سنگِ محک

طلوع می کنم

کمک کن وجود داشته باشم

کمک کن وجود داشته باشی

اوه
مادر نامرعی که ازتو زندگی می یابم

اوه

آنکه از حس تو قابلِ لمس می شوم

خیالی که مرا به تصویر می کَشی

پیدا و پنهان می شوی

بیا رُخ بنما بیدار شُو پرواز کن

پیش بتاز سد هارا بشکن

جنگل های سپید

جزرومَدِ سلاح های سرد

بلندای ستاره

شکوهی که سینهء ترا سرشار می کند

( سرودِ زخم ها را با دهانِ بسته بخوان)

طلوع می کنم

برگِ سپید خالکوبیِ خزان

اختری با خیزش های کُندِ ببر

آذرخشِ تنبل

نگاهِ خیرهء عقاب

خدنگِ آراسته بَرزمین می افتد

پَری بَر خاک

ساعتِ هستی

سنگِ محکِ زندگی

سرانجام لحظهء دیدارِ را بر قرار کن.

بلندایِ ستاره

اینجا پدران ما آتش را پذیرا می شدند

اینجا آتش زمین را بر پا می داشت

در نیمروز سنگ ها همچون درختان به میوه می نشینند

آب پلک هایش را می گشاید

نور بر پوستِ روز می لغزد

چکه ای بی پایان جائی که زمان پرتو می افکند و آرام می گیرد.

دو بدن

دو بدن رو در روی هم

گاهی دو موج اند

شب اقیانوس

دو بدن رو در روی هم

گاهی دو سنگ اند

شب کویر

دو بدن رو در روی هم

گاهی ریشه اند

شبِ در آغوش کشیده شده

دو بدن رو در روی هم

گاهی دو تیغ اند

شب جرفه

دو بدن رو در روی هم

دو ستاره اند

که در آسمانی تهی سقوط می کنند.

ضرب المثل ها

یک خوشهء گندم همهء گندم است

یک پَر یک پرندهء زنده که می خواند

چرا که واقعیت بخش نا پذیر است

رعد کردارِ آذرخش را فریاد می زند

ویک زن حقیقی همیشه به شکل معشوق پدیدار می شود

آب بدون وقفه سخن می گوید و هرگز تکرار نمی شود

در ترازویِ پلک ها رؤیا بی وزن است

در ترازویِ زبانی حقیقت گو

زبانِ یک زن

پرندهء بهشتی بال هایش را می گشاید.

چشمه

حرف بزن

بگذار کلامی پائین بیفتد

روزخوش

تمامِ زمستان را خوابیدم و اکنون بیدار می شوم

حرف بزن

زورقی به سوی نور می راند

کلامی سبک بادبان بر کشیده پیش می راند

روز شکل رودخانه است

بر کناره های درخشانش پَرهای آواز تو

لطافت آب در علفِ به خواب رفته

آبِ روشن هجاهایِ نوشیدنی

حرف بزن

وقلهء سکوتی خوشبخت را لمس کن

بال هایت را بگشا و بدون وقفه سخن بگو

چهره ای فراموش شده می گذرد

تو نیزدر هیبتِ باد از مزرعه های ذرت عبورمی کنی

کودکی و تیر وکمان هایش معبود و انجیر بُنانش

بندهارا بگسل واز برج ها و باغ ها بگذر

آینده و گذشته می گذرند

زمان اکنون مرده است و تنها اندک زمانی برای کُشتن باقی ست

آذرخش هائی که خُرده هائی از زمانِ هنوز زنده را

در دهانِ خود حمل می کنند نیز بگذرند

پرواز شهاب هائی که درپیشانی من خاموش می شوند

حرف بزن

از سنگی دهان گشوده که خستگی ناپذیر فوران می کند

تشنگی ات راسیراب کن

و بازوان سپیدت را

در آبِ باروَرِ پیش گوئی هایِ قریب الوقع شناور کن...