساختن فیلم مستند در همین باره با او آشنا شده بود. او فیلمنامه‌نویس اصلی آثار بعدی کیشلوفسکی شد. پرایزنر آهنگساز بی‌سرانجام و اغلب آثار بعدی کیشلوفسکی بود.

موسیقی نقش مهمی در فیلمهای کیشلوفسکی داشت و بسیاری از قطعات پرایزنر در فیلم به تنهایی نقش داشتند. از این جنبه آنها شخصیتهایی از فیلم محسوب می‌شدند مانند آثار واندر بودنمایر آهنگساز هلندی. «ده‌فرمان» (۱۹۸۸) مجموعه‌ای از ده فیلم کوتاه که در مجموعه‌ای آپارتمانی در ورشو فیلمبرداری شد. هریک بر اساس یکی از فرمانهای «ده‌فرمان» حضرت موسی، برای تلویزیون لهستان و با سرمایه‌گذاری آلمان غربی ساخته شد. این مجموعه در حال حاضر یکی از بهترین مجموعه فیلمهای تحسین شده توسط منتقدان در همه دورانها است. کیشلوفسکی و پیسویچ فیلمنامه نویسان مجموعه بودند و قرار بود ده کارگردان مختلف این ده قسمت را بسازند. اما کیشلوفسکی خود را ناتوان از کنترل همه پروژه یافت و سرانجام تمام قسمتها را او کارگردانی کرد و تنها مدیران فیلمبرداری متفاوت بودند. اپیزود پنجم و ششم به صورت جداگانه و با مدت زمان بیشتر هم ساخته شدند و با نامهای «فیلمی کوتاه درباره کشتن» و «فیلمی کوتاه درباره عشق». او قصد داشت اپیزود (قسمت)‌ نهم را هم به صورت مستقل و با نام «فیلمی کوتاه درباره حسادت» هم بسازد اما خستگی مانع از آن شد که او در کمتر از یک سال ۱۳ فیلم بسازد. چهار فیلم آخر کیشلوفسکی تهیه‌کنندگان خارجی داشت. بیشتر با سرمایه‌گذاری فرانسه و به‌ویژه با تهیه‌کنندگی مارین کارمیتز. این فیلمهای متکی بر اخلاق و امور ماورایی بودند با زمینه‌هایی شبیه ده‌فرمان اما در سطوحی بیشتر انتزاعی، بازیگران کمتر، داستانهای فرعی بیشتر و توجه کمتر به اجتماع. لهستان در این فیلمها بیشتر از دید یک اروپایی بیگانه به نمایش درمی‌آمد. هر چهار فیلم با کمی اختلاف با موفقیت تجاری روبرو شدند. اولین آنها زندگی دوگانه ورونیکا (۱۹۹۰) با بازی ایرنه (یا آیرنه) ژاکوب بود. موفقیت تجاری این فیلم به او اجازه داد تا سرمایه لازم برای ساخت آرزوی خودش (ساخت سه‌گانه آبی، سفید، قرمز) را فراهم سازد. آثاری بسیار تحسین شده پس از ده‌فرمان. این سه فیلم جوایز جهانی بسیاری را برای او به ارمغان آوردند. از جمله شیر طلایی بهترین فیلم و شیر نقره‌ای بهترین کارگردان از جشنواره ونیز و خرس طلایی بهترین کارگردان از جشنواره برلین همراه با سه بار نامزدی اسکار بهترین فیلم خارجی. سه‌گانه‌ای که دستاوردی مهم در سینمای مدرن به حساب می‌آیند. کیشلوفسکی در ۵۴ سالگی در ۱۳ مارس ۱۹۹۶ در حین عمل قلب باز پس از حمله قلبی درگذشت و در قبرستان پوازکی در ورشو به خاک سپرده شد. قبر او در قطعه مخصوص شماره ۲۳ قرار دارد و مجسمه‌ای از انگشتان شست و اشاره هر دو دست او که همان شکل معروف کادر دوربین فیلمبرداری را تشکیل می‌دهند بر روی آن قرار دارد. مجسمه‌ای کوچک با سنگ سیاه بر پایه‌ای با ارتفاع یک متر. روی سنگ قبر هم نام سال تولد و درگذشت نوشته شده‌است. از او ، همسرش ماریا و دخترش مارتا به یادگار مانده‌اند. او ، پس از گذشت سالها از درگذشتش همچنان یک از کارگردانان مهم و تأثیرگذار اروپایی است که آثارش در جهان تدریس می‌شوند.

در سال ۱۹۹۳ کتاب «کیشلوفسکی از زبان کیشلوفسکی» توصیفی از او ، همانند آثار خودش بر پایه گفتگوهای او با دانیوش استوک به چاپ رسید. همچنین فیلمی بر اساس زندگی او با نام «کریستف کیشلوفسکی: من آدم متوسطی هستم» (۱۹۹۵) به کارگردانی کریستف ویرزبیکی ساخته شده‌است. اگرچه او می‌گفت که پس از ساخته شدن سه رنگ می‌خواهد بازنشسته شود، ولی روی سه‌گانه‌ای جدید با فیلمنامه‌ای از پیسویچ درباره بهشت، دوزخ، برزخ برپایه «کمدی الهی» اثر «دانته» کار می‌کرد. فیلمنامه همانند «ده فرمان» برای کارگردانی شخص دیگری نوشته شده بود اما با مرگ نابهنگام او مشخص نشد چه زمانی او این بازنشستگی خودخواسته را پایان خواهد داد و خودش این سه‌گانه را کارگردانی خواهد کرد. تنها فیلمنامه کامل این سه‌گانه «بهشت» بود که «تام تایکور» آن را در سال ۲۰۰۲ ساخت و در جشنواره جهانی تورنتو به نمایش درآمد. از دو فیلم دیگر در زمان درگذشت او فقط ۳۰ صفحه پیش‌نویس باقی‌مانده بود. پیسویچ آنها را کامل کرد و در سال ۲۰۰۵ کارگردان بوسنیایی «دنیس تانویچ» ، «جهنم» را با بازی «امانوئل برت» کارگردانی کرد.

صحبت از آثار كیشلوفسكی كار دشواری است . كارگردانی كه به جد می توان گفت هیچكدام از نماها و سكانسهایش هرز نمی رفت . نابغه ای كه قادر بود مفاهیم عمیق انسانی و روحانی را در قالب زندگی روزمره انسانها بیاورد كه بارزترین این اسلوب را می توان در ده فیلم کوتاه «ده فرمان»(1990-1989) كه براساس فرامین ده گانه حضرت موسی(ع) ساخته شده اند وهریک از آنها نام این فرامین را بر خود دارند ، دید . تمام شخصیتهای ده فیلم كوتاه ده فرمان برخاسته از یك مجتمع مسكونی در لهستان است و به نوعی نمادی از جامعه لهستان و بطور وسیع تر نمادی از دنیای  ما . كیشلوفسكی پیرامون ده  فرمان می گوید : ((بر این باورم   كه زندگی هر انسانی   شایسته   ی بررسی و مداقه  است زیرا رازها و هیجاناتی را در  بر دارد . مردم درباره این مسائل  صحبت نمی كنند زیرا خجالت  می كشند ، نمی خواهند زخم  های قدیمی را بخراشند ، یا  شاید می ترسند آن ها را  احساساتی بنامند . بنابراین  می  خواستیم هر فیلم را طوری  شروع كنیم كه انگار دوربین به  طور تصادفی شخصیت اصلی را  از بین دیگران انتخاب كرده  است .  این فكر به ذهن ما  رسید  كه استادیوم بزرگی را  نشان دهیم و از میان صد ها  چهره بر روی یكی فوكوس  كنیم .  فكر دیگری هم به ذهن  ما  خطور كرد مبنی بر این كه در  یك خیابان شلوغ ، فردی را  انتخاب كنیم و در بقیه ی فیلم او  را دنبال كنیم . سرانجام تصمیم  گرفتیم كه محل وقوع ده فرمان را  در یك مجتمع مسكونی بزرگ  قرار بدهیم ، و در نمای ثابت  ابتدای فیلم هزاران پنجره ی  مشابه را در قاب تصویر نشان  دهیم . با خودمان می گفتیم  پشت هر كدام از این پنجره ها ،  انسانی زندگی می كند كه  فكرش ، قلب اش و حتی بهتر ،  شكم اش شایسته ی كنكاش  است . این رهیافت مزایایی  داشت . بینندگان می توانستند  در هر داستان ، شخصیت هایی از داستان های قبلی را شناسایی كنند كه به صورت گذرا در یك آسانسور ، یك راهرو ظاهر می شدند و این امر نمك داستان بود . و در آخر سعی كردیم فیلم ها را طوری بسازیم كه پس از از پایان آنها همان سوالاتی كه در هنگام نوشتن فیلمنامه ها برای ما مطرح بود، برای تماشاگران هم مطرح شود .)) .

از ده فرمان كه بگذریم و امیدوارم كه در آینده بیشتر پیرامون آن صحبت كنیم به اولین فیلم از سه گانه مشهور او یعنی آبی می رسیم و در این پست بیشتر قصد دارم كه درباره این فیلم صحبت كنم . اگر آبی رو ندیدید امیدوارم كه برای یك بار هم كه شده این فیلم رو ببینید چه بسا كه دیدن چندین باره این فیلم ارزش هاشو بیشتر نمایان می كنه و قضاوت و بیان نظر برای مطالبی كه در ذیل درباره فیلم می نویسم آسون تر. مطالبی كه در باره فیلم مینویسم صرفا نظر شخصی منه و خواهشم اینه كه شما با نظراتتون منو در درك هر چه بیشتر فیلم یاری كنید .

 

آبی ( محصول 1993 فرانسه) :

 آبی داستان زنی به نام جولی است كه بر اثر سانحه رانندگی همسر و فرزندش را از دست می دهد و همین حادثه سرآغاز نوعی بحران روحی و ارزشی برای اوست . جولی پس از این حادثه تصمیم به خودكشی می گیرد ولی به گفته خود او در فیلم ، قادر به انجام این كار نیست . سپس جولی در صدد بر می آید تا تمام چیزهایی كه به نوعی آرامش و تعهد پیشینش را یاد آور می كند از بین ببرد. خانه سابق خود را تخلیه می كند و به خانه ای دیگر نقل مكان می كند ، نت های موسیقی همسرش كه برای ترانه اتحاد اروپا نوشته بود به دور می اندازد ، با همكار همسرش رابطه برقرار می كند و حتی در سكانسی به كارمند آژانس مسكن می گوید كه نام فامیل همسرش دیگر بر روی او نیست . اما بدین دلیل صحبت از آرامش و تعهد شد كه رنگ آبی در سه رنگ پرچم فرانسه یاد آور مفهوم و فلسفه آزادی و همچنین دارای مفهوم آرامش و امنیت در روانشناسی است.شاید بتوان گفت كه رنگ آبی در فیلم آبی بیانگر نوعی رهایی و آزادی از تعهد ، قید و بند و آرامشی باشد كه جولی پیش از از دست دادن همسر و فرزندش دارای آن بوده است و بعبارتی دیگر جولی پس از مرگ همسرو فرزندش گریبانگیر نوعی آزادی ناخواسته می گردد . تلالو رنگ آبی را به دفعات در طول فیلم شاهدیم ، نور آبی منعكس شده بر صورت جولی ، اتاق آبی سابق جولی و همسرش و لوستر این اتاق ، شكلات آبی رنگی كه جولی با عصبیت فراوان آن را می جود ،استخر آبی رنگی كه جولی به نوعی خود را در آرامش و تعهد مجازی آن غوطه ور می سازد ، نور آبی ای كه از زیر در اتاق موش زده جولی منتشر گردیده و حتی زندگی خانوادگی موشها در این اتاق نیز یاد آور آرامش از دست رفته اش است و در سكانسی كه با مادرش صحبت می كند بر این تاكید می كند كه ازاین به بعد از موش می ترسد . این وضعیت سردرگمی و بحران روحی بوجود آمده برای جولی تا انتهای فیلم گریبانگیر اوست و حتی زمانی كه از رابطه همسرش با زنی دیگر با خبر می گردد و علاقه واقعی دوست همسرش به خود را می فهمد تاثیری در شرایط روحی او ایجاد نمی گردد و شاهد اشكهای غمگینانه او در انتهای فیلم هستیم . شاید در طول فیلم ما با بیش از پنج یا شش شخصیت آشنا نگردیم . در این میان نقش الیویر، دوست همسر جولی و لوسی دختر هرزه ای كه در آپارتمان جدید جولی زندگی می كند پررنگ تر جلوه می كند . الیویر به جولی علاقه مند است و او را به ادامه ساخت موسیقی همسرش تشویق می كند و جولی نیز كه وادار به پذیرش شرایط موجود در زندگیش می شود با او رابطه برقرار می كند ، و اما لوسی دختری است كه اهالی آپارتمان جولی بدلیل هرزگیش خواهان اخراج او از آپارتمان می باشند ولی جولی با امضا نكردن حكم تخلیه او به نوعی مانع اخراج او می شود . در سكانس آشنایی جولی و لوسی ، جولی با نگاهش لوسی را فارغ از تمام آلام و رنجهای خود می یابد ولی در ادامه در می یابیم كه لوسی نیز درگیر مشكلات و رنجهای چه بسا سنگین تر و دردناك تر از جولی است .

در مجموع همانطور كه پیش از این اشاره كردم هیچیك از سكانسهای فیلم بدون پوسته معنایی نیست و مجال برای بحث پیرامون تمام زوایای آن اندك است ولی به چند مورد از كلی ترین و بارزترین آنها اشاره می كنم .

در چندین سكانس از فیلم كارگردان ، دوربین را در ساحت چشمان جولی قرار می دهد و به نوعی بیننده در جایگاه جولی قرار می گیرد تا آلام و رنج های او را درك كند . همسر جولی از آهنگسازان مطرح اروپاست و پیش از مرگ در حال ساخت موسیقی ترانه ی اتحاد اروپاست و به همین دلیل محوریت موسیقی در جریان فیلم كاملا مشهود ، عمیق و تاثیر گذار است . از زیباترین این صحنه ها می توان به حركت انگشتان بر روی نت ها و پخش موسیقی زیبای فیلم اشاره كرد كه گویی نوای موسیقی از درون به برون و از عالم معنا به عالم وجود اشاعه می یابد . همچنین ضرباهنگ شوك وار آن هنگام هجوم افكاری از زندگی گذشته و وضعیت فعلی بر جولی مخصوصا در صحنه ای كه سر خود را از استخر بیرون می آورد و به نوعی از این آرامش مجازی خارج می گردد مبهوت كننده است . و در آخر اینكه آبی مرثیه ای است بر رنج های فراموش نشدنی دنیای ما ، به قول صادق هدایت در فصل آغازین كتاب بوف كور:« در زندگی زخمهایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد . این دردها را نمی شود بكسی اظهار كرد ، چون عموما عادت دارند كه این دردهای باور نكردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر كسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می كنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخرآمیز تلقی بكنند ، زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نكرده و تنها داروی آن فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ولی افسوس كه تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسكین پس از مدتی بر شدت درد می فزاید»

+ نوشته شده در  شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 8:37  توسط استاکر | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
کتاب سینما
شعـــــر نو
کافـــــــــه سینما
سینـــــما نگار
خانه ی شاعران جهان
وبلاگ اشعار کامل شاعران
انجمن شاعران ایران
مجله ادبی وازنا
کانون فرهنگی چوک
هجوم / مجله ادبی شمال ایران
نوشتا / مجله بین المللی ادبیات
مجله ادبی پیاده رو
گنجور / آثار سخنسرایان پارسی
آوانگاردها / ادبیات پیشرو ایران
دانوش / سرزمین مجازی ادبیات و اندیشه
یانوس / نشریه تخصصی شعر
مجله الکترونیکی عقربه
مَدّ و مِه/ دفتری برای ادبیات و سینما
هشتاد / ادبیات رادیکال ایران
ادبیات ما / صدای نسل جدید ادبیات ایران
کندو / بنیاد ادبی، هنری
بخارا/ مجله فرهنگی و هنری
سایت سارا شعر
جس جو
مجله اینترنتی برترین ها
سیمرغ/جامع ترین پورتال ایرانی
انجمن پارسیان
گالری عکس
خانه کاریکاتور ایران
مجله اینترنتی تصویر نما
معرفی کتاب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1393
اسفند 1392
بهمن 1392
دی 1392
آذر 1392
آبان 1392
مهر 1392
شهریور 1392
مرداد 1392
تیر 1392
خرداد 1392
اردیبهشت 1392
فروردین 1392
اسفند 1391
بهمن 1391
دی 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
مرداد 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
آرشیو موضوعی
سینمای ایران
شعر معاصر ایران
موسیقی
بیوگرافی
عکاسی
نقاشی
ادبیات
گرافیک
مطالب دوستان
یادداشت های خودم
سینمای جهان
شعر جهان
کاریکاتور
قطعه ای از یک کتاب
گزیده ای از گفته های بزرگان
پیوندها
باغ ســـــــــبز
آخــــر زمان
افق شکسته / ادبیات و ترجمه
کافهپائیز
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
برادر خاطرت هست؟
قلب من چشم تو
در کوچه باغ شعر
جوانه
موسیقی متال
بوی ریحان در باغ پیچید
کافی کتاب
کافی (کتاب) شعر
شمس لنگرودی
سید علی صالحی
شهاب مقربین
علی باباچاهی
اسماعیل خویی
نیما یوشیج
نصرت رحمانی
یدالله رویایی
نادر نادرپور
احمدرضا احمدی
حافظ موسوی
جواد مجابی
سایت رسمی احمد شاملو
وبسایت رسمی احم شاملو
وبلاگ احمد شاملو
گزیده اشعار احمد شاملو
در جدال با خاموشی / شاملو
حدیث بی قراری / شاملو
خسرو گلسرخی
سهراب سپهری
فریدون مشیری
عباس معروفی
عباس صفاری
بیــــــــــژن جلالی
فرخ تمیـمی
ایرج جنتی عطایی
سید محمد مرکبیان
گروس عبدالملکیان
یغما گلرویی
رسول یونان
شعرهای رضا چایچی
شعرهای شاپور احمدی
شعر شروم
پاگرد / سارا محمدی اردهالی
برف روی خط استوا / مهدیه لطیفی
بی تابانه ها / مریم اسحاقی
زیباترین شعرهایی که خوانده ام
از تو گفتن و از تو نوشتن
ترجمه های علی عبدالهی
ترجمه های رضا طاهری
هدایت و کافکا
اشعار نزار قبانی
شعرهای نزار قبانی (نزاریه ها)
ناظم حکمت
یادداشت های احمد پوری
دیالوگ های ماندگار
ســـــــینما
بلاگ دیالـــوگ
هفتمین ققنــــوس
نوشته های مژگان عباسلو
ترجمه شعر
نگینه شعر
شعر سبز
شعر و دنیای من
بهترین شعرهایی که خوانده ام
گنجینه بهترین شعرها
مستی با جرعه ای شعر
رویــــــای باد
حســـــــــرت باران
رمان زیبــــــا
پرنـــــــــده نیست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM