از "عمران صلاحی"

 

نامت را بر زبان مي آورم

دريا بر من گسترده تر مي شود

دريايي که ادامه ي گيسوان توست

کلامت را سرمه چشم مي کنم

آفتاب و ماه و ستارگان را

در آب ها مي بينم

مي خوانمت .

موجي بلند به ساحل مي دود و دست مي گشايد

صدفي پلک مي زند

و تو در گيسوانت مي تابي

 


عمران صلاحي

از "شمس لنگرودی"



راهی نمانده است

مگر راهی

که مرا

به من می‌رساند،

دست در دست خویش

هم‌چون گل سرخی

به گل بودن خود شادمان باش ..

 

شمس لنگرودی

 

از "کافکا در کرانه " / هاروکی موراکامی

http://www.coca.ir/wp-content/uploads/2014/07/Surrealist-Art-1.jpg

 

امروز شهرمان در آغوش باران آرميده بود

اشتباه مي کند هرکس مي گويد ; هوا باراني است ، هوا عاشقانه است

نمي داني اينجا چه طوفاني است !

آه هاي شبانه ام ،

نفس هاي دَردانه ام چنين کرده اند

بهترين روزهاي عمرم را در شوق بودنت تجربه مي کنم

خدا مي داند اگر باشي چه مي شود

مي‌خواهم به يادِ من باشي‌

اگر تو به يادِ من باشي‌

عين خيالم نيست که همه فراموشم کنند.

 

 

تنهایی / فاروق مظلومی

http://www.negarkhaneh.ir/UserGallery/2011/12/naserbarzegar_20022048.jpg

 

حالم را نپرس

نگذار دروغ بگویم خوبم

خیالت راحت می شود

و من تنهاتر می شوم

کمی نگران من باش

نگرانی ی تو حال مرا خوب می کند.

 

 

سرود آن کس که از کوچه به خانه باز می‌گردد / احمد شاملو

 

 http://i18.tinypic.com/81srvpf.jpg

 

نه در خیال، که رویاروی می‌بینم

سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد.

خاطره‌ام که آبستنِ عشقی سرشار است

کیفِ مادر شدن را


                     در خمیازه‌های انتظاری طولانی


                                                          مکرر می‌کند.
 

 


خانه‌یی آرام و

اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

تا نخستین خواننده‌ی هر سرودِ تازه باشی

چنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛

چرا که هر ترانه

فرزندی‌ست که از نوازشِ دست‌های گرمِ تو

نطفه بسته است ...

میزی و چراغی،

کاغذهای سپید و مدادهای تراشیده و از پیش آماده،

و بوسه‌یی

صله‌ی هر سروده‌ی نو.
 
و تو ای جاذبه‌ی لطیفِ عطش که دشتِ خشک را دریا می‌کنی،

حقیقتی فریبنده‌تر از دروغ،

با زیبایی‌ات ــ باکره‌تر از فریب ــ که اندیشه‌ی مرا

از تمامیِ آفرینش‌ها بارور می‌کند!

در کنارِ تو خود را


                   من

 

کودکانه در جامه‌ی نودوزِ نوروزیِ خویش می‌یابم

در آن سالیانِ گم، که زشت‌اند

چرا که خطوطِ اندامِ تو را به یاد ندارند!
 

 
خانه‌یی آرام و

انتظارِ پُراشتیاقِ تو تا نخستین خواننده‌ی هر سرودِ نو باشی.

خانه‌یی که در آن

سعادت


          پاداشِ اعتماد است

و چشمه‌ها و نسیم


                        در آن می‌رویند.
 
بامش بوسه و سایه است

و پنجره‌اش به کوچه نمی‌گشاید

و عینک‌ها و پستی‌ها را در آن راه نیست.
 


بگذار از ما


            نشانه‌ی زندگی


                               هم زباله‌یی باد که به کوچه می‌افکنیم


تا از گزندِ اهرمنانِ کتاب‌خوار

ــ که مادربزرگانِ نرینه‌نمای خویش‌اند ــ امانِمان باد.
 
تو را و مرا


           بی‌من و تو


                       بن‌بستِ خلوتی بس!


که حکایتِ من و آنان غمنامه‌ی دردی مکرر است:

که چون با خونِ خویش پروردمِشان

باری چه کنند


                گر از نوشیدنِ خونِ منِشان


                                                 گزیر نیست؟
 
 


تو و اشتیاقِ پُرصداقتِ تو

من و خانه‌مان

میزی و چراغی ...
 
آری

در مرگ‌آورترین لحظه‌ی انتظار

زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می‌گیرم.

در رؤیاها و

در امیدهایم!

 

 

تنها با هرکس/ چارلز بوکوفسکی/ ترجمه ی "امیرحسین مدبرنیا"

http://peyman-stalker.persiangig.com/image/ppppppppp2.jpg

 

گوشت، استخوون رو می پوشونه

و اونا یه مغز می ذارن توش و

گاهی وقتام یه روح،

و زنا

گلدونا رو به دیوارا می کوبن

و مردا زیاد می نوشن

و هیچ کی

یکی یه دونه اش رو پیدا نمی کنه

اما با خزیدن از این رختخواب

به اون رختخواب

به گشتن ادامه می دن.

گوشت، استخوون رو می پوشونه

و گوشت

دنبالِ بهتر از گوشت می گرده.

 

هیچ شانسی نداریم

هممون اسیرِ یه سرنوشتیم.



هرگز هیچ کی

یکی یه دونه اش رو پیدا نمی کنه.

 

آشغالدونیِ شهرا پر می شن

اوراق فروشیا پر می شن

دیوونه خونه ها پر می شن

بیمارستانا پر می شن

قبرستونا پر می شن

 هیچ چیزِ دیگه ای پر نمی شه!

 

 

شعری از "ای ای کامینگز" / برگردان "فرشته وزیری نسب"

http://peyman-stalker.persiangig.com/image/ppppppppp1.jpg

 

به وقت نرگس های زرد (که می دانند

هدف از زیستن بالیدن است)

چگونه را به خاطر بسپار، (چرا را فراموش کن)

به وقت یاسمن ها که ادعا می کنند

هدف از بیدار شدن رویا دیدن است

چنین را به خاطر بسپار (انگار را فراموش کن)

به وقت گل های سرخ (که ما را اکنون و اینجا

با بهشت شگفت زده می کنند)

آری را به خاطر بسپار، (اگر را فراموش کن)

به وقت همه چیز های دلپذیر

که از دسترس درک ما دورند

جستجو را به خاطر بسپار (یافتن را فراموش کن)

و در راز زیستن

به وقتی که زمان ما را از قید زمان می رهاند

مرا به خاطر بسپار، (مرا فراموش کن).

 

 

به‌عهده‌ی من است / علی باباچاهی

http://www.coca.ir/wp-content/uploads/2013/09/surreal-photo-2.jpg

 

همه‌ی کارها را به‌من واگذار:

مرده‌گانی که هنوز دنبال دندان‌های طلاشان می‌گردند

دلبرکانی‌ که در سردخانه به‌هوش نیامده،

سنگ قبر عاشق‌هاشان را بغل کرده‌اند:

ارجونا    کرشنا      ایندورا

ودا    ریگ‌ودا    گیتا    یوگا

مندرجاتِ بر سطح آب    مستخرجاتِ دریا را    به‌من واگذار

«ایندورا» دخترش را زندانی کرده در صدف (معترض‌‌ام!

شن وُ ماسه وُ ریگ وُ گوش‌ماهی به نگهبانی‌اش واداشته

قفسی را هم از درخت آویخته‌اند که چشم‌های مرا ،

جویدن وُ تف‌کردنِ شن وُ ماسه وُ ریگ وُ گوش‌ماهی را

به‌من واگذار

هندو به‌تماشای جزر و مدِّ من از خانه زده بیرون

ارجونا   کرشنا    ایندورا

بویِ جویِ مولیانِ رودِ گَنگ را به‌من واگذار

این‌صحنه‌ها کلاً در تهران فیلم‌برداری شده

(اشتباه نکنید!

در نازی‌آباد هم کشف‌های کشف‌ناشده هست    زیاد هست:

میخانه‌های تخریب‌شده    سقاخانه    شمع    شمایل

سرابِ نطلبیده    آبشاری‌ست که از خواب می‌پراندَم

نزدیک وُ    دور    و آب وُ سراب را    به‌من واگذار

ترمز کنید لطفاً    پیاده می‌شوم!

 

 

از کتاب"مایا" / یاستین گوردر/ برگردان "مهرداد بازیاری"

http://peyman-stalker.persiangig.com/image/pppppppppp.jpg

 

اگر خدائی وجود داشته باشد تنها در محو کردن ردپای خود زیرک نیست،

                                         بلکه قبل از هرچیز استاد مخفی کردن خویش است.

 

 

بیست هایکوی پارسی / سید علی صالحی

http://citylove.ir/wp-content/uploads/2014/03/13940973808481.gif


از آن همه هیاهو، خانه‌ها و کوچه‌ها
چه مانده حالا
جز هوهوی باد رهگذر؟


در مزرعة درو شده
هیچ چیزی بر پا نمانده بود
حتا سایه سار مترسک پیر.


گربة ی بازیگوش
چنگ به چشمه می‌زند
ماه آن بالاست.


تردد بی پایان رؤیاها
از اواسط شب
تا سپیده دم.


بهار بی میل رفتن است
سارها
غمگین جنگل دور.


سُم‌کوبی گوزن
در مرگ جفت خویش
هق هق چوپانی در هفت بند نی.


از پشت سنبله‌های بلند
اول، ماه
بعد، گردن قو.


تکه زغالی زیر باران
جست و جوی راهی
برای روییدن.


خانه پُر از بخور بابونه است
زمستان بر شیشة مِه گرفته
چیزی می‌نویسد ناپیدا.


دو چوپان بالای کوه
یکی نی می‌زند
دیگری دوردست را نگاه می‌کند.



ناگهان در مِه فرو می‌روند
چوپان و گلة گوسفندش
در یک صبح بهاری.


صبحگاه، پیش از دمیدن آفتاب
گندمزار
خسته از سنگینی شبنم‌ها.


به ماه اشاره می‌کنم
منظور مرا می‌فهمد
نقطه‌ها... نقطه‌ها... نقطه‌ها.


در دور دست برف پوش
کسی انگار
آتش افروخته است.


این
مرغ آمین است که می‌خواند
یا زنی در نیزار؟


نه پلنگ به ماه می‌رسد
نه پروانه
به خواب توله سگ بیقرار.


نه لابة بلبل، نه نوحة قُمری
حالا تو بخوان
سنگ بازمانده از رود بزرگ.


تندر در پی تندر
رمه‌های ابر
سراسیمه از فراز ما می‌گذرند.


شنیدن، دیدن و نگفتن
همة آنچه را
که مترسک از ماه آموخته بود.


چه هوای خوشی!
پیش ازین آیا
من پرنده‌ای درین ناحیه نبوده‌ام؟

 

 

جهان، دری ست / رضا بروسان

http://www.mediafire.com/imgbnc.php/7620b3ac2b9730fd5c97cfb51c0d39f04091e371ae7da6f67729ae42e8e600546g.jpg

 

جهان دری ست

که به رفتار باد

دست تکان می دهد

بر لولایی

که به خُلق تنگ جفتش فرو رفته است



در قفل این در

هیچ معمایی نیست.

 

 

سه شعر از "ساموئل بکت" / برگردان "نیما فرح بخش"

https://fbcdn-sphotos-a-a.akamaihd.net/hphotos-ak-ash2/t1.0-9/s720x720/482067_10201046989920740_141645347_n.jpg

 

1.

باز همان جزر واپسین

سنگ‌ریزه‌های مرده‌ی ساحلی

بازگشت و سپس پله‌ها

به سوی شهر نورانی.



2.

مسیرم در شن-باد است

میانِ سنگ‌ریزه‌ها و تل-ماسه

باران تابستانی بر زنده‌گی‌یم می‌بارد

بر من، بر زنده‌گی‌یم که به یغما می‌رود، که از من می‌گریزد

بر انجام‌اش بر سرانجام‌اش

آرامشِ من در آن جایی است که مِه پس می‌رود

در آن زمانی که توانم بازایستاد از گام‌ نهادن

بر این درگاهی‌های جای‌شان، چه طولانی در تغییر و زیستن در فضای دری

که باز و بسته می‌شود.

 

3.

بی این جهان چه خواهم کرد؟ بی رغبتی به دانستن، بی صورتی برای بازشناختن،

در ‌جایی که بودن به جز لحظه‌یی نمی‌پاید، جایی که لحظه درآن

نادانی‌یش از سرکردن با فقدانِ این موج را

به خلأ سرریز می‌کند، ‌جایی که بدن و سایه در آن

عاقبت با هم غرق می‌شوند

بی این سکوت چه خواهم کرد؟ ‌جایی که می‌میرند در آن زمزمه‌ها،

دم‌ زدن‌ها، دیوانه‌گی‌ های رو به سوی یاری، رو به سوی عشق،

بی این آسمانِ فرازنده‌ی

بر فراز شنِ های شکسته

چه خواهم کرد؟ دیروز و پریروز چه کردم؟

از دریچه‌ ی مات به بیرون می‌نگرم و دیگری را می‌جویم

سرگشته‌ یی را شبیه به خویش، چرخان به گردِ خویش، دور ازتمامی‌ی زنده‌گان

در جوی متشنج

میان ِ بی‌صدایی‌ی صداهایی

که سکوت‌ام را از خویش می‌انبارند.

 

 http://www.rollmagazine.com/wp-content/uploads/2012/08/beckett-photo-by-john-minihan-1985.jpg

 

 

تنهایی / عباس صفاری

http://faisaldanesh.persiangig.com/image/mah%20dar%20abb.jpg


تنها بودم

اما بودا نبودم

و نیلوفری ارغوانی

در سینه‌ی بلورینم نمی‌تپید .

در هر زندان دنیا

زندانی فراموش شده‌ای

و در هر گورستان جهان

عزیزِ به خاک سپرده‌ای داشتم

و تنها بودم

مثل ماه

که کوتاهتر از تنهایی ی من

دیواری نیافته بود .



از "نصرت رحمانی"

http://www.asriran.com/files/fa/news/1391/9/3/251558_668.jpg


وقتي‌ پرنده‌اي‌ را

معتاد مي‌كنند

تا فالي‌ از قفس‌ به‌ در آرد

و اهدا نمايد آن‌ فال‌ را به‌ جويندگان‌ خوش‌بختي

تا شاهدانه‌ايي‌ به‌ هديه‌ بگيرد

پرواز ،

قصه‌اي بس‌ ابلهانه‌ است‌.



تندیس ساعت هفت / بیژن نجدی

http://upload.iranvij.ir/images_aban/81602413830750305806.jpg


امروز با اعداد تو را دارم

با تکان تند عقربه‌ی ساعت

امروز که در ستایش دست و ناخن‌هات

و عطر گیج پستان‌هات

به نماز ایستاده‌ام

حالا تقدس بوسیدن را

رازگونه به خوابم خواهم برد

آنک چیزی جز

ضربه‌های شیرین تو نیست

و صدای دل تو در ساعت هفت و پنج دقیقه

که مثل دانه‌های مروارید در کف دست من می‌ریخت

کاش در همان لحظه‌ی داغ،

در تشنج خیس، تندیس می‌شدیم

کاش تندیس می‌شدیم

در ساعت هفت .