چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد- ریچارد برتون

چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد فیلمی است با شرکت

الیزابت تیلور در بهترین نقش دوران هنریش، ریچارد برتون، جورج سیگال و زن جورچ سیگال.

چه کسی از ویرجینیا ولف می‌ترسد ساخته مایک نیکولز معروف است به پردیالوگ‌ترین فیلم تاریخ سینما. تمام فیلم تقریبن به شکل یک سکانس زمانی تهیه شده و به صورت دیالگوگ از زبان چهار کارکتر فیلم بیان میشود. هر چند که داستان در اصل نمایشنامه است.

این فیلم یک سکانس بیاد ماندنی دارد. چهره ریچارد برتون و دیالوگش در این سکانس بیاد ماندنی است. دیالوگی در حدود پنج دقیقه که در جایی که در متن آورده‌ام چهره برتون با سیگال کات می‌شود. که این کات هم به این دلیل داده شده که بیننده آماده منتظر بقیه دیالوگ شود. چرا که برای ادامه داستان سیگال پرسش ما را مطرح می کند ولی برتون میگوید که: ؛بهت نمی گم؛. ولی بلافاصله شروع به تعریف می کند.

سکانس با خوردن بورگون توسط برتون شروع می‌شود و از آن‌جا که بورگون دوست ندارد ولی به اجبار می‌خورد و عکس العملش بعد از خوردن بورگون و باقی سکانس:


 

بورگون،

 بورگون،

اون روزها وقتی که من شانزده سالم بود و به مدرسه می‌رفتم، عده‌ای از ما روز اول تعطیلات قبل از این‌که هر کس به خونه‌اش بره به شهر می‌رفتیم. و غروب که می‌شد همه اون عده می‌رفتیم به کارخونه تهیه جین که مال پدر تبه‌کار یکی از ماها بود. و همه با بزرگا مشروب می‌خوردیم. و ما به موسیقی جاز گوش می‌دادیم. در یکی از دفعات به دسته ما یک پسر پانزده ساله اضافه شد که چند سال قبل مادرشو با یک تفنگ شکاری کشته بود. البته اتفاقی، کاملن اتفاقی. شکی ندارم که حتا علت ناخودآگاهی هم نداشته. هیچ شکی ندارم. و اون یه دفعه اون پسره با ما اومد و ما مشروبامونو سفارش دادیم و وقتی‌که نوبت اون شد اون گفت من برگن می‌خام. یکم برگن به من بدید. لطفن برگن و آب. ما همه خندیدیم. اون موبور بود و صورت فرشته‌ها رو داشت. ولی ما همه خندیدیم. طفلک گونه‌هاش سرخ شد. و سرخی تا بنا گوشش رفت. پیش خدمتی که سفارش ما را گرفته بود جریان را به میز بغل گفت و اونام خندیدن. و اونام به کسای دیگه گفتن و خنده بیشتر شد. و اونام به کسای دیگه گفتن و خنده بیشتر و بیشتر شد. ولی خنده هیچ کس بیشتر از ما نبود. و توی مام بیشتر از همه پسرک می‌خندید که مادرشو کشته بود. بزودی هر کسی تو کارخونه جین فهمیده بود که علت خنده چیست و همه شروع کردن به سفارش برگن و خندیدن و مسخره کردن. البته این خنده ها بزودی از شدت افتاد ولی به طور کامل قطع نشد. ادامه داشت. برای مدت طولانی. هر چند وقت سر این میز و یا اون میز یک کسی برگن سفارش می‌داد و طوفان جدیدی از خنده بپا می‌شد. ما اون شب مجانی می‌خوردیم و از طرف ریاست برای ما شامپاین آوردند یعنی از طرف پدر تبه‌کار یکی از ما ها. و البته روز بعد همگی ما تنهایی در قطاری که ما را از شهر دور می‌کنه. و در اثر افراط در مشروب کلی ناراحت شدم اما اون عالی ترین روز دوران جوانیم بود.

***

چی به سر پسره اومد؟ پسری که مادرشو کشته بود؟

***

بهت نمی‌گم.

تابستون همون سال با یک ماشین از یک جاده ییلاقی رد می‌شد و گواهی نامه هم داشت و پدرشم توی ماشین بود و برای این‌که یک جوجه تیغی رو زیر نکنه ماشینو منحرف کرد و بشدت خورد به یک درخت خیلی بزرگ.

- نه

البته نمرد. اما در بیمارستان وقتی ازش رفع خطر شده بود و به هوش اومد و بهش گفتند که پدرت مرده شروع کرد به خندیدن. مردم این‌طور می‌گن. خنده اون اوج می‌گرفت و قطع نمی‌شد. ولی وقتی که سوزنی به دستش فرو کردند و در نتیجه اونو از رویای حقیقت خارج کردند و بیرون آوردند خنده‌اش قطع شد. متوقف شد. موقعی‌که جراحاتش خوب شده بود و میتونست بدون این‌که صدمه‌ای ببینه تقلا کنه به یک آسایشگاه فرستادندش. این مال سی سال پیشه.

- هنوزم اون جاست؟

آه بله. و به من گفتند که سی ساله اون با کسی حتا یک کلمه حرف نزده.